رمان دلباخته پارت ۶۸

 

 

 

 

چشم باز و بسته می کند.

با اجازه ای می گوید و می رود به آشپزخانه.

 

نگاه من در اطراف می چرخد و نمی دانم چرا آه می کشم!

 

دروغ نگویم انگار کمی حسادت می کنم.

شاید هم حسرت می خورم، نمی دانم.

 

امروزِ خودم را با دیروزِ مریم مقایسه می کنم.

انگار به اندازه ی یک سال نوری فاصله است.

شاید هم بیشتر!

 

صدای زنگ در می آید.

الهه را می بینم که آیفون را برمی دارد و ابروهایش بالا می پرد.

 

– بیا تو عزیزم

 

سر به سمت من کج می کند.

 

– الان می آم، مریم جان.. ببخشید تنها موندی

 

خواهش می کنمی حواله اش می کنم.

 

صدای یک زن می آید.

حال و احوال می کند و بی درنگ می گوید.

 

– ببخشید سر زده اومدم.. راستش از اینورا رد می شدم گفتم یه سر بیام ببینمتون.. مهمون داری الهه جون؟

 

کفش های من را دیده حتماً که می پرسد.

 

الهه می گوید غریبه نیست و تعارف می کند.

 

 

 

قامت نه خیلی بلند زنی پیش چشمانم ظاهر می شود که آهنگ صدایش عجیب دلنواز است.

 

رسم ادب به جا می روم و به احترامش از جایم بلند می شوم.

 

جلو می آید و دستم را می فشارد.

خودش را معرفی می کند.

 

اسمش را شنیده بودم قبلاً.

لبخند می زنم و لب می جنبانم.

 

– خوشوقتم زرین خانم

– منم همینطور

 

شالش را از روی شانه برمی دارد و روی مبل می نشیند.

نگاهی به دور و بر می اندازد و از الهه می پرسد.

 

– بچه ها کجان الهه جون؟

 

– می خواستی کجا باشن قربونت! ساعد مدرسه اس، سپهر مهد کودک.. ملیکا چطوره، حالش خوبه؟

 

سر تکان می دهد.

 

– اره، خوبه.. فقط زیاد بهونه می گیره.. همش می گه دلم تنگ شده، پس کِی می ریم پیش بابا

 

صورتش را به حالت انزجار بهم می کشد.

 

نمی دانم حق با اوست یا دختری که برای پدر خیانتکارش دلتنگی می کند!

 

الهه لبخند عاریه ای می زند.

 

انگار حضور من دست و پایش را برای حرف اضافه می بندد.

 

 

 

 

نگاه زرین سمت من می دود.

 

– خیلی مونده، نه؟ چند ماهتونه؟

 

زبان روی لبم می کشم.

 

– نزدیک چهار ماه.. اره، خیلی مونده

 

سر به سمت الهه می چرخاند.

 

– مریم جونو قبلاً ندیدم! تازه با هم دوست شدین؟

 

– مریم جون سوای دوستی از اقوام هستن

 

آهانی می گوید و نمی دانم چرا ابروهایش به آرامی بالا می پرد.

 

– عجیبه! پس چرا قبلاً زیارتشون نکردم؟

 

جلوتر از الهه لب می جنبانم.

 

– سعادت نداشتم، زرین خانم

 

خواهش می کنمی حواله ام می کند.

 

مسیر حرف را عوض می کند و خیلی زود به جایی می برد که انگار دلش می خواهد.

 

از بدگویی کم نمی گذارد.

انگار من را خیلی غریبه نمی داند!

 

– به هر دوشون گفتم.. هم مامانش، هم باباش.. گفتم اگه بمیره هم برنمی گردم تو اون خونه.. می شینم خونه ی بابام، بچه مو بزرگ می کنم.. اونم بره دنبال کثافتکاری هاش.. اونقدر با این و اون بخوابه، ببینم آخرش چی می شه

 

 

 

صدای زنگ در می آید.

سپهر کوله اش را زمین می گذارد و سلام می کند.

 

دوان دوان سمت من می آید و گونه ام را بامزه می بوسد.

 

– چطوری گل پسر.. مهد کودک خوش گذشت؟

 

تند تند سر تکان می دهد.

 

– یه عالمه نقاشی کشیدم

 

دستان کوچکش را از هم باز می کند و یک عالمه را نشان می دهد.

 

– آفرین به شما.. نشون بده ببینم چی کشیدی آقا سپهر

 

باد به غبغب می اندازد و یکی یکی نشان می دهد.

 

محکم بغلش می کنم.

گونه ی چپش را می بوسم.

 

– این مالِ خودم

 

گونه ی راستش را می بوسم.

 

– اینم مالِ مادر جون

 

از گوشه ی چشم می بینم که زرین با دهان نیمه باز نگاهم می کند.

 

صدای الهه از آشپزخانه می آید.

 

– سپهر؟ برو لباستو عوض کن، پسرم. دستاتو یادت نره بشوری مامان جان

 

سپهر چشمی می گوید و می رود.

 

گوشم از صدای زرین پُر می شود.

 

– ببخشید.. درست شنیدم! گفتی مادر جون؟!

 

 

 

سر تکان می دهم.

 

– حاج خانم سفارش کردن بچه ها رو از طرفشون ببوسم.. چطور مگه؟!

 

سر به دو طرف تکان می دهد.

انگار زیادی گیج شده و سر در نمی آورد.

 

– هیچی.. فقط یکم گیج شدم

 

آب دهانش را قورت می دهد.

 

– نسبت شما با زری خانم چیه؟

 

تک خند بی مزه ای می زند.

 

– ایشون در واقع با همسرم نسبت دارن، نه با من

 

دست بر نمی دارد چرا!

انگار فقط آمده که من را زیر و رو کند.

 

– اونوقت نسبتش با شوهرتون چیه؟

 

– همسر پسر عمویِ پدر شوهرم هستن.. حاج صادق شریعت

 

نگاه باریکش را از من برنمی دارد.

 

انگشت اشاره اش را سمت من می گیرد و بریده بریده حرف می زند.

 

– زنِ.. زنِ حامدی شما!؟

 

سر تکان می دهم.

انگار قصه ی حامد را می داند.. شاید هم نه، نمی دانم.

 

الهه از آشپزخانه می آید و کنار من می نشیند.

 

 

 

 

 

دست روی شانه ام می گذارد.

 

– مریم جون لطف کرد و مامانو از تنهایی در آورد.. برای یه مدت پیش مامان اینا می مونه

 

زرین عصبانی بنظر می رسد.

چرایش را نمی فهمم!

 

– پیشِ مامان اینا! یعنی.. منظورم اینه که خونه ی خودش پس چی؟ اونوقت..

 

نمی گذارم حرفش تمام شود.

 

– خونه رو بعد از فوت حامد پس دادم.. سوال دیگه ای اگه هست بفرمایید

 

انگار بدش آمده که پشت چشمی نازک می کند و با یک نه ساده ولی معنادار چفت دهانش را می بندد.

 

نگاه به ساعتش می کند و مثل فنر از جا می پرد.

 

– وااای، دیرم شد.. طفلکی بچه م منتظره برم دنبالش

 

کیف و شالش را برمی دارد و نیم نگاهی می اندازد به من.

 

– به امید دیدار، مریم خانم

 

انگار لحن دوستانه اش رنگ باخته و به خشمی پنهان بدل شده!

و من باز چرایش را نمی فهمم!

 

الهه بدرقه اش می کند و آهسته حرف می زند.

 

صدای زرین را اما به زحمت می شنوم.

5/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x