رمان پناهم باش پارت 10

4.2
(73)

 

همونجور که توی وان درازکش بودیم سرش رو روی سینه ام گذاشتم و شروع به نوازش موهاش کردم!

یکی از بهترین حسهای دنیارو تجربه می‌کردم و رویسام اینطور که نشون مى داد از اینکار خیلی خوشش میومد!

صورت ظریف و دوست داشتنیش با خیس شدن آب یک زیبایی وسوسه انگیزی به خودش گرفته بود!

دستم رو نوازش وار از بین موهاش به سمت پشت کمرش هل می‌دادم وبا بوسه ای که روی پیشونیش گذاشتم،خواستم بهش این احساسرو بدم که نباید کوچکترین ترس و دلهره ای از من تو وجودش باشه

__رویسا اصلاً نیازی نیست کوچکترین ترسی رو به خاطر این که با من و نزدیک منی به دلت راه بدی من اصلا قصد اذیت کردن تو رو ندارم! دوست دارم فقط تمام و کمال بهم تکیه کنی!…

رویسا با نگاه گنگ دوست داشنتی اش سرش را به عنوان تایید تکون داد و دستش رو روی سینه ام گذاشت.

بخاطراینکه یه مقدار از این استرسی که تووجودش حس می‌کردم رو ازش دور کنم؛ رو بهش کردم و گفتم: من اصلا فکرشو نمیکردم تو انقدر قشنگ برقصی!…حیف شد که تو سالن موزیک زود قطع شد!…

با یه حالتی که انگار خجالت زده شده باشه سرش رو پایین تر گرفت و به سینه ام فشرد و دستش رو به حالت مشت روی سینه ى من جمع کرد.متوجه لبخند ریزی که روی لبهاش نشست شدم و با شرم چشمهاشو بست.

__رویسا؟!

سرشو بالا گرفت و با همون لبخند و نگاه دوست داشتنی که از من دلبری میکرد بهم گفت:آقااوین شما خیلی خوبی!

ابروهامو جمع کردم و یه نگاه بهش کردم که یهو متعجب شد.

__رویسا آقا چیه؟!من دوست دارم اوین صدام کنی تو باید اقاشو بگیری و به راحتی که یک زن و شوهر هم دیگر خطاب می‌کنند صدام کنی!

من و تو الان قانونی و شرعی زن و شوهریم و من برای اینکه تو از این ازدواج و رابطه لذت ببری دست به هر کاری میزنم!

وقتی این حرف را از دهنم شنید با نگاهى سرشار از تشکر به من نگاه کرد و دوباره سرشو پایین انداخت و سرش روی سینه ام گذاشت.

من همچنان مشغول نوازش کردن بدن نرم و جذابش بودم!

یک دفعه به یاد اتفاقی که داره بیرون از اینجا و تو جمع مهمونها میفته افتادم و قهقهه اى زدم که رویسا با چشمهاى خمار از خواب به من خیره شد.

جفتمون حسابی خسته بودیم و نیاز به استراحت داشتیم؛ ولی به قدری این وان ابگرم و وجود خانم عمارت در کنارم برام دلچسب بود که اصلاً دوست نداشتم این وضعیت رو ترک کنم!

سرشو از روی سینه ام بلند کردم و گفتم: دیگه بهتره بریم بخوابیم!

رویسا از خدا خواسته و فورى از جاش بلند شد که ناخودآگاه نگاهم به بدنش خیره موند.

این دختر حسابی داشت من رو به وجد می آورد!

منی که عقده و حسرت خیلی چیزها روی دلم مونده بود!

منی که با بی رحمی تمام قشنگترین حسهای دنیا را از م دزدیده بودندو آتیش وجودم رو خاموش کرده بودند!

واقعاً با وجود رویسا و بودن این دختر در کنارخودم داشتم سرکشی احساساتم را درک میکردم و حس میکردم که میتونم دوباره همون اوین مقتدر و با اراده بشم!

رویسا سعى مى کرد با دستش اندامش رو پنهون کنه و من انگار مست و مدهوش شده بودم و توانایی چشم برداشتن از روی بدنش رو نداشتم.

نگاه خجالتی و دوست داشتنی رویسا رو که دیدم یک لحظه به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم و از وان بیرون اومدم.

رویسا به من پشت کرده و زیر دوش قرار گرفته بود و من بى اراده از پشت بهش نزدیک شدم و دست روى شونه هاش گذاشتم و تا بخودش بیاد تقریبا تنم به تنش چسبید!

رویسا با کمی تردید سعی داشت خودشو جدا کنه و من براى اینکه بیشتر بهش احساس امنیت بدم موهای بلندشو به روی گردنش انداختم و سعی کردم بدنشو رو براش بشورم!

اخخخخ لعنتی!…من عاشق نوازش کردن پشت و کمرم بودم!بهم دقیقا همون احساس ارامشی که از نوازش موهای زن بهش دست میدادرو میداد!…

وای که چقدر از احساساتم دور شده بودم!چقدر دلم برا مرد بودنم تنگ شده بود!…

انقدر احساس ارامش بهم دست داده بود که نمیخواستم از جام تکون بخورم!

یکمرتبه تندوتیز تو بغلم گرفتم و گفتم:خوب دیگه تنمونو اب بکشیم بریم اول تو میری یا من؟هرچی شما بگید!

__شما برید من بعد از شما بیام!

آخخخخ که چقدر چسبید! یه بوسه رولبش زدم و گفتم: من رفتم برات حوله میارم زود بیا!…

از حمام بیرون رفتم تنپوشم رو تنم کردم و حوله رویسا رو براش اماده کردم منتظر موندم تا از حمام بیرون بیاد …

وقتی از حمام بیرون امد باز هم سعی میکرد که با دستهاش سینه هاش و پاین بدنش رو بپوشونه که نمیشد!

خیلی برام جالب بود هول و ولا دستشو بالا و پایین میکرد!

منم نامردی نکردم و همونطور که با چشمهام مشغول خوردنش بودم حوله رو به سمتش گرفتم.

فوری دستشو دراز کردو حوله رو از من گرفت و دور خودش پیچید و به سختی دستشو رو تو استین حوله کرد!

قطرات اب که از رو موهاش و صورتش به پایین میچکید حسابی مدهوشم کرده بود!

چقدر جذابیت!…و چقدر لوندی!… همه رو یه جا داشت؟!دلم میخواست هر چی زودتر طعمشو بچشم!

تو این چند روزی که مدام کنار هم بودیم حسابی بی تابش شده بودم.

با خودم داشتم امیدوار میشدم که با وجود رویسا میتونم تجربیاتی جدیدیو تو زندگیم به دست بیارم.

اما نمیخواستم جوری رفتار کنم باعث اذیت شدنش بشه!

بازوشو به دست گرفتم و به سمت خودم کشیدم و بوسه ای به پیشونیش زدم:تو بهترین ارامش دنیارو بهم میدی!

سرش رو به زیر انداخت و با خجالت از جلوی چشم هام رد شد.

بیشتر از این اذیتش نکردم و به سمت کمد لباسم رفتم و یک تاپ و شلوارک انتخاب کردم و به سمت تخت اومدم.

اون هم لباسش رو عوض کرد و به سمت من اومد و روی تخت نشست و به دستهاش خیره شد.

به سمتش رفتم و گفتم: رویسا

سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد:به چى فکر میکنی عزیزم؟!

و اون نگاه کوتاهى بهم انداخت و درحالیکه نگاهش رو ازم مى دزدید گفت:لباس زیرم رو برای چی بردی؟

خندیدم و دستش رو گرفتم و در حالیکه اون رو به سمت خودم مى کشیدم؛ گفتم: بردم به فک و فامیل نشون بدم

با چشم های گرد شده به من نگاه کرد و گفت:چرا ؟!رسمتونه؟!

و من خندیدم و گفتم:نه رسم نیست اما باید دستمال شب زفافمون رو بهشون نشون می دادم چون ما کاری نکرده بودیم مجبور شدم اون رو نشون بدم!

از خجالت هفت تا رنگ عوض کرد سرش رو به زیر انداخت و آروم زمزمه کرد:ببخشید

خیلی برام جای تعجب داشت!

این دختر از رابطه سر در می آورد و متوجه می شد زفاف یعنی چی ؟!

دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بلند کردم و درحالیکه تو چشم هاش خیره می شدم گفتم:چرا باید ببخشم؟! اتفاقی نیفتاده! خانمم شب عروسی ماهیانه شده همین!… ما هم صبر می کنیم ماهیانه اش تموم بشه!

باز دوباره از خجالت هفت تا رنگ عوض کرد و دوباره سرش رو پایین آورد.

این بار اذیتش نکردم.لبخندی زدم.سرم رو تو موهاش فرو بردم و عطر موهاش رو به جون خریدم.

این دختر برام شده بود اکسیژن خالص!!!

درحالی که لبهام به لبخندی می نشست زمزمه کردم:بخوابیم؟! جفتمون خسته ایم!

و او همونطور که لبخندى روى لبهاش نشسته بود سر به زیر انداخت و چشمهاش رو بست و وانمود کرد خوابیده!…

وقتی چشم باز کردم سرم روی بازوهای اوین بود لبخندی روی لبهام نشست و با خجالت خودم رو جا به جا کردم.

راستش این مرد یه احساس امنیت بهم می داد! یک احساس خوب داشتن حامی بهم می داد!

از این که قراره یک عمر پشت و پناهم باشه لبخندی روی لبهام نشست و بهش نگاه کردم!

ناخوداگاه خودم رو بهش نزدیکتر کردم و انگار اون هم توی خواب متوجه شد چون دستی رو که زیر گردنم بود بلند کرد و با دست دیگه اش کمرم رو گرفت و به سمت خودش کشید.

من هم ازخدا خواسته تو بغلش جا گرفتم.یکمرتبه به یاد اینکه عادت ماهیانه ام از جام پریدمو نگاهی به تخت کردم.

عادت داشتم وقتی ماهیانه می شدم کل تشکم رو به هم می ریختم و ای وای بر من!…که همین طور هم شده بود!…

تخت رو کثیف کرده بودم؛چون نوار بهداشتی نداشتم.

لباسی رو بین پاهام گذاشته بودم که نتونسته بود خون حائزگیم رو جذب کنه و کل تخت رو به گند کشونده بود!

ای وای که از خجالتی مردم.فورى از جام بلند شدم و به تخت نگاه کردم.

گویا با تکون خوردن من اوین هم از خواب بیدار شد و به دور و ور خودش نگاه کرد و بعدنگاهش به من افتاد و درحالی که لبخند می زد دستهاش رو باز کرد و با چشم و ابرو اشاره کرد در اغوشش جای بگیرم!

اما من خجالت زده و شرمنده از جای خودم بلند شدم و به دور و ورم نگاه کردم که اوین هم متوجه شد .

و از جاش بلند شد به این سمت و اون سمت نگاه کرد با دیدن تخت خونی لبخندی زد.

ناگهان دستش رو دور کمرم پیچید و درحالی که من رو به سمت خودش می کشید زیر گوشم زمزمه کرد: ای وای بر من !….اصلا یادم رفته بود که دیشب باید نوار بهداشتی بهت بدم!

و بعد خندید و درحالی که سرش رو زیر گوشم می برد توی گوشم زمزمه کرد:بهتر مدرک رو کامل می کنیم میدیم دستشون!

اینجوری دیگه خیالشونم راحته تا دو سه سال دیگه که وقت بچه دار شدنمون میشه دست از سرمون بر میدارند!

اما من از خجالت هفت تا رنگ عوض کرده بودم و درحال اتیش گرفتن بودم و نگاهم رو از صورتش برداشته بودم به زیر گردنش دوخته بودم تا اینکه لحظاتی سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس کردم و بعد گردنش رو جلو اورد و گفت:خوشت میاد؟!…

با تعجب چشم هام رو بلند کردم و تو صورتش خیره شدم که از بالا بهم نگاه می کرد و چون نگاه من رو دید زمزمه کرد:ببوس!

چشم هام گرد شد:چی؟؟؟

و اون دوباره تکرار کرد:خیلی به گردنم نگاه میکنی ببوس ببین چه طعمی داره!

من با خجالت سر به زیر انداختم اما اوین بار دیگه زمزمه کرد:گفتم من رو ببوس

سرم رو بلند کردم و به سمتش رفتم و لب هام رو روی گردنش گذاشتم…..

لبهام رو روی گردن نرم و بدون موش گذاشتم. چشمهام رو بستم و عمیق بوسیدم بوی عطری که به صورتش زده بود خیلی دلنشین بود ویه احساس ارامشی رو به من می داد.

ناخوداگاه دستهام دور گردنش حلقه شد و با خجالت سرم رو توی گردنش فرو بردم که دستهای اون روی تنم نشست و درحالی که من رو به خودش می فشرد زیر گوشم زمزمه کرد:رویسا خیلی دوستت دارم اگر بدونی حد و اندازه دوست داشتن من چقدره خودت هم تعجب می کنی!…

و بعد لبهاش رو زیر لاله ى گوشم روی گردنم گذاشت و محکم بوسید.

دستهاش از روی تنم پایین تر رفت باسنم رو محکم به چنگ گرفت درحالیکه لاله گوشم رو به دهن می گرفت آه عمیقی کشید.

راستش من هم حس و حال عجیبی بهم دست داد برای اولین بار بود که دچار همچین حسی میشدم اما حس خیلی قشنگی بود!

حس اینکه مال یک نفر باشی و اون یک نفر تو رو تا به این حد بخواد ! درحالی که لبخندی روی لب هام می نشست با خجالت بوسه ى دیگه ای زیر گلوش گذاشتم که انگار اون رو دیوونه تر کرد و من رو محکم تر به خودش فشرد !

دستهاش تند و تند شروع به نوازش تن و بدنم کرد و بعد از دقایقی بازوم رو گرفت و من رو به عقب کشید و درحالی که نفس نفس می زد توی چشم هام نگاه کرد و گفت:رویسا من عاشقتم!

با گفتن این حرفش انگار تو دلم قند اب می کردند. درحالی که بهش نگاه می کردم لبخند محجوبانه ای روی لب هام نشست. سرم رو به زیر انداختم و
دوباره سرم رو توی سینه اش پنهون کردم.

من رو به خودش فشرد و سرش رو تو موهام کرد و نفس عمیقی کشیدو بعد درحالی که دست هام رو می گرفت در اتاق رو باز کرد و زمزمه کرد: بریم صبحونه بخوریم می دونم حسابی گرسنته!

درحالی که از اتاق بیرون می رفتیم نگاهی به تخت انداخت ولبخندی زد و گفت:خوبه مدرک جرممون رو تکمیل کردیم!

از اتاق بیرون اومدیم و وقتی وارد سالن شدیم خطاب به یکی از خدمتکارها گفت: به مادر بگو یک نفر رو بفرسته تخت رو تمیز کنه!

خدمتکار بیچاره از خجالت هفت رنگ شد و اوین در کمال وقاحت درحالی که همراه لبخندی که به من می زد چشمکی زد و وارد سالن شدیم که همه
پشت میز صبحونه نشسته بودند و صبحونه می خوردند.

با ورود ما همگی لبخند روی لب هاشون نشست و از جاشون بلند شدند که احساس کردم دست های اوین یخ بست !

با تعجب به سمتش برگشتم و نگاهش رو روی کسی میخکوب دیدم.

اگر یک روزی بهم می گفتند؛ کسی وارد زندگیم میشه که اینقدر مثل رویسا تو دل،قلب،روح من جای میگیره و برام عزیز میشه؛ هیچ وقت باور
نمی کردم!

خودم هم الان باور نمی کردم رویسای من اینقدر تو دلم نشسته باشه که حتی با نگاه کردن به اون همچین لذتی رو می بردم!

وقتی حجب و حیاش رو می دیدیم خودم ذوق زده میشدم و از این که این دختر وارد زندگیم شده از ذوق به خودم می بالیدم!

تنها کار خوبی که مادرم تو تموم این سالها در حق
من کرده بود همین بود که رویسا رو وارد زندگی من کرده بود !

این دختر همه حس های من رو داشت زنده می کرد!

از این که این دختر مال من شده بود غرق خوش حالی بودم!

دلم می خواست به همه دنیا اعلام کنم که این دختر مال منه و وقتی از اتاق بیرون رفتیم میدونستم همه فک و فامیل تو پذیرایی حضور دارند تا شب زفافمون رو بهمون تبریک بگند و هدیه ای رو به من و رویسا اعلام کنند!

این رسم مسخره ی ما بود!

وقتی واردپذیرایی شدیم روی لبهای همه لبخندی نشسته بود و به ما نگاه می کردند.

من هم لبخندی زدم و سری به عنوان سلام تکون دادم. رویسای بیچاره من که از خجالت مرده بود!

همون طور که لبخندی روی لبهام نشسته بود نگاهم توی سالن چرخید و روی یک نگاه استپ خورد !

لبخند روی لب هام چسبید و احساس کردم تن و بدنم یخ بست طوری که از سرد شدن دستهام نگاه متعجب رویسا روی من نشست و سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس کردم.

اون هم مسیر نگاهم رو گرفت و به سالن نگاه کرد اما نمی دونم متوجه شخص مورد نظر من شد یا نه!

چون من بی توجه به رویسا به اون زل زده بودم
که با لبخندی بر لب اول به من و بعد نگاهش رو به رویسا دوخت!

لحظاتی رو به اون خیره شد و بعد درحالی که پوزخند همیشگیش روی لب هاش بود به من نگاه کرد و تو چشم هام زل زد!

اون اینجا چی کار می کرد؟ حتی باورش هم براث من ممکن نبود!

حاضرم شرط ببندم همه حضاری که توی سالن
حضور داشتند فقط به این امید نشسته بودند که برخورد ما دو تا رو با هم ببینند!

از جاش بلند شد و به سمت ما اومد و دستشو به سمت رویسا دراز کرد و زمزمه کرد: سلام من ترنم هستم!دختر داییه اوین! خیلی خوشحالم از اینکه تو با اوین ازدواج کردی!…. بهت تبریک واقعا مرد خوبیه و توانایی خوشبخت کردن هر دختریو داره براتون ارزوی خوشبختی میکنم!…

با شنیدن این حرفها پوز خندی رو لبهام نشست.

رویسا اول با لبخند به ترنم نگاه میکرد و وقتی که به وسط صحبتهاش رسیدرو به من برگشت و چون پوز خند من رو دید ؛مکثی کرد و به سمت ترنم برگشت .

نگاهای زیر چشمی رویسا رو به خودم و ترنم رو احساس مى کردم.

اون لحظه چیزی برام اهمیت نداشت.

دلم میخواست دهن باز کنم و به ترنم بگم تا الان کدوم قبرستون تشریف داشتی؟! الانم لطف کن از خونه من گورتو گم کن و به هرجا بودی برو همون جا به ادامه خوشیت برس!

اما ازینکه نمیتونستم این حرفهارو به زبون بیارم خون میخوردم.

با ابروهای تو هم رفته بهش خیره شدم میدونستم فقط به خاطر این اومده که من چیکار کردم و الان با کی هستم؟!

فقط محض کنجکاوی زنونه پا تو خونه من گذاشته بود وگرنه خوشبختی من سره سوزن براش اهمیت نداشت!

بر عکس کلمات شیرینی که از تو دهنش بیرون میومد اون کاملا بدختی منو ارزو داشت!

خداروشکر!نمیدونم چی شد و چی نشد که خدا یه نظر هم به من کرد و کسی رو تو مسیر پر تلاطم زندگیم قرار داد که کاملا احساس میکردم میتونم باهاش خوشبخت شم.

در حالیکه به رویسا نگاه میکردم؛ دستهام رو به دور شونه هاش حلقه کردم و اونو به سمت خودم کشیدم و رو به ترنم کردم.

__ ترنم رویسا هم دختری که هر مردیو میتونه به خوشبختی برسونه و طعم یه زندگی شیرینو به هر مردی بچشونه!

خوشبختانه و از بخت و اقبال بلندم اون مرد خوشبت منم!… ممنون از دعای خیرت!… خیلی خوشحال شدم بعد از گذشت اینهمه سال دیدمت!دوست ندارم این دیدار همینجا ختم بشه؛ حتما بازم برا دیدن ما بیا و مارو از فیض دیدن دختر دایی عزیزمون بی نصیب نذار!…

کاملا متوجه طعنه و کنایه های من شده بود؛ چون پوزخندی زد و گفت:اتفاقا اومدم که بمونم! مطمعنا بازم میام تا یادی از گذشته ها بکینم!

و با طنازی دستش رو که لاک قرمزى روش خودنمایی میکرد رو به سمتم دراز کرد تا باهام دست بده و اینطوری خواست که زیبایی و لوندی خودش رو به رخ بکشه!

اما نمیدونم چرا وقتی دستهاشو تو دستم میفشردم نه تنها هیچ حسی بهش نداشتم بلکه دستهای ساده و دوست داشنتی رویسا رو جلو خودم میدیدم و ناخودگاه لبخندی زدم و با نگاهی که سرشار از محبت و دوست داشتن بود تو چشمهای رویسا خیره شدم.

نگاه پر از سوال و کنجکاوی رویسا گاهی روی من و گاها روی ترنم میچرخید؛ اما من سعی کردم با لبخند مهربونی که بهش میزنم کمی از احساس آرامشى رو که خودم ازش گرفته بودم رو بهش منتقل کنم.

اون تونسته بود احساسی رو به من بده که بعد از سالها وقتی ترنم رو دیدم نتونه منو بهم بریزه و این برای من بزرگترین موهبت الهی بود.

درحالی که لبخندی بهش میزدم دستش رو گرفتم و به سمت میز صبحونه رفتم و پشتش نشستیم.

نگاه های همه رو خودم احساس میکردم، اما بی توجه به نگاه ها بشقابی رو برداشتم و شروع به پوست کردن تخم مرغی کردم که جلوی رویسا بود، بعد از پوست کردن تخم مرغ رو توی بشقاب گذاشتم، شروع به خرد کردنش کردم و تیکه ای پنیر هم کنارش گذاشتم و روبه روی رویسا گذاشتم
و نون رو‌برداشتم لقمه ای براش گرفتم ‌وبه دستش دادم.

متوجه نگاه های همه شدم اما هیچ نگاهی برام مهم نبود،حتی ترنم که با تمام وجودش چشم شده بود ‌به ما نکاه میکرد.

با صدای دست پاچه ی مادر به خودم اومدم که انگار تازه وارد سالن شده بود و بلند خطاب به من گفت: اوین جان مادر ترنم رو دیدی؟!

نگاهی پر از سوال و حرف به مادرم کردم، که انگار منظورمو از نگاهم گرفت و درحالیکه لبخند میزد سعی کرد حرفشو رفع و رجوع کنه!

-بخاطر تو از اونور اومده!

و چون هنوز نگاه من رو روی خودش دید معذب لبخندشو جمع کرد و پشت میز نشست.

بدون اینکه حرفی بزنم به سمت رویسا برگشتم و گفتم: چای رو میخوری یا آب پرتقال؟

و رویسا درحالی که لقمشو قورت میداد زمزمه کرد: چای!

و من لبخندی زدم و به خدمتکار نگاه کردم که مشغول پذیرایی بود و زمزمه کردم: چایی

و اون هم چشمی گفت و فنجونی برداشت و مشغول ریختن چای شد.

دوباره به سمت رویسا برگشتم؛ اروم مشغول غذا خوردن بود و از اینکه همه ی نگاه ها روی ما زوم شده بود؛ احساس دستپاچگی میکرد.

درحالیکه لبخندی روی لبهام مینشست تیکه ای نون برداشتم و دوباره شروع به گرفتن لقمه کردم!

وقتی دستشو کشید لقمه رو‌به سمتش گرفتم که با تعجب بهم نگاه و‌کرد و گفت: خودم میگیرم.

اما من لبخندی بهش زدم و درحالیکه پلک هام رو‌ روی هم میفشردم گفتم: بخور نوش جونت

و زمزمه کردم:دیشب خسته شدی

منظور خاصى نداشتم؛ اما اطرافیانم این حرفم رو شنیدندو لبخند عمیقی روی لب هاشون نشست.

من منظورم به خستگى روز عروسی بود اما همه ی منحرف ها حرف من رو به شب زفافمون ربط دادند!…

بیچاره رویسا معلوم نشد زیر نگاههای معذب فامیل چی خورد و چی نخورد!

ولی سعی کردم تا جایی که میتونستم بهش لقمه بدم تا حداقل جلو ضعفش رو بگیرم بعد از مدتی دست از غذا خوردن کشید و در حالی با خجالت بهم نگاه میکرد زمزمه کرد:ممنون سیر شدم دیگه نمیتونم بخورم!

و من لبخندی زدمو سرمو به عنوان تایید حرفش تکون دادم. نمیخواستم جلو فامیل اذیتش کنم با اینکه خودمم چیزی نخورده بودم چایی ام رو سر کشیدمو از جام بلند شدم و بهش گفتم :بلند شو هنوز خسته ای بریم یکم استراحت کنیم!

میدونستم برا کسی که اولین روزه ماهیانه اشه نشستن تو جمعی که همه زیر نظرت دارن سخت میتونه باشه پس در حالی که منتظر بودم از جاش بلند بشه روبه همه لبخندی زدمو گفتم: شرمنده رویسا یکم نیاز به استراحت داره از جمع معذرت میخوام زود برمیگرده بینتون!

میدونستم این حرف من بی ادبی و بی احترامی به اون جمع محسوب میشد اما برام اهمیتی نداشت!

رویسا و راحتى اش تنها بعد پر اهمیت زندگی من شده بود و نه چیزه دیگه!

رویسا از خجالت هفت رنگ عوض کرده بود ولی دیدن خجالت این دختر فقط منو بیشتر هیجان زده میکرد!

دستمو جلو اوردم و رویسا با همون حالت خجالت زده اش دستشو تو دستم گذاشت و باهم به سمت اتاق رفتیم .

وقتی وارد اتاقمون شدیم خطاب به رویسا گفتم: عزیزم بهتره که استراحت کنی نمیخوام اذیت بشی من وسایلامو جمع میکنم میرم سمت اتاقم تو در رو از پشت قفل کنو حسابی استراحت کن!خستگی که از تنت درومد بلند شو !

زمزمه کرد:من خوبم نیازی به استراحت ندارم

من مثل روز برام مشخص بود از رو معذب بودنش این حرفو میزنه!

لبخندی زدمو گفتم: اصلا نیازی به تعارف نیست اینجا خونه تویه و اونها مهمونهای خونه اونها باید مراعات حال تو رو بکنند نه تو به فکر اونها باشی! الانم برو استراحت کن !

و سمت تخت خیلی اروم هولش دادمو خودم به سمت مبل رفتم.

لبتابمو و وسایلامو جمع کردم نگاهی به رویسا انداختم که رو تخت نشسته بود و به من نگاه می کرد.

نگاهشو که دیدم خندیدم یه چشمک با یه بوسه از راه دور براش فرستادم و در حالی که از اتاق بیرون میرفتم بهش گفتم:پشت سرم در رو قفل کن!هروقت از خواب بیدار شدی در رو باز کن که کسی مزاحمت نشه!

و زمزمه کنان به من گفت:اگه خودتون کار داشتید چی ؟!

با خنده گفتم: خوابت زیاد سنگین نیست نترس کاری بود بیدارت میکنم که در رو باز کنی!

و با خنده از اتاق خارج شدم……..

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 73

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان سونات مهتاب 3.7 (67)

بدون دیدگاه
خلاصه: من بامداد الوندم… سی و شش ساله و استاد ادبیات دانشگاه تهران. هفت سال پیش با دختری ازدواج کردم که براش مثل پدر بودم!!!! توی مراسم ازدواجمون اتفاقی میفته…

دانلود رمان شب نشینی پنجره های عاشق 4.2 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: شب نشینی حکایت دختری به نام سایه ست که از دانشگاه اخراج شده و از اون جایی که سابقه بدش فرصت انجام خیلی از فعالیت ها رو از اون…

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان پشتم باش 3.9 (7)

۷ دیدگاه
  خلاصه: داستان دختری بنام نهال که خانواده اش به طرز مشکوکی به قتل میرسند. تنها فردی که میتواند به این دختر کمک کند، ساتکین یک سرگرد تعلیقی است و…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x