رمان پناهم باش پارت 23

4.5
(15)

صداش کردم: رویسا؟!…

سرش رو بلند کرد و با همون نگاه خجالتى اش با نفس حبس شده اش زمزمه کرد: جان؟!

با شنیدن این حرفش از خود بیخود شدم و لبهاش رو به دهن گرفتم و درحالیکه اون رو به خودم مى فشردم، شروع به بوسیدنش کردم و دستهام ناخودآگاه روى تنش به حرکت اومد انگارى مى خواست اون رو تو خودش حل کنه!…

با اینکه دستهاش روى سینه هام مشت شد ، ولى احساس کردم داره باهام همراهى مى کنه… دیگه نتونستم جلوى خودم رو بگیرم… جامونو عوض کردم و اون توى وان خوابوندم و خودم روش خیمه زدم.

احساس مى کردم تو منم یه تغییراتى اتفاق افتاده که داره حالم رو بهتر میکنه!

لبهام رو از روى چونه اش سر دادم و تا روى سینه هاش کشیدم… پوست تنش انقدر نرم و سفید بود که حتى نگاه کردن بهش هم هیجان منو دوچندان مى کرد. برجسته شدن سینه هاش هم نشون از تحریک شدن اون مى داد. لبهامو روى اون سینه هاى گرد و سفید گذاشتم و گاز ریزى ازش گرفتم که آه کوتاهى کشید…

زیر لب جوووون کشدارى زمزمه کردم و نگاهش کردم که لبهاش رو به دندون گرفته بود و در حالیکه نفس نفس مى زد به من نگاه مى کرد.

دوباره برگشتم، بوسه اى روى لبهاش گذاشتم و لبهام رو از روى لبهاش به سمت گوشش سر دادم. لاله ى گوشش رو به دهن گرفتم و زیر گوشش آه عمیقى کشیدم و کاملا متوجه این شدم که نفسهاش سنگین شده!

از گوشش به سمت چونه اش رفتم و همونطور که نگاهش مى کردم باز پایین و پایین تر رفتم و اون لحطه به لحظه شرمگین تر مى شد و صورتش سرختر از لحظه ى پیش …

وقتى روى دلش قرار گرفتم، از خجالت توى چشمهام هم نگاه نمى کرد… اما من مى خواستم !… مى خواستم نگاهم کنه!… مى خواستم نوش این شهد شیرین به دلم بچسبه!…

با انگشت سبابه ام چونه اش رو به سمت خودم گرفتم… سرش رو بلند کرد و با شرم بهم نگاه کرد…

لبخندى زدم و بوسه اى روى دلش نشوندم و باز پایین رفتم.

گوشه ى لبش رو باز به دندون گرفت. یه بوسه ى دیگه و…

هردومون نفس نفس مى زدیم…

از جنگ نابرابرى برگشته بودیم که نایى برامون نگذاشته و رمق جفتمون رو ازمون گرفته بود. بدون اینکه نتیجه اى گرفته باشیم و این مزید بر علت شده بود که خستگى من یکى دوبرابر بشه!… اما لبخند روى لبهاى رویسا این اجازه رو بهم نمى داد طعم شکست رو بچشم و منو به تجربه ى بار دیگه اى تشویق مى کرد…

لبخندش منو هم به لبخند وا مى داشت. دستشو گرفتم و اون رو به آغوش کشیدم و بلندش کردم و با هم زیر دوش قرار گرفتیم.

حوله رو که به دورش پیچیدم بوسه اى روى پیشونى اش کاشتم و زمزمه کردم: برو استراحت کن تا بیام…

وقتى از حمام خارج شد، خودم زیر دوش قرار گرفتم و صورتم رو تو دستهام گرفتم و مکثى کردم.

فشار زیادى بهم اومده بود که باعث سردردم شده بود. اما نمى دونم چرا احساس رضایت مى کردم. با اینکه نتونسته بودم توانایى خودم رو کامل به دست بیارم اما احساس مى کردم کمى موفق بودم. کاملا متوجه تغییراتى که توم به وجود اومده بود شده بودم و از این حس و حال احساس رضایت مى کردم.

سردردم وحشتناک شده بود . دوش کوتاهى گرفتم و حوله رو به دور خودم پیچیدم و از حمام بیرون اومدم.

رویسا با همون حوله پشت به من روى تخت نشسته بود و خم شده بود. به سمتش رفتم. با نزدیک شدن بهش، براى لحظه اى مات و مبهوت موندم.

گوشى اى که توى جیب من بود؛ الان توى دست اون بود و اون با لبخند روش خم شده بود.

انقدرى محو گوشی شده بود که اصلا متوجه من هم نشده بود. بالاى سرش ایستادم و به گوشی تو دستش خیره شدم.

داشت چیزى رو تایپ مى کرد. چشمهام رو ریز کردم.

__ منم دوسـ…(نفسم قطع شد)… تت…(گوشهام کر شد)… دارم…(چشمهام سیاه شد)…

سعى کردم، چشمهام رو وا کنم و با دقت به اسم بالاى صفحه نگاه کنم…

امیر……….

دوباره با دقت بیشترى نگاه کردم، پیامک بالایى اش نوشته بود: دوستت دارم قشنگى!!!!!….

احساس کردم همون جا شکستم و فرو ریختم. رویسا انگار تازه متوجه من شد. سرش رو که بلند کرد و من رو دید، هول و دستپاچه از جاش بلند شد…..

دستم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم. رویسا دستم رو گرفت و هول و دستپاچه گفت: اوین؟؟؟؟

دستم رو از تو دستش دراوردم و روى تخت نشستم. مکان و زمان از دستم در رفته بود و انگار فقط روى هوا معلق بودم!…

چرا اون رو نکشتم؟!… چرا تو گوشش نمى زدم؟!… اصلا چرا حرف نمى زدم؟!… چرا سکوت کرده بودم؟!…

کنارم نشست و نگران گفت: حالت خوبه؟!

بدون اینکه نگاهش کنم سرى به عنوان تایید تکون دادم و اون نگران ادامه داد: مامان رو صدا کنم؟!…

دستى به عنوان نفى بالا اوردم و همونجا دراز کشیدم. قلب لعنتى باز شروع به تیر کشیدن کرد. دستمو روش گذاشتم و چنگ زدم.

دوباره خودش رو به سمت من کشید: اوین مطمئنى حالت خوبه؟!…

رومو ازش برگردوندم و آروم زمزمه کردم: مى خوام استراحت کنم…

اما نفسهام بالا نمیومد. درک کردن حالم اصلا امکان پذیر نیست. از درون گر گرفته بودم و از بیرون یخ کرده بودم و تنم انگار تو این انبساط و انجماد کش اومده بود . نمى تونستم تکون بخورم. بزور نفس مى کشیدم. قلبم تیر نمى کشید اما انقدر بد خودش رو به در و دیوار مى کوبید که ترسم گرفته بود. احساس مى کردم از کوبیدن اون تموم تنم تکون مى خوره! از درد به خودم مچاله شدم. چشمهام تاز مى دید و جایى رو نمى تونستم ببینم!

سرم رو که بلند کردم چشمهاى گریون رویسا جلوى چشمم اومد اما رومو برگردوندم و دیگه چیزى رو متوجه نشدم.

وقتى چشم باز کردم تو بیمارستان بودن و ترنم و رویسا کنار هم ایستاده بودند. دوتا از چندش ترین موجودات زندگی ام…

ناخودآگاه ایروهام در هم شد و رومو برگردوندم: مى تونم تنها بمونم؟!

نگاه متعجب و خشک شده ى ترنم رو روى خودم احساس مى کردم اما مهم نبود. مهم این دل لامروت بود که خرد شده بود، له شده بود و هیچ کس پاسخگوش نبود!

خدایا این چه امتحانیه!… بد دارم تاوان پس مى دم اما تاوان کدوم گناه ناکرده؟!…

لحظاتى گذشت تا بالاخره ترنم قدم گرد کرد و به سمت در رفت ، اما رویسا همچنان کنار تخت ایستاده بود و از سنگینى نگاهش متوجه مى شدم که نگاهم مى کرد.

طاقت نگاه کردن تو چشمهاش رو نداشتم. اصلا نمى دونستم باید چه عکس العملى نشون بدم!نمى دونستم باید به روى خودم بیارم یا نه!… اما بالاخره صدام کرد.

__ اوین؟؟؟؟

نمى تونستم تو چشمهاش نگاه کنم. آروم جواب دادم: بله؟

به سمت تخت اومد و نزدیکتر ایستاد و دوباره صدام کرد: اوین؟؟؟؟

کوتاه نگاهش کردم و همین که خواستم نگاهم رو بدزدم ، چشمهاش رو به من دوخت. اشک تو چشمهاش موج مى زد و معلوم بود انقدر گریه کرده بود ، چشمهاش یک خط شده بود!…

قلبم در هم فشرده شد و ناخودآگاه ابروهام در هم رفت: گریه کردى؟!

دوباره لب ورچید و قبل از اینکه حرفى بزنه اشکهاش روى گونه هاش چکید و یک مرتبه خودش رو به آغوشم پرت کرد.

به طور غیر ارادى بینى ام رو تو موهاش فرو بردم و عمیق بو کشیدم. لعنتى!… من عاشق عطر موهاش بودم!… چطور تو این مدت کم عاشقش شده بودم؟!…

سرش رو روى سینه ام گذاشته بود و گریه مى کرد. تک به تک سلول بدنم داشت فریاد مى زد ازش توضیح بخواه اما غرور لعنتى این اجازه رو نمى داد.

شونه هاش رو گرفتم و بلندش کردم: رویسا؟!

بلند شد اما صورتش رو بلند نکرد. دلم براش صعف رفت. ناخودآگاه دوباره صداش کردم: رویسا؟!

کوتاه بهم نگاه کرد اما همون نگاه کار خودشو کرد. دوباره ایمونمو باختم و بازوهاشو گرفتم و اونو به آغوش کشیدم و محکم به خودم فشردم.

لعنتى!… من نمى تونستم ازش دل بکنم! روى موهاش رو بوسیدم و اروم زمزمه کردم: خوبى؟!

سرشو بلند کرد و تو چشمهام خیره شد: زود خوب شو!

لبخند تلخى روى لبهام نشست: من خوبم!.. بادمجون بم آفت نداره!…

ابروهاشو در هم کرد و مشتى به شونه ام زد و دوباره سرشو روى شونه ام گذاشت.

آخخخخ که من دیوونه ى این دختر بودم. روى موهاشو بوسیدم و اونو به خودم چسبوندم که یک مرتبه اون صحنه ها پیش چشمهام جون گرفت و دستهام ناخودآگاه ول شد.

متوجه شد. سرشو بلند کرد و گنگ بهم نگاه کرد. دستپاچه لبخند زدم: پاشو برو یه آبى به صورتت بزن!

و از جا بلندش کردم و به سمت دستشویى هولش دادم. آروم و سر به زیر به سمت دستشویى مى رفت که صداى زنگ تلفنش بلند شد. ناخودآگاه نگاهم به دنبال صدا بلند شد. کنار تختم بود. نگاهم روى صفحه اش نشست!

امیر……..

ناخودآگاه به اون نگاه کردم که نگاه اونم روى تلفن نشست.

نفسم حبس شد. بى اراده دست دراز کردم و گوشی تلفن رو برداشتم و دوباره نگاه کردم.

دستم مشت شد. دلم مى خواست گوشی رو تو دیوار بکوبونم و جفتشون رو بکشم اما فقط دکمه ى جواب رو زدم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم.

چند دقیقه گذشت تا یکى به حرف اومد: الو؟!… آبجى!… چرا جواب نمى دى؟!… آبجى قشنگى!…

مکث کردم.

__ الو؟!… مامانننننن… آبجى جواب نمى ده!..

و بعد صداى مادر پیچید: چرا؟!… باز اشتباه شماره گرفتى ذلیل مرده؟!…

و مثل اینکه گوشی رو از دست بچه گرفت: نه شماره که درسته!… الو رویسا؟!… مادر؟!…

به زور دهن وا کردم: سلام مادر…

__ اع سلام اوین جان خوبى ؟!…مادر خوشى ؟!سلامتى؟!… ما که از نگرانى مردیم!… خوبى پسرم؟!… یه استراحتى به خودت بده…

__ مرسی مادر شما خوبى؟!… (خودمو کشتم تا گفتم) همه خوبن؟!… آقا امیر خوبه؟!…

__ سلامت باشی مادر… همه خوبن امیرم خوبه منتها بعد شب مهمونى دیگه اونو ندیدیم!… گویا به شهر رفته!…

سکوتى محض حکم فرما شد.

__ الو؟!… الو مادر؟!… صدا مى اد؟!…

به شماره نگاه کردم: بله… مادرصدات مى اد.

و بعد با نفسی حبس شده گفتم: پس چرا این شماره به اسم امیر سیوه؟!

__ آهان… اینو مى گى؟!… خوب شماره امیر بود اما وقتى براى رویسا گوشی خرید خطش رو با گوشی به من داد که با رویسا در تماس باشم اما این ذلیل مرده که نمیزاره یسره گوشی دستشه و داره با آبجیش اسپس بازى مى کنه!

از اصطلاحش خنده ام گرفت. انقدر ذوق کرده بودم که بلند خندیدم. انگار خدا یه جون تازه بهم داد. یهو همه جا افتابى شد. یه خوشى قشنگ روى دلم نشست و گفتم: اشکال نداره مادر بزار راحت باشه… بالاخره اونم چشمش همین یه دونه خواهرو میبینه!

__ آره مادر اما خط و گوشی مردمه روم نمیشه!

__ اشکالى نداره هزینه اش رو معلوم مى کنیم هرچى شد مى دیم! بزارین بچه راحت باشه….

__ چشم مادر… چشم… خودت خوبى؟!…

__ منم خوبم… بهترم مى شم… من خداحافظى مى کنم گوشی رو به رویسا مى دم!

گوشی رو به سمت رویسا گرفتم که تازه از دستشویى دراومده بود.

صورتش هنوز خیس بود. با لذت بهش خیره شدم. زن من!… همسر پاک و معصوم من!…

خیالم انقدرى راحت شد که بى اراده دراز کشیدم و با تموم دل خوشی چشمهامو بستم! انگار بارى رو از روى دوش من برداشته بودند!

حرفهام که با مادر تموم شد به اوین نگاه کردم. چشمهاش رو بسته بود اما لبخندش هنوز روى لبهاش بود.

کنارش نشستم و دستش رو گرفتم که فورى چشمهاشو باز کرد و دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و سرمو روى سینه هام گذاشت.

__ رویسام؟؟؟؟

بدون اینکه سرمو از روى سینه هاش بردارم زمزمه کردم: هوم؟

__ مى دونى چقدر دوستت دارم؟!

اینبار سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. لبخندى روى لبهام نشست و گفتم:اوهوم!

و دوباره سرمو روى سینه اش گذاشتم که اونم دستهاشو دورم حلقه کرد و در حالیکه منو به خودش مى فشرد گفت: رویسا حتى نمى تونم بدون تو زندگى مو تصور کنم…

و با خودم فکر کردم چرا زودتر از این ازش توضیح نخواستم. دیشب مى تونست شب خوبى براى جفتمون باشه!… با ترس و غرور بیجا خرابش کردم و رویسا بدون تقصیر شریک جرمم شده بود!

تقه اى به در خورد و به دنبال اون رامین و ترنم با هم وارد شدند. رویسا فورى از جاش بلند شد و با خجالت کنار تحتم ایستاد.

__ سلام جناب آقاى غشی!

ابروهامو در هم کردم. این بشر نمى خواست آدم بشه!

__ سلام!

پرونده رو گرفت و شروع به خوندن و نوشتن کرد و همزمان با خودش حرف مى زد.

__ نام اوین نام خانوادگى پورمخبر علت بیمارى نامعلوم اما غشى…

جعبه ى دستمال کاغذى رو برداشتم و به سمتش پرت کردم. سرش رو بلند کرد و ابروهاشو در هم کرد: یاد بگیر حرف بزنى مشکلت رو حل کنى!

و بعد به سمت من اومد و معاینه ام کرد و گفت: مرخصت مى کنم اما خیلی زود میاى میریم پیش متخصص قلب!

من فقط در سکوت بهش خیره شدم.

__ جواب مادرم اومد؟!

__ آره!

__ خوب؟!

__ خوبه! ولى باید با دکتر متخصص هم هماهنگ بشه!

__ کى بریم؟!

__ فعلا خوب شو اون عجله اى نیست میریم!

و بعد رو به ترنم کرد و گفت: شما با من بیا کارهاى ترخیصش رو انجام بده!

و رو به رویسا گفت: هواست بهش باشه!

و رویسا فقط سرى به عنوان تایید تکون داد. کسی متوجه رفتار برزخى رامین نمى شد اما من مى دونستم بخاطر منه که اینطور عصبیه! اون خوب مى دونست وقتى فکرى بهم فشار میاره از درون منفجر مى شم و می ترکم اما به روى خودم هم نمیارم و آثارش هم همینطورى بیرون مى زنه!…

اون بهتر از هرکسی درکم مى کرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 15

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
f
f
5 سال قبل

سلام ترو خدا پارت بزارید من دارم دیونه میشم .
شما کانال هم دارید که رمان ها زود تر توش باشه ؟
لطفا جواب بدید.

f
f
5 سال قبل

سلام ترو خدا پارت بزارید من دیشب نخوابیدم انقدر رمانت قشنگه کانالی دارید که رمان ها آماده باشه. جواب بدید لطفا

f
f
5 سال قبل

سلام ترو خدا پارت بزارید من دیشب نخوابیدم وقتی پارت ۲۳خواندم انقدر خوب بود ترو خدا پارت بزارید و اینکه میشه اگه کانال دارید که زود تر تو اون جا میزارید پارت ایدی شو بدید.لطفا جواب بدید

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x