رمان اردیبهشت پارت ۶۷

 

 

آرام مجبور شد بایسته … دستش رو عقب کشید ، بی حوصله گفت :

 

– اه … چیه ؟

 

– کجا داری می ری ؟

 

– خونه ی مامانم !

 

– چرا اینقدر بی خبر ؟

 

– به کی باید خبر می دادم ؟

 

فراز لحظه ای سکوت کرد … مچ دستهای آرام هنوز توی دستاش بود . باز گفت :

 

– آرام … اون دختره که توی ماشین دیدی ، خواهر …

 

آرام لبخندی هیستریک زد و سرش رو تکون داد . گفت :

 

– کار توئه فراز … لازم نیست برای من توضیح بدی ! دستم رو ول کن می خوام برم !

 

فراز چیزی نگفت … توی دلش احساس ناامیدی می کرد . فکر می کرد اینقدر برای آرام بی اهمیته که حتی نمی تونه حس حسادتش رو تحریک کنه . بی اختیار فشار انگشتانش دور مچ های آرام از رمق افتاد .

 

– برسونمت …

 

– لازم نیست ، خودم می رم !

 

– پس … بیام دنبالت ؟

 

می ترسید باز هم با همون جمله ی ” خودم میام ” روبرو بشه .

 

آرام دستاش رو از بین دستای فراز بیرون کشید و دو قدم به عقب رفت . هنوز نگاهش قفل نگاه فراز بود … بعد با دو دلی فقط یک کلمه گفت :

 

– شب !

 

برقی نگاه فراز رو روشن کرد . آرام عینک دودیشو به چشم زد و اتصال نگاهشون رو برید … بعد روی پاشنه ی کفشش چرخید و مسیرش رو ادامه داد … .

 

 

 

نگاه فراز همراهش رفت … با قدم های سبک و پری وارش … با کتونی های رنگ و رو رفته و کوله پشتیش که روی شونه های لق می زد …

 

قلبش تند تپید وقتی در ذهنش به خودش یادآوری کرد که این دختر متعلق به خودشه … نه یک رهگذر تصادفی … که هر جایی هم که بره باز برمیگرده نزدیک خودش !

 

دستی روی شونه اش ضربه زد … فوری عقب کشید و رخ به رخ محسن شد .

 

– چی می گفت ؟ … دختره رو باهات دید ، اوقات تلخی کرد ؟

 

فراز گفت :

 

– نه نه !

 

و کف دستش رو روی صورتش کشید . سعی کرد ذهنش رو متمرکز کنه روی مسأله ای که در پیش داشت … نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

 

– هرمز نزدیک من آدم داره !

 

– چی ؟!

 

– می دونه آرامو توی قمار بردم .. یکی بهش گفته !

 

محسن کاملاً کیش و مات شده … قدمی به عقب برداشت … مشخص بود اصلاً انتظارش رو نداشته .

 

– کی بهش گفته ؟

 

– نمی دونم ! … باید یکی از پسرهای تو باشه … بگرد پیداش کن !

 

محسن نفس تندی کشید .

 

– خدا بهش رحم کنه ، پیداش نکنم … واگرنه گردنش رو می شکنم !

 

فراز نیشخندی زد :

 

– چی فکر کرده بودی پس ؟ فکر کردی هرمز منو به حال خودم رها می کنه ؟ … اونم با تو !

 

شونه اش بالا انداخت و چرخید و با قدم های با وقار به سمت برج برگشت . شادان هنوز توی ماشین بود و امیر حسین ایستاده پای ماشین … منتظر اونها .

 

– یه نفرو لازم دارم که برام یه موبایل بیاره … الان که به آدمای دور و برت اطمینانی نیست ، نمی دونم باید چیکار کنم !

 

– خودم برات میارم ! … موبایل کیو می خوای ؟ هرمز ؟

 

– نه ، خواهرم !

 

 

 

امیر حسین نگاهش خیره بود به صورت فراز و گوشه ی لبش رو کشیده بود میون دندون هاش . انگار که می خواست چیزی بهش بگه . ولی فراز توقف نکرد … از کنارشون رد شد و بعد رو به محسن ادامه داد :

 

– به این پسره هم بگو به خواهرش فشار نیاره برای حرف زدن … من دیگه لازمش ندارم !

 

محسن بی حواس سری تکون داد … ذهنش هنوز مشغول خبرچینی بود که می دونست دور و برشه . فراز پرسید :

 

– بالا نمی یای ؟

 

– نه … نه ! باید برم ! … فکر این جاسوس بی همه چیز داره خلم می کنه … باید پیداش کنم !

 

فراز سری تکون داد و بعد باهاش دست داد :

 

– بعداً می بینمت !

 

و بعد رفت و پشت درهای لابی پنهان شد … .

***

 

ملی خانم برای ناهار قرمه سبزی پخته بود … غذای محبوب آرام !

 

آرام در پیرکس قابلمه رو باز کرد و نفس پر لذتی کشید . ساعت از یک گذشته بود و شکمش قار و قور می کرد و به سختی می تونست جلوی خودش رو بگیره تا به غذاها ناخونک نزنه .

 

مادرش گفت :

 

– الانا دیگه احمد پیداش میشه … برو سفره رو پهن کن .

 

آرام در قابلمه رو سر جاش گذاشت و به عقب چرخید و گفت :

 

– اگه تا ده دقیقه دیگه نیاد ، من می میرم از گرسنگی !

 

ملی خانم اخم کرد و در عین حال خندید .

 

– تو خیلی بیجا کردی که صبحانه نخوردی … که حالا اینطوری رنگت سفید شده از گشنگی !

 

آرام به سختی لبخند پر نشاطش رو روی صورتش حفظ کرد . باز هم یاد نیمروی صبحانه شون افتاد و یک لحظه … فقط یک لحظه دلش برای فراز سوخت … ولی خیلی زود همه ی افکارش رو پس زد و سراغ یخچال رفت و شیشه ی شوری کلم رو بیرون آورد .

 

 

 

صدای زنگ در بلند شد … لابد احمد برگشته بود .

 

آرام سعی کرد خودش رو بی تفاوت نشون بده و مشغول کشیدن شوری توی پیاله ها شد .

 

ملی خانم صداش رو بالا برد :

 

– امیر رضا … درو برای بابات باز کن !

 

و بعد ملاقه رو به نشونه ی اخطار جلوی صورت آرام تکون داد :

 

– نبینم اخم و تخم راه بندازی سر سفره !

 

آرام حرصش گرفت … دلش می خواست جواب تند و تیزی بده به مادرش ، ولی جلوی زبونش رو گرفت . هنوز هم قهر دفعه ی قبل رو یادش نرفته بود . سرش رو چرخوند و تقریباً جیغ زد :

 

– امیر رضا ! بیا سفره رو ببر !

 

صدای ورود احمد به گوشش سایید … اخمی ناخواسته نشست روی پیشونیش . هر کاری هم که می کرد ، نمی تونست دلش رو با پدرش صاف کنه .

 

امیر رضا غر غر زنون توی آشپزخونه اومد .

 

– هی امیررضا … هی امیررضا ! … حمال مفت گیر آوردین شما دو نفر ؟! … سفره رو بدین ببرم !

 

آرام گفت :

 

– خودت بردار !

 

امیررضا از کنارش رد شد و همزمان با تیزی آرنجش سقلمه ای حواله ی پهلوی آرام کرد … بعد تا قبل از اینکه دست آرام بهش برسه ، سفره رو برداشت و شلنگ و تخته اندازون از آشپزخونه فرار کرد .

 

آرام هم پیاله های شوری رو توی سینی کوچیک چید و بیرون رفت .

 

احمد دستاشو شسته بود و از دستشویی خارج شده بود و داشت بیژامه می پوشید . آرام زیر چشمی نگاهش کرد و با لحن سردی گفت :

 

– سلام !

 

بر عکس اون ، احمد به گرمی پاسخش رو داد :

 

– سلام بابا جان ، چطوری ؟ خوبی ؟

 

آرام توی دلش پوزخندی زد … بابا احمد مهربون شده بود ! باهاش با گرمی حرف می زد ! … نوشداروی پس از مرگ سهراب که قرار نبود احساساتِ مرده ی آرام رو هیچوقت زنده کنه !

 

– خوبم !

 

– آقا فراز چطوره ؟

 

– اونم خوبه

 

امیر رضا که توی حال و هوای خودش بود و داشت با حریف خیالی خودش جنگ می کرد … تنه ی محکمی به آرام زد . آرام هینی کشید …. نزدیک بود سینی از دستش رها بشه روی زمین . با عصبانیت به سمت برادرش برگشت و بهش توپید :

 

– یورتمه می ری چرا ؟ … نمی تونی عین آدم راه بری ؟!

 

امیر رضا جا خورده از لحن تند آرام … گفت :

 

– یورتمه چیه ؟ مگه من خرم ؟!

 

آرام پاسخش رو نداد … امیررضا جری تر ادامه داد :

 

– اصلاً تو همش خونه ی ما چیکار داری ؟ … حوصله نداری چرا میای ؟!

 

آرام عصبی و حرص زده بهش چشم غره رفت … نگاهش اونقدر پر از خشم بود که امیررضا عقب نشینی کرد و به بهانه ی دستشویی رفتن از جلوی چشماش ناپدید شد .

 

آرام نفس عمیقی کشید و بعد روی زمین نشست و پیاله های شوری رو وسط سفره چید .

 

احمد گفت :

 

– ببخشش … بچه است ! نمی دونه چی می گه !

 

آرام ساکت موند … احمد ادامه داد :

 

– حالا که حرف از خونه شد … می خوام ازت خواهشی بکنم !

 

آرام حتی سرش رو بلند نکرد . احمد این پا و اون پایی کرد و بعد کنار سفره نشست … نگاهش خیره به صورت سرد و غریبه ی دخترش بود .

 

– من بهت وعده داده بود … که اگه با این وصلت موافقت کنی … خونه رو به نام مادرت کنم … .

 

مکثی کرد … قلب آرام درهم فشرده شد .

 

– حالا هم می خوام ایم کارو بکنم … ولی ملیحه زیر بار نمی ره !

 

آرام بلاخره نگاهش رو بالا کشید تا چشم های پیر و بدون برق پدرش … با صدایی سرد و گرفته پرسید :

 

– چرا ؟!

 

– نمی دونم ! … خواستم ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی … راضیش کنی ! من که …

 

– آرام جان !

 

صدای ملی خانم از توی آشپزخونه … آرام و احمد ، همزمان به طرفش سر چرخوندن … ملی خانم ادامه داد :

 

– بیا مامان جان !

 

احمد سرش رو پایین انداخت … و آرام با سرعت بلند شد و توی آشپزخونه برگشت .

 

ملی خانم پای اجاق ایستاده بود و داشت خورشت ها رو توی ظرف می کشید . آرام کنارش ایستاد … با صدایی که سعی می کرد بیرون نره ، گفت :

 

– چرا لج می کنی ؟! … چرا نمی ذاری خونه رو به نامت بزنه ؟

 

ملی خانم گفت :

 

– بشقابا رو ببر سر سفره !

 

آرام نفس تندی کشید :

 

– مامان !

 

دستش رو گذاشت روی شونه ی ملی خانم … ادامه داد :

 

– مشکلت با من چیه ؟ چرا می خوای آزارم بدی ؟! … باید به دست و پات بیفتم تا قبول کنی و خونه رو بزنی به نامت ؟!

3.9/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

6 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.