رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت21

حاج بابا:امروز چطور بود دخترم از کارت راضی اگه دوست نداری اینکارو میتونی بری تو شرکت عامر کار کنی باباجان.
_خیلی ممنون من واقعا شرمنده محبتاتونم نه کار خوبیه مشکلی نیست.

مریم جون:خب خداروشکر دخترم بازم من به نسترن سفارش میکنم اذیت نکنه گل دخترمو

عامر:هرجا هر مشکلی داشتی رو من حساب کن
رو به جمع گفتم :

_واقعا ممنونم ازتون

بعد از شام رفتم اتاقم و بعد از عوض کردن لباسهام و شستن صورتم رو تخت دراز کشیدم فردا شب قرار بود مهمونی بریم باید فردا کارامو که انجام دادم زودتر بیام خونه تا شب حاضر بشم

با همین فکرا چشمام گرم شد و خوابیدم صبح ساعت ۹بود که بیدار شدم بعد ازپوشیدن لباس از اتاق بیرون اومدم.

مریم جون با دیدنم گفت:
+دخترم اول بیا صبحانتو بخور بعد برو

_دستتون درد نکنه تو راه یه کیکی چیزی میخورم الان باید زودتر برم دیرم میشه

+اینجوری که نمیشه حداقل صبر کن یه لقمه برات بگیرم

_چشم

مریم جون لقمه رو دستم دادو گفت:

+بیا دخترم تو راه بخور تا ناهار ضعف نکنی
_دستتون دردنکنه فقط میشه زنگ بزنین آژانس ماشین بفرسته

باشنیدن صدای عامر از پشت سرم به طرفش برگشتم
عامر:لازم نیست خودم میرسونمت

_اخه زحمتتون میشه خودم میرم دیگه

سوئیچ ماشین و به طرفم گرفت و گفت :

+تا تو بشینی تو ماشین من لباس پوشیدم و اومدم
مریم جون:خداخیرت بده پسرم
بعد از خداحافظی با مریم جون از خونه بیرون زدم

و داخل ماشین عامر نشستم نمیدونم عماد کجا بود مطمعنن

اگه خونه بود نمیزاشت من با عامر برم ماشین و جلوی آرایشگاه نگه داشت رو بهش گفتم

_ممنون
+غروبم یا من میام دنبالت یا عماد
_زحمتتون میشه خودم میام
+تعارف نداریم که اناشید زحمتیم نداره
_باشه ممنون من دیگه برم دیرم شده فلن
بعد از اینکه داخل شدم حرکت کرد با ورود من نسترن به طرفم برگشت و با کنایه گفت

+چه عجب خانوم بلاخره تشریف آوردین
_بله ببخشید دیر کردم
+لباساتو عوض کن مشتری منتظرته

بعد از عوض کردن لباسهام کارمو شروع کردم بعد ناهار باید با نسترن صحبت میکردم زودتر برم خونه که یکمم استراحت کنم.

ساعت ۳بود که ناهارو خوردیم رو به نسترن گفتم:

_ اگه اجازه بدین من امروز زودتر برم

+نمیشه مشتری داریم کجا بری آخه دو روزه اومدی دیر که میای‌ حالا اون هیچ زودم میخوای بری اینجوری پیش بری من بهت پول نمیدماگفته باشم

_ببخشید ولی اگه دیرم اومدم کارای اون نیم ساعت تاخیرمم انجام دادم

+زبونت درازه ها دختر جون
بدون اینکه جوابشو بدم،
خواستم برم بقیه کارامو انجام بدم که گفت:

+نیم ساعت دیگه میتونی بری

بعد از نیم ساعت از آرایشگاه بیرون زدم حالا که میبینم من اصلا لباس مناسب جشن نداشتم رومم نمیشد به مریم جون بگم باید زنگ بزنم به عماد و یه بهونه بیارم امشب و کنسل کنم هیچ دوست نداشتم فکر کنه من می‌خوام تیغشون بزنم.

بعد از پیاده کردن شمارش که توی گوشیم سیو بود بهش زنگ زدم

بعد از چهارتا بوق بلاخره جواب داد
+الو
_الو‌ سلام
+سلام چیزی شده حالت خوبه کجایی؟
_ نه چیزی نشده حالمم خوبه نگران نشین
بدون اینکه اجازه بده بقیه حرفمو بزنم گفت

+خب پس خداروشکر من‌چند دقیقه دیگه میرسم جلو آرایشگاه بیا بیرون فلن

خواستم مخالفت کنم که تلفنو قطع کرد پسره بیشعور نمیزاره حرفمو بزنم منتظر به خیابون چشم دوختم

 

ماشینش جلوی پام نگه داشت داشتم سوار میشدم که دیدم نسترن داره از پشت پنجره با اخم نگامون می‌کنه سوار ماشین شدم.

+خسته نباشی
_ممنون همچنین
+اومدم دنبالت بریم خرید برای امشب
سریع گفتم
_نه نه لازم نیست ..
وسط حرفم پرید و گفت

+تو کاریت نباشه من خودم میدونم چی لازمه چی لازم نیست.

من که حسابی بهم برخورده بود هیچی نگفتم و رومو به طرف پنجره برگردوندم

پسره بی شخصیت فکر می‌کنه کیه که اینجوری با من صحبت میکنه

میخواستم لج‌کنم بگم اصلا من نمیام خودت برو ولی گفتم حالا که این اینجوری می‌کنه منم میدونم چجوری امشب حرصشو در بیارم.

جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت رو به من گفت :

+اینجا بمون ماشین و بزارم پارکینگ بیام
سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم

بعد از اومدن عماد داخل پاساژ شدیم همه مغازه ها فقط لباس مجلسی زنانه بود.

عماد به طرف اولین مغازه رفت و داخل شد پشت سرش داخل شدم بعد ازیدور نگاه کردن به لباسا بدون اینکه نظر منو بخواد رو به یه لباس اشاره کرد و به خانوم فروشنده گفت

+اینو میشه سایز این خانوم بدین
با تعجب رو بهش گفتم:

_ببخشیدا فکر کنم قراره اون لباس و من بپوشم بعد شما انتخابش میکنین بدون اینکه از من بپرسید

+حالا چیشده مگه بزار بیاره بپوش خوشت نیومد نخر
باحرص رومو از طرفش برگردوندم

دختر لباسو طرفم گرفت و گفت :

کوچیک ترین سایزه بپوشین ببینیم اندازه است تن خورش خیلی خوبه واقعا لباس قشنگیه من خودم یکی از اینا برا خودم برداشتم واقعا سلیقتون خوبه آقا

عماد وسط حرفش پرید و گفت ممنون تشریف ببرید کاری داشتیم صداتون میکنیم.

قشنگ معلوم بود میخواست با عماد لاس بزنه که عمادم رید بهش‌ با اخمای در هم ازمون جدا شد.

داخل اتاق پرو شدم و لباس و پوشیدم قشنگ رو تنم نشسته بود واقعا خوشم اومد فکر نمی‌کردم انقدر قشنگ باشه تو تن

تواینه به خودم نگاه کردم لباسم آبیه آسمونی بود که بالا تنش نسبتا باز بود ولی از پایین کاملا بسته بود فقط جاهایی تور ابی نازک تر میشد کمر لباسمم پفی بود.

بعد ازدر آوردن لباس از اتاق پروف بیرون اومدیم عماد گفت:

+چرا درش آوردی میخواستم تو تنت ببینم
_نه دیگه لازم نیست خودم دیدم خوبه
+نه خوب نیست من دقت نکرده بودم بالای لباس بازه
_ببخشیدا من از این لباس خوشم اومده بالاشم زیاد باز نیست
+تو تا چند دقیقه پیش اصلا نمیخواستی‌بپوشیش الان که من خوشم نیومد نظرت عوض شد ؟ بیا بریم بقیه لباسارو ببینیم

باحرص پامو‌ کوبیدم زمینو گفتم :

_اصلا من امشب نمیام خودتون برید

بعدم لباسو گزاشتم رو میز و از مغازه بیرون اومدم.
چند دقیقه بعد عماد همراه با

یه جعبه بیرون اومد رو به من گفت:

+ خریدم ولی فقط امشب یه ثانیه هم از من دور بشی من میدونم و تو

بریم
پشت سرش از پاساژ بیرون اومدم نمی‌خواستم لج‌کنم ولی حرصمو در اورد امگا من‌بچم همش اون باید برا من تصمیم بگیره.

بعد از اون تا خونه نه من حرفی زدم نه اون همین که ماشین و داخل حیاط برد با عجله از ماشین پیاده شدم و داخل خونه رفتم.

 

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *