رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 19

* * * *

دستمو توی آب سرد رودخونه فرو بردم …
چشمامو بستم و به صدای آرامش بخشِ رودخونه گوش دادم …
صدای جیک جیک پرنده ها و رودخونه ی روبه روم ، آرامش بخش ترین صدایی بود که میشنیدم … .
لبخندی زدم و به آرومی چشمامو وا کردم …
همینطور مشغول رودخونه ی روبه روم بودم که با صدایی که شد به خودم اومدم …
زودی چرخیدم و به اطرافم نگاهی انداختم ، ولی هیچ کسی رو ندیدم …
شونه ای بالا انداختم ، حتما توهُم زدم ! …
همینکه میخواستم سرمو بچرخونم طرف رودخونه ، دوباره همون صدا اومد … !
از جام بلند شدم و دست به کمر با چشمام اطرافمو رصد کردم …
اما درست همون موقع بود که چشمم به یه جسم عجیبی افتاد ‌…
زبونی روی لبام کشیدم و با کمی مکث به طرف همون جسم قدم برداشتم .‌‌..
وقتی خوب نزدیکش شدم و تونستم ببینم چیه ، از ترس کُپ زده سرجام ایستادم …
یه سگ بود ! …
سگ بزرگ و قول پیکری که به رنگ سیاه و قهوه ای بود …
با چشمای وحشیش بهِم زل زده بود و نگام میکرد … .
سرمو یکم کج کردم که دیدم پاش زخمیه … .
خدایاا … ببین چند روز اومدیم ماموریت ، حالا من هی باید حیوون زخمی ببینم و درمانشون کنم …!
مگه من دامپزشکم آخه؟! … .
اون از اون پرنده اینم از این … .
کلافه پوفی کشیدم که سگه برای بار سوم ناله ای کرد …
اوخییییی ، چقدر هم مظلومانه ! … .
با دودلی نگاش کردم … از یه طرف میترسیدم نزدیکش شم و از طرف دیگه دلم به حالش می سوخت …!
بعد از چند لحظه ترس رو کنار گذاشتم و آروم آروم بهش نزدیک شدم … .
کنارش با کمی فاصله نشستم …
سرشو کج کرد و بهم زل زد …
آب دهنمو آهسته و به زحمت قورت دادم …
همونطور که بهش خیره بودم و حرکاتشو زیر نظر داشتم ، یکم جلو رفتم … .
بی حرکت فقط نگام میکرد …
نفسمو راحت بیرون فرستادم و تله رو با دستم گرفتم …
پاش خیلی آسیب دیده بود …
لامصبِ تله هم بدجور تله ای بود ، کلا پاش رو گرفته بود …
مضطرب به اطرافم نگاهی انداختم …
هیچ چیز به درد بخوری این طرفا نبود که بتونم باهاش پاش رو از توی تله در بیارم …
خسته نگاهمو بهش دوختم …
گوشاشو مظلومانه پایین انداخته بود و با چشمای گِردش بهم خیره شده بود … .
لبخند ریزی زدم و دستی روی سرش کشیدم …
نگاهشو بین و منو و پای زخمیش رد و بدل کرد و ناله ی دردناکی کرد … .
ازم میخواس کُمکش کنم …
کمر خم شدمو صاف کردم ، یکهو برگشتم و به طرف خیمه های خودمون حرکت کردم …
به خیمه ی خودمو ایلیاد که رسیدم ، داخلش شدم که دیدم ایلیاد مشغول بررسی نقشه هست … .
نفسمو محکم بیرون فرستادم و داخل خیمه شدم ….
به طرفش قدم برداشتم و کنارش نشستم …
از گوشه ی چشم نگاه کوتاه و گذرایی بهم انداخت و بعد همونطور که مشغول کارش بود ، گفت :

_ اتفاقی افتاده؟! … .

زبونی روی لبام کشیدم و با کمی مکث ، سری به نشونه ی آره تکون دادم …
ابرویی بالا انداخت و دوباره پرسید :

_ خب ، بگو … .

بعد از اینکه ماجرای سگ رو واسش تعریف کردم …
با لحن مظلومی لب زدم :

+ ایلیاااد … توروخدا بیا بریم ببینش …
شاید تونستی خوبش کنی ! … .

هوفی کشید و گفت :

_ آخه الیس من الان وقت ندارم …
باید تا فردا صبح دخترا رو برسونیم به کشتی …
نیومدیم تفریح که ! … .

+ ایلیااااد … دارم ازت خواهش میکنم ! … .

نفسشو حرصی بیرون فرستاد و بعد از اینکه یکم چپ چپ نگام کرد ، راضی شد و از جاش پا شد … .
با لبخند پیروزمندانه ای از جام بلند شدم و با هم از خیمه بیرون زدیم …
جلو تر راه افتادم و به سمت جایی که سگ بود حرکت کردم …

* * * *

آخرین گره رو هم که زد ، از جاش بلند شد و دست به کمر گفت :

_ بفرما آلیس خانوم ، اینم از این …
امر دیگه؟! …

لبخندی زدم و گفتم :

+ مرسی واقعا …

لبخند کوتاهی زد و برگشت و به طرف خیمه ها حرکت کرد …
نگاهمو به سگ دوختم …
سعی داشت بلند شه ولی نمی تونست …
نفسمو محکم بیرون فرستادم …
نمی تونستم همینطور ولش کنم و برم …
اون نمی تونستم بلند شه و راه بره ، باید واسش آب و غذا میاوردم وگرنه اینطوری می مُرد از گرسنگی ! … .

* * * *

پارچه رو از دور پاش باز کردم که بلند شد و شروع کرد به راه رفتن … .
خوشحال به نظر میرسید … .
لبخندی زدم که به سرعت به طرفم اومد و خودشو انداخت روم …
اول خیلی ترسیدم ولی با کاری که کرد ، صورتمو با انزجار جمع کردم …
صورتمو می لیسید و اینطوری داشت تشکر میکرد ! … .
بعد از چند لحظه خنده ای کردم …
نشستم روی زمین و توی بغلم گرفتمش و پشتشو نوازش کردم …
چند دیقه که گذشت بوسه ای روی سرش نشوندم و گذاشتمش روی زمین تا بره …
بلند شدم و با لبخند رو بهش لب زدم :

+ خب دیگه ، میتونی بری …
دفعه ی بعد بیشتر مواظب باش تا باز توی تله گیر نیفتی ! … .

دستمو بالا آوردم و همونطور که تکون میدادم لب زدم :

+ خداحافظ … .

برگشتم و به سمت خیمه هاقدم برداشتم …
نگاهی به عقب انداختم که دیدم همونجا نشسته و با چشمای مظلومش بهم خیره شده … .
ابرویی بالا انداختم و سر جام ایستادم …
کاملا چرخیدم سمتش و ساکت بهش خیره شدم …
پس چرا نمیره؟! … .
وقتی دید دارم نگاش میکنم ، به طرفم پا تند کرد …
روبه روم نشست … سرشو مظلومانه روی زمین گذاشت ، گوشاشو پایین انداخت و با چشمای پر التماسش بهم خیره شد … چی میخواد؟! …
سرمو کمی کج کردم و سوالی بهش خیره شدم …
نگاهشو بین منو خیمه ها رد و بدل کرد …
متعجب بهش خیره شدم …
اون … اون میخواس با من بیاد ! … .
نه ! … نباید این اتفاق میفتاد ، اون باید آزاد زندگی میکرد …
خونش اینجا بود …!
لبخندی زدم ، روبه روش با فاصله ی کمی نشستم و گفتم :

+ ببین ، تو که نمیتونی با من بیای ! …
تو خونت اینجاس … حالا هم برو … .

اما نمی رفت … همونطور با چشمای مظلومش بهم خیره شده بود …
شنیده بودم سگها باوفا ان …
ولی خب … باورم نمیشد میخواد لطفی که در حقش کردم رو با مراقبت و همراهی کردنِ من جبران کنه !… .
وقتی دیدم تلاش بی فایدس ، از جام بلند شدم و لب زدم :

+ باشه ، بیا …
ولی باید قول بدی پسر خوبی باشی ! …
باشه؟! … .

انگار زبون ما آدما رو خوب بلد بود ! … .
سرشو چند بار سرشو به نشونه ی باشه تکون داد که لبخندی زدم و ادامه دادم :

+ بیا بریم که باید یه اسم خوشگل هم واست انتخاب کنم ! … .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *