رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 17

&& ایلیاد &&

_ الو ، ایلیاد …

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم :

+ میشنوم آدرین ، بگو …

_ تو الان دقیقا کجایی؟! …

+ هیچی …
همون جنگلی که گفته بودی ، اومدیم …
واسه چی؟! … مشکلی پیش اومده؟! …

کلافه هوفی کشید و گفت :

_ افرادی که باهاشون توی اسپانیا معامله کردم ، بهم زنگ زدن گفتن زودتر باید دخترارو تحویل بدیم …
وگرنه قرارداد فسخ میشه …
خلاصه که گفتم بهت زنگ بزنم تا بجنُنبی دخترا رو زودتر به کشتی برسونی …

زبونی روی لبام کشیدم و گفتم :

+ اوکی … تمومه سعیَمو که بکنم ، شاید بتونم تا پس فردا صبح سوار کشتی بکنمشون … .

_ خوبه ، فقط …

نفسمو محکم بیرون فرستادم و لب زدم :

+ خب ، فقط چی؟! …

_ فقط خودت کاپیتان میشی یا نه؟! …

+ نه ، خودم که وقت ندارم …
باید زود برگردم پاریس ، یکی از بهترین افرادم رو مسئول انجام ینکار کردم … .

نمیدونم چرا ولی حس کردم بعداز شنیدن جوابم ، نفسشو راحت بیرون فرستاد … ابرویی بالا انداختم که گفت :

_ حله … کاری نداری؟! … من باید برم … .

+ نه ، فعلا …

_ فعلا … .

گوشی رو پایین گرفتم و تماس رو قطع کردم …
توی فکر بودم که با صدای آلیس به خودم اومدم :

_ ایلیاااد … ایلیاااد …

سرمو برگردوندم طرفی که صدا اومده بود …
نگران به نظر میرسید ، اب دهنمو آهسته قورت دادم و لب زدم :

+ جانم ، چیزی شده؟! …

مضطرب سرش رو چند بار ، سریع به نشونه ی آره تکون داد و با تکون دادن دستش گفت :

_ بیا … .

به سرعت برگشت و به طرفی قدم برداشت …
پوفی کشیدم و با کمی مکث دنبالش راه افتادم …
سرمو متعجب چرخوندم ، کجا رفت یکهو؟! …
غیب زده شد کلا …!
دیدمش که کنار یه درخت و به زمین خیره شده بود …
به طرفش پا تند کردم ، بالا سرش ایستادم و گفتم :

+ چیشده؟! …

سرشو بالا گرفت و گفت :

_ بشین …

کنارش نشستم ، دستاشو بالا گرفت که دیدم توی دستاش یه جوجه پرنده ست …
ابرویی بالا انداختم …
با لحنی که دل آدمو آب میکرد گفت :

_ ببین ، زخمی شده … از … از روی اون شاخه افتاده پایین …

به بال زخمیش خیره شدم …
سرمو بالا گرفتم ، درست میگفت …
لونه ش بالای یکی از همین شاخه های درخت بود …
زبونی روی لبام کشیدم که لب زد :

_ ایلیااد … میتونی واسش یه کاری کنی؟! …

نفسمو محکم بیرون فرستادم ، با کمی مکث از جام بلند شدم و خیره بهش گفتم :

+ دنبالم بیا …

بلند شد و دنبالم حرکت کرد …
به طرف خیمه قدم برداشتم و داخلش شدم …
اونم پشت سرم اومد داخل …
با کمک اون بالشو با یه پارچه بستیم تا خوب شه …

* * * *

لبخندی زدم و گفتم :

+ نمیدونستم اینقدر به حیوونا علاقه داری ! … .

همونطور که با چشمای غمگینش به جوجه خیره شده بود ، لب زد :

_ اونقدرا هم علاقه ندارم ولی … ولی خب چون این زخمی شده بود دلم به حالش رحم اومد ! … .

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم :

+ اونقدرا علاقه نداری؟! …
تو که کم مونده اشکت سرریز شه ! …

در ادامه ی حرفم ، دستامو باز کردم و با لبخند گفتم :

+ بیا اینجا ببینم … .

نفس عمیقی کشید و اومد توی آغوشم …
دستامو دورش حلقه کردم و بوسه ای روی پیشونیش نشوندم …
با همین کاراش دل سنگمو آب کرد و برد …
با همین کاراش ! … .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *