رمان پناهم باش پارت 28

4.2
(14)

 

پناهم باش

 

 

 

 

 

#پناهم باش!

#پارت209

با همه ى بچگى ام متوجه این شدم که حرفش بسیار زشت و نابخردانه بود اما چرا خودش متوجه نشد؟!…

با حیرت بهش خیره شده بودم. چطور روش شده بود تو چشمهاى من نگاه کنه و این حرف رو بزنه؟!… انقدرى حالم رو خراب کرد که حالت تهوع به سراغم اومد.

دستم رو جلوى دهنم گرفتم و ناباورانه بهش خیره شدم. پوزخندى زد و رو به خانومجون کرد و گفت: مى بینین عجب ادایى در میاره؟! خود خودش بودها!… همونى که امار جز به جز کاراى مارو براى اوین توضیح داد… الان چه مظلوم شده!…

خانوم جون به من نگاهى کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت: فقط یک ماه بهت مهلت میدم تا حامله بشى بعد از اون مطمئن باش سرت هوو میارم و جلوى چشمهات شب حجله درست میکنم و اوین رو به حجله مى فرستم!

وا؟!… اینا چشون شده بود؟!… آخه من بدون اوین چطورى حامله مى شدم؟!… تازه اوین هم بود؛ وقتى اون نمى تونست چرا منو زیر سوال مى بردند؟!… من فقط نگاهشون مى کردم. انقدرى ترسیده بودم که زبونم لال شده بود و نمى تونستم حرف بزنم.

ترنم با همون ایروهاى گره خورده به من نگاه کرد: چرا لال شدى؟!… چرا حرف نمى زنى؟!

و من باز هم در سکوت بهش خیره شده بودم. چى باید مى گفتم؟! ترنم به سمتم اومد و بازومو گرفت و گفت: تهدید خانوم جون رو جدى بگیر و به قدرت جونى ات نناز!… اوین تو رو بخاطر وارث اورده و قبولت کرده تو حتى بعد زایمانتم اینجا حایى ندارى…اینو خوب تو گوشت فرو کن!

آخرین گفته هاش مصادف با زنگ تلفنم شد. ترنم به سمت تلفن رفت و با دیدن شماره پوزخند زد: بیا!… بهت زنگ زده ازت امار بگیره!

گوشی رو به دستم داد و گفت: خدا به دادت برسه اگه جواب بى خود بدى!

گوشى رو جواب داد و روى ایفون گذاشت و اشاره کرد حرف بزنم. بغضم رو فرو دادم و گفتم: بله؟!

__ رویسا جان؟!

__ سلام

__ سلام عزیزم!… خوبى؟!

__ ممنون!

معدب بودم. انگار اوین هم متوجه شد: رویسا جان خوب نیستیا!… چیزى شده؟!

کوتاه گفتم: نه!

مکثى کرد و بعد از چند ثانیه گفت: انگار معذبى…

چشم غره ى ترنم چرتمو پروند و هول و دستپاچه گفتم: نه… نه…خوبم…

اوین مدتى سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت: اوک… حالت که خوبه منم خیالم راحت شد… ما هم خوبیم… فعلا عزیزم….

__خداحافظ

گوشی رو که گذاشتم، صورتم از درد جمع شد. ترنم نیشگون محکمى از بازوم گرفته بود: دختره ى ورپریده داشتى نمایش مى دادى که چى بشه؟!

 

 

دوستان به زودی سایتمون از دسترس خارج میشه برای پیدا کردن آدرس جدیدمون حتما تو کانالمون عضو بشین 

 

https://t.me/romanman_ir

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
pariya
pariya
5 سال قبل

سلام پس ماکه تل نداریم باید چیکار کنیم؟؟

pariya
pariya
5 سال قبل

سلام پس ماکه تل نداریم چیکار کنیم ؟؟

pariya
pariya
4 سال قبل

دستتوندردنکنه فقط کدوم وب سایت؟

مریم
مریم
4 سال قبل

سلام ممنونم از سایتتون
رمان ها همه جالب و خواننده جذب کن همستند
اما متاسفانه پارت گذاری ماهانه خیلیم خوب نیست اگه پارت روزانه بزارید هر چند هم کم باشه بهتره تا ماهی یه کار یه پارت بذارید
خیلی از افراد دسترسی به تل ندارند
پارت گذاری روزانه حتی امار بازدید سایت رو هم بالاتر میبره

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x