رمان مروا پارت ۱۰۱

 

 

وقتی دیدن تو فکرم و تمایل به حرف زدن ندارم دست از سرم برداشتن و سوالی نپرسیدن.

 

هم‌چنان سردرد رو داشتم اما نمی‌تونستم بی‌خیال بشم ممکن بود کارم رو از دست بدم.

وقتی به مهد رسیدیم سریع پیاده شدم و ازشون تشکر کردم.

 

-حتما بهم سر بزن خوشحال میشم.

خدیجه این حرف رو زد، منم به دروغ گفتم :

 

-اگه وقت کنـ….

با کشیده شدن بازوم به عقب حرف توی دهنم موند.

 

-چرا نمی‌خوای باورم کنی؟ منو دق داری تو…

 

از شوک دیدن هَویرات لال شده بودم و نمی‌تونستم حتی درست نفس بکشم کاش خدیجه اینا برن وگرنه خونمو لو میدن از بس فضوله…

 

هَویرات نگاهی به داخل ماشین کرد و با دیدن اسماعیل توی صورتم نفسش رو رها کرد.

 

-این پسره کیه؟

فقط تونستم سرم رو به طرفین تکون بدم.

انگار هر دو پیاده شده بودن؛ از ترس نزدیک بود خودم رو خیس کنم با زور و زحمت به حرف اومدم.

 

-برو میام تو ماشینت حرف می‌زنیم باشه؟

دستش دور بازوم رها شد و خواست سمت اسماعیل قدم برداره که بازوش رو گرفتم.

 

-تو رو خدا برو منم میام.

عصبی چشم هاش رو به نگاهم دوخت و توی صورتم غرید.

 

-کسی بیاد سمتت قلم پاشو خورد می‌کنم تو ناموس منی خشتکشو می‌کِشم سرش پسره‌ی بی‌وجودو…

 

-جان من…. کاری به کارش نداشته باش طرف زن داره اصلا‌، خواستن فقط من رو برسونن به جون خودم راست میگم…

 

یکم برو عقب بذار برن حرف می‌زنیم.

خدیجه جلو اومد و خواست با این حرفش بپرسه هَویرات کیه…

 

-چیزی شده عزیزم؟

فشاری به بازوی هَویرات آوردم و دستم رو برداشتم.

 

-نه نه چیزی نشده می‌تونید برید شما خیلی ممنون از لطفتون…

 

بعد از اینکه فرستادمشون برن خیالم راحت شد با عصبانیت و حرص برگشتم و بلند گفتم :

 

-چته تو؟ هی مزاحم من میشی؟ نمی‌خوامت دیگه‌…

دستم رو گرفت و سمت ماشینش کشید.

 

 

در ماشین رو برام باز کرد.

با دیدن اینکه دست به سینه ایستادم کلافه پوفی کشید و با لحن خواهشی لب زد.

 

-لطفا بشین به حرفام گوش کن بعدش هر کار خواستی انجام بده. یک بار هم به من گوش بده، الان که فهمیدم اشتباه کردم بذار جبرانش کنم. خواهش می‌کنم.

 

نمی‌دونم چی شد اما انگار دلم مچاله شد. از علاقه‌ام بود یا از سادگیم؟ خیلی ناگهانی با تصوراتی که ازش توی خواب هام دیده بودم حرفم رو به زبون آوردم.

 

-انگار خیلی عوض شدی…

لبخند تلخی روی لبش نشست و با سر اشاره کرد بشینم.

 

بی‌حرف نشستم در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش پشت فرمون نشست.

ماشین رو استارت زد که هول کرده لب زدم :

 

-همین‌جا حرفت رو بزن.

نگاهی به من کرد و بی‌اعتنا به حرفم حرکت کرد؛ چند ثانیه بعد گفت :

 

-نمی‌خوای اتاق دخترمون رو ببینی؟

حتما اتاق داشت شش ماهش بوده! چرا من یادم نبود این قضیه رو…

 

نفس های سنگینی کشیدم تا بغضم نشکنه.

توی راه موزیکی گذاشته بود که حال و هوامون عوض بشه.

 

به ترافیک که خوردیم کمی از شیشه رو پایین داد، سیگار و فندکش رو برداشت و روشن کرد.

سیگارش بوی شکلات می‌داد، بوی آشنایی بود و حتما پیش من زیاد سیگار می‌کشیده.

 

نفس عمیقی کشیدم که نگاهش بهم خورد.

 

-وقتی متوجه شدم یه کوچولو دارم که یه مدت دیگه بهم میگه بابا اصلا خودم رو نمی‌شناختم کلا از این رو به اون رو شده بودم.

مطالب زیادی در مورد بچه می‌خوندم و هیجان داشتم بخاطر کارم مجبور شدم برم شیراز من اون موقع رفتارم باهات بد بود چون به من دروغ گفته بودی و تو نامزد سابقت رو دیده بودی اما به من دروغ گفتی من بهت اعتماد داشتم و برای هر مردی سخته از همسرش دروغ بشنوه…

 

چند پوکی به سیگارش زد و خاکسترش رو از لبه‌ی شیشه تکوند.

 

-نمی‌خواستم اون‌جوری بشه؛ فقط می‌خوام بدونی منم شکستم نمی‌دونم چقدر از حرف هام رو قبول داری اما…

 

 

مکثش کوتاه بود اما برای من اندازه‌ی چند ساعت طول کشید.

 

-باور کن به جون خودت که می‌خوام دنیا نباشه و تو باشی من قصد داشتم تو رو هم با خودم ببرم، به دور از خانواده هامون کنار بچمون خوش باشیم می‌خواستم رسیدیم کانادا بریم عقد کنیم… من تصمیمم رو گرفته بودم دوست داشتم کنار تو و دخترمون زندگی کنم.

کلافه دستی بین موهاش کشید و ادامه داد.

 

-اما نشد… گفتم فقط تنبیه‌ت کنم به من دروغ نگی اما بدتر شد؛ رسیدم فرودگاه یه موضوعی درباره‌ی خانواده‌م شنیدم که برگشتم اما دیر بود…

 

سیگارش رو که نصفش هنوز نسوخته بود رو از پنجره بیرون پرت کرد.

 

پنجره رو بالا داد چون هوای داخل ماشین داشت رو به سرد شدن می‌رفت.

 

-وقتی رسیدم غرق در خون بودی و دکتر گفت بچه سقط شده بریم برای کورتاژ واقعا شکستم؛ من خیلی تو زندگیم سختی دیدم و بار ها شکستم اما سقط دخترم از همه‌ بدتر بود انگار هم‌زمان سه چهار تا عزیز از دست دادی.

 

موزیکی که چرخیده بود و حالا غمگین شده بود رو خاموش کرد.

 

-هنوزم که درباره‌ش حرف می‌زنم قلبم تیر می‌کشه و می‌سوزه‌. حق من و تو از این زندگیِ لجن زارمون یه دختر بچه و خوشبختی نبود؟ ش

 

اصلا نمی‌خواستم باهاش حرف بزنم فقط می‌خواستم شنونده باشم.

 

بعد از نیم ساعت ترافیک باز شد‌‌.

سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و چشم هام رو بستم‌.

 

نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با کم شدن سرعتِ ماشین چشم هام رو باز کردم و کلاه رو روی سرم منظم کردم.

 

-بیدار بودی؟ فکر کردم خوابی، از چشم های قرمزت معلومه مثل من دیشب نتونستی بخوابی.

 

نگاهی به اطراف انداختم، جلوی ساختمون قبلی نگه‌داشته بود.

 

-نه نتونستم بخوابم اما تو که باید خوب خوابیده باشی.

کمربندش رو باز کرد و سمت من چرخید.

 

-چرا با طعنه و کنایه با من حرف می‌زنی؟ بالا بری پایین بیای اون بچه دختر منم بوده بیشتر از تو عذاب وجدان نداشته باشم کمتر ندارم.

 

 

توی چشم هاش نگاه کردم و پوزخندی زدم.

انگار کفریش کرده بودم، از ماشین پیاده شد.

دستی به پیشونیِ دردناکم کشیدم از سردرد داشتم میمردم.

 

در سمت من رو باز کرد؛ بدون تشکر پیاده شدم، در رو بست و خودش جلو تر از من راه افتاد.

پشت سرش آروم حرکت کردم.

 

سرایدار با دیدنمون از اتاقکش بیرون اومد و به سرعت خودش رو به ما رسوند.

 

-سلام آقا، سلام خانوم خوش اومدین…

هَویرات سری تکون داد اما من برعکس اون سلامی کردم.

 

هَویرات انعامی بهش داد که مرد با خوشحالی دعای خیر کرد و سمت اتاقش رفت.

 

آسانسور پایین بود برای همین معطل نشدیم.

دوست داشتم خفه‌ش کنم؛ استرس گرفته بودم اگه باز زندونیم کرد چی؟ اگه خواست زندونیم کنه به دروغ باید یه چیزی بگم تا ولم کنه!

 

بگم باید فکر کنم؟ اصلا متوجه‌ی ایستادن آسانسور نشدم که هَویرات کلافه دستم رو داخل دستش گرفت و بیرون کشید.

با اون دستم حرصی از بازوش نیشگونی گرفتم.

 

-اصلا خوشم نمیاد انقدر به من می‌چسبی خودم دو تا چشم دارم کور نیستم که راه رو بلد نباشم هی دستمو می‌گیری!

با کلید در آپارتمان رو باز کرد و با صدای آرومی لب زد.

 

-مُروا انقدر نیش و کنایه نزن دشمنت که نیستم شوهرتم!

چیزی نگفتم و پشت سرش وارد خونه شدم.

اگه بگم نمی‌ترسیدم دروغ بود.

 

وارد اتاقی شد تا وارد شدم جلوی چشمم خاطرات رد شدن.

قدمی عقب رفتم که متوجه‌ی حالت هام شد.

انگار کل حافظه‌م داشت بر‌می‌گشت، توی گوشم صدای عجیبی پیچیده بود؛ یه چیزی مثل سوت بلند کف هر دو دستم رو محکم روی گوش هام فشردم.

 

لحظه‌ی آخر صحنه‌ی تصادفم جلوی چشمم رد شد و فریاد زدنِ مهسا از ترس و نگرانی…

 

-مُــــــروا….

و برخورد ماشین با خودم….

 

پاهام سست شد و نزدیک بود زمین بخورم که دست گرمی از افتادنم جلوگیری کرد.

 

تنم داشت می‌لرزید و صداهای مبهم و سوت کم کم داشت از بین می‌رفت.

هَویرات با اون دستش دست هام رو پایین آورد.

 

 

 

 

-چِت شد یهو؟ رنگ و روت پریده… بیا بشین یه چیز شیرین برات بیارم…

منو توی آغوشش کشید و سمت بیرون از اتاق برد.

روی کاناپه نشوندم و خودش وارد آشپزخونه شد.

 

کمی بعد با یه لیوان آب قند اومد و کنارم نشست.

لیوان رو به لبم نزدیک کرد.

خواستم از دستش لیوان رو بگیرم که نذاشت.

 

-بخور یکم آروم بشی و رنگت برگرده… چیزی به یادت اومد؟ می‌خوای اتاق رو ببینی باز؟

کمی از لیوان رو خوردم و سرم رو عقب کشیدم.

 

-نه نمی‌خوام ببینم؛ می‌خوام برم.

خواستم بلند بشم که نذاشت و بازوم رو گرفت.

 

-کجا می‌خوای بری تو؟

نگاهش کردم تقریبا یادم اومده بود اخیرا چه بلاهایی سرم اومده بود از گذشته‌م چیزی به یاد نداشتم…

 

نمی‌دونم توی نگاهم چی خوند که صورتش رو بهم نزدیک کرد و دست دیگه‌اش رو نوازش وار روی صورتم کشید.

 

-از الان می‌تونیم همو ببخشیم و از اول شروع کنیم! مثل روز اولی که اومدی خونه‌م.

ضعف داشتم از صبح چیزی نخورده بودم و حس می‌کردم حالت تهوع دارم.

 

مسخ شده مثل مجسمه فقط به حرفاش گوش می‌دادم و خیره نگاهش می‌کردم‌.

لب هاش که روی لب هام نشست قلبم از جا کنده شد.

چیزی از قلبم به شکمم سرازیر شد و حس تو خالی بودن بهم دست داد.

 

تپش قلبم رو حس می‌کردم، احتمالا اونم صدای قلبم رو می‌شنید.

 

دستم روی سینه‌ش نشست که به عقب هولش بدم اما قلب اونم مثل من تند می‌کوبید.

 

از هیجان بود یا از شوق؟ احساس من از چی بود؟ همه‌ی اینا کمتر از یک دقیقه رخ داد.

 

تمام معده‌ام رو توی گلوم حس می‌کردم.

به عقب هلش دادم و سمت اتاق خوابی که دفعه‌ی پیش منو زندانی کرده بود دویدم و توی دستشویی کوچیکش خودم رو پرت کردم حتی فرصت نکردم در رو ببندم و عق زدم.

 

 

4.2/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x