رمان جُنحه پارت 19

زمزمه کرد: شایان… تو…

فاصله ای که برای حرف زدن میان لب هایش افتاده بود، با لب های شایان پر شد…

نفس بریده چنگ زد به سر شانه اش. شایان دست هایش را از انحنای گردن، تا گونه های خنک و نرم ساراناز بالا کشید. همراهی سارا خوب بود و کمی از حس آزاردهنده ای که با حرف های سودی در جودش نشسته بود، کم می کرد.

جایی کنار لبش نجوا کرد: بگو منو از کیان بیشتر دوس داری سارا.

گلویش خشک شده بود. خشدار زمزمه کرد: شایان.

با شل شدن دست های شایان، قدمی به عقب برداشت.

لرز به تنش نشسته بود.

گره روپوشش را روی پهلو محکم کرد: یه چیزیت شده به خدا… بگو به من.

کف دست هایش را محکم روی صورتش فشرد و فکر کرد سارا حتی خجالتزده هم نشد.

به خاطر تجربه های گذشته اش بود؟

زانوهایش خم شد و نشست روش شن های خیس و خنک.

سارا با تامل کنارش زانو زد: شایان.

دست برد گونه اش را نوازش کرد: سارا…

_ …

_ دوست دارم.

لب زد: منم.

از دهانش پرید: بیشتر از کیان؟

ساراناز جا خورد. این دیگر چه سوالی بود؟

شایان را بیشتر از کیان دوست داشت؟ نداشت؟

هیچ جوابی برای این سوال پیدا نمی کرد.

شایان را دوست داشت. خیلی زیاد.

کیان را هم…

اما جنس علاقه اش زمین تا آسمان فرق می کرد.

شایان خوب بود. توجه می کرد. بی مقدمه ابراز علاقه می کرد. با شایان یک حس مهیج و پر تب و تاب را تجربه می کرد.

با کیان انگار توی مه شناور بود. کیان تا قبل از نامزدی حتی یکبار هم مستقیم نگفته بود دوستش دارد.

چطور میتوانست علاقه اش به این دو نفر را با هم مقایسه کند؟

_ سارا… بگو…

تمام فکرهایی را که توی سرش جولان میداد به زبان آورد.

شایان به طرز شگفت آوردی قانع شد.

انگار حرف های ساراناز مثل آب روی اتش عمل کرد.

دست دور شانه اش انداخت. سارا بی مقاومت توی آغوشش فرو رفت و تکیه داد به سینه ی پهنش.

شایان دست آزادش را از پشت تکیه گاه بدنش کرده بود.

_ سارا من دست خودم نیس اگه گاهی… یعنی… من خیلی حسودم.

مشتش را گذاشت روی سینه ی شایان: میدونم.

_ مامان میگه ترلان که به دنیا اومده بود، یه بار بغلش کردم که ببرمش بذارمش دم در.

سرش را چرخاند و حیرت زده نگاهش کرد: چی؟

خیره به سیاهی دریا گفت: باور کن. میگه میرفتی تو اتاقت درو روی خودت قفل می کردی مینشستی به گریه که من میدونم همه ی اینا به خاطر ترلان میان خونمون. هیشکی منو دوس نداره.

ساراناز لبخند زد: خب… زیادم دور از انتظار نیست.

_اینا رو گفتم که بفهمی اگه یه وقت میزنه به سرم و دیوونه بازی درمیارم…

پرید توی حرفش: میدونم… میدونم… من از اول تو رو با همین دیوونه بازیات شناختم.

برای اولین بار توی این مدت چند ساعته لبخند زد.

سرش را روی سینه ی شایان جابجا کرد: این واقعا خیلی بده. اصن غیرقابل تحمله. نمیشه دوکلمه باهات حرف زد. زود عصبی میشی. داد میزنی. قرمز میشی.

اخمی که بین ابروهای شایان نشسته بود، با جمله ی آخرش تبدیل به لبخندی پهن شد.

_ ولی من دوست دارم… همینجوری که هستی…!

***

صدای جیغ و داد شادی بچه ها فضای ویلا را پر کرده بود.

سودی از پنجره ی قدی نشیمن فاصله گرفت و چرخید.

پرنیان تی شرت پرتقالی ماهان را جلوی صورتش گرفت تا تمیز و کثیف بودنش را تشخیص بدهد: چی شده مامان؟ از صبح انگار بی قراری.

نفس عمیقی کشید و روی نزدیک ترین راحتی نشست: فکرم مشغوله.

شلوار گِلی میلاد را هم انداخت روی ساعدش و به سودی نزدیک شد: چرا؟

_ شایان…

_ خب؟

_ فکر کنم باز داره یه کارایی میکنه.

اخم کرد و لباس ها را گذاشت روی پشتیِ کوتاهِ راحتی سبز رنگ: یعنی چی داره یه کارایی میکنه؟

چین های دامنش را روی زانو مرتب کرد: چه میدونم… دیشب یه حرفایی میزد. از اینکه یکی از رفیقاش میخواد با دخترخاله ی بیوه ش ازدواج کنه که یه بچه هم داره و از این حرفا. من که بچه نیستم مامان جان. پسر خودمم بهتر از هر کسی میشناسم. غلط نکنم دوباره با اون خانم… ندا… یه دیداری چیزی داشته و هوایی شده.

_ نه مادر من… بعد از ده یازده ماه؟! امکان نداره… خب شما چی بهش گفتی؟

سودی لب گزید: خدا منو ببخشه… گناه مردمو شستم با حرفام…

_ خب مگه چی گفتی؟

حرف هایی را که تحویل شایان داده بود بازگو کرد و پرنیان با بی خیالی گفت: اصن مهم نیس. خوب کاری کردی. به من می گفت یکی میزدم تو سرش تا آدم بشه.

_ اِ… پری؟

لباس ها را جمع کرد و بلند شد: والا به خدا… هی تا میایم فک کنیم این پسره آدم شده سر به راه شده، باز یه گندی میزنه.

_ حالا هنوز که به چیزی مطمئن نیستیم میگی گند زده بچه م… وا…

پرنیان حین رفتن به آشپزخانه خندید: خب حالا… پسر دوست.

_ صبح بخیر.

صدای صبح بخیر سارا نگاهش را تا پله ها امتداد داد.

با خوشرویی گفت: صبح بخیر مامان جان ساعت خواب؟

ساراناز با شرمندگی موهایش را پشت گوش زد: شب نتونستم خوب بخوابم. نه که جام عوض شده بود…

و لب گزید. حقیقت این بود که چون تا نزدیک صبح با شایان لب دریا نشسته بود، دیر خوابش برده بود.

_ عیب نداره… میزو هنوز جمع نکردیم. فقط زیر کتری رو روشن کن فک کنم سرد شده باشه.

سارا با تشکر کوتاهی رفت توی آشپزخانه.

در وردی با صدای مهیبی باز شد و صدای هیجانزده ی ماهان باعث شد به همان سمت بچرخد: مادرجون… خاله… خاله میگه یه حوله بده… دایی آبانو… کشت.

دستپاچه پرسید: چی شده آبان؟

و بی آنکه منتظر جواب ماهان باشد، به طرف در دوید.

پا تند کرد سمت ساحل و بلند گفت: آبان.

سر ترلان چرخید سمتش و با بلند شدن صدای خنده ای، حیرت زده فکر کرد این صدای خنده ی بلند، برای آبان است؟؟!!

کمی جلو تر رفت.

با دیدن شایان که زیر بغل آبان را گرفته بود و پاهای کوچکش را توی آب می برد و صدای قهقهه اش را در می آورد، نفسش را با آسودگی بیرون داد و لبخند زد.

_ شایان… دیوونه… چیکار میکنی؟؟

_ نمیای تو آب؟!

_ نه… ول کن اون بچه رو میچاد.

پاهای کوچک آبان را فرو برد توی آب.

صدای بلند قهقهه اش دل ساراناز را لرزاند: سرما میخوره به خدا… شایان.

_ هیچیش نمیشه. نمیای؟!

مردد نگاهش کرد. ترلان دستش را کشید و هلش داد سمت دریا: برو بابا استخاره نکن.

آب آمد تا روی انگشت هایش.

نگران آبان بود که توی هوای خنک و بهاری فروردین ماه، تنها با یک شلوارک سرمه ای توی بغل شایان خیس میشد.

یک قدم دیگر به جلو برداشت و بعد حس کرد میان زمین و هوا معلق شد.

جیغی کشید و دستی دور بازویش پیچید.

شایان در حالیکه آبان را در آغوش داشت، بازویش را محکم گرفت تا از افتادنش جلوگیری کند.

موهایش را کنار زد: کدوم خری بود؟

ترلان آب پاشید به صورتش: خر خودتی.

پایش را محکم به زمین کوبید. آب با شدت پاشید به صورت و بدن شایان: ترلااااان. همه لباسام خیس شد.

_ اصن آوردمت همه لباسات خیس بشه.

از ته دل جیغ زد: می کشمت.

ترلان با خنده دور شد.

دویدن میان آب سختش بود و ترلان هر چند لحظه یکبار آب میپاشید به صورتش.

از صدای جیغ های بلندشان، پرنیان و سودی سراسیمه بیرون آمدند.

شایان آبان را به سودی سپرد و دوید سمت دخترها.

ترلان جیغ کشید: یا خدا…

قبل از فرار مچش میان دست شایان اسیر شد.

با خنده جیغ زد: ولم کــــــن.

با یک حرکت روی دست بلندش کرد.

ترلان نالید: واااای.

توی هوا تابش داد: بندازمت؟

دست هایش را محکم حلقه کرد دور گردنش: نــــــه…. تو رو خدا… مـــــــامــــــــان کــــمـــــک.

سودی با خنده نگاهشان میکرد: نکن شایان.

سارا کف دست هایش را بهم کوبید: بندازش.

_ سارا… ساکت… نامرد.

دستش را شل کرد: میندازمت.

_ شایان. نکن عوضی.وای مامان.

دندان هایش را فشرد روی شانه ی شایان.

با درد غرید: اوخ…چته.؟!

با یک حرکت رهایش کرد.

ترلان شناور شد روی اب و ثانه ای بعد تعادلش را حفظ کرد: حقت بود.

_ پارسال لگد میزدی، امسال گاز میگیری؟

توی آب دست و پا زد: حقته.

شایان خندید: بازم میخوای؟

با سرعت هر چه تمام تر دور شد: مگه میتونی؟!

_ نمیتونم؟

_ میتونی میتونی… غلط کردم.

شلپ شلپ کنان هجوم برد سمتش.

ساراناز با بدجنسی پنجه ی پایش را جلو کشید و ثانیه ای بعد، شایان میان آب غوطه ور بود.

هوار کشید: سارا…

ریز خندید و شایان گفت: داشتیم؟

ابروهایش را بامزه دوبار بالا انداخت: دیگه دیگه.

و اینبار ترلان و سارا بر مسند قدرت، هجوم بردند سمتش.

ساعتی بعد هر سه پتو پیچ وسط نشیمن می لرزیدند.

ترلان پتوی چهارخانه ی مسافرتی را زیر چانه اش چفت کرد: وای سرماهه رو خوردم.

شایان دماغش را بالا کشید: آره.

و بلند گفت: مامان یه چی رو گاز بود بخار میکرد، چی بود؟ از همون میخوام.

سودی گفت: اون حریره بادومه. مال آبانه به درد شماها نمی خوره.

ترلان نالید: حالا بیار بعد خودم واسش درست می کنم.

پرنیان خندید: هیشکی هم نه، تو درست میکنی؟

ساراناز با گونه ها و نوک بینی قرمز شده ساکت بود و تنها فس فس می کرد.

شایان بدون جلب توجه و آهسته خودش را کشید سمتش.

سارا متوجه شد و بی اینکه نگاهش کند، لبخند زد.

شایان لبه ی پتویش را انداخت روی پتوی سارا و دستش زیر پتو خزید.

ترلان متوجه تکان های نرم پتو شد. لبخندش را خورد و به روی خودش نیاورد.

دست شایان کشیده شد سر زانوی سارا.

تکان آهسته ای خورد. باز شایان شیطنتش گل کرده بود.

نامحسوس پایش را کنار کشید.

شایان اخم کرد و پرنیان با سینی بزرگی توی دستش از راه رسید.

ساراناز روی زانوها بلند شد برای گرفتن سینی و به همین بهانه از شایان فاصله گرفت.

اخم شایان عمیق تر شد از بازیگوشی ساراناز.

بشقاب محتوی فرنی را با حفظ اخمش از دست ساراناز گرفت.

خنده اش را فرو خورد و توجهی به اخم های درهم شایان نکرد.

شایان پکر شده بود.

ساراناز بشقاب نیم خورده ی فرنی اش را گذاشت روی زمین: پری برای آبانم چیزی مونده؟

از آشپزخانه بلند گفت: آره هست. فعلا که خوابید. بیدار شد بهش بده.

نچی کرد: گرسنه خوابید.

_ همه ش تقصیر این شایانه.

شایان رو به پرنیان اعتراض کرد: بد کردم به بچه حال دادم؟

_ به بچه حال دادی؟ داره بیست و چهار سالت میشه هنوز حرف زدن یاد نگرفتی؟

_ تو باز گیر دادی به من؟

سودی مداخله کرد: باز شما دوتا افتادین به جون هم؟! ای بابا دو دقه نمی تونین بدون جنگ و جدال مثل خواهر و برادر با هم حرف بزنید؟

و دست پشت کمر پرنیان گذاشت و هدایتش کرد سمت آشپزخانه.

شایان پتوی روی شانه هایش را رها کرد. سر خورد و افتاد پشت سرش: خب بابا ساکت شدم.

ترلان ریز خندید. متوجه حرکت دست شایان برای گرفتن دست ساراناز شده بود و حالا علت بدعتقی اش را درک می کرد.

دست هایش را حلقه کرد دور زانوها: من شام جوجه میخوام.

شایان مخالفت کرد: ماهی کبابی.

سارا هیجانزده تکرار کرد: آره منم جوجه میخوام.

و با یک ابروی بالا رفته به شایان نگاه کرد.

شایان آب دهانش را قورت داد و آهسته لب زد: فک کنم منم جوجه میخوام.

ترلان پق زد زیر خنده و کف زمین پهن شد.

ساراناز هم خنده اش گرفته بود.

لحن شایان موقع ادای جمله اش، بیش از حد بامزه بود.

میدانست ترلان در جریان رابطه اش با شایان قرار دارد.

پرنیان از آشپزخانه کله کشید: چی شده؟

ترلان خندید: هیچی… شایان دلش جوجه میخواد واسه شام.

و خودش را ول کرد توی بغل ساراناز و کرکر خندید.

صدای بلبلی زنگ بلند شد.

ترلان خنده اش شدت گرفت: یعنی خوشم میاد کل ویلا و ابهتش رو بردی زیر سوال با این زنگ شایان. آیفون تصویری و زنگ بلبلی؟

شایان نیشخند زد: خب زنگ خود آیفون کار نمی کنه. گفتم از اون طرف اونا بلبلی بزنن ما هم درو باز کنیم.

پرنیان دستش را زد به کمرش: پاشید جمع کنید ببینم. بلبلی بلبلی. فک کنم شب جای جوجه کباب باید چلو فیس و افاده با خورشت عشوه بخورید.

ترلان چشم هایش را گرد کرد: یعنی چی؟

رفت سمت آیفون: یعنی همین. عمه خانوم جون و همراهان تشریف آوردن.

ترلان از جا پرید: اینجا چرا؟

سودی از آشپزخانه بیرون آمد: اومدن؟

پرنیان گفت: آره.

سپس جواب ترلان را داد: آخه نه که دارن ویلاشون رو برای عروسی و کور کردن چشم فامیل آماده میکنن، قراره خراب شن سرِ ما.

شایان اعتراض کرد: این چه وضعشه؟

سودی زد پشت دستش: بابا زشته دو شب که بیشتر نمی مونن این کارا چیه؟ یکی بره درو باز کنه.

نگاه ها برگشت روی شایان.

چشم هایش را گرد کرد: من برم؟

سرها همگی به بالا و پایین تکان خورد و شایان غرید: خیلی ممنون واقعا.

درحالیکه مثل بچه های سه ساله پاهایش را روی زمین می کوبید، به طرف در رفت.

با وجود آن الهام تفلون کنه ی آویزان و حساسیت ساراناز که به خوبی از آن باخبر بود، کارش در آمده بود.

* * *

صدای موزیک کر کننده بود.

سودی با نگرانی چشم می دواند دنبال ترلان.

مدتی می شد غیبش زده بود.

ساراناز دست گذاشت روی زانویش: چیزی شده مامان؟

بی حواس گفت: جان؟ نه مامان نگران ترلانم.

_نگران چرا؟ من پنج دقیقه پیش دیدمش با دختر عموهاش داشت می رقصید.

_ دو دقه جلوی چشمم نیس دلم هزار راه می ره. اینجا هیچکس تو حال خودش نیس که. ناسلامتی تو مملکت اسلامی زندگی میکنیم. خدایا توبه.

خندید: نه پرنیان هم پیشش بود. ولی ترلان خودش هم حواسش جمعه نگران نباشید.

سر تکان داد و گونه ی آبان را نوازش کرد.

با آن پیراهن سفید و شلوار و شانه کش سرمه ای و پاپیون کوچک زیر گلویش حسابی خوردنی شده بود.

شایان کله ی آبان را تا جایی که امکان داشت و از دستش برمی آمد، ژل مالی کرده بود.

ساراناز سعی کرد خیاری را که توی دهانش فرو برده بود بگیرد.

سودی آهسته گفت: بذار دستش باشه مامان جان. لثه هاش می خاره.

دستش را پس کشید و سودی پرسید: تو چرا از اوله که اینجا نشستی؟

موهایش را که ساده ریخته بود روی شانه ی چپش، زد پشت گوشش: چیکار کنم؟

_ اینهمه آدم دارن چیکار میکنن؟ برو یه تکونی به خودت بده مادر. ناسلامتی عروسیه.

تنها لبخند کمرنگی به لب آورد و چیزی نگفت.

زیاد اهل رقص نبود. اگر بود هم اینجا جایش نبود.

با صدای کلفتی که گفت: سلام عرض شد زن عمو جان.

نگاه هر دو به سمت صدا چرخید.

آرش نزدیک آمد و باز گفت: سلام عرض شد.

دست سودی را فشرد و دستش را سمت ساراناز دراز کرد.

سارا با اکراه تنها نوک انگشت هایش را گذاشت توی دست گنده ی آرش و خیلی زود پس کشید.

از سمت آرش تنها موج منفی بود که به سمتش می آمد و خودش هم نمی دانست چرا.

با دیدن شایان که دوان دوان نزدیک می شد، نیش چاکیده اش را به زحمت جمع کرد.

حتما باید سر و کله ی یک جنس مذکر اطرافش پیدا می شد که توجه پسرک را جلب می کرد؟؟!!

لب ورچید و به شایان که حالا کنار میز ایستاده بود چشم غره رفت.

شایان ندید و دست گذاشت روی شانه ی آرش و با گفتن فک کنم عمو دنبالت میگشت، دکش کرد.

سودی به اخم عمیق شایان خندید.

شایان غرید: پسره ی بگم چی. دو دقه پیش دور و ور ترلان می پلکید، حالا هم…

کف دستش را کشید روی صورتش و جمله اش را نیمه تمام گذاشت.

آبان خیار توی دستش را گرفت سمتش.

اخمش باز شد و با یک حرکت آبان را بغل گرفت.

ساراناز پاهایش را کمی حرکت داد و دامنش پیراهن کوتاهش را کشید روی زانوهای جوراب شلواری پوشش.

_ چرا نشستی؟

نگاه سارا بالا آمد تا چشمهایش: چیکار کنم؟ پاشم برقصم؟

به پهنای صورت لبخند زد: چرا نه؟

ساراناز چشمهایش را گرد کرد و قبل از دادن هر جوابی، شایان با دو انگشت شست و اشاره گونه های آبان را به داخل فشرد: باز کن دهنتو ببینم. هر چی گیرت میاد میذاری دهنت؟!

مهره ی بنفش رنگی را با تقلا ببرون آورد و با دو انگشت بالا گرفت: این دیگه چیه؟

سارا به یقه ی پیراهنش دست کشید: از لباس منه.

شایان خندید و نمایشی زد به گونه ی آبان: بچه ی بد. پیرهن مامانتو چرا خوردی؟

آبان غش غش خندید و سودی قربان صدقه اش رفت.

_ بیا مامان این وروجکو بگیر من با مامانش برم تا جایی.

سودی آبان را نشاند روی پایش: بیا مامانم. عزیزممممممم. ساراناز پاشو.

_ نه مامان.

_ پاشو مامان. بلند شو.

شایان میز را دور زد و مچش را گرفت: بیا بریم.

کف دست آزادش را گذاشت روی ساعد شایان: ای بابا دستمو ول کن. من خجالت می کشم. کسی رو نمیشناسم اینجا آخه.

_ منو که میشناسی.

سودی در حالیکه آبان را در آغوش داشت، کف دستش را چسباند میان دو کتف ساراناز و تشویقش کرد به بلند شدن: راس میگه بلند شو.

ناچارا با شایان همراه شد و همان لحظه پرنیان نفس نفس زنان سر میز رسید.

ساراناز را کشاند وسط پیست رقص.

سارا آهسته گفت: من دوس ندارم.

موسیقی مهیجی که در حال پخش بود به پایان رسید و با کم شدن نور چراغ ها، شایان سرخوش زمزمه کرد: بــــــــه بــــــــه. من که دوس دارم.

ساراناز خنده اش گرفت.

حالا فقط میان نورهای رقصنده ی قرمز و ژرد و سبز و آبی و بنفش، تلالوی دو تیله ی براق شب گون را می دید.

دست های شایان پهلوهایش را در بر گرفت.

معذب میان دست هایش تکان خورد: نکن یکی می بینه.

وادارش کرد یک قدم به چپ بردارد و باز سرجای اوش برگردد: تو به جز من کسی رو میبینی؟

با مکث جواب داد: نه.

نرم خندید: پس کسی هم ما رو نمی بینه..

مردمک هایش را در حدقه یک دور چرخاند و خودش را به دست های شایان سپرد.

دستش را گرفته بود و مثل پرکاهی به هر سو می کشاند.

شایان سر انگشت های ساراناز را گرفت میان پنجه.

یک قدم به عقب برداشت و دستش را برد بالای سر سارا.

متناسب با ریتم آهنگ یک دور چرخید و کمرش چنگ شد میان پنجه های شایان.

نفس نفس زنان چسبید به سینه اش و صدایی زیر گوشش نجوا کرد: دوست دارم.

مشتش را گذاشت روی سینه اش و میان آغوشش تاب خورد: منم.

بغض کلامش شایان را به تعجب واداشت: سارا؟

عسلی هایش از اشک درخشید.

سرجا ایستاد و باز گفت: سارا؟!

انگشت کشید زیر پلکش: بله؟

_ گریه میکنی؟

تو دماغی زمزمه کرد: دَع…

بازوهایش را گرفت: سارا چی شد یهو؟

پچ پچ کرد: می ترسم.

_ از چی؟

_ از این حس خوبی که الان دارم.

_ …

اشکش چکید: همیشه بعد از یه خوشی، یه اتفاق خیلی بد در انتظارم بوده.

با حرارت زمزمه کرد: عزیــــــــزم.

سرش نشست توی انحنای نرم و خوشبوی گردن ساراناز.

سارا حریص به موهای پشت گردن شایان چنگ زد.

بینی اش را به قوس گردنش فشرد: سارا… سارا… سارا….

_ …

_ دوست دارم.

_ …

_ همین روزا تکلیفمون رو یه سره می کنم.

_ ..

_ سارا…

خرخری شبیه به هوم از گلویش بیرون پرید.

_ بازم دوست دارم.

میمُ منم گفتن نوک زبانش بود که پشت پلک های بسته اش از حجم نور زیادی روشن شد و شایان فاصله گرفت.

چشم های شایان برق میزد.

لبخند زد.

لبخندش نارضایتی را فریاد می زد.

دوست داشت همچنان میان آغوش شایان تاب بخورد و دوستت دارم بشنود.

آنسوی سالن، سودی بهت زده سر جا ایستاده بود.

ایستادن ناگهانی اش که با صدای قیژُ عقب رفتن صندلی همراه بود، پرنیان را که مشغول پوست گرفتن سیب برای ماهان بود، متعجب کرد.

آهسته پرسید: چیزی میخوای مامان؟

سودی لب زد: سارا.

_ سارا چی؟

شقیقه اش را فشرد.

دیده بود که به محض روشن شدن سالن، شایان سر از گردن ساراناز برداشته.

_ مامان؟

_ سارا بود.

_ چی؟

_ کسی که شایان راجع بهش حرف میزد…

سرش را چرخاند سمت پرنیان: ندا نبود.

_ …

_ سارا بود!!!

* * *

پرنیان مثل اسپند روی آتش بالا و پایین میپرید و منتظر فرصتی بود تا شایان را خفتش کند.

دو اتومبیل پشت سر هم وارد محوطه ی ویلا شد.

سودی و ترلان از ماشین شایان پیاده شدند و ترلان به سارایی که دستش زیر تن آبان خواب رفته بود کمک کرد تا پایین بیاید.

پرنیان میلاد خواب آلود را توی آغوش داشت.

همگی پا به ساختمان ویلا گذاشتند.

ترلان کفش هایش را از پا کند و گوشه ای انداخت: وای خدا مردم از خستگی.

حینی که دکمه های مانتویش را باز میکرد رفت سمت پله ها: من رفتم بخوابم. شب همگی بخیر.

شب بخیری شنید و ثانیه ای بعد صدای برهم خوردن درب اتاق آمد.

پرنیان میلاد را به آغوش محمد سپرد: ببرش بالا بذارش تو تخت. ماهان؟ مامان با لباس بیرون نخوابی ها… خب؟ برو آفرین.

همسر و بچه هایش را راهی کرد.

ساراناز لبخند زد: منم میرم بخوابم. شب بخیر.

تنها سودی و شایان جوابش را دادند.

ساراناز متوجه نگاه خصمانه ی پرنیان نشد.

به ارامی در حالیکه آبان را توی آغوشش داشت و سر ابان روی شانه اش بود، از پلکان چوبی بالا رفت.

سودی به نگاه خیره ی شایان و لبخند محوش نگاه می کرد.

آهسته گفت: پری تو نمی خوای بری بخوابی؟ ساعت سه صبحه.

شایان خمیازه کشید: من هلاکم. شب بخیر.

رفت سمت اتاق سودی.

به محض بسته شدن درب اتاق، پرنیان حرص زده غرید: مامان اصن هیچی نمیخوای بهش بگی؟!

با دو انگشت روی پلک های خسته اش را فشرد: پری… من خودم میدونم باید چیکار کنم.

_ یعنی خفه شم دیگه؟

کف دستش را نرم کشید روی بازوی پرنیان: برو بخواب مامان جان. شب بخیر.

راه افتاد سمت اتاقش و پرنیان را شگفت زده و با دهانی نیمه باز پشت سر گذاشت.

پرنیان خیره به در بسته ی اتاق انگشت هایش را مشت کرد.

در حالیکه پاهایش را از روی حرص به زمین میکوبید رفت سمت پلکان.

هنوز پایش را روی پله ی اول نذاشته بود که منصرف شد و پاورچین پاورچین راه رفته را برگشت.

با تردید به در اتاق نگاه کرد و یک قدم دیگر جلو رفت.

سرش را به جدار در نزدیک کرد.

صدای دو رگه ی شایان اولین صدایی بود که شنید: چرا اینو می پرسی مامان؟

_ انکار نکن شایان. من دیدمتون.

_ خب. ما… ببین مامان… میشه فردا حرف بزنیم؟ من الان خیلی خسته م.

_ خسته ای؟ این جواب منه؟ شایان داری چیکار میکنی؟ تو… با سارا…

_ مامان… لطفا…

_ مامان لطفا چی؟! هان؟ سرمو مثل کبک فرو کنم زیر برف انگار نه انگار چیزی دیدم؟ شما دو تا باهم… وای خدای من..

_ مامان… خیله خب… باشه آروم.

گوشش را به در چسباند و بلافاصله صدای عطسه ی بلندش فضا را پر کرد.

حرف توی دهان شایان ماسید.

با عجله درب را گشود.

پرنیان پشت در خشکش زده بود.

شایان توپید: تو خجالت نمی کشی؟!

با دست کنارش زد و رفت داخل. حق به جانب گفت: من خجالت بکشم؟ تو باید خجالت بکشی با گند جدیدی که زدی.

شایان دستش را کشید پشت گردنش: خیلی ممنون مامان جون که همه دنیا رو خبر کردی.

سودی به پرنیان چشم غره رفت و رو کرد به شایان: همه ی دنیا؟

_ بله… پرنیان که یه موضوعی رو بفهمه یعنی کل دنیا فهمیدن.

پرنیان یک قدم به سمتش برداشت: حرف دهنتو بفهم… بی تربیت…

_ بچه ها… ساکت… چه خبرتونه؟!

_ برا چی ساکت بشم؟

به طرف شایان چرخید: تو میدونی داری چه غلطی میکنی؟ حتما باید دردسر درست کنی؟ گناهه… گناه…

_ گناه نیس… کجاش گناهه؟! برام مشخص گناهشو… من میخوام باهاش ازدواج کنم. شرعیه.

سودی زیر لب زمزمه کرد: ازدواج کنی؟!

شایان نشنید.

پرنیان هنوز روی حرفش ایستاده بود: اینکه با زن برادر مرحومت رابطه داری چی؟ اینم شرعیه؟!

_ پری زر مفت نزن.

_ هه…. زر مفت؟ این رابطه تا وقتی خوب بود که بلافاصله بعد از مرگ کیان می گرفتیش که همه فک کنن به فکر زن برادرت بودی. نه حالا… بعد از یک سال و نیم که عشق و حالتون رو کردین و…

سودی مداخله کرد: پرنیان… بس کن. زشته..این حرفا چیه که میزنی؟

پرنیان بی توجه ادامه داد: بله ازدواج شرعیه… اما بعد از یک سال و نیم؟ اینا عرف نیس. و فعلا هم عرفه که حرف اولو میزنه.به حرف مردم فک کردی؟ میدونی با این کاری که کردی چه حرفایی پشت سرتون زده میشه؟ خدا میدونه چند نفر دیگه جز مامان شما دو تا رو تو اون حالـ…

_پری ساکت شو… هر حرفی باشه پشت سر منه. به تو هیچ ربطی نداره. پس تو کاری که بهت مربوط نیس دخالت نکن.

_پرنیان… شایان… بس کنید… با هر دو تونم…

پرنیان پوزخند زد: چشم… بس میکنم… ولی الان یه چیزی رو خوب فهمیدم.

_هر چی فهمیدی رو برای خودت نگه دار. من علاقه ای به شنیدنش ندارم.

_هه… پدر و مادر بیچاره ی سارا دخترشون رو خوب میشناختن که میخواستن هر چه سریعتر شوهرش بدن تا…

_خفه شو پری… خفه شو…

از صدای فریاد بلند شایان پلک بست و دو قدم کوتاه به عقب برداشت.

انگشت اشاره اش را تهدید وار پیش چشمانش تکان داد: حق نداری راجع به سارا اینطوری حرف بزنی. فهمیدی؟

ناباور لب زد: تو…

چانه اش از بغض لرزید: تو به خاطر اون دختره… سر من… داد میزنی؟

سودی کلافه و مستاصل روی تخت نشست و نالید: ای خدا… بس کنید.

بازوی چپش تیر می کشید.

پرنیان با کف دست محکم زد تخت سینه ی شایان: بی لیاقت. لیاقتت همینه که بری کسی رو که زیٔـ…

پنجه های شایان چنگ شد دور بازوهایش: خفه میشی یا خفه ت کنم؟

فشاری به بازوهای لاغرش وارد کرد و همزمان با ناله ی پرنیان غرید: هااااان؟

_ بسه… آخ…

با صدای نالان سودی، سر هر دو به سمتش چرخید.

با یک دستش چنگ زده بود به قفسه ی سینه اش و با دست دیگر روتختی را می فشرد.

اشکش ریخت روی گونه و تا چانه اش سر خورد: تو رو خدا حرمت همدیگه رو نشکنید.

پرنیان را رها کرد و به طرف سودی دوید: مامان…

جلوی پایش زانو زد: مامان خوبی؟

پرنیان طرف دیگرش نشست: مامان؟

نفس بریده گفت: پری… مامان برو تو اتاقت بذار شر بخوابه… برو…

_ اخه…

_ برو مامان… برو… من خوبم.

با بی میلی از پای تخت بلند شد.

شایان با نگرانی دست سرد و عرق کرده ی سودی را میان دو دستش گرفته بود.

با نفرت نگاهی به شایان انداخت و اتاق را ترک کرد.

دست سودی را فشرد: مامان؟

با احتیاط نفس عمیقی کشید و درد خفیفی توی سینه اش پیچید.

_ مامان خوبی؟!

چینی روی بینی سودی افتاد.

دستش را گرفت و چسباند به لب هایش: مامان؟!

_ …

_ مامان غلط کردم… مامان… بریم بیمارستان؟

فشاری به سر انگشتانش داد: خوبم… خوبم…

با احتیاط روی تخت جابجا شد.

شایان دستش را برد زیر دو کتفش: میخوای دراز بکشی؟ بذار کمکت کنم.

محتاط خواباندش روی تخت: بعدا حرف میزنیم مامان، خب؟!

ساعد دست شایان را که مشغول مرتب کردن ملافه روی تنش بود گرفت: شایان… مامان به خدا گناهه این ارتباطی که به این شکل بین شما دوتاست.

معذب نگاهش را به نقطه ی نامعلومی توی فضا دوخت.

سودی با استیصال گفت: میخوای به کجا برسی با سارا؟

_ مامان بعدا حٔٔـ…

_ جواب منو بده.

همانجا نشست روی زمین و به پایه ی تخت تکیه زد: من… خب مامان… من چند روز پیش میخواستم این موضوعو باهات درمیون بذارم. ولی… آخه شما یه حرفایی زدی که…. مامان بذار بعدا حرف میزنیم.

_ من فکر کردم داری راجع به ندا حرف میزنی.

سرش را چرخاند و از گوشه ی چشم نگاهش کرد: ندا؟

روی آرنجش نیمخیز شد: یعنی… خب وقتی جریان رفیقت رو تعریف کردی… من که خر نیستم. میفهمم پشت هر جمله ای که میگی یه منظوری هست. من فک کردم حتما باز هوایی شدی و اون خانوم رو دیدی و … چه میدونم… یه جوری جوابتو دادم که بفهمی من مخالف سرسختتم اگر بخوای باز بهش برگردی.

لب هایش با ناباوری از هم فاصله گرفت: یعنی… مامان… تو با سارا مخالف نیستی؟!

سودی آه کشید: الان من چی بگم؟ آرزوی هر مادریه که برای پسرش بره خواستگاری… مراسم بگیره… خرید بره… ولی خب… تو کسی نیستی که به حرف دیگرون گوش بدی. هر طور شده کاری رو که دل خودت میخواد انجام میدی. چه بهتر که اگر قراره کاری انجام باشه، بدون دلخوری باشه.

محکم پلک زد. خواب نمی دید؟!

سودی ای که فکر میکرد شاید اولین مخالفش باشد… آنهم با حرف هایی که آن شب زده بود.

حالا به همین راحتی موافقتش را اعلام می کرد؟!

_ مامان… یعنی شما الان موافقی دیگه؟

_ اول تو جواب منو بده.

به نشانه ی موافقت پلک زد.

_ تو… واقعا قصدت ازدواجه؟ یعنی…

_مامان… خب هنوز یه چیزایی برام جا نیفتاده. یعنی… وقتی فک میکنم که قبلا سارا و کیان… اونا…

سودی دستش را گرفت.

چهره ی شایان کم کم برافروخته میشد.

_ خب… ادامه نده… فهمیدم چی میگی.

شایان با آشفتگی نفسش را بیرون داد.

سودی درکش می کرد.

_ خب حالا میخوای چیکار کنی؟

_ یعنی چی؟

روی آرنجش بلند شد و به تاج تخت تکیه داد: تو قصدت ازدواجه. سارا چی؟ اونم اینو میخواد؟

به نرمی سر تکان داد.

_ ما هر دومون… اینو… یعنی… خب من سارا رو دوست دارم. اونم…

مسخره بود اما برای اولین بار در مواجهه با کسی احساس خجالت می کرد.

سودی شانه اش را لمس کرد: میخوای فعلا محرم بشید تا با هر دوتون با این موضوع کنار بیاین؟

به زمین خیره شد: سارا دوس نداره.

_ چی؟

شانه اش را بالا داد: دوس نداره دیگه. من یه بار این پیشنهاد رو بهش دادم. میگه بدش میاد از صیغه… چه میدونم خوشش نمیاد دیگه.

سودی نفس عمیقی کشید.

کمی سکوت برقرار شد و سودی صدا زد: شایان…

بی اینکه نگاهش را از زمین بگیرد، هوم خفه ای گفت.

سودی نگران روی تخت نشست: شایان… مامان جان میگم تو مطمئنی سارانازو میخوای دیگه؟ یعنی میگم… این بچه با این سن کمش، کم سختی نکشیده. اگه یه ذره هم فک میکنی ممکنه دچار یه حس زودگذر شده باشی… همین الان کنار بکش. سارا خیلی مظلومه. هر چی هم اذیت بشه اعتراض نمی کنه. از سنگ صدا میاد از این بچه نه… گاهی وقتا بچه های خودم باهام تندی میکنن، ولی سارا…

فکر کرد سارا مظلوم و بی سر و صداست؟!

هنوز یادش نرفته بود آن اوایل چطور شایان را شسته و پهنش کرده بود توی آفتاب.

اعتراض کرد: نه مامان چی میگی؟ حس زودگذر چیه؟ من خیلی وقته که دنبال سارا رو دارم. حالا که تازه چند ماهه بهم روی خوش نشون داده شما ذهن آدمو بهم میریزی؟

_ من نمیخوام ذهنتو بهم بریزم. ولی میگم یه بار درست حسابی فک کن ببین با خودت چند چندی. من با سارا هم حرف میزنم. ببینم چی میگه.

_ ما قبلا همه حرفامون رو با هم زدیم.

سودی چشم گشاد کرد: چشم و دلم روشن.

خنده اش گرفته بود.

_ ای بابا مادر من توی این دوره زمونه این مسائل بین دختر پسرا حل شده س.

_ من این چیزا حالیم نمیشه. همه چی باید روی حساب و کتاب پیش بره. هر چند شما دو تا…

جمله اش را نیمه تمام گذاشت و زیر لب استغفار گفت.

شایان آشکارا خندید.

سودی تشر زد: نیشتو ببند. تو عقل تو کله ت هست بچه؟ فکر نکردی هزار تا آدم توی اون مجلس هست که شماها رو ببینه؟

و باز پشت سر هم استغفرالله گفت.

شایان با خنده سر تکان داد: چشم… من بعد همه چی زیر نظر شما پیش میره… خوبه؟!

سودی پشت چشم نازک کرد.

شایان جلو رفت پیشانی اش را بوسید و زمزمه کرد: بخواب مامان… من میرم یخرده هوا بخورم.

بلند شد.

سودی با نگرانی چنگ انداخت به ساعد قطورش: نری باز سیگار بکشی؟!

لبخند زد: سیگار؟ خیلی وقته ترک کردم…

سودی شگفت زده نگاهش کرد.

شایان نگاهش را دید و زمزمه کرد: سارا خواست… منم…

شانه بالا داد و اتاق را ترک کرد.

سودی مبهوت فکر کرد یعنی ساراناز تا این حد روی شایان نفوذ داشت؟؟!!

* * *

_ سارا؟

_ …

_ ساراناز؟!

صدای خفه ای از ته حلقش بیرون پرید. چیزی شبیه به زمزمه ی بله گفتن.

_ ساراناز؟ منو ببین…

نگاه خجالتزده اش را به چشمهای روشن سودی دوخت.

نگاه مهربان و لبخند محو روی لب های باریک و صورتی سودی بهش قوت قلب میداد.

با این حال هنوز هم خجالت می کشید و آشفته بود.

سودی به نرمی زمزمه کرد: سارا جان…

دامنش را مشت کرد: بله…

_ به من نگفتی نظرت چیه؟

دامن بیچاره میان انگشت هایش چلانده می شد: خب… من…

سودی کمی روی تخت جلو آمد و دست سرد سارا را میان دست هایش گرفت: ببین مامان جان… من بهت حق میدم که نگران باشی. درسته که مدتیه شایان شیطنت هاش رو کنار گذاشته. ولی اون جوهر شیطنتی که توی وجودش هست، حتی خود منم نگران میکنه. پس اصلا لازم نیس برای به زبون آوردن حرف دلت از من خجالت بکشی. اگه هنوزم نسبت بهش مرددی یا…

نه بلند و کشیده ای که ساراناز گفت سودی را به خنده انداخت.

چهار انگشتش را جلوی دهانش گرفت و شرمزده زمزمه کرد: نه منظورم اینه که…

سودی دستش را فشرد: پس تو موافقی؟

کمی من من کرد.

سودی با ملایمت ادامه داد: اگه به من بود میخواستم که موقتا محرم بشید تا با روحیات و اخلاقیات هم کنار بیاین. همینطوری که با هم ارتباط داشته باشید، اونم با اخلاقی که شایان داره، اصلا صورت خوشی نداره.

ساراناز با خجالت سرفه کرد.

_ ولی خب… تو از صیغه خوشت نمیاد. منم بهت حق میدم زوری که نمیشه… ولی…

یک قطره اشک چکید روی دامنش.

سودی متوجه نشد و ادامه داد: خودمم موندم چیکار کنم. شایان خودش خیلی ریلکسه. میگه عقد رسمی. من از این روحیه تنوع طلب و تب تندی که داره می ترسم. برای تو و آبان می ترسم. اون پسره… توی جامعه ی ما هم…

آهی کشید و با دیدن شانه های لرزان سارا بهتش زد.چشمهایش را گرد کرد: سارا؟

ساراناز تند و بی وقفه گفت: مامان… به خدا تقصیر من نبود. همه ش تقصیر این شایانه… هی پیله هی پیله کرد منم… خب منم دل دارم دیگه.

لب پایینش را کشید میان دندان هایش.

سودی شانه اش را نوازش کرد: عزیز من… من که چیزی نگفتم. خداشاهده بیشتر نگرانی من به خاطر تو و آبانه. نمیخوام خدایی نکرده در اینده مشکلی براتون پیش میاد.

کمی جابجا شد و محکم گفت: من تو رو اگر بیشتر از دخترای خودم دوس نداشته باشم کمتر از اونا هم ندارم. از چشمم بدی دیدم از تو ندیدم. می شناسمت. میدونم شایان به همین پاکی و سادگیت دل بسته. آبانم که جونمه… نفسمه… چرا با خودت اینطوری میکنی آخه؟

چشمهای خیس و دردمندش دل سودی را به در می آورد.

آهسته گفت: پس… اون خانم… ندا… چرا با اون انقدر مخالفت کردین؟ یعنی… خب اونم شرایطی مشابه الانِ منو داشت.

_ یعنی چی؟ چطوری خودت رو با اون مقایسه میکنی؟ اون زن ده سال از شایان بزرگتر بود. وضعیت شایانو دیده بود و به صرف ثروت و موقعیتی که داشت، از شایان و بچگیش سواستفاده می کرد. تو خودتو با اون مقایسه میکنی؟ اره سارا؟

چهار انگشت دست راستش را میان مشت چپش گرفت: اخه توی این چند ماه… مخصوصا این چند روزه… که شایان گفت میخواد با شما حرف بزنه، همه ی دغدغه ی من همین بود. بعدشم که بهم گفت چه دیدگاهی راجع به ازدواج مجدد یه زن بیوه دارید، دیگه مطمئن شدم اولین و سرسخت ترین مخالف این رابطه شمایی.

سودی لب گزید: خدا منو ببخشه. آخه من کیم که بخوام برای زندگی کسی تصمیم بگیرم؟ کی گفته اگه کسی شوهرش فوت کرد دیگه باید تارک دنیا بشه؟ من فقط اون حرفا رو زدم چون فکر میکردم شایان داره یه کارایی میکنه. با خودم گفتم حتما باز سر و کله ی اون خانم پیدا شده و شایان رو هوایی کرده. خواستم بدونه اصلا و ابدا اون خانم هیچ جایی توی خانواده ی ما نداره.

دست برد زیر چانه ی سارا و سرش را بلند کرد: وگرنه تو که دختر خودمی.

ساراناز لبخند زد و اشکش را با نوک انگشت گرفت.

سودی گونه اش را نوازش کرد.

_ آخرشم جواب منو ندادی ها…

موهایش را زد پشت گوشش: من… خب چی بگم آخه؟

_ هر چی دلت میگه… اون پسره که از خداشه زودتر عقد کنید. مهم نظر توئه.

نگاهش را پایین انداخت: خب… مامان… شما هر طور که خودتون صلاح میدونید اقدام کنید.

سودی از ته دل لبخند زد.

پسرهایش هر دو حق داشتند که دل به این دختر صاف و ساده داده بودند.

فشار خفیفی به شانه ی سارا داد و با صدای باز شدن در، سر هر دو به همان سمت چرخید.

پرنیان ابروهایش را بالا انداخت و پوزخند زد: اوا… مادر و دختر خلوت کردین؟ ببخشید مزاحم شدم.

و عقب گرد کرد و در را کوبید.

ساراناز با تعجب زمزمه کرد: پرنیان از دست من ناراحته؟

و به سودی نگاه کرد.

از صبح متوجه بی محلی ها و رفتار سر سنگین پرنیان در مواجهه با خودش شده بود. اما هر چه فکر کرده بود به خاطر نمی اورد چه رفتاری نشان داده که ممکن است پرنیان را ناراحت کرده باشد.

سودی لبخندی زورکی به لب آورد و آهسته به بازوی سارا زد: نه مامان جان… یخرده دلخوره از اینکه آخر از همه از رابطه ی شما دو تا باخبر شده و کسی به عنوان خواهر بزرگتر چیزی بهش نگفته. تو کاریت نباشه من خودم درستش میکنم.

و فکر کرد حتما باید یک تذکر درست و حسابی به پرنیان در رابطه با رفتار زننده اش بدهد.

ساراناز با گیجی سر تکان داد.

با اجازه ای گفت و آرام اتاق سودی را ترک کرد.

5/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x