رمان زیتون پارت یک

4.8
(24)

نام رمان :زیتون

نویسنده : beste

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

 

…هواپیما کمی خلوت شده بود…ساعت مچیم رو نگاه کردم.. ساعت به وقت تهران باید3 صبح می بود…توجهم به هم همه اطرفم جلب شد…مردم عجله داشتن پیاده شن…به کجا چنین شتابان..خندم گرفت…بلند شدم…شال دور گردنم رو روی سرم گذاشتم…کیف دستیم رو از باگاژ بالای سرم برداشتم..یقه پوست پالتوم رو بالا کشیدم..لکه کوچکی رو لبه جیبش بود…سفید بود دیگه همیشه امکان به وجود آمدنش بود…با دستمال مرطوب توی دستم به جونش افتادم…. به سمت در خروجی حرکت کردم…به مهمانداران هواپیما نگاه کردم با اوون لبخند مصنوعی..خوب همیشه به نظرم مصنوعی بود…یادش به خیر بهم گفتن..برو …دنبالش مهماندار شو…گفتم دوست ندارم 3 صبح با اوون رژ لبای قرمز مسخره وایسم به مردم لبخند بزنم…کیفم رو توی دستم جا به جا کردم…

به انگلیس گفت خوش آمدید با سر جوابش رو دادم…پام رو از در بیرون گذاشتم..حالت تهوع به سراغم اومد…بوی سوخت هواپیما وقتی ناشتا بودم همیشه حالم رو به هم میزد..یادش بخیر اگه بوسه ( buse) اینجا بود می گفت خوب غذات رو می خوردی…غذاهای هواپیما هم به همین اندازه حالم رو بهم می زد….از پله ها پیاده شدم..کمی لرز کردم..باد سرد دی ماه…کمر بند پالتوم رو محکم کردم..پام رو به سالن ورودی گذاشتم…خوب این هم وطن..چه حسی باید داشته باشم بعد از حدود 9 سال…اشک توی چشمام جمع بشه…بشینم خاک وطن رو ببوسم..پوزخندی زدم…هیچ احساسی نداشتم…

صدای لوس زنی تو سالن پیچید…پرواز شماره 457 ..هواپیمایی ترکیه..از استانبول به زمین نشست…البته من حدس زدم این رو گفته باشه..چون امکان نداشت با میزانی که این خانوم محترم دهنش رو کج می کرد بفهمی چی میگه..

به غلطک زل زدم تا چمدونم رو پیدا کنم…هاکان ( hakan) ازم پرسیده بود نمی ترسی داری بر می گردی؟

گفتم : بر نمی گردم 4 ماه بعد بر می گردم همین جا…

_اگه ببیننت؟

به چشمای نگران قهوه ایش نگاه کردم : تهران روستا نیست..10 میلیون آدم توش زندگی می کنه…9 سال گذشته من دیگه یه دختر بچه بی پناه 19 ساله نیستم…

چمدون قرمز رنگم رو دیدم…سنگین بود…دسته اش رو بالا کشیدم و دنباله خودم کشیدم… به گیت چک پاسپورت رسیدم…روسریم رو جلو کشیدم…وطن..وطن..

دو تا خانواده پشت سرم عجیب شلوغ می کردن…بلند بلند از تفریحاتشون توی استانبول صحبت می کردن..از خیابون استقلال..

پشت میزهای کوتاهه یه کافه تو بی اوغلی ( bey oglu) نشستیم.. ساعت 12 شبه صندلی هامون بیرون کافه استوواطراف شلوغه…صدای موسیقی بلندی از هر جا میاد که با هم قاطی می شه….بوسه سرش رو رو شونه دوست پسر جدیدش گذاشته..مو هاش کوتاهه قرمزش کرده..تو دماغش حلقه داره..مسته..داره ترانه زیر لبش زمزمه می کنه…

دنیز : بلیط برگشتت رو اپن گرفتم…رسیدی برو هتل برات رزرو کردیم اسمش یه چیزیه به فارسی که..

_منشیت گفت..اوین..

_آهان آره همون…فردا ش می ری شرکتش خودتو معرفی می کنی…قراره برای این 4 ماه یه آپارتمان در اختیارت بزارن…

بوسه : چه با کلاس…

دنیز ( deniz) : وظیفشونه دارم یکی از بهترین مهندسای معماره یکی از بزرگترین شرکتای ساختمان سازی ترکیه رو براش می فرستم…

لبخند میزنم…چه قدر برای رسیدن به این جمله تلاش کرده بودم…

هاکان : باید بیان دنبالش…اون وقت شب..

به چشمای دلخورش نگاه می کنم گونش رو می بوسم… : نترس با تاکسی می رم..

_مجبور نیستی ..به پولش احتیاجی نداری..

_دارم هاکان…

_اگه فقط اجازه می دادی..

_من به تو خیلی بیشتر از این حرفا مدیونم…

پاسپورتم رو جلوی مرد بد اخلاقی گذاشتم…که پشت شیشه نشسته : به عکسم نگاه کرد…مهر ورود رو زد…

با انگلیسی بد لهجه ای گفت..خوش آمدید …

حوصله نداشتم.. به ترکی جواب دادم……به مردمی نگاه کردم…. بعضی با دسته گل..بعضی با لبخند…بعضی در بغل هم با گریه…خوب کسی دنبال من نیومده…خنده ام گرفت….انتظاراتت رو برم…

می خوام هرچه سریعتر این فضا رو ترک کنم…خیلی خیلی بهم اضطراب می ده…شبی که داشتم می رفتم رو به یادم میاره…پشتم می لرزه..

دستکش های چرمیم رو دستم کردم…به سمت تاکسی رفتم… : آقا می خوام برم هتل اوین…

_بفرما خواهر من…

از این کلمه متنفرم…خواهر…پشتش چه چیزایی که نخوابیده…

چمدونم رو صندوق عقب گذاشت.. سوار شد…آینه اش رو تنظیم کرد و الهی به امید تو گفت..

ضبطش روشن بود..آهنگی از هایده بود …

تو اوون شب جهنمی آهنگ هم بود؟..درست یادم نمی یاد…همه چیز پشت مه …فقط می دونم بعد از اوون دیگه هیچ وقت داریوش گوش نکردم…

_خانوم خیلی وقته ایران نبودید..

دوست ندارم حرف بزنم : 9 ساله..

_فضولی نباشه …کجا زندگی می کنید…

_استانبول..

_جدی؟؟؟ وای من عاشق ماحسونم…الان براتون یکی از آهنگاشو می زارم…

_نیازی نیست..

به حرفم توجهی نکرد دنباله آهنگ گشت..

_دیدیدش..

_کی یو؟

_ماحسونو دیگه…

می خندم…چرا باید دیده باشمش… : خیر ندیدم…

صدای یکی از خز ترین آهنگای ماحسون پیچید..

_خیلی با حاله نه؟

بله ای با حرص گفتم…

شیشه رو کمی پایین می کشم..بوی بنزین با بوی خوش بو کننده ماشین دلم رو بهم میزنه.. دلم آشوبه…چه قدر طول کشیده بود که این استرس همیشگی از بین بره دوباره برگشت…

راننده مسلسل وار داره از داداشش که رفته بوده ترکیه تا غیر قانونی از اوون جا بره اروپا حرف میزنه…رو روانمه…

به محض رسیدن به هتل باید به هاکان زنگ بزنم..می دونم الان تو حیاط خونه سفیدشون نشسته..حیاطی که وقتی از لبه باغچه اش پاهات رو آویزون می کنی دریای مرمرست…

دلم تنگ می شه…دنیز گفت بلیط برگشتم اپنه…یعنی انقدر اپن هست که همین الان برگردم با پروازی که اومدم بر گردم استانبول..

آبروی دنیز میره…به هتل رسیدیم….شانس آوردم کمی پول ایرانی تو فرودگاه آتا تورک از یه توریست ایرانی خریدم..هر چند مطمئم سرم کلاه رفت..پول راننده رو پرداختم…

وارد هتل شدم..همه جا بوی تمیزی می داد..به پذیرش نزدیک شدم…مرد حوان خوش قیافه ایه نگاهی به لباسام کرد…دستکشم رو از دستم در آوردم..پاسپورتم رو از کیفم بیرون آوردم و جلوش گذاشتم…نگاهی به پاسپورت سبزم انداخت و با انگلیسی سلیسی بهم خوش آمد گفت و فرمی رو داد تا پر کنم…من هم انگلیسی جواب دادم..فارسی حرف می زدم که چی بشه…که کنجکاو تر بشه..

کارت رو به سمتم دراز کرد…پادوی هتل با من تا طبقه 5 اومد..انعام رو بهش دادم…به سوئیت لوکسم نگاه کردم..تو دلم از دنیز به خاطر دست و دلبازیش تشکر کردم…خسته ام خیلی خسته…[/B]

با سومین بوق صدای منتظرش تو گوشی پیچید… : الو ..

_الو … هاکان…

_سلام ….پس رسیدی هتل؟!!!

_ای بابا تو چرا انقدر نگرانی پسر..اینجا وطنه من…

پوزخند زد…

خودم هم به این توجیه خندیدم…

_برو بخواب هاکان…

از پشت سرش صدای دریا میاومد….دلم پر می کشید برای اوون تاب تو حیاط که وقتی روش نشستی و بالا میری احساس می کنی می تونی دریا رو بغل کنی..

_دنیز نباید این لقمه رو برات می گرفت..

_من تنها مهندسشم که فارسی می دونه…این پروژه برای شرکت خیلی مهمه…نه از لحاظ مالی بیشتر پرستیژی و مطرح شدن تو بازار ایران..

_نمی دونم..کلافه ام..خیلی مراقب خودت باش…

ازم قول گرفت به محض این که خط خریدم و این که تو هر آپارتمانی ساکن شدم بهش خبر بدم…

خوابیدم یا نخوابیدم.؟؟..بلند شدم ….ساعت رو نگاه کردم ساعت 8..خوب فکر می کنم دو ساعت خوابیدم…تو خواب و بیداری فقط اوون زیر زمین نمور به یادم میومد …. بوی ترشی تو بینیم بود…دوش آب رو باز کردم حرکت آب داغ از پشتم حس ما سا ژ می داد بهم…حوله ام رو پوشیدم بیرون اومدم..جلوی آینه نشستم..برس به دست به خودم توی آینه نگاه کردم..

موهام قهوه ای شکلاتی بو د با تن قرمز…دقیق یادم نمی یومد رنگ اصلیش چی بود… هرچند مهم هم نیست..برس رو روش کشیدم به نرمی حرکت کرد…ماهانه قیمت نسبتا گزافی خرج کرم ها و لوسیون هام می کردم… تو 7 سال کم کم اینا رو یاد گرفته بودم…

بوسه و سمیرا همیشه معترض بودن به خرجی که برای خریدن لباس های مارکدار و زیور آلات می کردم…

بلند شدم مو هام رو خشک کردم…آرایش مختصری کردم ساعت 10 باید تو شرکت می بودم..

آدرس رو دوباره چک کردم..زعفرانیه…خوب خیلی هم دور نبود….

پالتو چرم مات قهوه ای پوشیدم..با بوت های مخمل بلند تا بالای زانو به رنگ سبز..جوراب شلواری قهوه ای..دیگه احتیاجی به شلوار نبود… با عطر اهدایی دنیز دوش گرفتم..یادم داده بودن که عطر در حقیقت امضای آدمه..

سوار آسانسور شدم… یکی از کارای مورد علاقه ام از چایکوفسکی..

….لابی….باز هم یه صدای لوس و کشدار…

کیف لب تابم رو تو دستم جا به جا کردم…

به سمت پذیرش رفتم…نوبت عوض شده بود..دختر جوان با مزه و کوتاه قدی ایستاده بود…

بدون حرف کارت ورودی در اتاقم رو به دستش دادم… پرسید : اتاق تمیز شه؟

_بله..لطفا برام آژانس بگیرید

به پسر گیس بلند راننده آژانس نگاه کردم..پراید طوسی رنگش از تمیزی برق می زد…سوار شدم..یه ادکلن تند مردانه…لای شیشه رو باز کردم…فرمون ماشین اندازه پیش دستی بود..کلی چیز میز از آینه جلو آویزون بود..

با صدایی شبیه به فریاد و چیزی شبیه به انگلیسی سعی داشت ازم بپرسه کجا میرم..

به فرض که خارجیم..کر که دیگه نیستم…

_ خیابونه زعفرانیه لطفا…

با تعجب تو آینه نگاهم می کنه…می دونم داره به این اخم دوخته شده یه صورتم نگه می کنه…

_ایرانی هستید؟

_بله…بله ام جای هر گونه بحث رو گرفت…

به اطراف نگاه می کردم..خو شحالم قرار نیست از اوون محله رد بشم…..

مهسای گلم رو یادم می یاد با اوون صور ت گرد بامزه و اوون لاکای جیغ قرمز رنگ..به دستام نگاه کردم..لاک قهوهای سوخته…

صدای فریادی تو ذهنم می پیچه …و صدای شکستن چند تا شیشه و بوی تند لاک…فراره من به سمت در و قایم شدن پشتش…

صدای مشتش به در : …بی آبرو…حالا تو ماه محرم واسه من لاک می زنی…

سرم رو تکون می دم..احساس می کنم این کار خاطراتم رو پاک می کنه…

_خوب خانوم اینم زعفرانیه..

کارت رو جلو چشمش گرفتم…..تا بقیه آدرس رو هم بره..

جلوی ساختمون لوکسی ایستاد…یه ساختمون ویلایی خوشگل و مدرن با یه تابلو بزرگ شرکت مهندسی پویا سازه..

خوب خودشه به ساعتم نگاه کردم 10..به موقع رسیدم…

پیرمرد مو سفیدی جلو در نشسته بود و با لهجه با مزه گیلانی ازم پرسید : گل دخترم کجا؟…

…دخترم…دخترم…این اصطلاح رو چند وقت بود نشنیده بودم…

_با جناب آقای بردیا سروش کار داشتم…

_رئیس رو می فرمایید…بفرما داخل…بعد از پله ها سمت چپ…

اما با دستش سمت راست رو نشون داد…ترجیح دادم دستش رو جدی بگیرم..

از حیاط جالبی که توش پر بود از آثار مدرنی که چیزی بین آکسسوار و صندلی بودن رد شدم…پله ها رو بالا رفتم..

طبق روال تمام این جور شرکتا…منشی دختر مو بور بی خیالی بود که شدیدا هم تو جو کاره ای بودن فرو رفته بود…

با صدای تو دماغی که مطمئنم حاصله عمل بد دماغش بود : امرتون..

برگه معرفی نامه ام به زبان انگلیسی رو که مهر شرکت رو داشت و عکس منم بالاش بود بی حرف به سمتش گرفتم…

شروع کرد به خوندن..

بوسه با اوون دوربینش جلوم ایستاده هی فلاش می زنه..

_کورم کردی بوسه…بگیر تموت شه بره دیگه..

_آخه عادت ندارم ازت عکس پرسنلی بگیرم…دلم عکسای خودمون رو می خواد…

از هپروت خارج شدم…منشی داشت به هم توضیح می داد که باید چند لحظه صبر کنم تا مهمون آقای دکتر برن..

رو مبل با مزه ای که تو سالن بود نشستم..ساعت 10/10 خوب بی ادبی جناب مهندس رو می رسونه…بلند شم برم.؟.

قیافه عصبی دنیز جلوی چشمم اومد…

تو حیاط خونه هاکان داریم ماهی کباب می کنیم…بوی ماهی با بوی دریا قاطی شده…هاکان پشت منقل با بهروز شوهر سمیرا دارن بلند بلند می خندن..

دورم یه شنل قرمز پیچیدم داریم با دنیز راکی می خوریم…سیگارم رو در میارم…دنیز ..بلند می شه فندک در میاره… جنتل منه..به شدت بلده چی کار کنه.. : خوب بلدی با دخترا چه طور رفتار کنیا..

از اوون خنده های نابش می کنه…سمیرا بلند می شه می ره پیشه شوهرش…

_حواست باشه…بردیا خیلی دون ژوانه…خیلی جذاب و بلده چه طور با دخترا حرف بزنه..تو کار بی نهایت جدیه …اما غیر قابل توصیف دختر بازه..من پیشش هیچم…تو لقمه باب طبعشی..

دود سیگارم رو می دم بیرون : من لقمه هیچ کس نیستم دنیز..

_اوون که بله…

_خانوم… خانوم..

با صدای منشی پرت می شم بیرون از خاطراتم…

_دکتر منتظرتونن..

لهجه لوس انگلیسیش رو دوست دارم..بهم لبخند می زنه..با سر جوابش رو می دم…

منشی جلوتر از من معرفی نامه ام رو رو میزش گذاشت… اتاقش خیلی شیک و مدرن..همه چیز سفید خالص بود …چه قدر نگهداریش تو شهری مثل تهران باید سخت باشه…

پشت میزش نبود سمت راست اتاق روی مبل چرمی سفید پشت یه میز پذیرایی پاش رو رو پاش انداخته بود و داشت برگه من رو مطالعه می کرد…سرش پایین بود..عینک مستطیل قاب مشکی به چشم داشت..پیراهن مردانه شیک طوسی روشن ، شلوار مخمل کبریتی زغالی و کروات باریک مشکی داشت و ساعت رولکسش خیلی تو چشم بود…

سرش رو بلند کرد..موهای حالت دارش رو با حرکتی که مطمئنم برای تاثیر گذار بودنش کلی تمرین کرده از پیشونیش کنار زد..

داشت اسکنم می کرد.می دونستم داشت پیش خودش می گفت که من دختر قد بلندیم..خوب قد 176 برای دختر های ایران بلند حساب میشد..تمام دوره نوجوانیم به متلک خوردن بابنت همین گذشت..اما بعدها همین قد زندگیم رو زیر و رو کرد…

با صدای بم جذاب و لهجه بریتانیایی زیبایی سلام کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد…

دستکش هام رو از دستم در آوردم و دستش رو فشردم…سمیرا همیشه می گفت خانوم ها با سر انگشت دست می دن..من و بوسه می خندیدیم…من عین مردها دست می دادم…با دست تعارف کرد که بشینم…

رو مبل رو به رو نشستم…عینکش رو در آورد چشمای قهوه ای داشت…به طور کلی مرد جذابی بود…

به دنیز حق می دادم بگه زمینه دختر کشی داره…هرچند لباسای گرون قیمت وا دکلن فرانسوی و شرکت شیکش رو هم باید به این زمینه اضافه کرد…

_ مهندس آک یورک ( ak yurek) گفتن که شما بهترین مهندسش هستید هر چند جوانید…

خوب مهندس آک یورک..منظور دنیز بود..باید حواسم می بود صمیمیتمون آشکار نشه..حتما صلاح نبوده که دنیز نگفته..

_شما مهندس باده اورهون ( or hun) هستید..فوق لیسانس معماری از دانشگاه استانبول که ممتاز فارق التحصیل شدید… پارسال …ولی بعد از اتمام لیسانستون …در حقیقت به مدت 4 ساله که تو شرکت آک یورک هستید…که خوب رفرانس خوبیه…

به لهجه بریتانیایی و لحن شیکش دقت می کنم…بوسه معتقد بود لهجه بریتانیایی س…ی…با به یاد آوری این حرف و مطابقتش با مرد رو به روم لبخندی زدم..

_خوب…خانوم باده… من در خدمتتون هستم…

_من در خدمت شما هستم دکتر مهندس سروش…

به وضوح جا خورد..انتظار فارسی نداشت…دوباره به اسم و فامیلم و عکسم نگاه کرد…

_خودم هستم جناب مهندس…

نگاهم کرد..از همون نگاها که معنیش این بود که تو که فارسی می دونی مرض داری انگلیسی من رو خرج می کنی؟؟؟

_شما فارسی می دونید؟

_ ایرانی هستم…

_اسم و فامیلتون اما…

_ شهروند ترکیه هستم… خوب یه توجیح مسخره برای کسی که شهروند انگلستان بود…فامیلش که تغییر نکرده بود…

_خوب …خوبه…دنیز به من نگفته بود…

_ایشون فکر نمی کردن مهم باشه…

تو صندلیش جا به جا شد…لحنم رو دوست نداشت مطمئنم…جوابام صاف مستقیم و لحنم سفت و محکمه…سالها به اجبار همین طور زندگی کردم..

پام رو روی پام ا نداختم…

_ببخشید..نپرسیدم چیزی میل می کنید…

_چای لطفا…

گوشی رو برداشت : یه دونه چای…یه نسکافه…

احساس می کردم توقع دارم عذر خواهی کنه که یه ربع من رو نگه داشته پشت در اما به روش نیاورد…

_استانبول رو دوست دارید؟

_بوی دریاش رو دوست دارم…

_من دو سه باری اومدم…مهمان دنیز بودم…

با به اسم کوچیک خوندن و مطرح کردن صمیمیتش می خواد بگه با آ ک یورک در ارتباطه…پوزخند میزنم…

آبدارچی فنجا نها رو همراه با ظرف بیسکوییت رو میز گذاشت…

_بفرمایید …. خوب در جریان کار هستید که…

_بله قراره یه شهرک لوکس و مدرن توی یه زمین به وسعت سه هکتار در لواسون ساخته بشه..که مربوط یه طبقه ممتاز..مثل پروژه ای که شرکت ما نمونه اش رو در گرجستان و آذربایجان پیاده کرد…

_عینش رو نمی خوام…

_من هیچ وقت کپی کار نمی کنم دکتر…

_ما اولین باره داریم با یک مهندس خانوم همکاری می کنیم..

می دونم..مهندس عزیز…شما محل همکاریتون با خانوم ها جای متفاوت و نرم تریه… : فرموده بودند…

_کمی ممکنه براتون سخت بشه…

به جلو خم شدم : مهندس قبل از اومدنم هم شما در جریان جنسیتم بودیدی نبودید؟

_خوب آخه..من فکر می کردم..که..که..

_سنم بالاتر باشه؟

_هم این هم…خوب مهم نیست….حالا که اینجایید..

فنجان رو رو میز گذاشتم و دستم به سمت لب تابم رفت : اجباری نیست دکتر..من بر می گردم استانبول…و از جام بلند شدم…

_ای بابا بنشینید…شما خیلی آتیشید ها…. من که حرفی نزدم…الان کجا اقامت دارید؟

_هتل اوین…

_خوب خوبه…دو روز اگر تحمل کنید..آپارتمانی که براتون در نظر گرفتیم آماده میشه..

_ ممنون…

_اگر وقت داشته باشید..بریم سر زمین..جا رو ببینید..

بلند شدم..

_چاییتون رو میل می کردید..

_من اهل تعارف نیستم..برای کار اومدم…

باشه ای گفت و پالتوش رو برداشت…

وارد پارکینگ شدیم… bmw لوکس سفید رنگی داشت…درش رو باز کرد…:..بفرمایید..

با سمیرا سوار ترامواییم ساعت 8 صبح اوج ساعت شلوغی باید به دانشگاه برسیم…انقدر آدم هست که از پنجره هیچ جا رو نمی بینیم…اعلام هم نمی کنن یا ما از هم همه نمی شنویم….بعد گذر یه مدت می فهمیم رد کردیم…پول نداریم دوباره بلیط بخریم….می خندیم.. اون میزانی هم که داریم برای برگشتن از دانشگاه به خونه است..مثل اسب رم کرده به سمت دانشگاه می دوییم…

_خوب خانوم مهندس معنی اسمتون چیه؟

_اسمم فارسی…به معنی شراب…

شراب رو چند بار زیر لب تکرار می کنه…

هم سفر خوبی نبودم….داشتم لجش رو در میاوردم…

_صبحانه میل کردید؟..

تلاش برای ایجاد ارتباط…

_خیر وقت نشد ترسیدم دیر برسم رو قرارهام حساسم..

باز هم معذرت خواهیم رو دریافت نکردم…

_من در خدمتون هستم اگر چیزی میل می کنید؟

_من ترجیحم اینه که ناهار بخورم…

_جای زیبایی رو می شناسم که بر گشتنی اونجا نگه می دارم..

_خودتون رو معذب من نکنید..من هتل هم می تونم غذا بخورم…

_نترسید جای خوبی می برمتون…

هوا خیلی سرده..تو آپارتمانمون …تو کوچه پس کوچه های بی اوغلی نشستیم…هر چی داریم پوشیدیم پول نداریم بخاری گازی رو روشن کنیم…

پشت میز زهوار در رفته مون نشستیم…شام لوبیا پخته داریم…به جای برنج می خوریم..دستمال کاغذی رو مثل پیش بند به یقه ام زدم…رو میز شمع کلفت و بی ریخت مشکی رنگی روشن کردم و تو گلدون وسط میز گل مصنوعی گذاشتم..نون رو به نیت مرغ می خوریم…بیرون برف می یاد…بارها کارشون رو شروع کردن…صدای موسیقی می یاد..با سمیرا از خنده رو زمین ولو شدیم…

_من زیاد رو غذا تیک ندارم…با زهم ممنون…

لبخند جذابی زد…

_پروژه آذربایجان هم کار شما بود درسته…

_بله کار من بود…فضای سبزش اما طراحی دوست دختر مهندس آک یورک بود موگه (muge) ..

_دختر با استعدادیه…

_دقیقا…

موسیقی لایتی تو ماشین پخش شد…

تو کافه دانشگاه با بوسه و سمیرا نشستیم…..موسیقی لایتی داره پخش می شه …داریم قهوه می خوریم…بوسه موهاش رو سفید کرده..شلواره پاره پاره تنشه و یه آدامس تو ابعاد لنگه کفش تو دهنشه… : ببین تو زمینه اش رو داری…

با صدای بلند می خندم… : شوخی جالبیه…

سمیرا دل خوره : این کک چیه به تنبونش می ندازی بوسه ..امکان نداره…بزار زندگیش رو بکنه…

_تا کی می خواد میز تمیز کنه؟

_تا درسش تموم شه..مگه من دارم چی کار می کنم؟

_خلاصه من جات اقدام کردم…باید ریسک کرد…

-به نظرتون پروژه مناسبی هست؟؟؟

با دست موهام رو تو شالم می برم… :شما و مهندس آک یورک از من با سابقه ترید..

لبخند پیروز مندی زد.. :دنیز میگه کمی ریسک داره…

_ تو زندگی باید ریسک کرد مهندس..من این رو یاد گرفتم…

_جالبه…شما ریسک رو دوست دارید؟

_من پیشرفت رو دوست دارم…

ابروش رو بالا برد…تحلیلی روم نداره مطمئنم…زنان تعریفی به مراتب ساده تر براش دارن…

پام رو رو پام می ندازم : سیگار که ناراحتتون نمی کنه.؟

_نه ..راحت باشید…

جعبه سیگار چرمم رو در آوردم…می دونم که می دونه چیز گرون قیمتیه… با فندک روشن کردم…دودش رو کامل به ریه فرستادم…

بوی سیگار بهمن پدر بزرگ تو اتاق پیچیده….7 سالمه دارم تو دفتر مشقم که رو قالی قرمز لاکی وسط اتاق پهنه به زور کلمه بابا رو می نویسم….

پدر بزرگ با رادیوی کوچیکش ور میره… پیژامه سفید با راهای آبی تنشه…لاغر و کچل..به برق کله اش زیر لامپ می خندم….

_تقریبا داریم می رسیم…خسته که نشدید؟…فکر کنم دیشب درست نخوابیدید…

_نه خسته نیستم…به هر حال باید این زمین رو می دیدم..چون وقتمون کمه…4 ماهه…

_خوب دقیق دقیق که نمی شه گفت..کمی این ور یا اون ور…

_من 4 ماهه باید تحویل بدم…. برای دکترا اقدام کردم…

_این عالیه…

_ممنون….

ماشین رو کنار زمین پارک کرد… : این جاست بفرمایید…

تا چشم کار می کنه…زمین نسبتا بایری کنار رود خونه …اطراف باغ..کمی جلوتر چند تا رستوران لوکس…هوا تمیز..سبک و سرد…

_خوب نظرتون چیه؟

_امممم….جای جالبیه…خوش دسته…براش تفکرات مدرنی دارم…

با هم شروع به راه رفتن تو زمین کردیم….

_این پروژه برام مهمه..چون این زمینه آبا اجدادیمه…

_خوب از آب در میاد…

_امیدوارم…

کیفم رو تو دستم جا به جا کردم…موبایلش مدام در حاله زنگ خوردن بود…جواب نمی داد…

_خودش رو کشت…شاید آتیش گرفته….

خنده ای کرد : الان تمرکزم رو کاره….

خوب دنیز حق داشت…موقع کار جدیه…

دو ساعتی زمین رو بالا پایین کردیم…

_ساعت 2/30 گرسنه شدید حتما….تا رستوران راهی نیست میشه پیاده هم رفت…

_پیشنهاد خوبیه….

رستوران شیکیه… من رو جایی برد که در شان ساعت رولکس و عطر چند صد هزار تومنیش بود…

شاید هم در شان جعبه سیگار پوست تمساح من….

صندلی رو برام کشید….جنتل منه…عین هاکان.. دون ژوانه….عین دنیز….عین همه مردهایی که 7 سال اخیر باهاشون آشنا شدم…

با لبخند تشکر کردم…

منو رو به دستم داد….غذای اول کشک بادمجون….

به دو از اتاق خارج می شم…پیراهنم آبی چین داره…آشپز خونه مادر بزرگ ته حیاطه…مامانم اونجاست….

مادر بزرگم با پیراهن چیت گلدارش پشت به در روی زمین داره کشک سابیده رو صاف می کنه…مامان پای اجاقه… بوی بادمجون سرخ کرده می یاد…

_از خر شیطون بیا پایین دختر….

_مامان جان من چه خیری از شوهر دیدم آخه…

_اون بی غیرت رو بهش می گی شوهر…مرتیکه مفنگی….7 سال باهاش زندگی کردی…با یه دختر 6 ساله …یه ساله برگشتی خونه بابات…

_چی کار می کردم…هر چی داشتیم و نداشتیم رو فروخت..چشم به خودم داشت..

_پدرت پیره..ما هستیم و حقوق باز نشستگی و 6 تا نون خور..

_خوب می رم سره کار…

_دکتر مهندساش رو زمینن با سواد دوم راهنمایی کجا می خوای بری….خر نشو..حاج کاظم لقمه خوبی..پولداره…سر شناسه…فکر می کنی تا کی این بر و رو و جوونی رو داری…

_18 سال ازم بزرگتره…بعد هم می گه بدون بچه ات بیا…

_یه چند وقت پیش من می مونه…زنی ….نرمش می کنی می بری پیش خودت…

تو عالمه بچگی …وحشت می کنم…کی پشت و پناهم باشه…مادر بزرگی که من رو روزی 10 بار آب می کشه که نجس نباشم..پدر بزرگ پیر و از کار افتاده یا دایی سرباز و خاله 17 ساله سر به هوا…

_خانوم باده….خانوم مهندس…کجایید؟؟

دستی به پیشونیم کشیدم تا سر درد حاصل از وحشت تکرار اوون روزها از سرم بپره…. : ببخشید…

به گارسون منتظر نگاه کردم : استیک گوشت..کامل پخته…سس قارچ داشته باشه…خامه نمی خورم…آب معدنی…سالاد کاهو…سسش روش نباشه با یه لیمو….منو رو بستم و رو میز گذاشتم….

گارسون با غضب نگاهم می کنه…خوشش نیومده ازم…منم از این جور مشتری ها اوون روزا خوشم نمی یومد…

سفارش میگو سوخاری با سالاد کلم و نوشابه داد…

هنوز با تعجب نگاهم می کرد..

_این جا طول می کشه تا یه باشگاه برای ورزشم پیدا کنم..باید مراقب خوردنم باشم…

با نمک دونه توی دستش بازی میکرد :همیشه ان جوری غذا می خورید ؟

_تقریبا همیشه….

_حالا یکی دو کیلو که مهم نیست…

لبخندی می زنم…پس خبر نداره…

_برای نوع زندگی من داشته مدتها…ترک عادت هم موجب مرض است…

_خودتون رو اذیت می کنید شما خانوم ها…

…نفرمایید دکتر جذاب…همه دختران اطراف شما برای حفظ موقعیتشون در رختخواب شما مطمئنم بیشتر خودشون رو اذیت می کنن….

شما فردا تشریف بیارید شرکت با دوست و شریکم در این پروژه …امین عزیز آشناتون کنم….

_من فردا راس 9 اونجام..کلا می خوام کار رو شروع کنیم..کم کم…

_چه قدر منظم….دوست ندارید کمی تهران رو بگردید..چه می دونم…دیدار اقوام برید…

_من کسی رو ندارم…تهران هم مطمئنم تغییر نکرده…برج آزادی هنوز سر جاش مطمئنا..همون طوری که گذاشتمش رفتم…بازار در همون حد شلوغه با بوی ادویه و عرق تن….زیاد مشتاق نیستم…

بلند خندید :خیلی با مزه بود… تو این چند ساعت که با هاتون آشنا شدم ..متوجه شدم که شما هیجان زده نمی شید…

لبخند کجی زدم… : آقای دکتر…اگر قرار باشه من هیجان زده بشم باید اتفاقی در حد باریدن برف قرمز باشه….

_برف قرمز….خیلی جالبه…

می دونستم به چی فکر می کنه….خوب دوست گرام..من از اوون زنهایی نیستم که براشون گل بخرید ذوق مرگ بشن…یا با طلا خفه…

رو صندلی دانشگاه نشستم…ترم سه ام…دیشب تو اتاقم با ترس و لرز تا صبح کارام رو تموم کردم….صبح برای نماز صبح که همه ایستادیم…زیر چادر گل دار صورتیم چرت میزدم…دسنی مردونه…گل رزی روی دسته صندلیم میزاره…سرم رو بالا می گیرم با خجالت نگاهی به چشمای عماد نگاه می کنم…اولین گل زندگیم..اولین نگاه با محبت…

خجالت می کشم…نگاهم رو از نگاهش می گیرم….

تلفن رو برداشتم با پذیرش صحبت کردم…سوپ جو و کمی میوه سفارش دادم…

خوب اینم اولین روز بازگشت به میهن…از پنجره به تاریکی بیرون زل زدم…

از پله های آپارتمان داریم میریم بالا…وحشت زده و غریبم..پاهام میلرزه و دلم ضعف میره…..سمیرا با آرامشش سعی داره حالم رو خوب کنه…راهرو..تنگ و تاریکه…بوی کلم پخته و ادرار گربه می ده…از توی یه خونه…صدای گریه نوزاد می یاد…سمیرا در چوبی قرمز رنگی رو تو طبقه سوم باز می کنه…از آپارتمان رو به رو زنی میانسال با پیراهن خونه مخمل..کفشای سر پایی و موهای بوری که روش بی گودیه می یاد بیرون تا آشغال رو بزاره پشت در…به سمیرا سلام میکنه…بعدها چه قدر از کیکای خشک و بی مزه اش رو به خوردمون داد….آپارتمان یه اتاق خوا ب داره…همه چیز زهوار در رفته و لنگه به لنگه است…سمیرا چمدونم رو کنار دیوار می زاره…چشمام از شدت گریه باز نمی شه…از پنجره بیرون رو نگاه می کنم…تاریک نیست…تابلو نئون کافه ها کوچه رو روشن کرده…صدای خنده های مستانه میاد…سمیرا دستش رو رو شونه ام میزاره : عادت می کنی…مجبوری…

سوپم رو برام آوردن…لب تابم رو باز کردم…یک عالمه e maill از بوسه…از سمیرا…حتی از مهسا…شروع کردم به جواب دادن…به فکر خرید یه خط موبایل بودم…امروز فراموشم شده بود….

صبح راس ساعت وارد شرکت شدم…منشی ورودم رو به سمع و نظر دکتر رسوند…تشریفات..اوون چیزی که به پولدارها هر روز یاد آوری می کنه..موقعیتشون رو..

با خوش رویی از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد…اعتراف می کنم که خوش تیپه….

_به به….خانوم باده ….خوش اومدید و چه قدر آن تایم…

_سلام…تمام تلاشم رو می کنم برای خوش قول بودن..

_تا شما یه فنجان چای میل بکنید ..امین هم میرسه…

با دنیز تو اتاقش نشستیم…داریم پروژه رو برسی می کنیم…. دنیز : شریک داره…دوست صمیمیش امین..همیشه و همه جا با همن….می خنده..منم می خندم…این همیشه و همه حا برای ما یاد آوره خیلی چیزهاست..

با باز شدن در سرم رو چرخوندم خوب چیزی که می دیدم..یه مرد خیلی قد بلند بود..چون کم پیدا می شد مردهایی که اختلاف قدی زیادی با من داشته باشن…این مرد چارشونه نسبتا…یعنی کمی تا قسمتی غول بود…

سبزه..چشمای عسلی روشن..رو هم رفته خوش قیافه بود…البته نه اون قدر که تا حالا ندیده باشی اما خوب بود…شلوار کتون سرمه ای داشت..بندینک بسته بود…پیراهن مردونه که دکمه بالاش رو هم بسته بود چهار خونه سرمه ای و زرد..گره کرواتش باز بود تقریبا نزدیکای سینه اش…موهاش نسبتا بلند بود…

خنده دار بود که این طور داشتم بررسیش می کردم..با صدای بردیا به خودم اومدم….

_به به..امین بابا…شما یه کم دیر نکردید احیانا؟؟؟

مرد..لبخند کجی زد : داشتم گند دیشب شما رو جمع می کردم…

بردیا بلند خندید….

امین به سمت من که داشتم نگاهشون می کردم چرخید و دستش رو دراز کرد : شما باید خانوم مهندسی باشید که از شرکت آک یورک اومده…

دستش رو فشردم : بله خودم هستم..خوشبختم…

با دست اشاره کرد که بنشینم : من هم..هر چند..ما منتظره یه خانوم مهندس..ترک و مسن بودیم…

_بله مهندس سروش هم تعجب کردن…

روی مبل نشست…خوش ژست بود..با نگاهی که احساس می کردم تا ته ذهنم رو می خونه نگاهم کرد : من هم تعجب کردم.اما با توجه به کار…رزومه و سوابق گزارش شده ازتون..همکاری با شما باعث افتخاره…

_خیلی ممنونم..مهندس….

_فامیلیم پاکدل…اما شما همون امین صدا کنید …من که شما رو همون باده صدا می کنم…

بردیا که به میز تکیه داده بود : اسمشون مورد داره….

خندیدم…خوب اشاره جالبی به معنی اسمم بود…

بردیا با تعجب نگاهم کرد : باورم نمی شه..خندیدید..از دیروز تا حالا فکر می کردم..خندیدن بلد نیستید…

_من…سخت تحت تاثیر قرار می گیرم…

امین با ابروی بالا رفته نگاهم کرد…

..خوب من..یاد گرفته بودم…تموم این سالها….که هیجان اضافی…خنده های بلند..ممنوع…ممنوع…

نگاهی به این دو شریک جذاب انداختم….. : من باید یه خط موبایل بخرم…دوستانم نگرانم هستن….

بردیا : همین الان می گم براتون تهیه کنند…

_فقط ببخشید…هزینه اش…رو خودم می پردازم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 24

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان سونامی 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه : رضا رستگار کارخانه داری به نام، با اتهام تولید داروهای تقلبی به شکل عجیبی از بازی حذف می شود. پس از مرگش وفا، با خشمی که فروکش نمی…

دانلود رمان ارباب_سالار 2.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: داستانه یه دختره دختری که همیشه تنها بوده مثل رمانای دیگه دختره قصه سوگولی نیست ناز پرورده نیست با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری رو نداشته همیشه له…

دانلود رمان ویدیا 4 (14)

بدون دیدگاه
خلاصه: ویدیا دختری بود که که با یک خانزاده ازدواج میکنه و طبق رسوم باید دستمال بکارت داشته باشه ولی ویدیا شب عروسی اش بکارت نداشت و خانواده همسرش او…

دانلود رمان چشم زخم 4 (4)

بدون دیدگاه
خلاصه:   نه دنیا بیمارستانه، نه آدم ها دکتر . کسی نمیخواد خودش رو درگیر مشکلات یه آدم بیمار کنه . آدم ها دنبال کسی هستن که بتونه حالشون رو…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x