رمان وارث دل فصل دوم پارت ۲۰

 

 

 

+ بچه‌ام رو بهم بده برو رد کارت!

 

چشم‌هاش رو گرد کرد که بچه رو بلند کردم و پروانه ترسیده جیغ کشید

 

_ بچه مو بذار زمین لعنتی! بچه‌ام…

 

صدای نق نق بچه که بلند شد نیشخندی زدم و سمت در رفتم. پروانه تخت سینه‌ام کوبید که چهره‌ام از درد مچاله شد.

 

محکم سمت دیوار هلش دادم و گریه‌ی بچه هر لحظه بلند می‌شد. از خونه بیرون زدم که پروانه با هق هق سمتم میومد و نفرینم میکرد

 

_ خدا لعنتت کنه! بچه‌ام رو پس بده… حامین عوضی ان‌شالله خدا به زمین گرم بزنتت بچه‌ام حامین داره گریه میکنه مگه سنگی؟

 

چند مرد و زن و بچه دورمون جمع شدن یکی از زنا جلو اومد

 

_ بچه‌شو پس بده خدا رو خوش نمیاد!

 

به صورت سرخ و چشم‌های اشکی پروانه خیره شدم چشم بستم و فوری پلک‌هام رو باز کردم

 

+ بچه رو میدمت به شرطی که برگردی سر خونه و زندگیت قبوله؟ کاری بهت ندارم چون مامان پسرمی بهت احترام میذارم و می‌بخشمت ولی دور برداری و بخوای باز سرمو شیره بمالی پشت گوشتو بچه‌تم دیدی اوکی؟

 

تند تند سر تکون داد و بغلش کرد. پسره گریه‌اش بند اومد و پروانه با فین فین به خونه برگشت.

 

کلافه کنار در نشستم و هوای سرد به بدنم نفوذ میکرد. عماد با اخم بهم زل زد

 

+ چیه؟ تقصیر منه باز؟

 

سری به تاسف تکون داد و لیندا نچ‌نچی کرد. بلند شد و سمت نقطه‌ی کوری رفت.

 

_ رفتارت خیلی عوض شده ها!

 

خفه آهی کشیدم و دست به سینه گفتم

 

+ نمیدونم چمه عماد خستم! شرکتم تمام زحماتم داره از بین میره و منم هیچ گوهی نمیتونم بخورم و پروانه و این بچه رو نمیدونم کجای دلم بذارم!

 

پروانه

 

آروم بچه رو توی بغلم گرفتم. لباس تنش کردم کل وسایل نیازم رو جمع کردم. نیشخندی زدم

 

_ عمرا بذارم من و بچه‌ام رو توی دستت بگیری!

 

با صدای نق و نوق بچه پول‌هام رو داخل کیف ریختم. سبک برداشتم تا راحت‌تر بتونم فرار کنم.

 

آروم روی بچه رو با ملحفه پوشوندم. لبخندی زد که دستش رو بین دستم گرفتم

 

_ قول میدم عزیزکم هیچ وقت مثل بابات نشی طوری تربیتت میکنم که شبیه اون لعنتی بار نیای!

 

کیف رو برداشتم و پاورچین سمت در رفتم. شروع کردم به ذکر گفتن

 

_ خدایا کمکم کن! خدایا از دلم آگاهی و من جز تو کسی رو ندارم نمیخوام بچم عین حامین شه…

بچه‌مو به تو می‌سپارم!

 

از روستا گذشتم و با دیدن نوری پشت درختی قایم شدم. ماشین بود و انگار داشت به شهر می رفت

 

ترسیده و جیغ زنون جلوش پریدم که با دیدن فرد توی ماشین حس کردم روحم از بین رفت.

 

مهبد بود و عین خودم بهت زده داشت بهم نگاه میکرد از ماشین پیاده شد

 

_ پروانه؟

 

مهبد سمتم اومد که جیغ زدم

 

_ جلو نیا! ولم کردین نخواستیم اینجا چی میخوای؟ اومدی جونمو بگیری؟ نکنه بهت گفته…

 

پسرم رو به خودم فشردم و جیغ زدم که کلافه گفت

 

_ اومدم پیش شریکم!

 

هیستریک خندیدم و آروم بچه رو توی بغلم فشردم تا گریه‌اش بند بیاد داشت بارون میگرفت

 

_ همه خانواده دارن مال منو ببین! خیلی خوب برو…

 

خواستم رد شم که بازوم رو گرفت و صدای زوزه گرگ باعث شد هین بکشم. با دعوای شدید و اصرارهای مهبد سوار ماشین شدم

 

_ برو زود باش!

 

یه گله گرگ بیرون ماشین با فشار دادن فک و خرناسه واسمون خط و نشون می‌کشیدن. مهبد استارت زد که ماشین روشن نشد

 

چند بار استارت زد و از سرما بدنم می لرزید و دندون بهم میخورد

 

_ روشن کن دیگه! از گرگا نخورنمون از سرما یخ میزنم…

 

لعنتی گفت و محکم روی فرمون کوبید. خواست از ماشین پیاده شه که جلوش رو گرفتم

 

_ باز استارت بزن اگه نشد من کمکت میکنم!

 

سری تکون داد سینه‌ام رو دهن بچم گذاشتم و با آرومی مشغول شیر خوردن شد هر مکش باعث می شد سینه‌ام درد بگیره

 

 

ارباب ارسلان خوش تیپ و خوش هیکل

از دست خوش گذرونی و بی قیدی های زن نازاش خسته شده

یه شب تو مستی به کنیزش تجاوز میکنه و حاملش میکنه و کم کم عاشق کنیز کم سن و بلبل زبونش میشه

زنش که میفهمه سعی میکنه از ارباب حامله بشه و با حامله شدنش

 

لبخندی زدم و با روشن شدن ماشین خندیدم. پشت سورنا رو نوازش کردم و سینه‌ام رو داخل سوتینم فرو بردم.

 

_ خدایا شکرت!

 

مهبد بی حرف فقط نگاهم می‌کرد و با خوابیدن سورنا به نیم رخ مهبد خیره شدم. آهی کشیدم سرم رو به شیشه تکیه دادم.

 

_ رسیدیم شهر بیدارم کن!

 

دنده رو عوض کرد و حین پیچیدن ماشین توی جاده با صدای بمش گفت

 

_ ازدواج کردی؟ انگار بچه دار هم شدی؟ من متاسفم نمی‌خواستم اینجوری شه ولی خانواده‌مون خرافاتی هستن و یه پیرزن گفته بود تو شومی!

 

پوزخندی زدم و چشم بستم. قطره اشکی روی گونه‌ام سر خورد

 

_ مهم نیست! ازدواج کردنم هم مهم نیست فقط میخوام از همه دور شم و انتقام بگیرم…

 

مهبد با چشم‌های گشاده بهم خیره شد که یهو یه چیزی پرید جلوی ماشین و مهبد با نعره ماشین رو پیچ داد.

 

جیغ زدم و صدای ماشین و گریه‌ی بچه روی مخم رژه می‌رفت. سورنا رو محکم توی بغلم گرفتم و جیغ بلندی کشیدم.

 

با حس فرو رفتن چیزی توی پهلوم و شکمم نفسم رفت و درد توی کل بدنم پیچید. رون شدن خون رو حس کردم.

 

بدنم سر شد و آروم پلک‌هام روی هم افتاد.

 

حامین

 

صبح زود با صدای تلفن بیدار شدم. عصبی پتو رو روی لیندا کشیدم‌. دستی به چشم‌های پف کرده‌ام کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.

+ لعنت بهت! سر صبح زنگ میزنی خروس بی محل…

 

با اکراره تلفن رو برداشتم با دیدن شماره ناشناس پر تعجب و کنجکاوی تماس رو وصل کردم.

+ الو؟ بفرماید؟

 

صداش رو با مکث شنیدم کل تنم یخ زد.

– شما آقای حامین هستید؟ من از بیمارستان(…) تماس می گیرم شماره‌ی شما روی این خط بوده آخرین تماس لطفا به آدرسی که میدم تشریف بیارید!

 

با ترس کتم رو چنگ زدم و با نعره عماد رو صدا زدم

+ عماد پاشو مرتیکه وای خدا زن و بچه‌ام پاشو عماد!

 

خودش و لیندا با موهای ژولیده و چشم‌ها گرد شده عین سرباز جلوم وایسادن و ترسیده با هم گفتن

_ چی شده؟ پروانه و بچه کجاست؟

 

به موهام چنگ زدم و با ترس عرق روی پیشونیم رو پاک کردم

+ بهم زنگ زدن تصادف کردن…

 

سوئیچ رو برداشتم و محکم فشردم. تند پشت رول نشستم و پام رو روی گاز فشردم با سرعت فرمون رو پیچ دادم و سمت بیمارستان رفتم.

 

قفسه‌ی سینه‌ام تند تند بالا و پایین می‌شد با خشم فقط می روندم و دعا می‌کردم لیندا و بچه چیزیش نشن.

 

با رسیدن به ورودی تند ماشین رو پارک کردم و با هول و والا سمت جایگاه پرستاری رفتم تند کلمات رو پشت هم ردیف کردم

+ بهم زنگ زدن گفتن یه خانمی تصادف کرده… زنمه بچه شیرخواره هم باهاش بوده!

 

 

پرستار عینکش رو برداشت و آروم شروع کرد به چک کردن لیست سرش رو بلند کرد

_ بله اتاق عمل هستن درضمن یه مرد باهاشون بوده که فوت شده!

 

زانوهام لرزیدن دستم رو محکم گرفتم و لب گزیدم مرد؟ مگه اون مردی که شوهرش بود نمرده بود؟

+ بچه چی؟ خانم اتاق عمل کجاست دارم سکته می کنم…

 

قلبم توی دهنم می کوبید و با تیر کشیدنش دستم روی سینه‌ام چنگ شد و با آخی روی زمین نشستم

+ زنم و بچم از دست دادم لامروت تنهام گذاشتی منکه قول زندگی دادم!

 

اشکی روی گونه‌ام سر خورد و با درد از جام پاشدم پرستاری به سمت اتاق هلم داد

_ آقا باید چک شید حالتون خوب نیست لطفا همراهم بیاید!

 

عصبی هلش دادم و داد زدم

+ زنم داره از دست میره لعنتی چی میگی تو؟ من بمیرمم تا نبینم زنمو نمیام… پروانه‌ی من کجاست؟ آهای مردم یکی به من کمک کنه…

 

یکی از پرستارها با تشر گفت

_ رعایت کن آقا اینجا بیمارستانه!

 

یهو یه نفر تا ترس و لرز سمت پرسنل رفت و با صدای بلندی داد زد

_ خون نیازه! بیمار داره از دست میره گروه خونیش بی منفیه(b-) باید دنبال گروه خونیش بگردیم!

 

کنجکاو جلو رفتم و یقه‌اش رو گرفتم تقریبا توی صورتش داد زد

+ کدوم بیمار؟ نکنه پروانه‌ی من رو میگی؟ من گروه خونیم o- میتونم بهش خون بدم کجاستت؟!

 

 

زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم خونم رو به اتاق عمل انتقال دادم. بچه فقط دستش بریدگی داشت که با عمل و بخیه زدن خون ریزیش بند اومد.

_ بیا اینو بخور رنگت بدجور پریده!

 

قوطی رانی رو از عماد گرفتم و یک نفس سر کشیدم. لیندا دستی که با چسب و پنبه بسته بود رو نوازش کرد.

_ پروانه قویه از پسش برمیاد!

 

رانی رو نزدیک دهنم بردم که در اتاق عمل باز شد و دکتر با چهره‌ی آشفته‌ای مشغول درآوردن ماسکش شد.

+ چیشد؟ دکتر باشمام؟ پروانه حالش چطوره؟

 

با ترس و لرز از روی صندلی پا شدم. دکتر عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و لیندا پر اضطراب سوالم رو تکرار کرد.

_ چیشد؟

 

تقریبا همه به دهن دکتر چشم دوخته بودیم. فقط یک کلمه رو شنیدم…

_ متاسفم!

 

دستم روی زانوم نشست و دکتر پشت هم گفت

_ خون ریزیش خیلی بود دنده‌اش کاملا شکسته و توی شکم و ریه‌اش فرو رفته بود مهم‌تر از اون گلوله‌ای که به قلبش شلیک شده بود باعث پارگی رگ اصلی شده بود…

 

چونه‌ام لرزید خندیدم و به خس خس افتادم. دستم روی قلبم نشست و محکم پیراهنم رو چنگ زدم

+ گلوله؟ مگه بخاطر تصادف نبود؟

 

با آوردن جسد پروانه سمتش رفتم و محلفه‌ی روش رو کنار زدم بدنش یخ بود و رنگش سفید…

_ نه! معلوم بوده بهش حمله شده و گلوله شلیک شده!

 

4.6/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x