رمان پناهم باش پارت 47

4
(96)

 

وقتى دختر وارد سالن شد من به شخصه نگاهم روى اون عروسک خیره مونده بود. شیخ دستور داد خلیل رو به سالن بیارند. اما وقتى خلیل از پله ها پایین اومد اصلا به دختر توجه نکرد. پدرش به سمتش رفت و گفت: خیلیل پسرم… یک عروسک برات خریدم …

با تعجب بهش نگاه کرد: چى؟!

شیخ به عروسک باربى اشاره کرد و گفت: این…

خلیل نگاه ساده اى بهش انداخت و گفت: این که عروسک نیست… گربه است…

خنده ام گرفت. راست مى گفت چشمهاش سبز بود و برق خاصى داشت. شیخ ابروهاش در هم شد: از اون عروسک تو خیلى قشنگتره…

خلیل یک مرتبه به سمت شیخ برکشت و حالت تهاجمى به خودش گرفت و گفت: عروسک من ملوسه این شبیه گربه هاس…

و انگار اجساس خطر کرده باشه دوباره به سمت پله ها رفت. شیخ بهش نگاه کرد و بعد به سمت من برگشت. من شونه اى بالا انداختم که گفت: برو بالا…

نفسى از سر راحتى کشیدم و به سمت پله ها رفتم. وقتى وارد اتاق شدم خلیل روى تخت نشسته بود و داشت ناز رویسا رو مى کشید اما رویسا بى حال روى تخت دراز کشیدم بود. به سمتش رفتم. چشمهاش بسته بود. ابروهام در هم شد. روى پیشونى اش دست کشیدم. تب داشت. به شیخ خبر دادم. دکتر خبر کردند. اما دکتر گفت حالش خوب نیست و باید توى بیمارستان بسترى بشه! شیخ قبول نکرد اما دکتر مجبورش کرد. رویسا رو توى بیمارستان بسترى کردیم و دوتا بادیگار براش گذاشتیم. حالش اصلا خوب نبود و این داشت باعث نگرانى مى شد.

خلیل هم خوب نبود. انقدرى بیقرارى کرد که شبونه اونو به بیمارستان رویسا بردیم و یک تخت براى اون هم گرفتیم.

شیخ لعنتى فهمیده بود که دیگه نمیتونه از شر رویسا نجات پیدا کنه و این باعث خوشحالى بود اما رویسا خودش اصلا حالش خوب نبود…

 

اون روز صبح رویسا بى قرار شده بود، از صبح یک دلشوره ى خاصى رو دلم افتاده بود. تنها امیدم این بود که خلیل با رویساست و اونا نمى تونند هیچ گزندى به رویسا برسونند. اما به هر حال شیخ دستور شلیک رو بهشون داده بود و این یک کمى نگران کننده بود. اون روز بى قرار تر از روزاى دیگه بود و مرتب مى گفت مرخصش کنیم اما دکتر این اجازه رو نمى داد. حالش اصلا خوب نبود.

توى حیاط نشسته بودم و سیگار مى کشیدم که یکى از بادیگاردها اومد. نگاهم روش موند.

_این دختره باز به راه افتاده…

سرى به عنوان تایید تکون دادم و فورى از جام بلند شدم.

_من حواسم بهش هست شما نگران نباشین…

جلوى در اتاقش با بادیگارد بحث مى کرد که من رسیدم: خودم هستم حواسم بهش هست…

بادیگارد بهم نگاه کرد و منم دست رویسا رو گرفتم و با هم راه افتادیم. زیر لب غر مى زد: مى خوام یکم براى خودم باشم… چرا نمیزارین راحت باشم…

_رویسا باز شروع نکن… بزار سر جامون بتمرگیم…مدام باید استرس تو رو داشته باشیم که الان قراره چه بلایى به سرت بیاد…

کلافه به من نگاه کرد: نگران نباش!… چرا نگرانى؟!… من بلدم از خودم مراقبت کنم…

منم مثل خودش کلافه گفتم: یه نگاه به خودت بنداز بعد اینطورى حرف بزن…

بیشتر از اون کش نداد و منم ادامه ندادم و قدم زنان تا محوطه ى بیمارستان رفتیم که ماشینى از کنارمون رد شد و به سمت در بیمارستان رفت.

رویسا براى دقایقى به ماشین خیره شد و بعد یکمرتبه زیر لب گفت: امیر…

با تعجب بهش خیره شدم که دستهاشو تو هوا تکون مى داد و چیزى مى گفت:…

_رویسا چى شده؟!…

مرتب زیر لب حرف مى زد و چیزى مى گفت و یکمرتبه فریاد زد: امیر…

و به دنبال ماشین رفت اما ماشین زودتر از اون حرکت کرد و از بیمارستان خارج شد. منم به دنبالش دوییدم اما بهش نرسیدم و اون وارد خیابون شد و یکمرتبه ماشینى با سرعت در حال اومدن بود که به اون زدو رویسا پخش زمین شد…

وقتی بهش رسیدم سر تاپا خون شده بود..فریادی زدمو کنارش نشستم و جسم نیمه جونشو تو بغلم گرفتم.. چند نفر دورمونو گرفتن و من از جام بلند شدم و به سمت بیمارستان دوییدم.
بادیگارد هام مثل من هول کرده بودن…

وقتی وارد اورژانس شدم خلیل هم سراسیمه خودشو به من رسوند.
_رویسا
+زار زدم خلیل رویسامون رفت…
پرستار ها دورش کردن دکتر اومد و معاینه اش کرد و یک چیزایی رو دستور داد و اونو به اتاق عمل بردند..خدایا خودت بهمون رحم کن و اون دخترو ازمون نگیر….

#امیر

اوین اصلا حالش خوب نبودو داشت نابود میشد. اینقدری مشروب خورده بود که نیمه شب کارمون به بیمارستان کشیده بود و چون جایی رو بلد نبودم از آرتا خواستم تا همراهی مون کنه…

تا صبح بیمارستان بودیم و بعد از مرخص شدن به سمت خونمون می رفتیم که نگاه آرتا به آینه ی عقب افتاد…
_احساس کردم یکی پشت سرمون می دوئه!!
به عقب برگشتم تصادف شده بود
گفتم :آره مردم هستن دارن به سمت تصادف می دوئن..

آرتا همچنان داشت به پشت سرش نگاه میکرد..قبل اون تصادف یکی به سمتمون دویید…
که یک مرتبه کامیونی از خیابون بغلی بیرون اومد و بی هوا وارد چهار راه شد..من فریاد زدم اما دیگه دیر شده بود و آرتا نتونست ماشینو جمع کنه و ماشینمون رفت تو دل کامیون….

 

#کیان

علاوه بر رویسا چند تا تصادفى بدخیم دیگه هم آورده بودند که همه رو با هم به اتاق عمل بردند. پشت در اتاق عمل ایستاده بودم و با نگرانى قدم مى زدم. اگه بلایى به سرش میومد تا آخر عمرم خودم رو نمى بخشیدم.

#اوین

چشمهام تار مى دید. نمى تونستم جایى رو ببینم. همون اول بهمون گفتند که ارتا فوت شد. بغضى به گلوم نشست. در کمال بى رحمى به حال خودم بغض کرده بودم و ناراحت این بودم که دیگه رویسا رو نخواهم دید.

چشمهامو بستم و ناامید سعى کردم به خواب برم که صداى دکترى رو شنیدم که با یکى بلند و بلند حرف مى زد و در اتاق عمل تند و تند باز و بسته مى شد و یک تخت دیگه رو هم وارد اتاق کردند.

چشمهامو گردوندم تا امیرو ببینم که نگاه تارم چند لحظه اى مات موند. اون… اون دختر رویسا بود؟!… سعى کردم از جام بلند بشم اما نتونستم و پرستارها اجازه ندادند و من هم با تموم توانم فریاد زدم: رویساااااااا

همه با تعجب به سمتم برگشتند اما رویساى من چرا سرتا پا خونى بود؟!…

قبل اینکه بفهمم چى به چیه از هوش رفتم و نمى دونم چقدر بیهوش بودم ولى به محض اینکه به هوش اومدم رویسا رو صدا زدم.

در باز شد و امیر وارد شد. دستش و سرش شکسته بود.

__امیر… امیر من رویسامو دیدم….

امیر لبخندى زد و گفت: اشتباه مى کنى… تو رویساتو ندیدى…

_امیر به خدا که دیدم… به دین و ایینمون قسم رویسام بود…

_عزیزم اشتباه مى کنى… رویسا نبود…

به گریه افتادم و با تموم وجودم زار زدم: من اشتباه نمیکنم اون رویساى من بود … چطور ممکنه عشقم رو اشتباه بگیرم…

صورتمو تو دستهام پنهون کرده بودم که دستى روى بازوم نشست… یک دست ظریف….

 

ناباور سرمو بالا آوردم… رویساى من بود؟!… عشق گمشده ى من؟!… تو چشمهاى اونم قطره اشکى برق مى زد که با خنده ى تلخى که کرد از چشمهاش بیرون چکید. ناباور به صورتش دست زدم و چون از واقعى بودنش مطمئن شدم اونو در آغوش کشیدم. مى دونم جلوى امیر معذب بود اما برام مهم نبود. برام این مهم بود که الان تو بغل منه و براى منه!… تا ابد!… دیگه به هیچکس اجازه نمى دادم اونو ازم جدا کنه!…

امیر تنهامون گذاشته بود و من رویسا هنوز تو بغل هم بودیم و از عطر تن هم استشمام مى کردیم. به شدت دلم مى خواست اون لحظه تو هتل و خونه ى خودمون بودیم. دلم براى تنهایى هامون تنگ شده بود.

امیر رفت و برگشت و برگه ى مرخصى جفتمونو گرفت… از آدمهاى رویسا هیچ خبرى نبود. فرار کرده بودند. با اینکه برام مهم بود اما فقط مى خواستم هر چه زودتر از اون جهنم دره فرار کنم…

دوررور بعد وقتى به خونه رفتیم. اول از همه به حمام رفتیم. در حمامو وا کردم و با رویسا وارد شدیم. همسر خجالتى من چه لبخند قشنگى روى لبهاش بود. دلم مى خواست بدونم چى به روزش اومده بود اما مى ترسیدم. مى ترسیدم نتونم تحمل کنم و دیوونه بشم…

وانو از آب پر کرد و لباسشو دراورد و واردش شد و با شرم بهم خیره شد. حرکاتم دست خودم نبود. همونطور که بهش خیره شده بودم لباسم رو دراوردم و به سمتش رفتم و روبروش توى وان قرار گرفتم که به سمتم اومد.

دستهامو از هم باز کردم و اونو تو بغلم گرفتم. سرشو روى سینه ام گذاشت و منم لبهامو روى موهاش گذاشتم و بوسه اى روشون ردم. سرشو بالا آوردو تو چشمهام خیره شد. باورم نمى شد عشق خوشگلمو پیدا کردم.

خم شدم. اونم جلو اومد و لبهامون روى هم قرار گرفت… نمى دونم چرا خواستن اون انقدرى برام زیاد شده بود. مى ترسیدم بازم اونو و خودم ناامید کنم اما دستم ناخودآگاه روى تموم تنش کشیده مى شد و داشت جفتمونو از خود بیخود مى کرد.

توى وان درازش دادم و گفتم: رویسا مطمئنى؟!… سرى به عنوان تایید تکون داد و منم سرمو تو گردنش فرو بردم…

 

بر عکس بارهاى قبلى اینبار آماده ى کامل بودم. نمى خواستم براى رویسا سختش کنم اما مى ترسیدم به فکر کنم و باز حسهام به خواب برند. بین پاهاش قرار گرفتم. اونم یک چیزهایى رو حس کرد و گنگ نگاهم کرد.
_رویسا آماده اى؟!
همونطور که متعجب نگاهم مى کرد سرى به عنوان تایید تکون داد. نمى دونستم مى تونه طاقت بیاره یا نه؛ نمى دونستم کارم درسته یانه!… اما مى ترسیدم. مى ترسیدم پا پس بکشم و دیگه نتونم تحریک بشم.
مى ترسیدم اون چیزى که توى فکرمه واقعى باشه و سر رویسا بلایى آورده باشند… مى ترسیدم… نه!… باید همین الان کارو تموم مى کردم.
لبخند تلخى ردم. تو دلم بسم اللهى گفتم و لبهامو روى لبهاش گذاشتم و سعى کردم آروم آروم واردش بشم.
اون حتى نصف منم نبود. باید مراعاتش رو مى کردم و آروم آروم توش جا باز مى کردم. وقتى واردش شدم دستهاى رویسا روى تنم مشت شد.
سعى کردم خیلیییی آروم باهاش برخورد کنم ولى وقتى کنارش آروم گرفتم. اشکهاش صورتشو خیس کرده بود و تو خودش مچاله شد. اونو تو بغلم گرفتم و بوسه ام روى پیشونیش گذاشتم که از درد عرق کرده بود و زیر گوشش زمزمه کردم: مرسى عزیزم…
ببخشید…
لبخند تلخى زد و به سمتم برگشت و سرشو روى سینه ام گذاشت.

از جام بلند شدم و دوشى گرفتم و کمک کردم اون هم دوش بگیره و بعد با هم از حمام خارج شدیم. دلم مى خواست زودتر از این شهر و کشور خارج بشم. برام عین زندون شده بود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 96

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x