رمان حوالی چشمانت

حوالی چشمانت ❤️👀 پارت32

سر میز صبحانه همه بودن فکر میکردم دیشب خالینا رفتن اما اونا هم بودن

سلام آرومی گفتم و

با عامر کنار هم نشستیم مریم جون که با ورود ما بلند شده بود ظرف کاسه ای رو جلوم گزاشت و گفت:

+بخور دخترم برات خوبه

با نگاه کردن به محتویات ظرف متوجه شدم کاچی هست با خجالت سرمو پایین انداختم ولی سنگینی نگاه کسیو حس میکرد سرم بلند کردم عماد با اخم به من زل زده بود .

مریم جون:دخترم بخور دیگه سرد میشه از دهن میوفته
عامر شیطون نگاهم کرد اولش خواستم بگم نه ممنون نیازی نیست ولی بعد برای در آوردن حرص عمادم شده تشکر کردم و شروع به خوردن کردم .

بعد از خوردن صبحانه عماد و عامر رفتن شرکت و حاج بابا هم یکی از دوستای قدیمیش اومده بود تو اتاقش با اون صحبت میکرد بقیه هم تو سالن پذیرایی کنار هم نشسته بودن معذب کنار مریم جون نشستم

عمه جون:دختر تو چقدر لاغری فردا پسفردا چجوری میتونی دو‌شکم بچه بیاری

با تعجب به عمه خانوم نگاه کردم اول از اینکه من اصلا لاغر نبودم و هیکلم بد نبود بعدم قرار نبود به همین زودی بچه بیاریم

قبل اینکه من چیزی بگم مریم جون گفت:

نه عمه جان آناشید هیکلش خوبه

خواهر مریم جون که اسمش مونا بود گفت:

فلن بچه اینا نیاریا اول دختر من باید بچه بیاره بلاخره عماد بزرگتره

+مریم جون:وا خواهر این چه حرفیه چه فرقی می‌کنه
بعدم حالا یکسال دیگه قراره ازدواج کنن نازی و عماد
نازی و خاله مونا که انگار زیاد راضی نبودن از تاریخ

خاله مونا:حالا شاید تاریخ عوض شد زودتر عقد کردن

 

نازگل:دخترا موافقین بریم بیرون

بعد به من و نازی نگاه کرد نازی قبول کرد و بلند شد حاضر بشه نازگل رو به من گفت :عروس خاله توام حاضر شو بریم یکم بچرخیم حوصلمون سر رفت تو خونه

نازگل برعکسه خواهر و مامانش که از هر فرصت استفاده میکردن منو خورد کنن با من خوب رفتار میکرد.

مریم جون:آره عزیزم توام برو

خودمم بدم نمیومد برم بیرون برای همین بدون حرف از جام بلند شدم و بعد پوشیدن لباس نگاهی به تیپم انداختم

 

هوا ها سرد شده بود برای همین پافر طوسی صورتی و با تدی صورتی پوشیدم شالمم طوسی گزاشتم کلا از همه رنگا بیشتر عاشق این دوتا رنگ بودم.

داشتم از اتاق بیرون میرفتم که سرم تیر کشید ایستادم و چشمامو بستم صحنه افتادن یه ماشین ته دره و جیغ های یه دختر دائم تو سرم تکرار می‌شد با حس کمتر شدن درد چشمامو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم نازگل و نازی آماده جلوی در ایستاده بودن .

بعد از خداحافظی با بقیه سوار ماشین نازگل شدیم
نازگل:نظرتونه اول بریم یه مرکز خرید بعدم ناهار و بریم بیرون

نازی : آره بریم

نازگل از آینه به من نگاه کرد و گفت :

توام موافقی

_اره

نازگل:باشه پس پیش به سوی خرید

 

جلوی یه مرکز خرید بزرگ نگه داشت و بعد از پارک ماشین پیدا شدیم.

با بلند شدن صدای گوشیم از تو جیبم درش آوردم عامر بود آیکون پاسخ و کشیدم .

_الو

عامر:سلام زندگیم

لبخندی از این مهربونیش زدم و گفتم

_سلام خسته نباشی عزیزم

عامر:سلامت باشی خانومم ،کجایی؟

_با نازگل و نازی اومدیم مرکز خرید

عامر :خوب کردی دورت بگردم هرچی خواستی بگیریا پولم کم آوردی بگو‌برات بزنم

_ ممنون

عامر:خریدتون تموم شد زنگ بزن به من ،منو عمادم بیاییم باهم بریم یجا ناهار بخوریم

_باشه

عامر : برو عزیزم مزاحمت نمیشم مواظب خودت باش

_چشم توام همینطور خداحافظ

عامر:فلن نفسم

با قطع کردن تلفن نازگل

گفت: عامر بود؟

_اره گفت بعد خرید به اونا هم زنگ بزنیم با هم بریم ناهار

نازگل:باشه

نازی:عمادم میاد؟

_اره

نازی:پس زودتر بریم دلم برا عشقم تنگ شده

داخل فروشگاه شدیم ،داشتیم مغازه ها رو نگاه میکردیم که چشمم به یه لباس مجلسی خورد خیلی خوشگل بود رو به نازگل گفتم:

_ بریم داخل اینو پرو کنم

نازگل:باشه عزیزم

داخل مغازه شدیم و از فروشنده خواستیم لباس و بیاره
تو اتاق پرو لباس و پوشیدم

نازگل با دیدنم گفت:وای چه ناز شدی دختر

تو آینه به خودم نگاه کردم لباس قشنگ تو تنم نشسته بود

_بخرمش؟

نازگل:آره عزیزم بهت میاد

نازی:آهوم قشنگه میتونی جشن منو عماد بپوشی
با شنیدن حرف نازی از خریدش منصرف شدم بعد از پوشیدن لباسهای خودم از مغازه بیرون زدیم

نازگل:پس چرا نخریدیش؟

_یکم باز بود فکر نکنم عامر خوشش بیاد بپوشم

نازگل:آره ولی خیلی بهت میومد

بعد از یک ساعت پاساژ گردی خسته تو کافه فروشگاه نشستیم .

نازی:به عماد زنگ زدم گفت بریم شرکت از اونجا میریم رستوران

نازگل:خب پس بریم دیگه آنا تو چیزی دیگه نمیخوای بخری؟

_نه عزیزم بریم

باهم سوار ماشین شدیم و به سمت شرکت راه افتادیم قبلا یبار با عماد اومده بودم جلوی ساختمون شرکت ماشین و نگه داشت و نازی به عماد زنگ زد

بعد از یه ربع عماد و عامر اومدن

_سلام

نازگل:سلام

نازی از گردن عماد آویزون شد و گفت:

دلم برات تنگ شده بود عشقم

عامر:سلام قربونت بشم خوش گزشت؟خسته که نشدی

_ممنون خسته نیستم عزیزم

نازگل:پسرا شما دیگه ماشین نیارین هممون تو یه ماشین جا میشیم

عماد:باشه پس من میگم ماشین و راننده ببره خونه

عامر:میخوای من ماشین بیارم؟

عماد:نمیدونم هرجور راحتی

نازگل:نه دیگه چه کاریه عامر میریم دیگه

عامر:باشه

عماد پشت فرمون نشست و نازیم کنارش نشست منو نازگل و عامرم پشت نشستیم بعد از نیم ساعت عماد جلوی به رستوران نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم

بعد از سفارش غذاها منتظر نشستیم

عامر خم شد و تو گوشم گفت:

دلم برات تنگ شده بود خانومم

رو بهش لبخندی زدم و گفتم:

_منم همینطور

 

عماد با اخم بهمون زل زده بود

بعد از خوردن ناهار از رستوران بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم

❤️

 

2

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. ساقول•کومائوو* داره جالب میشه اون یکی دخترخاله عمادوعمار؛ نازگل هم منوو یاده ماریا یکی از شخصیتهای فیلم*سریال مورد علاقم میندازه😉😀😘😇💓💕🌹🌸🌺🌼

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *