رمان پناهم باش پارت 27

4
(13)

 

 

#پارت204

دکمه هاى مانتوم رو که باز کرد و از تنم دراورد دستش به سمت شلوارم رفت. هول شدم و دستمو روى دستش گذاشتم و گفتم: چیکار مى کنى؟!

با تعجب نگاهم کرد: عزیزم… مى خواد معاینه ات کنه!… نمیخواد که خودتو ببینه…

__ کجا رو معاینه کنه؟!

__ همه جاتو!…

چشمهام گرد شد: چرا همه جارو؟!

__ عزیزم هر خانومى باید شش ماه در میون به طور کلى چکاپ شه!… چون اولین بارته متوجه نمیشى اما بعد یه مدت برات عادى مى شه…

کمر شلوارمو وا کرد اما من باز مى ترسیدم.

__ خجالت مى کشم…

کلافه نگاهم کرد: خودت در میارى؟!

ناراحت جوابش رو دادم: بله!

پوفى کرد و روشو برگردوند و گفت: من میرم پیش خانوم جون!

دوتا اتاق تو در تو بود که در نداشت و بهم وصل بود. اگه روشونو به سمت من مى کردند مى تونستند منو ببینند اما صندلى هارو طورى چیده بودند که روشون به سمت تخت نباشه!

شلوارمو دراوردم اما لباس زیرم رو نه!… داشتم از استرس، ناراحتى و خجالت می مردم. دکتر به سمت من اومد و گفت: شورتتم درار…

__ چرا؟!

با تعجب نگاهم کرد: عزیزم میخوام معاینه ات کنم از روى شورتت که نمیتونم…

__ آخه شورت چرا؟!

متعجب به من خیره شد و گفت: در بیار تا بهت بگم…

لب ورچیدم: نه!

__ وا! عزیزم درش بیار باید بدنت رو ببینم!

و خودش دستش رو به سمت لباس زیرم دراز کرد. از طرفى خجالت مى کشیدم و از طرفى از مخالفت کردن مى ترسیدم.

لبهامو به دندون گرفتم و درحالیکه بغض مى کردم، لباسمو دراوردم که گفت: حالا پاهاتو وا کن و هر کدوم از پاهاتو روى یکى از این پایه ها بزار!

دلم مى خواست جیغ بکشم. این چه کارى بود؟! با چشمهاى گرد شده از وحشت و تعجب گفتم: نهههه!

پوفى کرد و پامو بلند کرد و رو یکى از پایه ها گذاشت. از خجالت دستهامو جلوى چشمم گذاشتم و صورتمو پوشوندم که صداى متعجبش رو شنیدم: وا… تو که دخترى…

دستمو از روى صورتم برداشتم و بهش نگاه کردم. متعجب بهم خیره شده بود. صداى تق تق عصاى خانوم جون رو که شنیدم ، فورى شلوارمو روى پاهام کشیدم و با ترس بهش خیره شدم.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان گندم 3 (7)

۲ دیدگاه
    .خلاصه : داستان درباره ی یک خانواده ثروتمنده که بیشتر اعضای اون کنار هم زندگی میکنن . طی اتفاقاتی یکی از شخصیت های داستان “گندم” میفهمه که بچه…

دانلود رمان شاه_مقصود 4.2 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه : صدرا مَلِک پسر خلف و سر به راه حاج رضا ملک صاحب بزرگترین جواهرفروشی شهر عاشق و دلباخته‌ی شیدا می‌شه… زنی فوق‌العاده زیبا که قبلا ازدواج کرده و…

دانلود رمان آن شب 4.4 (14)

بدون دیدگاه
          خلاصه: ماهین در شبی که برادرش قراره از سفرِ کاری برگرده به خونه‌اش میره تا قبل از اومدنش خونه‌شو مرتب کنه و براش آشپزی کنه،…

دانلود رمان جرزن 4.3 (8)

بدون دیدگاه
خلاصه : جدال بین مردی مستبد و مغرور و دختری شیطون … آریو یک استاد دانشگاه با عقاید خاصه که توجه همه ی دخترا رو به خودش جلب کردن… آشناییش…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
گل
5 سال قبل

سلام نویسنده ی محترم لطفا یکم پارتهارو بیشتر وروزانه بذارید نه چند وقت یه بار که همه موضوع داستان رو فراموش کنند.

لیدا
لیدا
5 سال قبل

زودزودبزاراسکلمون کردی هااخه بعدده روزچرامیزاری

pariya
pariya
5 سال قبل

سلام پس پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟

f
f
5 سال قبل

سلام میشه جوا بدید که پارت بعدی کیه و لطفا به نویسنده بگید زود تر پارت هارو بزاره

لیدا
لیدا
5 سال قبل

چرانمیزاری??باتوییم هاالوووووووووادمممممیییییننننن هستی?۱۴روزه نزاشتی هاااا حداقل جواب بده اخه زشته

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x