رمان خزانم باش

خزانم باش پارت بیست و ششم

خزانم باش

پارت بیست و ششم

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

درو محکم پشت سرم بستم و دستمو رو قلبی که ه‍ر آن ممکن بود از قفسه ی سینم بیرون بزنه گذاشتم

بعد از اون زمزمه به سرعت از خشایار دور شدم

به خودش اومد و دوباره همون گند اخلاق شد

با یک اخم غلیظ به من خیره شدو بیرونم کرد

 

نفهمیدم چطور از اتاق بیرون اومدم و تا سوییت یک نفس دوییدم

 

ستاره«خزان برا چی اونجا وایستادی؟بیا بگیر بخواب دیگه

 

با صدای آروم ستاره سر جام پریدم و هرچی بدوبیراه بود نثارش کردم

 

آروم و بی صدا کنارش رفتم ،نمیشد لباسمو عوض کنم برا همین شالم و درآوردم ، ستاره تمام مدت بی صدا نگاهم میکرد

 

بعد از اینکه دراز کشیدم سوالاتش شروع شد البته با پایین ترین تُنِ صدا چون امکان بیدار شدن بقیه بود

با گفتن جمله (امشب نه،فردا)به سکوت دعوتش کردم

بخاطر نور ماه که از پنجره می تابید اتاق کمی روشن بود به همین خاطر تونستم چهره اش و که با قهر و دلخوری بر گردوند ببینم

باید از دلش درمی‌آوردم ولی واقعاً الان نمیتونستم ، توان جواب دادن بهشو نداشتم، اتفاق امروز حرف و صحبتهای خشایار منو گیج کرده بود فردا از دلش در میاوردم

 

من خسته بودم،هم جسمی ،هم روحی

دلم تنگ شده بود برای خونمون ،برای خونواده ای که با قساوت تمام منو فروختن ،برای خداداد و کَل کَلامون،برای بابام،برای خواهر نامردم

 

دستمو جلو دهنم گذاشتم و هق هقمو خفه کردم

 

خدایا دیگه نمیتونم،خسته شدم،من تحمل این اتفاقا رو ندارم

لعنت به روزی که خشایار به کارگاهمون اومد،لعنت

 

امشب دیگه تحمل نداشتم ،بغضی که مدت ها تو گلوم جا خوش کرده بود ، سرباز کرده و قصد بند اومدن نداشت

..

اون شب تا صبح نخوابیدم و به حال و وضعم گریه کردم و از خدا خواستم بهم صبر توان بده تا بتونم این جریان و حل کنم باید بتونم بازم به اتاق خشایار برم ،من مطمئنم همه چی تو اون گاو صندوق مخفیه باید به مسیح خبر بدم

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

دانای کل:

 

حشمت«آقا باید برگردید

«چی شده؟

حشمت با شنیدن صدای خونسرد و خشک کینگ آب دهانش رو به سختی قورت داد

میدانست این حالت آرامش قبل از طوفان هست،پس بدون فوت وقت جواب داد

حشمت«هاتف خان اسفندیار بو برده بود داریم دورش می‌زنیم، از طریق جاسوسش جای محموله رو فهمیده، رفته بالا سر افرادمون ،درگیری شده و خشایارم تیر خورده،جنسا افتاده دست اسفندیار

آقا..با..باید برگردید اوضاع خراب شده اسفندیار با این بار تونسته سود کلونی بدست بیاره، مشتری هامون دارن میرم سمت اون

 

تلفن هر لحظه بیشتر در دست هاتف فشرده میشد ،با صورت سرخ شده از خشم مابین صحبت های حشمت غرید

 

هاتف«برمیگردم،چند روز دیگه اونجام

و به ضرب تلفن را به زمین کوبید

 

گلرخ با شنیدن صدای شکستن به سرعت سمت اتاق مشترکشان رفت

با باز کردن در و دیدن تلفن شکسته متعجب به همسرش که دانه های عرق صورتش را پوشانده بود نگاهی کرد و برای گفتن سوالی دهان باز کرد اما با جمله ی هاتف حرف در دهانش ماند

 

هاتف«میریم ایران

…..

2

خیزران

🍁تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را🍁

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. رمان خیلی خوبیه با موضوع متفاوت😃
    اما این متفاوتی باعث شده که خیلی ذهنم درگیر شه اگه مسیح برادر خزانه پس زوج داستان کجان؟
    کاش مسیح برادر خزان نباشه (که مثل اینکه هست)و احساسشون احساس خواهر برادری نباشه(که انگار هست) اگه مسیح و خزان زوج داستان نیستن پس یعنی خشایار و خزان؟؟ اما آخه خشایار آدم خوبی نیست و واقعا حیفه که خزان و خشایار زوج اصلی داستان باشن اما یک احتمال دیگه اینه که تو پارت اول اونی که تیر اندازی کرد شاید اونه ما هنوز نمی‌دونیم اون کیه و داستانش چیه
    واقعا درگیرم😅
    لطفاً پارتارو زیادتر کن خیلی کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    قلم نویسنده لطیفه و انگار که عجله ای برای تموم کردن داستان نداره که این برای داستان خیلی خوبه و برای خواننده ها خیلی بد ممنون از رمان خوبت فقط تو رو خدا پارتارو زیاد کن و سریعتر داستان و روشن کن مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *