رمان پناهم باش پارت 22

4.6
(18)

رمان پناهم باش

 

 

دوباره بهش نگاه کردم. دستهام ناخودآگاه مشت شد.احساس مى کردم یکم دیگه فشارش بدم، گوشی رو خرد میکنم.

__ این شماره امیره؟!

مکثى کرد و بعد آروم گفت: بله!

__شماره ى تو رو داشت؟!

باز هم مکث کرد: وقتى زنگ زد حتما داشت!

دوباره وارد کانتکت شدم و مدت مکالمه اشون رو چک کردم. پنج دقیقه!!! یعنى چى بهم مى گفتند؟!

من به شماره خیره بودم و رویسا به من!… چى باید مى گفتم؟!… هر چى مى گفتم اون رو مى ترسوندم. پس سکوت کردم. اول باید با خودم کنار میومدم. اول باید خودمو آروم مى کردم.

شماره رو به نام داداش امیر سیو کردم و گوشی رو روى میز گذاشتم و گفتم: دستهات رو بشور و بیا!

تا اون بره و بیاد وقت داشتم خودم رو آروم کنم!…رفت و برگشتش همزمان با اوردن غذا به سر میز شد. لبخندى روى لبهاش نشست و به میز غذا خیره شد.

بشقابش رو به سمتش گرفتم و با علاقه شروع به خوردن غذاش کرد. بدىن اینکه متوجه یشه گوشی رو از روى میز گرفتم و تو جیبم گذاشتم و بعد شروع به خوردن غذام کردم.

میلم به غذا نمى رفت ولى باهاش همراهى کردم که متوجه ناراحتى ام نشه!…

غذاش رو کامل خورد و در حالیکه لبخند پت و پهنى مى زد بهم نگاه کرد: مرسی!

__ نوش جونت!… بگم از اون دسر خوشمزه ها بیارن؟!

__ نههههه!… خیلی غذا خوردم…

لبخندى زدم و از جام بلند شدم: پس بریم؟!

از جاش بلند شد و گفت:بریم…

و دستهاش رو دور بازوى من حلقه کرد و به همراه من راه افتاد.

سوار ماشین شدیم و حرکت کردم که یک مرتبه هیع بلندى کرد. چون متوجه ى منظورش بودم اصلا جا نخوردم: جونم عزیزم؟!

با ترس گفت: گوشیم؟؟؟

از جیبم دراوردم و نشونش دادم اما دلم نیومد به دستش بدم. دخترک بیچاره هم دستش رو روى قلبش گذاشت و آهى کشید و گفت: ترسیدم!

گوشی رو دوباره توى جیبم قرار دادم و گفتم: حالا کجا بریم؟!

__ دیدن مادر!

اونو اصلا از یاد بردم. لبخندى روى لبهام نشست وگفتم: بریم!

به سمت بیمارستان حرکت کردم. نیم ساعت بعد تو بیمارستان بودیم. رامین رو هم تو راهرو دیدیم: به رویسا خانومممم!… احوال خانوم؟!

رویسا با خجالت سر به زیر انداخت: سلام! مرسى!…

لبخندى زدم و دستهامو دورش حلقه کردم که رامین به من نگاه کرد و گفت: روبراهى؟!

__ شکر!

سرى تکون داد و در اتاق مادر رو باز کرد و گفت: رویسا باشه همه چیز مرتبه!

مى دوتستم به عمد این حرکت رو کرده که ترنم بشنوه!… اون از همه ى ما بیشتر از ترنم متنفر بود!…

با لبخند وارد شدیم. مادر سرد از یخ من سعى کرد لبخند بزنه؛ اما اصلا موفق نبود! اما روبسا با لبخندى گرم به سمتش رفت: سلام مادر جون!…

و به سمتش رفت و دستش رو گرفت و بوسید. مادرم هم طبق رسم و رسوم مزخرف ارباب رعیتى فقط یه نگاه کج بهش انداخت.

باید به رویسا مى گفتم دیگه این حرکت رو انجام نده!…

مادر رو به رامین کرد و گفت: جواب آزمایشها چى شد؟!

رامین در حالیکه پرونده ى مادر رو زیرو رو مى کرد، گفت: طول مى کشه تا بیاد اما نترسید ما شمارو مرخص میکنیم هروقت که جوابها حاضر شد بهتون اطلاع مى دیم.

مادر سرى به عنوان تایید فرود اورد: خوبه! اینجا دارم دیوونه میشم… ترنم بیچاره رو هم اسیر کردم… اگه اون نبود…

مادرم شمشیرو از رو بسته بود! حالا خوب بود که رویسا انتخاب خودش بود.

رامین حرفش رو قطع کرد: خاله شما الان بیشتر از هروقتى به سکوت و ارامش احتیاج دارین اگه به من بود حضور خانوم رو اصلا اجازه نمى دادم.

از این کنش و واکنش مادر و رامین خنده ام گرفته بود. بحث رو با گفتن اینکه حالا که قراره مرخص بشه دیگه جاى این حرفها نیست تمومش کردم.

مادر رو به رامین کرد و گفت: کى مرخصم؟!

__ انشاءالله فردا پس فردا…

رو به رویسا کرد و گفت: پس دخترم تو امشب رو اینجا بمون!

و رویسا خیلى راحت گفت: چشم

اما من ابروهامو در هم کردم و گفتم: مادر ترنم اینجا هست دیگه احتیاجى به رویسا ندارى…

مادر به من نگاه کرد: ترنم با تو به خونه میاد!

سکوت کردم. نمیدونم چرا نگاهم به سمت نگاه خیره و وا رفته ى رویسا چرخید. بیچاره هنگ کرده بود.

هیچ کس حرفى نمى زد.چیزى براى گفتن نبود. اما نمى تونستم این اجازه رو بدم. مى دونستم رویسا رو دیوانه مى کنم. پس گلویى صاف کردم و گفتم: مادر!… رویسا یکم حال نداره!… اگ ترنم مى تونه که امشب رو هم بمونه اما اگه نمیتونه من جفتشونو به خونه مى رسونم خودم میام و میمونم!

مادر ابروهاش رو در هم کرد: اینجا یه تخت اصافه هست من هم که کارى ندارم فقط دلم مى خواست عروسم یه شب پیشم بمونه!

رویسا به حرف اومد: میمونم!…

خیره به مادر نگاه کردم که رامین به حرف اومد: اوین جان نگران رویسایى تو هم اینجا با رویسا بمون من خانوم رو به خونه مى رسونم!

پوفففففف!…خدا امواتت رو بیامرزه!… داشتم مى مردم!…اگه رویسا اینجا مى موند و من با ترنم به خونه مى رفتم فردا شب باید رویسارو اینجا بسترى میکردم….

مادرم رو ترش کرد و گفت:وا دو نفر ادم اینجا بمونن که چى؟!… رویسا هست بسه!… اوین جان شما برو خونه استراحت کن!

اما من سرى به عنوان نفى تکون دادم و گفتم: میمونم!

و مادر کلافه بهم خیره شد.

خوشبختانه رامین موفق شد ترنم رو برسونه و من کنار رویسا و مادر موندم. مادر حسابى رو ترش کرده بود اما اصلا مهم نبود! نمیتونستم در حق رویسا همچین ظلمى رو بکنم!…

به رویسا نگاه کردم که معذب کنار تخت مادر نشسته بود.

__ رویسا… عزیزم بیا روى تخت دراز بکش!

رویسا سرى تکون داد و از جاش بلند شد. لامپ رو خاموش کردم و به مادر گفتم: چیزى احتیاج ندارى؟!

__ نه مادر! خوب رویسا همین جا مى موند تو مى رفتى…

__ ماماننن!… من پیش زنم راحتم شما مشکل دارى؟!

مادر نگاه عاقل اندر سفیهى بهم انداخت و دراز کشید.

لبخندى به رویسا زدم و کنارش دراز کشیدم . به خاطر اینکه از حال و هواى بیمارستان درش بیارم زیر گوشش زمزمه کردم: امشب باهم قرار داشتیما…

زیر نور کمرنگ شبخواب دیدم که لبخندى زد و لب به دندون گرفت. منم خندیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.

حس گرهام داشتند یکى یکى زنده مى شدند. کمرم رو به کمرش چسبوندم و دستهامو دور سینه هاش حلقه کردم و اون رو به خودم فشردم.

معلوم بود که خسته است چون خیلی زود خوابش برد. اما من طبق معمول بى خوابى به سرم زده بود مخصوصا که جام هم عوض شده بود.

مدت زیادى گذشت و چون خوابم نبرد، از جام بلند شدم و پشت پنجره ایستادم.

__ چرا نخوابیدى؟!

بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: جام عوض شده خوابم نمیبره!

__ بیا اینجا!

به سمتش برگشتم. دقایقى نگاهش کردم و بعد به طرفش رفتم و کنار تختش نشستم. مدتى رو مکث کرد . انگار داشت با خودش کلنجار مى رفت و بعد از مدتى گفت: طلاقش نده!

به سمت رویسا برگشتم. خواب خواب بود.

__ چرا؟!

__ بزار فقط اسمت تو شناسنامه اش باشه!

__ چرا؟!

__ اون به همینم راضیه!

__ نه مادر این همه سال هم اشتباه کردم در نیاوردم…

__ مادر اون که کارى به کارت نداره… میگه اسمش تو شناسنامه ام باشه که دیگه کسی اصرار به ازدواجم نداشته باشه!

پوزخندى زدم: عیش و نوشش تموم شد؟!

__ اشتباه کرده خودش هم میگه که اشتباه کرده! تو اینبارو کوتاه بیا!

__ تنها این بارو کوتاه نمیام!

__ اویننن!… تو هنوزم…

حرفشو قطع کردم: پشیزى برام ارزش نداره! مى گى چیکار کنم؟!

ابروهاشو در هم کرد.

__ دارى خودتو گول مى زنى!

__ شما همچین فکر کن!

__ اون مى تووه کمکت کنه در مان…

از جام بلند شدم و کفرى گفتم: مى خوام صد سال سیاه نکنه!… به خاطر اون به این مرض افتادم اما اگه بگن تنها درمان زندگى من اونه بخاطر بیمارى ام هم به سمتش نمى رم… مادر اینو خوب تو گوشت فرو کن اگه نجات بشریت به رابطه ى ما دوتا بستگى داشت خودم کمر به کشتن این نسل مى بستم!…. پس سعى نکنین اونو دوباره وارد زندگى من کنین!…

و با عصبانیت اتاق رو ترک کردم….

از اتاق بیرون رفتم و به سمت حیاط رفتم. چرا مادرم انقدر خودخواه بود؟!… همون سالها به خاطر خودش ترنم رو تو دامن من انداخت!… تا بعدها کسی باشه که اونو تحمل کنه!… الان که همه چیز تموم شده منظورش چیه؟!… فکر کرده من و رویسا تنهاش مى زاریم؟!… از محالاته!… اون باز هم به خاطر خود خواهى خودش به خاطر اینکه رویسا یک دختر رعیتى فقیر بود، اون رو وارد زندگیمون کرد که باز هم کسی باشه که تو تنهایى هاى اخر عمرش بتونه اون رو تحمل کنه!…

هر بار زد و من هر بار به سازش رقصیدم اما این مورد رو نمی تونم و اجازه نمیدم.

دستى روى شونه ام نشست.

__ تو سرما نشستى!

__ سردم نیست… چرا برگشتى؟!

__ اومدم اغفالت کنم… نگفتى چرا اینجا نشستى!…

و خودش کنارم نشست و به دهن من خیره شد. نفس عمیقى کشیدم و بعد لحطاتى به یکباره گفتم:مامان میگه ترنم رو طلاق نده…

__ مادرت غـ… لا اله الا الله!… مادرت یچیزش میشه ها… نکنه دلش شوهر مى خواد؟!

نگاهش هم نکردم. مرتیکه احمق عادت به مسخره بازى داشت. براى من عادى بود.

__ به بیماریش هم ربطى نداره… نمیدونم منظورش چیه؟

__ ترنم برادر زاده اشه!

__ بله کاملا در جریان رابطه اشون هستم کسی که باعث شد تو بیمار بشی هم جسمى و هم روحى…

آهى کشیدم: تمومش میکنم…

آروم گفت: تکلیف رابطه ى خودتو و رویسا رو هم معلوم کن!…

نگاهش کردم. اونم نگاهم کرد و گفت: سعى کن زودتر یک وارث بیارى!

__ چرا؟!

__ واقعا نمى فهمى یا خودت رو به خریت زدى؟!

__ نمیفهمم

__ مادرت رویسا رو به عروس بودن قبول نداره اگه ترنم زودتر میومد و زودتر مى رسید الان رویسایى در کار نبود… روبسا اومد که تو فقط سلامتى تو به دست بیارى… مطمئن باش خیلی راحت با یه اشاره هم مى تونند حذفش کنند!… زودتر میخت رو بکوبون! نزار اون دختر بازیچه ى دست مادرت بشه که حیفه!…

__ رامین منو اینجورى شناختى؟!… بى ثبات؟! بى تعهد؟!…

رامین تو چشمهام نگاه کرد: تو مکر و حیله ى زنانه رو نمى شناسى… بخوان خدات میکنن و روى آسمونا پروازت مى دن نخوان زمینت مى زنن و زیر یه خروار خاک جات مى دن!…

نگاهم خیره روى لبهاش بود. من این اجازه رو نمى دادم. رامین خودش هم مى دونست. ولى مگه من همون اوین عاشق ده سال پیش نبودم که اجازه دادم ترنم بعد اونهمه عاشقى از پیشم بره؟!…

سرى به عنوان تایید تکون دادم: امروز دکتر خیلی امیدوارمون کرد…

__ خوبه!… زودتر این رابطه ى لعنتى رو رسمى اش کن…

از اینکه داشت راجع به رابطه امون حرف مى زد خوشم نمیومد اما حق با اون بود. باید تموم سعى ام رو مى کردم تا رویسارو مال خودم کنم اینطورى از عقده ها و سرخوردگى هاى خودمم کم مى شد. وقتى رویسا جسمى و ذهنى مال من باشه دیگه از حضور کسی اینطور عصبى نمى شدم!

پیجش کردند و رامین هم از جاش بلند شد و به سمت سالن بیمارستان رفت. اما من سرجام نشستم و حرفهاى دکترو پیش خودم تکرار کردم. باید زودتر به نتیجه مى رسیدم.

صبح دم بود که گوشیمو روشن کردم و به ترنم پى ام دادم: سلام ترنم براى طلاق توافقى حاضرى؟

و ارسال کردم. مى دونستم تا ظهر طول مى کشه جوابش بیاد. پس گوشی رو تو جیبم گذاشتم و به سمت سالن رفتم که صداى دینگ دینگ تلفنم توجهم رو جلب کرد.

ترنم تا این وقت روز بیدار بود؟! زودى گرشی رو باز کردم.

__ نه!

شوکه شدم. نه؟؟؟؟؟؟ یعنى چه؟؟؟؟؟؟

زودى نوشتم : یعنى چى؟!

__ من براى طلاق توافقى راضى نیستم. مى خواى خودت طلاقم بده!

دندونهام رو روى هم فشردم و زمزمه کردم: زنیکه!…

و تندى نوشتم: اوک در اولین فرصت اقدام میکنم.

و وارد سالن شدمو به سمت اتاق رامین رفتم. نبود. روى مبل نشستم تا بیاد. یک ربع طول کشید تا اومد.

__ اینجایى؟ رفتم تو حیاط دنبالت مى گشتم!

__ زنیکه میگه من طلاق نمیگیرم خودت طلاقم بده!

پوزخندى زد: حق و حقوقش رو مى خواد!

__ کدوم حق؟!… ولى اگه به اونه تا قرون اخرش پسش مى دم…

__ باهاش حرف بزن! تو اولین فرصت! ببین چه مرگشه و چى مى خواد…

__ همین کارو میکنم… شماره ى محسن رو دارى؟!…

__ آره خودم باهاش هماهنگ میکنم با هم میریم پیشش!

__ خوبه… منم با اون پتیاره قرار میزارم باهاش صحبت میکنم

__ خوبه… حالا بیا بریم صبحونه بخوریم…

__ کوفت رو بخورم که این همه سال تکلیفمو معلوم نکردم…

__ دوستش داشتى…

مکث کردم. بهش نگاه کردم: نه!

__ داشتى!… منتظرش بودى!… قبل اومدن رویسا هم منتظرش بودى!… با ورود رویسا ترنم محو شد ، کمرنگ شد، از یادت رفت…

باز هم مکث کردم. لعنت به من!…

__ اوین!… نترس!… تو از ده سال پیش ازش متنفرى فقط کسی نبود کمکت کنه از یاد ببریش!… الان هم نگرانى ات بیمورده تو اونو دوست ندارى و خیلی راحت اونو از زندگى ات حذف مى کنى!… من اینو مطمئنم!

سرى به عنوان تایید تکون دادم و از جام بلند شدم. باید زودتر تکلیفش رو معلوم مى کردم. نمى خواستم زندگى ام تحت الشعاع اون قرار بگیره و از هم بپاشه!… رویسا لیاقت یک زندگى راحت رو داشت و من به خودم قول داده بودم اونو خوشبخت کنم!

بالاخره مادر مرخص شد و با هم به خونه رفتیم.

وقتى وارد شدیم ترنم جلوى در ایستاده بودو انتظار مارو مى کشید. اصلا بهش نگاه نکردم. دست مادر رو گرفتم و به سمت سالن رفتیم. به سالن که رسیدیم مادر دست منو ول کرد و به سمت ترنم دراز کرد. بى تفاوت به این حرکتش دست رویسا رو گرفتم و با هم وارد سالن شدیم و به اتاقمون رفتیم.

__ یه دوش بگیریم؟

سرى به عنوان تایید تکون داد و من در حمام رو باز کردم و وارد شدم و وان رو پر آب کردم و شروع به دراوردن لباسم کردم که رویسا وارد شد.

لبخندى به روش زدم. الان وقتش بود کارهایى که دکتر گفته بود رو انجام بدیم.

به سمتش رفتم و روبروش ایستادم. عروسک خجالتى من سرش روپایین انداخته بود و از شرم لپهاش گل انداخته بود. لبخندى زدم و دستم رو رو یقه ى پیراهنش گذاشتم: در نمیارى؟!

لبش رو به دندون گرفت و با سر تایید کرد.خم شدم و دکمه ى پیراهنش رو یکى یکى باز کردم. رویسا لحظه به لحظه سرخ تر مى شد.

صداش کردم: رویسا؟!

سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. کوتاه!.. فقط چند لحطه!… بعد دوباره سرشو پایین انداخت.

دوباره صداش کردم: رویسا؟!

و وقتى با خجالت سرشو بالا آورد بلافاصله لبهاش رو اسیر لبهاى خودم کردم و پیراهن رو از تنش دراوردم و تن لختش رو تو بغلم گرفتم و چشمهام رو بستم.

دستهام روى تنش به حرکت دراومد و یه چیرایى تو تنم اتفاق افتاد.

فورى چشمهامو وا کردم و به رویسا نگاه کردم. نمى خواستم حسگرهام دوباره بخوابند. با دیدن رویسا تو اون لحظه مى خواستم همه اشون رو بیدار کنم.

لباس زیر مشکیش تو چشمم اومد و با لبخند دست بردم و قزنش رو از پشت باز کردم و یک بندش رو کشیدم.

حالا دیگه چیزى تو تنش نبود و اونم سعى مى کرد با چسبوندن خودش به من عریانى تنش رو بپوشونه و اصلا هم موفق نبود.

بازوهاش رو گرفتم و روبروى خودم قرار دادم.

__ رویسا… از چى خجالت مى کشی؟!… من شوهرتم… حالام سرتو بلند کن و به من نگاه کن!…

سرشو که بلند کرد لبهام رو روى پیشونى اش گذاشتم و بوسه اى عمیق روش نشوندم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 18

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان عروس خان 4.1 (67)

بدون دیدگاه
  خلاصه:   رمان در مورد دختری که شوهرش میمیره و پدر شوهرش اونو به پسر دیگش فرهاد میده دختره باکره بوده…شب اول.. سختی هایی که تحمل میکنه و شوهرش…

دانلود رمان زئوس 3.3 (12)

بدون دیدگاه
    خلاصه : سلـیم…. مردی که یه دنیا ازش وحشت دارن و اسلحه جز لاینفک وسایل شخصیش محسوب میشه…. اون از دروغ و خیانت بیزاره و گناهکارها رو به…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
5 سال قبل

لطفا زودتر پارت ها رو بزارین تا شما پارتهای بعدی و بزارین ما داستان و فراموش میکنیم

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x