رمان پرستش پارت آخر

3.9
(16)

پریناز به سمتم اومد

_وااای زنداداش چه جیگری شدی

بیچاره داداشم

_وای توروخدا زنداداش نگو دوست ندارم

خواست چیزی بگه که ارایشگر ورود پدرامو اعلام کرد..

زود شنل مو پوشیدم و کلاهشو روی سرم گذاشتم و تااخرین حد پایین کشیدم..

پدرام اومد گل رو به دستم داد

اروم گفت

_بده بالا اون لامصبو ببینم اون زیر چه خبره

ریز ریز خندیدم و گفتم

_ هیچ خبری نیس بریم تو تالار میبینی

حرفی نزد و طبق دستورات فیلمبردار

عصاب خورد کن بالاخره تو ماشین نشستیم

_پیاده شو

_وا مگه رسیدیم

_خانوم زرنگ باید اول بریم اتلیه..

اه حیف شد

با اون.پف زیاد لباس عروس با کمک پدرام به زور از ماشین پیاده شدم و اروم از پله های اتلیه بالا رفتم

پدرام جلوم قرار گرفت تا شنل مو باز کنه سرمو پایین اوردم

_سرتو بیار بالا پرستش

و بلاخره باز کرد

بهم زل زد لباش هرلحظه بیشتر کشیده میشد و لبخندش عمیق تر

تویه حرکت کمرمو گرفت و بلندم کرد و گفت دوستت دارم

منم داشتم از ذوق قش میکردم و لبخندم به خنده تبدیل شد

توی همین لحظه صدای دوربین اومد و بعدش خانوم عکاس گفت

_عالی شد…

بادستم اشکمو پاک کردم

_الان دقیقا اشکت واسه چی پرستش؟دیگه شوهر به این نازی داریاا

خندیدم

_اعتماد به نفست تورو عشق است..

خندید و دستامو گرفت

_اخ کی میرسیم به خونه این راه امشب چرا انقدر طولانی شده؟

_پدرام من اصل نمیدونستم تو همچین ادمی هستی

پدرام با تعجب بهم نگاه کرد

_یعنی چی؟مگه چجوری ام ؟

_اخه به یه ادم مغرور و تخس و بداخلاق نمیخوره انقدر بااحساس باشه بعد واسه…. این همه ام عجله داشته باشه .

خندید

_اولا که اون اولیا که گفتی رو میذارم پای تعریف

دوما تو زنمی با زنم اینطوری نباشم

با کی باشم ؟

ته دلم وقتی گفت زنم

قند اب شد..

بالاخره به خونه رسیدیم و اروم از پله ها بالا رفتم هرلحظه استرسم بیشتر میشد به جلوی در رسیدیم پدرام لبخند مرموزی زد و درو باز کرد

_بفرما عروس خانوم..

لبخندی زدم و وارد شدم

وسط سالن خونه ی خودم و کسی که دوستش داشتم ایستادم پدرام به سمت پنجره رفت درحالیکه لیوان اب پرتقالی دستش بود

منم به سمتش رفتم و دستمو از پشت دورگردنش انداختم و خوندم

_حس خوبیه…ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده..واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راه و نفس نفس زده حس خوبیه…

حس خوبیه ببینی یه نفر واسه انتخابه تو مصممه دستتو بگیره و بهت بگه موندش کناره تو مسلمه حس خوبیه…

برگشت در اغوشم گرفت

بوی عطر تند و مردونه اش شد بهترین و خوش بو ترین عطر…

بلندم کردو به سمت اتاق خواب برد اون شب شروع زندگی دوباره ای بود…وارد شدن به دنیایی جدید

بادرد توی کمرم از خواب بیدارشدم صدای چند نفر از توی سالن میومد بین اونا صدای خنده ی مامانو شنیدم

باخجالت لبمو گاز گرفتم و از روی تخت پاشدم..

موهامو بالای سرم بستم و اروم از اتاق خارج شدم خدا لعنتت کنه اه حتی نمیتونستم خوب راه برم ولی واسه حفظ ظاهر باید این کارو میکردم

_سلام

مامان چشماش برقی زد سرتا پامو نگاه کرد

_سلام دختره گلم

زن عمو خندید و گفت

_سلام خانوم…

خانوم رو بایه لحنی گفت که خجالت کشیدم

کناره پدرام نشستم خواستم بلند شم که براشون چیزی بیارم که زن عمو گفت

_تو بشین عزیزم پدرام هست

زیاد کارنکن

بعد چشمکی زد

بعد از نیم ساعت خواستن برن

مامان اروم دره گوشم گفت

_حالت اگه بد شد

یا چیزی شد به من بگو مادر خجالت نکش

از راه رفتنت معلومه حالت خوش نیست زیاد راه نرو

از شرم سرمو پایین انداختم و تو دلم به پدرام کلی بد و بیراه گفتم…

الان پنج ماه از زندگی منو پدرام میگذره فکر کنم دیگه کم کم زندگی داره روی خوشش رو به ما نشون میده.توهمین فکرا بودم که پدرام درحالیکه به تلوزیون خیره بود گفت

_یه لیوان اب برام میاری؟

بلند شدم و به سمت یخچال رفتم همین که دره یخچالو باز کردم

احساس کردم تموم محتویات معده ام توی دهنم اومد

زود به سمت دسشویی دویدم و بعد اون پدرام به سرعت به دنبالم

_چت شد پرستش

درحالیکه به صورتم اب میزدم گفتم هیچی..

_عه مگه میشه هیچی بیا بریم دکتر

_نه نه دکتر نمیخواد شام زیاد خوردم برای اونه

به صورتم نگاه کرد اروم دستی به پیشونیم کشید

_چرا سردی خانومی رنگتم پریده

صورتم توی هم کشیدم

_پدرام چرا بو میدی؟

پدرام سرشو کج کرد و بوکشید

_بو؟چه بویی؟این همون عطره است که دوست داری

_نه نه غیره اون..

اصلا امروز حموم رفتی؟

_معلومه که رفتم

بیحال به سمت اتاق خواب رفتم و اروم خوابیدم

گره ی روسری روسفت کردم

بلند داد زدم

_پدرام من میرم تو نمیری سرکار؟

_نه خانومی دیرتر میرم زینت خانوم بیاد کلید هارو بدم بعد توبهتره فعلا خونه روتمیز نکنی..

ازاتاق خارج شدم بینی مو گرفتم و اروم بوسش کردم

و خداحافظی زیر لب گفتم و خارج شدم…

برای دومین بار از پرستار پرسیدم و گفت که جواب مثبته..میخواستم از خوشحالی گریه کنم پشت فرمون نشستم دستی روی شکمم کشیدم

_تو پمسلی یا دخمل؟ کوچولویی نه ؟مامانی من از الان عاشقتماا

(مامانی) چه کلمه پر معنی تاحالا انقدر از گفتن و شنیدنش لذت نبرده بودم

زود ماشینو روشن کردم و به سمت خونه رفتم باید زودتر به پدرام میگفتم یا سوپرایزش میکردم

کلیدو توی در چرخوندم و پامو داخل گذاشتم تا سرمو بالا اوردم ایستادم

از صحنه ای که جلوم میدیدم داشتم پس میوفتادم دستام لرزید تند وتند و بلند بلند نفس میکشیدم گردنم به لرزش افتاد احساس کردم توی سینه ام خالی شد..

پدرام با حوله ای دور کمرش و با بالا تنه ای لخت وسط سالن با دختری ایستاده بود…

به سمتم برگشت هول شد

بالکنت گفت

_پرستش من توضیح میدم

داد کشیدم

_خفه شو خفه شو

پامو به زمین کوبیدم و مشتمو به در

_لیاقتت یه ه*ر*ز*ه مثل اینه

خواستم باز حرفی بزنم که فکم ناخوداگاه شروع به لرزیدن کرد

دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم از خونه به سرعت بیرون اومدم و به صدای پدرام که مدام اسممو میگف توجه ای نکردم پشت فرمون نشستم دستام شروع به لرزیدن کرده بودن تو همین حال بودم که خیسی چیزی رو حس کردم ..

لرزیدم فقط میخواستم زودتر برم که نشنوم نشنوم دلیل وهای الکی پدرام رو

اصلا مگه دلیلی میتونست بیاره دلیل از این روشن تر که خودم تو اون وضعیت دیده بودمش؟؟

حرکت کردم نمیدونستم کجا برم

فقط میدونستم دیگه این رفتن هیچ برگشتی نداره..

_مامان جونه من بهش نگو من تو باغ مادرجونم اون اصلا فکرشم نمیرسه توروخدا نگو تا من کارامو جور کنم برم

مامان عصبی صحبت میکرد

_کجا؟بی اجازه ی شوهرت کجا راهت میدن؟هان؟بچه بازی رو بذار کنار پرستش بهم بگو چیشده که تو

تو …از ترسش از هولش خودتو خیس کردی

سرمو پایین انداختم انتظار نداشتم انقدر واضح این اتفاق رو، به روم بیاره..بلند شدم.

_مامان اگه مادرمی اگه دوستم داری بهش نگو من کجام بعد اروم تر زمزمه کردم

_نمیخوام تصویرش تو ذهن شما خراب شه..

مامان پوفی از سر بی حوصلگی کشیدو از اتاق بیرون رفت..

به درخت روبروم خیره شده بودم

الان دوماه و نیم بود که پدرام دنبالم بود…

خونه مادربزرگمم اومد ولی منو پیدا نکرد چون میخواستم غیرقانونی برم ترکیه مجبور بودم بیام اطراف ارومیه

خداروشکر مامان بزرگ اینورا یه دوست داشت که تنها بود.. اومدم پیشش دستی به شکمم کشیدم زیاد فرقی نکرده بود اما حسش میکردم..

بچه مو..عزیزدلمو

نمیخواستم از دستش بدم درسته باباش یه خیانتکار بود اما این گناهیی نداشت..

توهمین فکرا بودم که دوسته مادرجون صدام کرد

باهاش راحت بودمو بهش خاله میگفتم

_جانم خاله اومدم..

تو این چند وقته خیلی نصیحتم کرده بود..اما خوب هیچکس جای من نبوده بدونه من اون لحظه چه حس بدی رو تجربه کردم..

دانای کل

مادر پرستش نمیتونست ببینه یدونه دخترش داره واسه همیشه میره اونم اینجوری واسش سخت بود نتونست تحمل کنه و با پدرام تماس گرفت که زودتر بیاد پیشش..

پدرامم کنار شایان بود چون انقدر دنبال پرستش گشته بودکه به ذهنش رسیده بود به پلیسم بگه

با شایان به خونه پرستش اینا رفتن

مامان پرستش در حالیکه از استرس دست هاشو فشار میداد گفت

_پدرام جان چیشده مادر اخه چرا انقدر یهویی؟پرستش میخواد بره

پدرام بلند شد ایستاد بلند گفت

_کجا؟کجا میخواد بره؟

شایان دستشو کشید و ازش خواست که اروم باشه

مامان پرستش در حالیکه با دیدن وضعیت پدرام به استرس بیشتر اضافه شده بود تند تند گفت

_نمیدونم فقط کلی پول از منو باباش گرفت جون خودشم قسممون داد که کاری نکنیم

فکر کنم میخواد بره نمیدونم کجا

پدرام مشتی به دسته ی مبل زد

شایان پرسید

_قاچاقی؟

مادر پرستش سری تکون داد وگفت

_فکر کنم چون منم بهش گفتم بدون اجازه شوهر نمیتونه جایی بره باباشم نتونست کاری براش کنه

الانم فرخ رفت بیرون گفتم خبرتون کنم چون گفته معلوم نیست باز پدرام چیکار کرده که پرستش اینجوری میکنه

پدرام بلند شد,

شایان پرسید

_خانوم اگه ادرسی ازش دارید بهم بدید..خواهش میکنم اون اگه غیر قانونی بره معلوم نیست چه اتفاقاتی در انتظارشه..

کمی من من کرد و بعد گفت

_من نمیدونم اما مادرم میدونه

پدرام با عجله گفت

_بهتره زودتر بریم..تا دیر نشده زن عمو شماهم زودتر حاضر شید

مادربزرگ پرستش اصلا هیچ جوره راضی نمیشد تا بگه تا به جون خوده پرستش قسمش دادن تا راضی شد..

پدرام به سمت ماشین دوید و شایان پشت سرش

مثل گیج ها یا بهتره گفت دیونه ها پشت فرمون نشست و ماشین رو به حرکت در اورد شایان با تعجب بهش نگاه کرد

_چیکار میکنی؟؟

درحالیکه دنده عوض میکرد گفت

_نمیبینی؟؟

پدرام با تعجب و تمسخر گفت

_ببین من تاحالاشم خیلی دیر کردم.

شایان سری تکون داد و با تاسف گفت

_کله شق

پرستش تصمیم گرفت بره قدم بزنه

خاله به سمتش اومد و دستاشو گرفت

بوسش کرد و لواشک هارو به طرفش گرفت با لهجه ی تورکی و فارسی دست و پاشکسته گفت

_لواشک هات یادت رفتاا

پرستش لبخند بی جونی زد و لواشک هارو گرفت و راه افتاد..

بغضش گرفته بود باز دستی به روی شکمش کشید و تو دلش گفت

_پسرت باهاته واسه چی دلت گرفته؟این اقاهه حواسش به مامانش هست

دوست داشت بچه اش پسر باشه تا مثل عشقش بشه اما نه خیانت کار

یه اقا مثل اون روزای اول که عشقش اونجوری بود…

پدرام از کلافگی چند بار تو راه حالش بهم خورد..

دیگه کم مونده بود برسن اما توی قلبش احساس بدی داشت..

پرستش بی خبر از همه حا توی خونه ی خاله داشت با بچه ای که هنوز از جنسیتش خبر نداشت حرف میزد تااینکه در به شدت زده شد

ترسید زود بلند,شد

و به پشت پنجره رفت خاله ارام ارام به سمت در حیاط رفت که بازش کنه وبعد از اون صدای پدرام اومد

پرستش زود به سمت مانتوش رفت و خواست خارج شه که پدرام سد راهش شد

_برو کنار

_نمیرم

_من نمیشناسمت..اقاا برو کنار

پدرام با پوزخند گفت از کی تاحالا بابای بچه اتو نمیشناسی؟

پرستش جا خورد اما به روی خودش نیاورد

پدرام گفت

_تورو به جون همون بچه مون قسمت میدم فقط گوش کن

وبعد ادامه داد

_بهت گفته بود زینت خانوم میاد خونه رو تمیز کنه فکر نمیکردم زود بیاد و من رفتم حموم

توی حموم بودم صدای در اومد و زود حوله رو دور کمرم بستم و اومدم بیرون چون زینت خانوم مریض بود دخترشو فرستاده بود بنده خدا نمیدونست من اون روز دیر میرم سرکار..

وقتی منو بااون وضع دید تا منم بیام تکونی به خودم بدم تو اومدی..

پرستش پوزخندی زد و کف زد

_افرین نویسنده ی خوبی میشی..

خواست بره که باز پدرام راهشو سد کرد

_چجوری بهت ثابت کنم هان؟چجوری؟

توچشماش زل زد ته دلش حرفای پدرام به نظر منطقی میومد اما باز شماره زینت رو گرفت

و بعد صحبت یکم خیالش راحت شد به پدرام گفت باید بیشتر فکر کنه

پدرام و شایان تو اتاق بغل خوابیدن

پرستش تا صبح توی اتاق راه رفت و فکر کرد و فکر کرد..به نظرش دلایلش منطقی بودن

صبح زود پدرام از اتاق بیرون اومد هواسردتر شده بود و بارون میبارید به سمت حیاط رفت داشت دعا میکرد که پرستشش برگرده.. که دستی دوره بازوش حلقه شد:

اروم اروم اومد بارون شدیم عاشق زدیم بیرون اومد نم نم نشست شبنم رو موهامون رو موهامون…

#پرنیان خجسته حال

25شهریوره 1395

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا 16

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان اقدس پلنگ 4.1 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه: اقدس مرغ پرور چورسی، دختری بی زبان و‌ساده اهل روستای چورس ارومیه وقتی پا به خوابگاه دانشجویی در تهران میزاره به خاطر نامش مورد تمسخر قرار می گیره…

دانلود رمان طعم جنون 4.1 (33)

بدون دیدگاه
💚 خلاصه: نیاز با مدرک هتلداری در هتل بزرگی در تهران مشغول بکار میشود. او بصورت موقت تا زمانی که صاحب هتل که پسر جوانیست برگردد مدیر اجرایی هتل می…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
tarane
tarane
4 سال قبل

سلام
میشه هر رمانی که تموم میشه فایل PDF شو قرار بدید ؟
ممنون

سپیده
سپیده
4 سال قبل

خیلی چرت بود

اتاناز
اتاناز
4 سال قبل

خیلی مسخره و چرت بود.

S.rajaee
S.rajaee
4 سال قبل

یه سوال آخرش این دو تا بهم رسیدن؟؟؟ خیلی مسخره بود

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x