رمان پناهم باش پارت 43

4.1
(28)

 

#اوین

آهى کشیدم و گفتم: ماجراش طولانیه…الان وقتش نیست بزاریم براى بعد…

ابروهاشو در هم کرد و گفت: نگرانم کردى… چیز نگران کننده اى که نیست؟

لبخند تلخى زدم و گفتم: نه…

اون هم با ابروهایى در هم گفت: پس هست…

و دستمو کشید و منو به سمت یکى از صندلى ها برد و گفت: نمیتونم تا آخر مجلس صبر کنم بگو ببینم چخبره!

_سلین بزار براى بعد…

_بگو اوین… بگو چى شده؟

آهى کشیدم و به امیر نگاه کردم که با سر تاییدم کرد و براش شروع به تعریف کردم. هر چى بیشتر مى گفتم چشمهاى سلین متعجب تر مى شد. آخرش انقدرى حیرت زده بود که دهنش وا مونده بود و چشمهاش گرد شده بود.

_چطور همچین چیزى ممکنه؟!

سکوت کردم و اون ادامه داد.

_من و وزیر رابطه ى خونوادگى داریم. مى خواى موضوع رو با اون در میون بزارم؟ حداقل براى پرواز مى تونیم جلوشونو بگیریم…

من و امیر بهم نگاه کردیم. چشمهاى جفتمون برق زد و من دوباره به سلین نگاه کردم.

_مى تونى؟!!!!!!

_آره چرا که نه…

با چشمهاى قدردونم بهش خیره شدم. دستمو گرفت و فشرد و از جاش بلند شد و گفت: البته براى فردا صبح مى شه…

با اینکه دلم مى خواست همون لحظه باشه اما سرى به عنوان تایید تکون دادم و سعى کردم لبخند بزنم. سلین رفت و من به امیر نگاه کردم. امیر گفت: چقدر خوب شد ما به اینجا اومدیم… اگه وزیر بتونه پروازهاى دبى رو کنترل کنه خیلى راجت مى تونیم رویسا رو پیدا کنیم…

_چرا دبى؟

_خوب از دبى اومدن…

سکوت کردم. که امیر گفت: چیه؟

_مى خوام تموم پروازهارو چک کنند…

__اوین جان… تعداد پروازها زیاده… روز خروجشونم که نمیدونیم… مى ترسم که زده بشن نتونن پیداش کنند…

آهى کشیدم و گفتم: کاش ایران بودیم… اونجا حداقل چهارتا همزبون داشتیم…

نه من و نه امیر هیچکدوم از مهمونى چیزى نفهمیدیم. انقدرى درگیر فکر و خیال خودمون بودیم که ترجیح دادیم بعد از شام هر چه زودتر به هتل برگردیم و وقتى وارد هتل شدیم دوست امیر و کارگاه خصوصى مون اتا توى هتل نشسته بودند که با دیدن ما به سمتمون اومدند .

_سلام…

_سلام

و همگى با هم دست دادیم و اتا چیزى گفت که دوست امیر ترجمه کرد.

_درست حدس زدین… اونها از دبى اومده بودند…

_از کجا متوجه سدین؟

دوست امیر گفت: گفتم که اتا خیلى نفوذى داره…

_با کى اومده؟!…

_یک مرد… یک پسر جوون و چند تا بادیگارد…

_خوب چرا دست به کار نمیشین؟

_نمیشه… اول از همه باید جاشونو پیدا کنیم و براى این کار هم باید تموم ویدئو هاى حیاط فرودگاه رو چک کنیم… تازه اگه ماشین شخصى نداشته باشند که حتما دارند…

کلافه گفتم: فقط بگو چقدر طول مى کشه پیداش کنین؟

_حداقل یک ماه حداکثر شش ماه…

سکوت کردم. اما دلم مى خواست اون هتل رو روى سر خودم خراب کنم… خدایا تو پناهم باش!….

#رویسا

یک جای دیدنی و با شکوه بود. اسمش رو نمیدونستم ولی انقدر قشنگ بود که من محو زیبایی هاش شده بودم. البته تو این چند وقت جای زیبا و قشنگ کم ندیده بودیم اما اون مکان نسبت به همه مکان هایی که تا اون موقع دیده بودیم خیلی قشنگ تر بود. یک فضای باز و سرسبز با مکان هایی که شبیه اماکن تاریخی درآورده بودند و با نور زرد و مهتابی اون ها رو تزیین کرده بودند.

یک سمت باغ هم مهمونی تشکیل داده بودند که خصوصی بود و کسی از اینوری ها اجازه ورود به اون قسمت رو نداشت.

من خیلی کنجکاو شده بودم بدونم اون مهمونی متعلق به کی و یا چه سازمانی هست منتهى چون گفته بودند کسی نباید به اون قسمت نزدیک بشه کسی به اون سمت نمی رفت.

تو یک رستوانی که مخصوص خود اون مکان بود نشستیم و خواستیم شام بخوریم که من به بهونه ى دست شستن از اونجا بیرون اومدم.

یکی از بادیگاردها همراهیم می کرد. به دستشویی رفتم و دستم رو شستم و از دستشویی که بیرون اومدم بادیگارد مشغول سیگار کشیدن بود. چون کاری نداشتم و اون به هوای این بود که من کمی طول میدم حواسش پرت شده بود. من هم از فرصت استفاده کردم از جایی که ایستاده بود به سمت دیگه باغ که جشن برگزار شده بود رفتم که بادیگارد متوجه شد و صدام کرد.

اما من بی توجه به اون به سمت مهمونی رفتم و کنار ورودیش ایستادم و با کنجکاوی به داخلش نگاه کردم که کسی به زبون ترکی به من یک چیزی گفت که متوجه نشدم و بر و بر نگاهش کردم که یک مرتبه کسی از پشت بازوم رو گرفت.

به سمتش برگشتم و بازوم رو از دست بادیگارد بیرون کشیدم و گفتم: ولم کن مرتیکه

و بعد دوباره به داخل اون مهمونی نگاه کردم که نگهبان ورودی اون مهمونی به سمت بادیگاردمون اومد و چیزی رو گفت که بادیگارد دستم رو کشید و به عقب برد که نگاهم به صورت شخصی آشنا افتاد.

با تعجب بهش نگاه کردم اما چون چشم هام تار می دید نمیتونستم ببینم! یعنی امیر بود که تو این مهمونی حضور داشت؟ نه امیر اینجا چی کار می کرد؟ حتی اگر می تونست هم چون پلیس بود اجازه خروج از کشور رو نداشت.

با تعجب به اون شخص نگاه کردم که بادیگارد من رو عقب کشید و به سمت رستورانی که بودیم برد.

ذهنم مشغول شد امیر بود؟چرا انقدر شبیه به امیر بود؟ امیر اصلا شبیه به ترک ها نبود. پس نباید کسی رو با اون اشتباه می گرفتم. پس یعنی امیر بود؟ نه! امیر اینجا چی کار می کرد؟ اون اصلا تا پنج سال بعد از بازنشستگی اجازه خروج از کشور نداره!… اونقدر با خودم بکن نکن کردم که کیان متوجه ی فکر مشغولم شد و گفت:رویسا به چیزی داری فکر میکنی؟

سری به عنوان نفی تکون دادم و گفتم: اون سمت یه مهمونیه

کیان چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت: بله بادیگارد گفت که چه دسته گلی به آب دادی!

بدون توجه به حرف کیان گفتم: فکر می کنم اونور امیر رو دیدم

کیان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: امیر؟ امیر کیه؟

شونه بالا انداختم و گفتم: پسر عمومه ولی افسر پلیسه و نمیتونه اینجا باشه!

کیان سری به عنوان تایید تکون داد و گفت: حتما اشتباه میکنی چون مرد های ترک خیلی شبیه ایرانی هاند!

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:نه اتفاقا اصلا شباهتی ندارند من مطمئنم که اون شخص امیر بود

کیان با تعجب به من نگاه کرد و گفت:مطمئنی؟

سری به عنوان تایید تکون دادم و گفتم: منتهی امیر افسر پلیسه و نمیتونه تا پنج سال بعد از بازنشستگیش از کشور خارج بشه…

کیان هم تاییدم کرد و گفت: خودت هم داری میگی پس امیر نبود یکی بود که شبیه امیر بود اصلا همزاد امیر بود…

آهی کشیدم روم رو برگردوندم و بعد کلافه به کیان نگاه کردم و گفتم: کی میخوایم از اینجا بریم؟

#رویسا

کیان کمی نگاهم کرد و بعد گفت: ما به دبی بر نمی گردیم

با تعجب بهش خیره شدم : یعنی چی؟

__قراره که چند وقتی رو اینجا بمونیم بعد از اون …

مکثی کرد و به من نگاه کرد که با ابروهای درهم بهش خیره شده بودم و چون سکوتش رو دیدم گفتم: بعد از اون چه قراری داریم؟

همچنان در سکوت بهم خیره شده بود . کلافه چشم هام رو بستم و باز کردم و گفتم: چقدر میخوایم ترکیه بمونیم

__نمیدونیم قرار بود یه یکى دو ماهی رو اینجا بمونیم

با عصبانیت گفتم: بسه! تمومش کنید! من خسته شدم! مگه ماه عسل بیشتر از یک هفته میشه؟ یکی دو ماه برای چی باید اینجا بمونیم؟

کیان شونه ای بالا انداخت و گفت: در هر حال بعد از اون هم به دبی بر نمی گردیم قراره بریم به یک کشور سردسیر

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: آخه برای چی؟

شونه ای بالا انداخت و گفت: دستوره گفتن برید تفریح و برگردید

مکث کردم بهش نگاه کردم و گفتم: کیان چیزی شده؟

سری به عنوان نفی تکون داد و گفت: نه

ولی من مطمئن بودم چیزی شده… نکنه اوین رد منو پیدا کرده باشه؟! با ذوق به کیان خیره شدم و گفتم: به نظر تو اوین تونسته من رو پیدا کنه؟

کیان فکری شد. دقایقی فکر کرد و بعد گفت: نمیدونم به من چیزی نگفتن به فکرم هم نرسیده بود که همچین چیزی رو بپرسم

بهش نگاه کردم و گفتم: به نظر من که اینطوره آیا تو هم نظرت همینه؟

کمی مکث کرد و گفت: نمیدونم ولی باید همین طور بوده باشه چون قضیه مسافرت دوممون یک مرتبه ای پیش اومد و قراری هم نبود که یکی دو ماه اینجا بمونیم یک مرتبه ای خبر دادند که از اینور به دبی نمیریم به یک کشور دیگه میریم حتما چیزی شده و خبری شده که اون ها رو اینطور ترسونده و محافظه کار کرده

خوشحال از اینکه ردی ازم پیدا کرده باشند، به کیان نگاه کردم و چشم هام برقی زد و گفتم: کیان نمیتونی کاری کنی با به ترکیه برگردیم؟

و کیان ابروهاش رو درهم کرد و گفت: رویسا هر کاری که شک اون ها رو نسبت به من تحریک بکنه برای جفتمون ضرره و من نمیخوام این ریسک رو بکنم و همراهی تو رو از دست بدم پس سعی کن این رو از ذهنت بیرونش کنی!

سری به عنوان تایید تکون دادم و سکوت کردم همین که اوین تونسته بود ردی از من پیدا کنه و اون ها رو به ترس بندازه برای من کافی بود و شاید هم اینطور نبود و من و کیان فکر و خیال می کردیم.

ولی با همه این اوضاع انگار حس خوشایند نزدیک شدن به اوین به دلم نشسته بود و ناخودآگاه باعث خوش حالیم شده بود.

بعد از شام به خونه بر گشتیم و من و خلیل به اتاقمون رفتیم. چقدر از اینکه حس می کردم اوین ردپایی از من پیدا کرده خوش حال بودم و هر لحظه منتظر بودم تا من رو پیدا کنه!

بلاخره داشت دعاهام جواب میداد و هر لحظه منتظر معجزه بودم. از شادی من خلیل هم خوشحال بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود.

وقتی موقع خواب شد کیان به اتاقمون اومد و گفت: شما چیزی احتیاج ندارید؟

سری به عنوان نفی تکون دادم و گفتم: کیان ببین میتونی بفهمی مقصد بعدیمون کجاست؟

کیان سری به عنوان تایید تکون داد و گفت: باشه سعی ام رو میکنم به شرطی که تو هم قول بدی دختر خوبی باشی کم تر به پر و پاشون بپیچی الان شنیدم که بادیگارد داشت برای آقا توضیح میداد که تو سر خود به اونور باغ که جشن اونجا بود رفتی و داشتی از دست اون فرار می کردی…

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:من فرار نکردم فقط محض کنجکاوی به اونور رفتم

سری به عنوان تایید تکون داد و گفت: میدونم اما اینطوری داشت تعریف می کرد پس سعی کن حواست به خودت باش

سری به عنوان تایید تکون دادم و گفتم: باشه بازم معذرت میخوام که تو رو به دردسر انداختم

کیان لبخند مهربونی زد و از اتاق خارج شد…

صبح با امیر منزل سلین رفتیم با اینکه ساعت یازده بود اما هنوز خواب بود
واقعیتش خجالت کشیدم اما رویسا از همه چی واجب تر بود
مثل همیشه با روی خوش ازم استقبال کرد
_سلام عزیزم
سعی کردم لبخند بزنم
_سلام…بیدارت کردم…ببخشید
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت:صبحی با وزیر صحبت کردم… از معاونش خواست به کارای ما برسه.. منتظر تلفن معاون هستم.. هنوز که زنگ نزده…..
به زبون ترکی چیزیو گفت دوباره به سمت ما برگشت و گفت:صبحونه که نخوردین؟
امیر به جای من جواب داد:مرسی صرف شد
ولی سلین ابروهاشو درهم کرد و گفت:حال جفتتون خوب نیس بیایید چیزی بخورین و پشت میز صبحونه نشست و گفت:انقد مضطرب نباشین، حتی اگه بشه تک تک خونه هارو بزنم رویسای شمارو پیدا میکنم
جفتمون باهم آهی کشیدیم و من گفتم:اگه از دستمون در بره دیگه نمیتونیم پیداش کنیم
_میدونم عزیزم… به بایرام همینو گفتم… گفت حواسش هست
و هنوز دهنش برای گفتن جمله بعدی باز بود که تلفنش زنگ زد…با نگاه به صفحه تلفنش لبخندی به لب آورد و گوشی رو جواب داد به زبون ترکی شروع به صحبت کرد بعد نگاهی ساعت دستش انداخت و سری به عنوان تایید تکون داد و خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد و با لبخند به ما گفت:
بایرام برای ساعت 3 جلسه ای رو تشکیل داده و از ما خواسته تو اون جلسه باشیم…
امیر گفت:خیلی عالیه
سلین لبخندی زد و گفت: اگه بتونیم فرودگاه رو تحت کنترل بگیریم دیگه خیالمون راحته…
امیر سری به عنوان تایید تکون داد و گفت:دقیقا… بالاخره پیداش میکنیم
از همون لحظه دلم به تاپ و توپ افتاده بود بدونم قراره چه کاری برام انجام بدن!خدایا این ساعتها چرا نمی‌گذشت؟!
وقتی وارد دفتر باشکوه معاون وزیر شدیم هفت هشت نفر همونجا نشسته بودن و خیلی گرم ازمون استقبال کردند
سلین هدفونی رو بهمون داد تو گوشمون
بزاریم و جلسه رو شروع کردند..
اینطور که ما متوجه شدیم سران امنیت، امنیت پرواز، فرودگاه و….. همه تو اون جلسه حضور داشتند قرار شد تمام پرواز های فرودگاه آنتالیا رو به مدت سه ماه تحت نظر داشته باشند
نگاه امیر رضایتمند بود اما نمیدونم چرا دل لعنتی من اینجوری بیقرار و ناآروم بود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 28

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بامداد خمار 3.8 (13)

۱ دیدگاه
خلاصه رمان   قصه عشق دختری ثروتمندبه پسر نجار از طبقه پایین… این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت…

دانلود رمان اقدس پلنگ 4.1 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه: اقدس مرغ پرور چورسی، دختری بی زبان و‌ساده اهل روستای چورس ارومیه وقتی پا به خوابگاه دانشجویی در تهران میزاره به خاطر نامش مورد تمسخر قرار می گیره…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x