رمان انرمال پارت ۸۹

 

 

 

 

کوله ام رو روی دوشم جا به جا کردم و بدو بدو خودمو به آقای جاوید رسوندم ودر حین اینکه بهش نزدیک و نزدیکتر میشدم با هیجان و لذت  گفتم:

 

 

-دمت گرم آقای جاوید…خیلی خفنی!خوب حال این خانم چرخنده رو گرفتین!

بقول مجی یه جوری این حرکتت به دل نشست که طعمش به شیرینی طعم دربی پرسپولیس و استقلال بود…زنبورم تو چند دقیقه سه گل نمیخوره ولی چرخنده تو سه دقیقه  سه گل از شما خورد…آی حال کردماااا..آی دلم خنک شد…

سه هیچ بردی شما اصلا

 

 

در حالی که با جدیت قدم برمیداشت و ۱۹۰ درجه با جاویدی که  همیشه سعی میکرد توجه من رو جلب کنه و بهم نزدیک بشه فرق داشت و زیادی جدی به نظر می رسید ،سرش رو برگردوند سمتم و پرسید:

 

 

-شما اهل فوتبالی؟

 

 

نمیدونم چرا همچین سوالی پرسید اما من حتی نمیدونستم تو  بازی فوتبال چند نفرن وسط  زمین بازی میکنن واسه همین جواب دادم:

 

 

-خیر

 

 

دوباره پرسید:

 

 

-شما دربی استقلال پرسپولیس و گلهای ایمون زاید رو دیدین؟

 

 

بازم جواب دادم:

 

 

-بازم خیر….

 

 

چپ چپ نگاهم کرد و  پرسشی گفت:

 

 

-پس این جه مدل حرف زدنه!؟یا اصلا وقتی ندیدی چرا یه جوری میگی انگار تو استادیوم بودی و هر سه گل زاید رو از نزدیک دیدی!

 

 

من من کنان جواب دادم:

 

 

-خب چیزه…مجی همیشه اینو میگفت!

بهدشم من ندیدم ولی مجی گفت تو اون بازی بوده…

 

 

چشمهاشو تنگ کرد و پرسید:

 

 

-مجی؟مجی یه دوسته؟ یه خوناشامه؟یه جادوگره ؟یه آدمیزاده؟هرچی هست بهتره ازش فاصله بگیری…

این نوع بیان به شما نمیخوره سرکار خانم فروزنده!

حالا هم سریع برید سر کلاس…

اصلا خوسم نمیاد دانش آموزا بعد از من وارد کلاس بشن.

پس بدو  چون بعدش اگه من زودتر برسم ممکنه راهت ندم!

 

 

بله کاملا مشخص بود این جاوید اون آقای جاوید قبلی نیست.

من این سیاوش جاوید رو اصلا باهاش آشنایی نداشتم.

اصلا و ابدا….

واسه همین هم دلگیر شدم از نوع لحنش هم پکر و آویزون!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-شما با زبون خوش هم میتونین اینو بگین…

 

 

 

دستشو دراز کرد و بدتر از قبل گفت:

 

 

-خانم لطفا بفرمایید سر کلاس!

 

 

نفس عمیقی کشیدم و از گوشه چشم نگاهی عصبانی حواله ی صورت عبوس و جدیش کردمو و بعد هم با عصبانیت  از کنارش رد شدم و  همزمان زمزمه کنان گفتم:

 

 

 

-مودی!!!

 

در تمام طول  زمانی که باهاش کلاس داشتیم حتی یکبار هم نگاهش به صورتم نیفتاد درحالی که اون همیشه دنبال بهانه ای بود تا باهام‌چشم توچشم بشه‌.

در حقیقت حالا که اون از من دوری میکرد من تمایل به نزدیک شدن داشتم!

 

وقتی یه استراحت کوتاه به خودش داد تا بتونیم موارد یادداشت  شده رو تخته رو بنویسیم‌ فرانک از موقعیت استفاده کرد و یه سقلمه بهم زد و پرسید:

 

 

-چرا اینقدر دمغی ؟ حالا که برگشتی خونه ی خودتون که باید بهتر باشه حالت.

حتما بابات حسابهات رو باز میکنه ودوباره برمیگردی به دوران سابق!

به دوران پولداری…

 

 

اما من خیلی درگیر مسئله ای که اون بهش فکر میکرد نبودم.

من به موضوع دیگه ای فکر میکردم.یا بهتره بگم به آدم دیگه ای.

به سیاوش جاوید که رفتارش با من کاملا عوض شده بود.

نیمچه لبخندی به فرانک زدم و گفتم:

 

 

-آره…خوب شد برگشتم ولی از این به بعد باید وجود نحس شقی و آرمین رو تحمل کنم و البته مجی که مثل چسب بهشون چسبیده…

 

 

فرانک خندید و گفت:

 

 

-وای اون که خیلی باحاله آرمینم که خیلی خوشتیپه و…

 

 

چپ چپ که نگاهش کردم سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت.

جاوید سرش رو بالا گرفت و گفت:

 

 

-خب پاک میکنم دیگه تخته رو…

 

 

اینو گفت  و شروع کرد تمیز کردن تخته و بعد هم یه مسئله نوشت و همزمان گفت:

 

 

-اینم یه نمونه سوال امتحانی که یه کدوم از شما باید بیاد حل کنه!

 

 

چون اینو گفت همه دچار اضطراب شدن‌.

سر ماژیک توی دستش رو بست و چرخید سمت جمعیت تا اضطراب دخترا دو چندان بشه.

نگاهش روی صورتها به گردش دراومد تا بالاخره رسید به من.

مکث کرد و گفت:

 

 

-شما تشریف بیارین…

 

 

چون اینو گفت نگران نگاهش کردم.

اما من در تمام طول کلاس کل فکر و ذهنم‌پی خودش بود و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرده بودم…

3.7/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x