رمان پروانه ام پارت 157

4
(88)

 

 

 

آهو بی تفاوت شونه ای بالا انداخت :

 

– یازده … دوازده ! نمی دونم ! … دیر وقت بود ! خیلی خسته بودم !

 

نفس خسته اش کشید و در حالی که به سمت پروانه نزدیک تر می شد، ادامه داد :

 

– سر پا موندن توی بیمارستان واقعاً خسته کننده است !

 

اون پرده رو پس زد … و پروانه نفس عمیقی کشید . تا حدودی خیالش راحت شده بود که آهو از اتفاقی که بین خودش و آوش افتاده کاملاً بی اطلاعه ! … این بار با لحن آسوده تری پرسید :

 

– عمه خانم نیومدن ؟ …

 

آهو سخت مشغول تماشای آدم های اون طرف پنجره بود … با بی خیالی پاسخ داد :

 

– عمه توران ؟ … نیومده ! نمیاد ! فکر نمی کنم از کنار فرخ جم بخوره ! …

 

و با مکث کوتاهی … ادامه داد :

 

– چه خبر شده ؟ … انگار جدی جدی آوش یه فکرایی توی سرشه !

 

انگشتان پروانه از شدت اضطراب در هم گره خورد . بزاق دهانش رو قورت داد … .

 

آهو چرخید و از روی شونه اش نگاهی طنز آمیز به پروانه انداخت .

 

– می بینیش ؟

 

پروانه هوومی گفت … و آهو ادامه داد :

 

– صبح زود از سر و صداش بیدار شدم … یک بند داره غر میزنه ! گیر داده به گل کاری باغچه … میگه باید سر و سامون بگیره !

 

آهسته و سبکبال خندید … از پنجره فاصله گرفت و دستش رو روی شونه ی پروانه گذاشت .

 

– بهم گفت میخواد ازدواج کنه و عروسش رو بیاره توی این خونه ! … فکر می کردم سر صبحی شوخیش گرفته … ولی انگار جدیه !

 

 

 

 

باز خندید و شونه ای بالا انداخت :

 

– هرچند بعید می دونم مادرم اجازه بده حتی اندازه ی یک متر آوش ازش دور بشه ! بگذریم !

 

بی توجه به اثری که با کلماتش روی پروانه به جا گذاشته … از کنارش عبور کرد و به سمت آشپزخونه رفت .

 

– بیا پروانه … عذرا میز صبحانه رو توی آشپزخونه برامون چیده ! بریم یه چیزی بخوریم … .

 

در قلب پروانه دریایی از نمک به خروش افتاده بود انگار … حالش بد بود ! … دلش تنهایی می خواست … اما دنبال آهو راه افتاد .

 

آشپزخونه ی نورگیر و دلباز خونه … و میز بزرگِ سنگ مرمری که نزدیک دیوار قرار داشت .

 

پروانه پشت میز نشست … و آهو رفت تا دو فنجون چای بریزه .

 

وقتی چرخید به طرف پروانه … اون رو غرق در فکر دید … .

 

– پروانه … تو خوبی ؟!

 

پروانه چند بار پلک زد … دستش رو از زیر جونه اش برداشت و تلاش کرد لبخند بزنه .

 

– خوبم، فقط … دلتنگِ رهام !

 

آهو دو فنجون رو روی میز گذاشت و روی یک صندلی نشست .

 

– حق داری ! اما به گمونم همین امروز و فردا برمی گردی چهار برجی … آوش راهیت می کنه !

 

پروانه با تمام وجود دلتنگ رها بود و در عین حال … قلبش از تصور برگشت به اون عمارتِ کهنه تیر کشید ! نوک انگشتش رو روی لبه ی طلایی رنگ فنجون کشید و پرسید :

 

– تو … تو برنمی گردی ؟

 

 

سوالش بیشتر از اون چیزی که تصور می کرد، آهو رو محزون کرد ! …

 

آهو آه غمگینی کشید و با سری پایین افتاده … در حالی که نگاهش خیره به دستاش بود، پاسخ داد :

 

– دلم میخواد برگردم به خونه، ولی … نمی دونم چه خونه ای ! اینجا … چهاربرجی … خونه ی فرخ ! … راستش حس میکنم دیگه توی این دنیا خونه ای ندارم ! … از بعد از ازدواجِ مزخرفم …

 

پروانه با دلسوزی گفت :

 

– اینطوری نگو ! برادرت اگه بفهمه … ناراحت میشه !

 

آهو لبخند غمگینی زد … و بعد به سرعت مسیر بحث رو تغییر داد . موهای صاف و سیاهش رو پشت گوشش زد و گفت :

 

– خب … تو تعریف کن ! دیشب که برگشتم خونه … تو و آوش نبودین ! … کجا رفته بودین ؟!

 

خون با تمام قدرت زیر پوست پروانه هجوم برد و داغش کرد . تته پته کنان سعی کرد چیزی بگوید :

 

– ما … بیرون رفتیم ! … من … آخه من …

 

صدای قدم های بلندی … و بعد حضور آوش در آشپزخونه، پروانه رو از عذاب پاسخ دادن راحت کرد !

 

آهو ناگهان توجهش جلب برادرش شد و با لبخندی به پهنای صورتش … گفت :

 

– خب … آوش جانِ گرد و خاکی بلاخره از عملیات ترمیمِ باغچه ها با موفقیت برگشتی !

 

پروانه بی اختیار چرخید به طرفی که آوش ایستاده بود … . اون رو دید … با لباس های اندکی خاکی و چکمه های بلندش … و موهایی که بهم ریخته روی پیشانیش ریخته بود … اما قلب پروانه با تمام قدرت تپیدن گرفت .‌.. .

 

فکر اینکه دیشب با این مرد جذاب عشقبازی کرده و اونو بوسیده … باعث شد پوست تنش به گزش بیفته .

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 88

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان کامل

دانلود رمان ارتیاب

    خلاصه : تافته‌‌ ادیب دانشجوی پزشکیست که به تهمت نامزدش از خانواده طرد شده و مجبور به جدایی می‌شود. اتفاقاتی باعث می…
رمان کامل

دانلود رمان دیازپام

خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای…
رمان کامل

دانلود رمان کنعان

خلاصه : داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x