رمان اقیانوس خورشید پارت یک

4.4
(14)

رمان اقیانوس خورشید

نویسنده : هستی.ق

ژانر : عاشقانه  ، طنز ، اجتماعی

 

 

من و تو ، دو غریبه …

از دو دیار …

از دو دنیای جدا از هم …

با دردی مشترک !

من و تو تنهاترین آدمهای جهانیم !

در این طوفان سیاه ، چشم بگشا پریزاده ی من … چشمان تو اقیانوس خورشید است .

مقدمه :

از ماشین پیاده شد و در را با تمام قدرتش به هم کوبید ، زیر شر شر باران درست لبه ی پرتگاه ایستاد .

کوبش نا منظم قلبم را درست جایی نزدیک به حلقم احساس می کردم .

دست لرزانم دستگیره ی در را فشرد ، پیاده شدم .

باران بی امان سر تا پایم را شست .

پشت سرش ایستادم ، پشت سر کوهی از صلابت و غرور ، پشت سر کسی که با تمام تنفر …

هنوز دلم برای او ضعف می رفت .

یک آتشفشان آماده ی فوران بود ، عضلات فکش منقبض می شد و با انگشتان بلند و کشیده ، بازویش را می فشرد .

این یعنی آماده ی حمله !

می ترسیدم ، از عصبانیت این تندیس زیبا می ترسیدم !

هنوز دلیل این دزدیده شدن بی رحمانه را نمی دانستم ، می خواست توضیح بدهد ؟!

اصلا چیزی برای توضیح دادن وجود داشت ؟

بالاخره طلسم سکوت را با صدای گرفته اش شکست .

_آره درسته ! هر چی که راجع به من شنیدی درسته !

نه خدایا نه ! کاش خواب باشم … خدایا بیدارم کن … خدایا خواهش می کنم نگذار ادامه دهد ، اجازه نده همین کور سوی امید هم نابود شود .

***

نفس :

پنجره چوبی زهوار در رفته ی اتاقم را باصدای ترق تروق زیادی باز کردم و دستم را زیر باران گرفتم ، خنکای قطرات آب تا اعماق وجودم را غرق لذت کرد .

ریه های رنجورم پر شد از بوی خوش خاک خیس ، بعد از آن کابوس تلخ و طاقت فرسا ،یک نفس تازگی حالم را بهتر می کرد .

صدای گرفته و پر تحکمش در خانه پیچید، بلند صدایم میزد .

آهی کشیدم و پنجره را به روی لذت بارانی ام بستم و پاسخ دادم .

_الان میام .

موهایم را با دست پیچاندم و با کش بستم و با عجله از اتاق بیرون آمدم ، دوست نداشت زیاد منتظر بماند .

روی زمین جلوی تلوزیون قدیمی ، سفره ی کوچکی انداخته بود و صبحانه می خورد .

جلو رفتم و رو به رویش چهار زانو نشستم .

_صبحتون بخیر ، اجازه می دادید من می اومدم صبحانه درس می کردم .

سر بالا آورد و با اخم کم رنگی به من چشم دوخت .

_دیر بیدار شدی خودم درست کردم ، بازم یادت رفته بود سیب بخری ! دیروز بهت گفتم تموم شده .

لب به دندان گزیدم ، انگار آیه نازل شده بود که من خرید سیب را همیشه فراموش کنم . او همیشه برای سلامتی قلبش همراه صبحانه سیب می خورد .

_ببخشید !

_با ببخشید درست نمیشه ، چاییت رو که خوردی برو از مش اکبر بخر .

_چشم ، الان می رم.

آهنگ برخواستن کردم که صدایش متوقفم کرد .

_الان نه ! گفتم چاییتو بخور ، کارت دارم .

یک پیمانه شکر در استکان ریختم و به دهانش خیره شدم ، دستی به سبیل پر پشتش کشید ومشغول لقمه گرفتن شد .

_راجع به دانشگاه رفتنت …

انگار یک سطل آب سرد روی سرم ریخت ، پس بالاخره تصمیمش را گرفته بود ، تصمیمی که می دانستم اگر منفی باشد زمین و آسمان را هم به هم بدوزم نمی توانم تغییرش بدهم .

تمام سرنوشتم حالا به یک آری یا نه بستگی داشت .

ترس استخوان شکن برگشته بود ترسی که از روز اعلام نتایج کنکور در وجودم جولان میداد .

درست از همان لحظه که به او گفتم .

_تهران قبول شدم !

و او با اخم در هم اعلام کرد که باید فکر کند این ترس لعنتی به جانم افتاد .

به زور یک جرعه چای داخل گلویم ریختم تا گلوی خشک شده ام را نجات دهم .

چشمهایش را از پشت عینک ته استکانی ریز کرد و به من خیره شد ، داشت از عمق نگاهم حال دلم را می دید.

استکانش را برداشت و یک جرعه نوشید ، همانطور ماتم زده نگاهش می کردم ، نفسش را با صدا بیرون داد .

_خب … می تونی بری !

برق از سرم پرید ، کمی طول کشید تا مغزم حرفی را که شنیده تحلیل کند .

از جا پریدم و جیغ کوتاهی کشیدم ، اما به محض دیدن نگاهش خودم را جمع کردم و با دست دهان مهر کردم و سر به زیر انداختم .

از خوشحالی داشتم منفجر می شدم ، کاش می شد بغلش کنم و کله تاسش را ببوسم ، اما می دانستم کلافه می شود .

همان طور اخم کرده نگاهم کرد و زیر لب گفت .

_اما … !

یخ زدم ، هر وقت او ” اما ” به میان می آورد باید منتظر سخت ترین شرایط می شدم .

همانطور مشوش و در مانده منتظر جملات بعدی ماندم ، با خونسردی مشغول جویدن لقمه اش شد که اندازه یک سال طول کشید ، طاقت نیاوردم

_اما چی آقا جون ؟

لبخند بی جانی زد .

_اما اجازه نمیدم بری خوابگاه … یا خونه کرایه کنی .

چشمانم از حدقه بیرون زد ، شاید نمی دانست فاصله تهران تا کرمانشاه چقدر است ؟!

_آقا جون کلی راهه نمی تونم هی برم و برگردم … با اتوبوس هشت نه ساعت راهه !

ابروهای پر پشتش را بالا انداخت .

_من گفتم بری و برگردی ؟

کلافه دستی با صورتم کشیدم .

_پس چیکار کنم ؟

_تهران شهر بزرگیه ، صلاح نیست یه دختر تنها باشه .

_یعنی همراهم میاید ؟

_چقدر وسط حرفم می پری ؟ من بیام تهران دو روزه سکته می کنم توی اون شلوغی … می خوام بفرستمت کرج ، خونه عمو یوسفت .

سرم سوت کشید .

_عمو یوسف ؟

اخمهایش در هم رفت صدایم کمی بالا رفته بود ، سر پایین انداختم و ببخشیدی گفتم.

صدایش را صاف کرد .

_عمو یوسفت با خانوادش کرج زندگی می کنن وقتی به عموت زنگ زدم خیلی خوشحال شد . جات اونجا امنه ، منم خیالم راحته .

با تقلای بسیار نالیدم .

_آقا جون ، من آ خرین باری که عمو یوسف رو دیدم هفت یا هشت سالم بود … به خدا روم نمی شه برم آوار سرشون بشم !

شانه بالا انداخت .

_پس نمی شه بری دانشگاه .

زود از حرفی که زدم پشیمان شدم و در دل به خودم لعنت فرستادم خدا گل بگیرد دهانی را که بیهوده باز شود ! اگر نظرش را تغییر می داد دیگر رنگ دانشگاه تهران را هم نمیدیدم .

_نه آقا جون غلط کردم ، میرم ، کی از عمو یوسف بهتر ؟ میرم به خدا .

تک خنده ای کرد .

_ثبت نام دانشگاهت چه روزیه ؟

_سه شنبه ی هفته دیگه .

_خیلی خب ، خودتو آماده کن شنبه میفرستمت بری کرج .

_چشم آقا جون .

لبخندی به رویش زدم و مشغول جمع کردن سفره شدم ، تک سرفه ای کرد .

_نمی خواد حالا جمع کنی ، برو اول سیب بخر بعد .

از پافشاری اش برای هر روز سیب خوردن لبخند عمیقی بر لبم نشست و بی حرف برخواستم و مانتو و روسری ام را از چوب رختی برداشتم و به سرعت به طرف در رفتم .

به محض باز کردن در شدت باران به صورتم تازیانه زد ، خواستم برگردم اما با دیدن چهره ی منتظر آقا جون پشیمان شدم ، از گوشه جا کفشی چترم را برداشتم و بیرون زدم .

درحالی که سعی می کردم کتانی کهنه ام داخل چاله های آبگرفته نرود از کوچه گذشتم ، باید قبل از رفتن فکری برای کفش هایم می کردم ،

می دانستم کفاشی کریم سیا کفشهای دست دو ، ولی تمیزی می فروشد .

باید خرجی دو ماه گذشته را می دادم برای کفش خریدن ، قبلا تصمیم داشتم با آن پول برای آقاجون عینک بخرم تا به دانشگاه رفتنم راضی شود ، اما دیگر احتیاجی نبود .

حالا کفش هایم توی ذوق می زد .

از آقاجون شنیده بودم خانواده پدرم خیلی پولدار هستند ، باید با سر وضع بهتری به خانه عمو یوسف می رفتم .

سر و صدای مهران و مهرداد ، من را از فکر لباس و کفش بیرون کشید .

سر کوچه بچه های احمد آقا زیر سایبان میوه فروشی آتش کوچکی برپا کرده و با خنده سیب زمینی کباب می کردند .

نگاهم روی شعله های رقصان آتش قفل شد ، عرق سردی بر تیره پشتم نشست و دستانم بی اختیار مشت شد ، آنقدر محکم که ناخنم کف دستم را شکافت .

راه نفسم گرفت و دهانم خشک شد ، چهار ستون بدنم به لرزه افتاد .

چنان لب به دندان گرفتم که قطره ای خون بر چانه ام چکید .

آه باز هم همان کابوس لعنتی !

جلوی چشمم سیاه شد و صدای بوووم بلندی در سرم پیچید .

چتر را رها کردم دیوانه وار به سوی خانه دویدم ، ریه ام برای ذره ای اکسیژن مچاله شده بود .

در را هول دادم وارد ساختمان شدم و همانجا روی زمین افتادم .

آقاجون چنان به طرفم دوید که نزدیک بود زمین بخورد ، هراسان دست زیر گردنم انداخت و از زمین جدایم کرد .

_چی شد ؟

صورت کبودم و چنگی که از خفگی بر پیراهنش زدم ، گویای همه چیز بود .

کیفم را از شانه ام کند و سراسیمه اسپری ام را بیرون کیشد و بر دهانم گذاشت.

هوا درون ششهایم دوید ، سرم را در آغوش گرفت و زمزمه کرد .

_باز آتیش دیدی ؟

سر در سینه اش فرو بردم و اشکم سرازیر شد .

***

_همه مدارکتو برداشتی ؟

_بله آقا جون !

_لباس چی همه چی بردی ؟

_بله آقا جون !

_اسپریت رو توی کیفت گذاشتی ؟

_بله آقاجون !

_کارت بانکی که دیروز دادم رو آوردی ؟

_بله آقاجون !

_وسایل خصوصیت رو چی ؟

ابروهایم بالا رفت و با تعجب پرسیدم .

_وسایل خصوصی ؟!

بعد از کمی مکث پاسخ داد .

_برای هر ماهت .

پک باره صورتم قرمز شد و با اعتراض گفتم .

_وای ! آقاجون ؟!

_وای چیه بچه ؟ یه عمره من بزرگت کردم ! میگم که چیزی جا نذاری .

با سر پایین انداخته گفتم .

_خیالتون راحت ، همه چی بردم .

دستی به سرم کشید .

_دیگه سفارش نکنم ، مواظب خودت باشی ها !

_چشم آقا جون .

_برو خدا به همراهت .

پیشانی ام را بوسید ، مهربان شده بود ، شاید او هم دلتنگ من می شد ، بغلش کردم و آرام گفتم .

_ممنون آقا جون ، به خاطر همه چی .

بازوانم را گرفت و من را از خود جدا کرد .

_خب دیگه ، لوس نشو ، الان اتوبوس راه میوفته … برو دیگه .

چمدانم را تحویل راننده داد و رو به من که همان طور ایستاده بودم چرخید .

_برو بشین دختر ، رسیدی زنگ بزنی … یادت نره کرج پیاده شی ، عموت میاد دنبالت .

_چشم آقاجون ، خدا نگهدار .

سوار اتوبوس شدم و روی صندلی تکی نشستم ، چند لحظه بعد اتوبوس با تکانی حرکت کرد .

دستم را روی تصویر آقاجون بر شیشه گذاشتم و هر لحظه دورتر شدنش را به تماشا نشستم .

این مرد ، سخت گیر بود ، خشک بود ، بد قلق و لجباز بود اما در این دنیای بی رحم تنها پشتیبانم بود .

در این 15 سال که وبال گردنش بودم برای من نقش پدر و مادر را بازی می کرد .

تمام سهم من از روزگار همین پیرمرد ناملایم بود که بدون او احساس امنیت نمی کردم .

سرم را به شیشه تکیه دادم، از همین حالا دلم برای غر غر هایش تنگ شد !

کمی آنطرف تر دختر کوچک و تپلی که در آغوش پدرش شیطنت میکرد نظرم را جلب کرد .

مرد_نکن پدر سوخته کندی دکمه یقمو .

دخترک_خب تو بگو می خری ؟

مرد_صبر کن برسیم چشم هرچی تو بگی .

دخترک_من که می دونم نمی خری !

با قهر سر برگرداند ، پدرش بینی در موهای دخترک فرو برد .

_اینقدر واسه من ناز نکن وروجک .

دل از این محبت های قلقلک دهنده کندم و سرم را به سمت تلوزیون اتوبوس چرخاندم ، داشت فیلم بخش می کرد .

هنرپیشه زن_اصلا من هرجا دلم بخواد می رم ، دیگه خسته شدم از امر و نهی شما … مردم بابا دارن ، منم بابا دارم !

هنرپیشه مرد_کدوم گوری می خوای بری ؟ اعتبار دختر به پدر و مادرشه .

تلخندی زدم و چشمانم را بستم ، من اعتبار نداشتم !

***

نفهمیدم کی خوابم برد اما با استخوان درد و گرفتگی گردن به همراه صدای خش دار شاگرد راننده بیدار شدم .

_مسافرای کرج ! مسافرای کرج !

در نتیجه یک خواب نا آرام گلویم خشک و تلخ شده بود ، با اخم در هم رفته دستی به روسری ام کشیدم و مرتبش کردم ، کیفم را برداشتم و ببخشید گویان پیاده شدم .

اتوبوس زیر یک پل توقف کرده بود ، چند نفر دیگر هم همراه من پیاده شدند ، راننده چمدانها را تحویل داد و به سلامتی گفت و رفت .

با رفتن اتوبوس به دور و برم نگاهی انداختم ، هوا گرگ و میش بود و خیابان خلوت .

حس نا امنی هجوم آورد .

_خانوم کجا میری ؟

به راننده تاکسی گرد و قلمبه خیره شدم .

_تاکسی نمی خوام .

شانه بالا انداخت و سوار ماشینش شد ، چند نفری که همراه من بودند سوار تاکسی شدند .

در کسری ازثانیه تنها ماندم ، هر چه چشم چرخاندم مردی که قیافه اش به عمو یوسف بخورد ، ندیدم .

فکر آزاردهنده ای مغزم را می خورد .

شاید فراموش کردند که امروز میایم !

حتی آدرس خانه ی عمو را نداشتم ، حس تلخی بود ، درماندگی !

یک ماشین شاسی بلند سفید که حتی اسمش را هم نمی دانستم چند متر بالاتر توقف کرد .

چشم ریز کردم ببینم عمو است یا نه ، پسر جوان بلند قامتی پیاده شد و به من چشم دوخت .

سریع سرم را پایین انداختم و در خودم جمع شدم ، چه افتضاحی!

حتما نگاهم را دیده و فکر کرده دارم دید می زنم .

نمی دانستم اگر مزاحم شود چکار کنم ، همیشه در این گونه موارد دستپاچه می شدم و گند می زدم .

متوجه شدم او تکیه از سفینه اش برداشته و به طرف من می آید ، دسته کیفم را در دست فشردم و به چمدان چسبیدم ، صدای تالاپ تالاپ قلبم را از دهانم می شنیدم .

صدای پا یکی دو قدمی ام متوقف شد ، داشتم مثل بید می لرزیدم .

_سلام خانوم !

آب دهانم را به زور قورت دادم و با اصرار مسخره ای به کفشهایی که دیروز ازکفاشی خریده بودم زل زدم .

_سلام کردما ! جوابش واجبه !

باید کفشها را واکس می زدم ، اینطوری نو تر به نظر می رسید .

_شما رو ویبره ایی ؟ صدا نداری ؟

لب به دندان گزیدم و با صدایی که حتی خودم به سختی می شنیدم گقتم .

_مزاحم نشید آقا !

پقی زد زیر خنده .

_نفس ؟ درسته ؟

به ناباوری و متحیر سر بلند کردم و به او خیره شدم ، نیشش تا بناگوش باز بود طوری که بیننده را می خنداند ، با تمام صورتش لبخند میزد !

پوست گندمی و صورت کشیده و لبهای درشت و چشمهای دریایی اش همه و همه یک تصویر آشنا را تداعی میکرد ، پدرم !

کمی بلند تر پرسید .

_شما نفسی ؟

شاید فکر می کرد مشکل شنوایی دارم .

با تکان صدایش به خودم آمدم .

_آ … ره !

بلند تر خندید و دستم را محکم گرفت و تکان داد ، تقریبا به جای من با خودش دست داد !

_سلام دختر عمو جان ! من کامدینم .

نفس حبس شده ام را با پوفی بیرون دادم و لبخند نصفه نیمه ای زدم .

_سلام … ببخشید ! من فکر کردم …. فکر کردم شما …

_هان ؟ فکر کردی دزدم ؟

سرم را پایین انداختم .

_دزد که … نه ، فکر کردم … مزاحمید …

قهقهه سر داد .

_تقصیر من شد ، وقتی دیدم اونطوری مضطربی گفتم یه کم سر به سرت بذارم … ببخشید .

عصبانی شدم کاش می شد سرش داد بزنم و بگویم مگر من با تو شوخی دارم ؟

اما آنقدر خوش برخورد و پر انرژی بود که عصانیت یادم رفت .

چمدان و ساکم را از زمین کند و در حالی که هن هن کنان به طرف ماشین میرفت بلند گفت

_دختر عمو جان ! من بلد نیستم تعارف تیکه پاره کنم ، خودت بیا سوار شو .

با یک لبخند کج و کوله پشت سرش به راه افتادم ، اولین بار بود که من را می دید اما انقدر صمیمی برخورد کرد که انگار صد است من را می شناسد .

من به این همه صمیمیت عادت نداشتم ! زندگی من پر بود از قوانین خشک و احترام های کیلویی !

در بزرگ و سنگین ماشین را باز کردم و کنارش نشستم ، چقدر صندلی ماشین راحت بود ، فاصله صندلی ها از داشبرد به نظرم خیلی زیاد می آمد !

جای تعجب نبود که پاهای دراز کامدین در ماشین جا می شد !

در را که بستم آهنگ ملایمی گذاشت و بلافاصله حرکت کرد ، چند لحظه بعد سکوت را شکستم و به رسم ادب گفتم

_تورو خدا ببخشید شما زحمت افتادین این وقت صبح آقا کامدین !

باز هم زد زیر خنده ، حالا نخند کی بخند ، آنقدر که اشکش در آمد .

هاج و واج نگاهش کردم ، نمی دانستم کجای صحبتم خنده دار بوده ؟

وقتی دهان نیمه باز از تعجب من را دید در حالی که سعی می کرد به زور خودش را کنترل کند گفت .

_لحن رسمیت منو کشت ! دختر مگه داری با رئیس جمهور مملکت حرف می زنی ؟

تک سرفه ای کرد و ادامه داد .

_من کامدینم ، فقط کامدین !

صمیمیتش باعث شد کمی احساس راحتی کنم .

_خب ، فقط کامدین ! ممنون که وقت گذاشتی و اومدی دنبالم ، راستش من فکر می کردم عمو بیاد .

_آره قرار بود بابا بیاد اما خب من فضولیم گل کرد می خواستم خودم اول این دختر عموی مرموزی که تا امروز از ما قایمش کردند رو ببینم .

ابرو بالا انداختم و خندیدم ، به نظرم خیلی جسور بود که می توانست اینقدر راحت حرف بزند و ارتباط برقرار کند .

آهنگ بعدی که شروع شد ، دست برد صدا را زیاد کرد و شروع کرد به بشکن زدن و قر دادن و خواندن ! عجب صدای گوش خراشی هم داشت!

از حرکاتش خنده ام گرفت ، دست روی دهان گذاشتم و به مسخره بازیش خیره شدم ، خوش به حالش چقدر راحت می توانست در دل آدم جا باز کند .

تقریبا از شهر خارج شده بودیم که پیچید داخل یک کوچه پهن و پر از درخت .

دست از هنر نمایی برداشت و صدای ضبط را کم کرد با لبخند گشادی گفت .

_خوش اومدی ! اینم خونه .

دکمه ریموتی که در دست داشت را فشرد و در دو لنگه بزرگ انتهای کوچه باز شد .

با ماشین وارد حیاط که نه ، باغ شدیم ، آنقدر بزرگ بود انگار انتها نداشت ، دهانم از تعجب باز مانده بود ، این زیبا ترین حیاطی بود که در زندگی می دیدم .

ماشین را گوشه ای پارک کرد و چمدان ها را بیرون کشید ، من هم پیاده شدم ، بوی رز و یاس مشامم را پر کرد ، نفس عمیقی کشیدم و ششهایم را مهمان این تازگی کردم .

مرد میانسالی با ظاهر بسیار مرتب از انتهای حیاط به طرف ما دوید .

_سلام کامدین خان .

کامدین با خوشرویی

_سلام عمو جلیل خوبید؟ این وقت صبح چرا بیدار شدید ؟

_گفتم بیام چمدونای خانوم رو ببرم داخل آقا .

_نمیخواد ، خودم می برم ، شما یه لطفی کن ماشین رو ببر پارکینگ .

جلیل سری به نشان احترام کج کرد و سوئیچ را از کامدین گرفت و بعد رو به گفت .

_خیلی خوش اومدین خانوم .

من که هنوز باور نکرده بودم او خدمتکار است با تردید پاسخ دادم

_ب … له ، ممنون !

کامدین چمدانم را برداشت و به راه افتاد

_بدو بیا دختر عمو جان ! جا نمونی .

با لبخند از کنار جلیل گذشتم و پشت سر کامدین راه افتادم ، طولی نکشید که چشمم به ساختمان ویلا افتاد ، یک ساختمان بزرگ و دو طبقه با معماری بی نظیر و نمای مرمر .

کامدین در چوبی و کنده کاری شده را هول داد به من که مثل جن زده ها ویلا را نگاه می کردم گفت .

_حال کردی طراحیه پسر عموتو ؟

و بعد با خنده ادامه داد .

_بیا تو دیگه !

با ناباوری از این که این طراحی با شکوه کار همین کامدین باشد از در گذشتم و وارد ویلا شدم .

یک سالن بزرگ با طراحی سنگ و چوب و دکوراسون کلاسیک پیش رویم بود ، هنوز نتوانسته بودم فکم را جمع کنم که چشمم به خانواده عمو یوسف افتاد که وسط سالن ایستاده بودند .

همه هم زمان به طرف ما هجوم آوردند و اولین کسی که به من رسید زن عمو لیلا بود ، زنی بلند قامت و خوش اندام که با وجود گذر سن و سال صورتش به طرز اغراق آمیری جوان مانده بود .

محو تماشایش بودم که بی مقدمه در آغوشم کشید ، بوی لوسیون توت فرنگی می داد .

_الهی فدات بشم نفسی ! ببین چه خانوم خوشگلی شده ! ماشالا ، ماشالا ، زن عمو فدات شه چه بزرگ شدی !

زبانم بند آمده بود تا بحال اینقدر محبت را یک جا ندیده بودم ، فقط توانستم یک لبخند دندان نما تحویلش بدهم .

هنوز از بغل زن عمو بیرون نیامده بودم که در آغوش مردانه ی عمو یوسف جای گرفتم ، حس قشنگی داشت آغوشش ، حس پدر داشتن !

_درد و بلات به عمو ! چقدر بزرگ شدی ، من چه عموی بدی هستم که نفهمیدم برادرزادم کی خانوم شد .

با خجالت گفتم

_این حرفو نزنید عمو جون .

در چشمهای آبی دریایی اش یک لحظه اشک جمع شد که به زور پلک زدن جلوی خودش را گرفت و در عوض محکم پیشانی ام بوسید .

حالا متوجه شدم چرا چشم های کامدین مرا یاد پدرم می انداخت ، آن چشم ها ارث خانواده پدری بود که فقط من نداشتم !

دختر و پسر دیگر عمو هم جلوتر آمدند ، کامدین که پشت سرم ایستاده بود گفت

_این کیانوشه اونم کت کت !

دختر عمو چشمکی زد .

_کتی !

کیانوش چهارده یا پانزده ساله بود با همان چشم ها !

و کتی تقریبا هم سن و سال خودم بود اما شبیه به مادرش ، سبزه ی تند ، او هم انگار مثل من از ارث چشم آبی ها محروم بود .

دست جلو بردم تا با کتی دست بدهم که در عوض پرید بغلم و محکم من را بوسید .

_ما اینجا از این رسمی بازیا نداریم ، اومدی اینجا که خواهرم بشی !

کیانوش پس کله اش را خاراند .

_به جمع خل و چلا خوش اومدی ! اینجا همیشه وضع اینطوریه ! عادت می کنی !

همه پقی زدند زیر خنده ، نفس راحتی کشیدم ، صمیمیت در این خانه موج می زد ، این بهترین خانواده ای بود که می توانستم داشته باشم .

***

کتی دستم را کشید .

_بیا بریم اتاقتو نشونت بدم .

نگاهی به چمدانم انداختم که از چشم کامدین دور نماند .

_تو برو ، من میارم .

دنبال کتی راه افتادم ، ویلا دوبلکس بود ، اما از پایین دید زیادی به بالا نداشت، از پله های دورانی بالا رفتیم ، یک راهرو بود و تعداد زیادی در ، نیمه ی راهرو کتی ایستاد .

_این اتاقه منه !

البته نیازی به اشاره نبود ، از رنگ صورتی در و قلب و خرس و گل و بوته ای که به آن آویزان بود ، کاملا می توانستم حدس بزنم که اتاق متعلق به تنها دختر خانواده است .

کتی در کنار اتاقش را نشان داد .

_اینم اتاق توئه ، خدا کنه دوسش داشته باشی .

لبخندی به چهره ی مهربانش زدم و همراهش وارد اتاقم شدم .

دهانم از تعجب باز ماند ، آن اتاق بزرگ یک بهشت سفید بود ، دیوار ها سفید باطرح رزهای برجسته ی سفید ، کف پوشی نرم و سفید به همراه یک تخت بزرگ که مثل آرزوهایم پرده ی حریر لطیفی آن را مستور کرده بود .

پنجره رو به استخر باز می شد و نمای دل انگیز سروناز خم شده روی آب را نمایش می گذاشت .

و در کنار تمام این زیبایی ، اتاق پر بود از عروسک های قد و نیم قد .

کتی دست به سینه کنار تخت ایستاد .

_خوشت میاد ؟

همانطور متحیر پاسخ دادم .

_خوشم میاد ؟! عاشقشم !

_نفس جون ، روی میز آرایش هم یه مقدار لولزم آرایشی گذاشتم ، اگرم بازم چیزی خواستی به خودم بگو … آخه من دوره آرایشگری گذروندم … آها داشت یادم می رفت ، چند دست لباسم ، مامان برای تو کادو خریده گذاشتم توی کمد ، اون در هم _ اشاره به پشت سرم _ سرویس بهداشتیه اتاق خودته با خیال راحت می تونی استفاده کنی .

زبانم بند آمده بود ؛ انگار در یک هتل پنج ستاره اقامت داشتم ، نیشم تا بناگوش باز شد .

_واقعا نمی دونم چطوری تشکر کنم کتی جان ، ممنون خیلی کمه برای اینهمه لطف .

_این چه حرفیه می زنی نفس جونم ؟ با اومدن تو حالا من یه خواهر دارم ، چیزی که یه عمر آرزوشو داشتم .

بی اختیار بغلش کردم ، گونه ام را بوسید .

_حالا استراحت کن ، توی راه خسته شدی ، برای ناهار صدات می زنم .

با لبخدی از اتاق بیرون رفت و در را بست .

اما کی به استراحت نیاز داشت ، تا وقتی یک دنیای کشف نشده پیش رویم بود ، دور خودم چرخید م و اتاق را برانداز کردم ، نمی دانستم از کجا شروع کنم .

مانتو و روسری ام را در آوردم و به طرف کمد رفتم ، چند دست لباس ؟!

آنقدر لباس داخل کمد بود که مطمئن نبودم لباس های خودم جا شود ، یکی یکی لباس ها را چک کردم .

همه چیز زیادی عالی بود ، سایز ، مدل ، رنگ !

یک بلوز لیمویی آستین بلند انتخاب کردم و پوشیدم .

روبه روی کنسول آرایش نشستم و با کنجکاوی ، تمام لوازم را زیر و رو کردم ، حتی برس و شانه نو هم داشتم ، کاش چمدان نمی آوردم !

موهایم را شانه زدم و با کش از پشت بستم .

از جا بلند شدم و به طرف سرویس بهداشتی رفتم ، چراغ را که روشن کردم خشکم زد ، اولین کلمه ای به ذهنم رسید “بزرگ ” بود !

از این مدل حمام و توالت فقط در فیلم ها دیده بودم .

وان بزرگ با چند نوع شمع ، دو مدل دوش عجیب و غریب !

اصلا یادم رفت برای چه کاری آمدم ، برگشتم و در را بستم ، ولی بلافاصله دوباره باز کردم که مطمئن شوم توهم زده نشدم و دوباره بستم .

یکی از خرس های روی میز تحریر را برداشتم و بغل کردم و بوییدم ، بوی آدامس می داد ، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم .

تقه ای به در خورد ، همانطور با نیش باز در را باز کردم ، کامدین پشت در ایستاده بود .

یک لحظه حرف در دهان نیمه بازش ماسید ، اما سریع خودش را جمع و جور کرد .

_چمدونتو آوردم دختر عمو جان .

_ممنون .

چهاچوب در را خالی کردم ، وارد اتاق شد و چمدان را نزدیک کمد گذاشت و نگاهی دوباره به من انداخت ، نگاهی کشدار و طولانی .

_چیزی شده فقط کامدین ؟

زد زیر خنده .

_ فقط کامدین از دهنت نمیوفته دیگه ؟ چیزی نشده ، لیمویی بهت میاد .

لحنش آنقدر مهربان بود بی اختیار لبخندی بر لبم نشست .

_ممنون پسر عمو جان !

باز هم یک خنده ی شیرین تحویلم داد و از اتاق بیرون رفت .

نگاهی به چمدانم انداختم ، حوصله نداشتم بازش کنم .

نگاهم به سمت تخت خواب گرم و نرم چرخید ، به طرفش دویدم و خود را روی تشک انداختم .

آخ ! چه لذتی داشت .

سرم را در بالشت فرو بردم و لحاف سبک و نرم را تا زیر چانه بالا کشیدم ، تمام خستگی سفر یکباره از تنم بیرون رفت .

این راحت ترین تخت دنیا بود .

نفهمیدم چند ساعت گذشت ، اما وقتی بیدار شدم کامدین را دیدم که به چهارچوب در تکیه داده بود و نگاهم می کرد .

دستی به موهایم کشیدم و از جا بلند شدم .

_ظهر شده ؟

خنده ای کرد .

_ظهر ؟! دختر عمو جان خورشید داره غروب می کنه !

همانطور منگ پرسیدم .

_چرا بیدارم نکردین ؟

_والا هی در زدم ، هی صدات کردم اما بیدار نشدی ، خوابت عمیق بود ، در رو که باز کردم دیدم چقدر راحت خوابیدی دیگه دلم نیومد بیدارت کنم ، اما الان دیگه نمی شه بخوابی … مجبوری بیدارت کردم .

_چرا ؟

_راستش عمه خانوم و ایل و تبارش هجوم … ببخشید تشریف آوردن شما رو از نزدیک ببینن .

به لحنش خندیدم .

_منو از نزدیک ببینن ؟ اینطوری می گی آدم یاد باغ وحش میوفته !

ادای زنهای لوس را در آورد و چنگی به گونه اش کشید .

_وای دور از جون !

بعد با خنده ادامه داد .

_خب بالاخره از اونجایی که ما خاندان با عاطفه ای هستیم سالی صدبار دور هم جمع می شیم و هوای هم رو داریم ، عمه ی جناب عالی پونزده شونزده ساله تو رو ندیده ، برای همین اومدن از نزدیک ببینن برادرزاده ، برادرزاده که می گن چه شکلیه .

آنقدر به حرفها و ادا هایش خندیدم که اشکم در آمد و دل درد گرفتم .

همان طور که از اتاق بیرون می رفت زمزمه کرد .

_خدا شما رو از شر مهمونای امروز حفظ کنه که همیشه اینطوری بخندی !

_یعنی چی ؟

_حالا میای خودت می بینی .

در را پشت سرش بست.

تخت را دور زدم و مقابل آینه موهایم را باز کردم و شانه کشیدم و بافتم .

از میان لوازم آرایش یک برق لب برداشتم تا لبم را از خشکی نجات بدهم .

به سراغ چمدانم رفتم ، تونیک زرشکی رنگم را که آقاجون برای تولد سال گذشته ام خریده بود تن کردم و در حالی که با استرس دکمه یقه را می بستم از اتاق خارج شدم .

تمام طول راهرو و راه پله داشتم با خودم فکر می کردم اسم عمه نسرین بود یا نسترن ؟

همانطور که با مغزم کلنجار می رفتم با رسیدن به همکف قفل کردم ، حدود بیست نفر در سالن دور هم جمع شده بودند و بلند بلند حرف می زدند ، عمه این همه بچه داشت ؟

نگاه عمو یوسف به من افتاد و بلند تر از بقیه گفت.

_اینم از نفس عمو !

همه با هم برگشتند و به من خیره شدند ، کوچک و بزرگ ، قد و نیم قد !

چقدر زیر این همه نگاه پرسشگر معذب شدم ، هیچ وقت عادت نداشتم مرکز توجه باشم .

انگار کامدین متوجه شد .

_ای بابا بیچاره رو سکته دادین ! مگه گونه منقرض شده دیدید ؟

همه زدند زیر خنده ، حتی من .

عمه که هنوز مطمئن نبودم نسرین است یا نسترن به زور از روی مبلی که در آن فرو رفته بود برخاست و لخ لخ کنان به طرفم آمد ، قد کوتاه و چاق و عینکی بود ، با ابروی تتو کرده و غرق در طلا !

_ای جونم چه بزرگ شدی ماشالا ، ما از تو یه دختر کوچولوی شیش ، هفت ساله یادمونه ، نمی دونستیم اینقدر خانوم شدی ، چند سالته خوشگل عمه ؟

سر پایین انداختم .

_شما لطف دارید ، الان بیست و دو سالمه عمه جون .

_الهی عمه فدات شه .

دستم را گرفت و کشید به سمت خانواده اش ، یاد حرف کامدین افتاده بودم ، انگار داشت من را می برد نشان بدهد که برادرزاده که می گویند این است ! گرچه حق داشتند ، کل این خاندان من را فقط یک بار ، آن هم در مراسم خاکسپاری پدر و مادرم دیده بودند .

روبه روی شوهر عمه ایستادیم ، او را از همان کودکی به یاد داشتم چون احساس می کردم شبیه شیر دریایی است ! مردی چاق و کوتاه قد ، با چشم ریز و سیبیل و ابروی پر پشت !

با مهربانی سلام و احوال پرسی کرد ، همیشه خوش برخورد بود این از همان کودکی در ذهنم مانده است .

عمه پسر بزرگش را معرفی کرد ، نمونه جوان تر شده پدرش بود .

_ایشون آقا شاهرخه ، پسر بزرگم دندون پزشکه _ اشاره به زن ریز نقشی که کنار شاهرخ به احترام من ایستاده بود _ خانوم شاهرخ مهناز جونم که داروساز هستن _ اشاره به دختر و پسر سه چهار ساله که دست مهناز را گرفته بودند _ این دو تا وروجکم مبین و مهسا نوه های دوقلوم هستن .

مهناز با ناز صورتم را بوسید .

_ از آشناییتون خوشوقتم .

_منم همین طور .

عمه مهلت بیشتر حرف زدن به مهناز نداد .

_اینم دخترم شیده و شوهرش کامبیز ، هر دوشونم ماشالا مهندسن !

متوجه شدم شیده خانم مهندس باردار است .

از طرز معرفی کردن عمه داشتم روده بر می شدم و از طرفی سعی می کردم به هر قیمتی که شده خودم را کنترل کنم .

عمه پسر جوانش را هم معرفی کرد ، پسری که نسبت به کل خانواده کمی بلند تر و لاغرتر بود

_اینم پسرم شروین ، دانشجوی ارشد معماریه .

شروین یک لبخند تحویلم داد و رو به مادرش گفت .

_البته فکر نکنم برای نفس فرقی داشته باشه که ما چیکاره ایم !

انگار همه منتظر این جمله بودند ، با این حرف شروین جمع از خنده منفجر شد ، عمه مدام سرخ وسفید می شد و به شروین چشم غره میرفت .

دختر ریز جثه ای که کنار شروین بود ابروی پهن و کوتاهش را بالا انداخت .

_وا ! شروین ؟! این چه حرفیه میزنی داداش ؟ نفس جون باید افتخار کنه که فامیلاش تحصیل کرده باشن ، سطح تحصیلات کلاس فامیل رو بالا می بره .

با چشم های از حدقه بیرون زده به او خیره شدم ، هم سن و سال خودم بود ، اما قدش به زور تا شانه ی من می رسید .

ادامه داد .

_من برق صنعتی شریف می خونم .

شروین چپ چپ نگاهش کرد اما اخم های عمه از هم باز شد .

_ اینم دخترم شعله !

با شعله رو بوسی کردم گر چه او بیشتر هوا را می بوسید .

با فرزاد و فرزانه خواهر زاده های سیزده چهارده ساله شوهر عمه هم آشنا شدم ، به نظر می رسید آنها با عمه زندگی می کنند .

مشغول خوش و بش با فرزانه بودم که کتی از میان جمعیت به طرفم آمد و رو به عمه گفت .

_عمه نسرین ، با اجازه من نفس رو قرض بگیرم !

آهان ! پس نسرین بود نه نسترن !

عمه خندید .

_بفرمایید ، بفرمایید .

کتی دستم را به طرف آشپزخانه کشید .

_بیا نفسی تو ناهار نخوردی ، بریم یه چیزی بخوری .

_مهم نیست کتی جون ، زیاد گرسنه نیستم .

چشمکی زد و خندید .

_البته اینا بهانه ست دارم از دست قوم مغول فرهیخته نجاتت می دم !

با نیش باز به آشپزخانه رسیدیم ، کامدین و کیانوش دور یک میز سنگی بزرگ وسط آشپزخانه نشسته بودند و ساندویچ درست می کردند .

بادیدن ما هر دو لبخند زدند .

کیانوش_ بیا نفس جون ، خدا به شکمت رحم کنه من و کامدین تمام هنرمونو به خرج دادیم تا واسه تو ساندویچ درست کنیم حالا یا می خوری سیر میشی یا کار به اورژانس می رسه !

خندیدم .

_ممنون کیانوش جان ، چرا زحمت کشیدین؟

ساندویچ را از دستش گرفتم و نشستم .

من_ عجب مهمونیه ! هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر فامیل داشته باشم .

کامدین_اینقدر ماشالا با وفاییم !

بعد از کمی مکث با خنده ادامه داد .

_چشمت به جمال شعله روشن شد ؟

ریز ریز خندیدم .

_ آره ! صنعتی شریف !

انگار که جوک گفته باشم همه خندیدند .

کامدین _ ای بابا ، نرسیده به توام گفت ؟!

صدای سرفه کوتاهی صحبت ما را قطع کرد ، شروین در آستانه در ایستاده بود .

_مزاحم نیستم ؟

کامدین_ بیا تو جناب آقای ارشد معماری !

به شروین خیره ماندم ، انتظار داشتم دلخور شود ، اما انگار نه انگار ، برعکس لبخند گشادی تحویل داد و رو به کامدین گفت .

_باز تو کله پاچه مادر منو بار گذاشتی ؟

کامدین_نه ، درد و بلای مادرت بخوره توی فرق سر من ! داشتم از وجنات و سکنات همشیره ی محترمت می گفتم .

شروین رو به من _ تورو خدا ببخشید ، لحن شعله یه کم تنده و گرنه قصد بعدی نداره .

کتی روی شانه شروین زد و با لبخند گفت .

_البته در بعضی موارد !

شروین _ خب بابا ، حالا تو آبروداری کن .

بلند خندیدم ، شروین برگشت و با لبخند به من چشم دوخت سعی کردم نیشم را ببندم که ناراحت نشود اما نشد !

***

مهمانی خسته کننده ای بود اما برای من که سالی یک روز هم مهمانی به چشم نمی دیدم ، حکم یک ضیافت شاهانه را داشت .

بعد از رفتن مهمان ها به اتاقم برگشتم ، می دانستم برای خانواده عمو روز پر دردسری بوده و همگی احتیاج به استراحت دارند .

من تا عصر خوابیده بودم و خوابم نمی آمد ، برای رفع بیکاری به سراغ چمدانم رفتم و لباس هایم را دسته بندی کردم و در کمد گذاشتم ، مدارک و شناسنامه ام را در کیف جا دادم .

و بعد از زیر و رو کردن چمدان کارت بانکی ام را هم پیدا کردم و بعد به قاب عکس کهنه ته چمدان خیره شدم .

این عکس تنها چیزی بود که باعث می شد چهره ی پدر و مادرم را فراموش نکنم .

زن و مرد سی و چند ساله ای که با در آغوش داشتن دو فرزندشان به دوربین لبخند می زدند .

مادرم با موهای پر پشت و صاف خرمایی رنگ چشمان درشت و کشیده ی رنگ عسل و لبهای کوچک و بامزه و پدرم با موهای فرفری و چشمهای آبی دریایی ، دقیقا مثل کامدین .

برادر کوچک ترم ” نیما ” در عکس مشغول پستانک خوردن بود .

کوچولوی بامزه ای که چشمان درشت سبز آبی اش اولین چیزی بود که در صورت کوچکش خودنمایی می کرد .

و خودم ! وقتی این عکس را گرفتیم 6 ساله بودم ، پدرم دستهایش را دور من حلقه کرده بود ، انگار می خواست جلوی فرار کردنم از دوربین را بگیرد .

موهای فرفری ام به هم ریخته به هوا رفته بود و چشمانم زیر نور آفتاب روشن تر نشان می داد ، من کپی برابر با اصل مادرم بودم ، به استثنای فر سر کش موهایم که ارث پدریست .

خنده ی از ته دلم باعث شده بود دندانهای یکی در میان افتاده ام نمایان شود .

دلم گرفت ، هر بار چشمم به این عکس می افتاد دلم می گرفت ، شاید چون تنهاییم را توی سرم می کوبید ، قطره اشکی که روی گونه ام سر خورد را با گوشه آستین پاک کردم و قاب عکس را روی میز تحریر کنار خرس های صورتی رنگ گذاشتم .

***

آفتاب از پنجره روی صورتم می تابید و چشمم را اذیت می کرد ، دلم نمی خواست بیدار شوم ، اصلا این تخت را نمی شد رها کرد .

تقه ای به در خورد ، لحاف را روی سرم کشیدم و با صدای خفه ای نالیدم .

_بله ؟

_دختر عمو جان ! پاشو دیگه لنگ ظهر شد ، مگه امروز ثبت نام دانشگاهت نیست ؟

مغزم به کار افتاد ، امروز روز ثبت نام بود !؟

مثل فنر از جا پریدم و هول هول مانتو مقنعه پوشیدم و مدارک دانشگاه را در کیفم چپاندم با عجله به طرف در هجوم بردم .

کامدین_به به ماه تابان ! بیدار شدی ؟

_آره ، ساعت چنده ؟ دیرم شده ؟

کامدین نگاهی به سر تا پایم انداخت و یکباره از خنده منفجر شد .

_چیه ؟

_ با این میخوای بیایی ؟

به شلوارم اشاره داد ، رد اشاره اش را گرفتم ، چشمم افتاد به شلوار پارچه ای زرد بته جقه ای راحتی که برای خواب می پوشیدم .

_ ای وای خاک به سرم !

دوباره داخل اتاق پریدم و شلوارم را سراسیمه عوض کردم و برگشتم ، دیدم کامدین روی زمین افتاده و دو دستی شکمش را گرفته و می خندد .

من_خب حالا ! هول شده بودم … نخند بهم !

از جا بلند شد و در حالی که اشکش را پاک می کرد فین فین کنان گفت .

_عوضش نمی کردی … مد شده اینا جدیدا !

_ اینقدر منو مسخره نکن … باید برم دیرم شده .

_خودم می رسونمت .

_نمی خواد خودتو به دردسر بندازی ، خودم میرم .

_دختر عمو جان اذیت می کنیا ! حالا وقت زیاده برای اینکه خودت بری ، صبر کن با راه رفت و آمد آشنا شی بعد ، خودمم تهران کار دارم ، باید برم شرکت ، بدو تا دیر نشده .

***

کامدین ماشین را پارک کرد .

_اینم از دانشگاه !

پیاده شدم و متحیر به آرزوی چندین ساله ام زل زدم . چقدر با شکوه و خیره کننده بود !

_نترس خواب نمی بینی !

با لبخند به کامدین نگاه کردم ، انگار فکرم را می خواند .

با مهربانی ادامه داد .

_قرارمون ساعت یک همینجا !

_باشه ، ممنون .

بعد از رفتن کامدین وارد دانشگاه شدم و نفس عمیقی کشیدم ، انگار هوای اینجا با تمام دنیا فرق می کرد .

اینجا برای من هوایش بوی امید می داد .

هر قدم که بر می داشتم انگار یک گام از زندگی گذشته ام دور می شدم و بیشتر در دل آینده فرو می رفتم .

و چه حس خوبی بود جدا شدن از گذشته !

با پرس و جوی زیادی کارهای ثبت نامم را انجام دادم ، وقتی کارم تمام شد ساعت از یک و نیم گذشته بود .

با عجله از دانشگاه بیرون آمدم ، با دیدن کامدین که صندلی ماشین را عقب داده و با دهانی نیمه باز خوابیده بود خنده ام گرفت ، هوس اذیت کردن به سرم زد .

به طرف ماشین رفتم و خیلی آرام در را باز کردم و بی سر و صدا نشستم و بعد در را محکم و با صدای بلند بستم .

بیچاره چنان از جا پرید که سرش به سقف خورد .

_وااای !

در حالی که نفس نفس می زد با چشمهایی از حدقه بیرون زده به من خیره شد ، انگار داشت موقعیت خود را تجزیه و تحلیل می کرد .

چند لحظه بعد دستش را روی قلبش گذاشت و لبش به خنده باز شد .

_سکته ام دادی دختر !

به رنگ پریده اش خندیدم .

_این تلافیه روز اولی که اذیتم کردی پسر عمو جان !

_ باشه قبوله ، حقم بود !

دستی به موهایش کشید و ادامه داد .

_موافقی بریم یه رستورانی نهار بخوریم ؟ دارم از گشنگی ضعف می کنم .

من هم گرسنه بودم برای همین بی چون و چرا قبول کردم .

***

وارد رستوران شدیم ، جای دنج و کوچکی بود .

_به ظاهرش نگا نکن ، غذاش عالیه .

_ظاهرشم خوبه !

دور یک میز دونفره نشستیم ، کامدین منو را از روی میز برداشت و دستم داد .

طبق یک عادت قدیمی قبل از خواندن اسم غذا به قیمت ها چشم دوختم ، سرم سوت کشید !

حتی از قیمت رستوران های پنج ستاه ی کرمانشاه هم بیشتر بود .

بی اختیار زیر لب گفتم .

_چه خبره !؟

کامدین لبخند زنان کمی خود را روی میز خم کرد .

_چی شده ؟

از خودم خجالت کشیدم ، کاش جلوی زبانم را گرفته بودم ، اما به هر حال نمی توانستم حرفم را ماست مالی کنم .

_ قیمتاش خیلی زیاده !

لبخندش کمرنگ شد .

_تو چیکار به قیمتش داری ؟ منوی غذا دادم دستت نه صورت حساب !

سر پایین انداختم .

_ ببخشید .

_ببین منو !

نگاهش کردم ، صورت مهربانش می خندید .

_اینقدر بیخودی عذرخواهی نکن دختر عمو جان !

پوفی کشید و ادامه داد .

_انتخاب کردی ؟

منو را به طرفش گرفتم .

_هر چی میخوری دوتا بگیر !

اخم مختصری کرد و به گارسون اشاره داد .

_دوتا جوجه لطفا .

گارسون چشمی گفت و رفت نگاه کامدین رو به من چرخید .

_تا حالا پیش نیومده با یه دختر رستوران بیام و خودم برا جفتمون انتخاب کنم ! … حالا جوجه دوس داری ؟

_اوهوم !

چند ثانیه به سکوت گذشت ، کلافه شد ، عادت نداشت دهانش بسته باشد .

_یه چیزی بگو !

من_چی بگم آخه ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x