رمان رسم دل پارت ۱۶۹

 

 

-باز چی شده حاجی؟ چرا این قدر عصبانی هستی؟

سکته میکنی ها

-چرا نباشم؟ این پسرهی پررو بلند شده اومده شرکت، بز

بز تو چشای من نگاه میکنه و میگه دخترت رو دوست

دارم. ما همدیگه رو میخوایم. معلوم نیست دختره

چقدر باهاش بوده. برو اون گیس بریده رو بیارش

پایین تا از خونه بندازمش بیرون و این لکهی ننگ رو

پاکش کنم.

-کوتاه بیا حاجی، شیدا کاری نکرده من مطمئنم. مگه

دختر بچه رو از خونه بیرون میکنن؟! این چه حرفیه

میزنی آخه؟ اینجوری که بیشتر آبرومون میره.

 

 

خون جلوی چشمای حاج طلوعی رو گرفته بود. با دست

زنش رو کنار زد و با عصبانیت تمام به سمت پلهها رفت.

مامان شیدا عاجزانه دنبالش میدوید و از پشت سعی

میکرد با کشیدن پیراهنش مانع از رفتنش به اتاق

شیدا بشه.

 

 

 

ولی هر چقدر تلاش کرد کلا بیهوده بود. حاجی با ضرب

در اتاق شیدا رو باز کرد و در رو به دیوار پشتش محکم

کوبید و فریاد زد:

-پاشو دخترهی گیس بریده؛ وسایلت رو جمع کن برو

همون گوری که اون پسره اونجاست. من نمیتونم

مایهی ننگ و بی آبرویی رو تو خونهی خودم نگه دارم.

شیدا که حسابی هم جا خورده و هم ترسیده بود. فقط

پیش خودش فکر میکرد چه اتفاق جدیدی افتاده که

باباش این قدر عصبی و ناراحته. با بهت و تعجب در

حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود اب دهنش

رو قورت داد و پرسید:

 

 

-مگه چی شده؟ من که چند روزه توی اتاقم زندانی

هستم. چرا باید از خونه برم؟!

-همینم مونده اون پسرهی الدنگ پاشه بیاد شرکت

جلوی اون همه کارمند بگه من عاشق دخترت هستم و

میخوامش. معلوم نیست چه غلطا کردین که اینجوری

پیگیره توئه!

شیدا که به پهنای صورتش اشک میریخت. نفسی گرفت

و تمام جرأتش رو جمع کرد و گفت:

-به خدا کاری نکردیم. ما فقط همو دوست داریم و

میخوایم با هم ازدواج کنیم. همین؛ الان کجای کار ما

 

 

اشتباه بوده؟ چرا شما متوجه نیستین که نسل عوض

شده؟ دیگه آشناییها مثل قدیم نیست.

حاج طلوعی با شنیدن حرفای شیدا و گستاخی و حاضر

جوابی که در مقابلش میکرد بیشتر عصبانی شد و مشت

محکمی توی دیوار کوبید و نعره زد:

-دخترهی چشم سفید حیاء نمیکنی جلوی بابات این

قدر زبون درازی میکنی؟! آبروی منو چوب حراج

زدی. الان زبونتم درازه؟! من دختر هرزه توی خونهام

نگه نمیدارم

 

شیدا در حالی که داشت با پشت دست اشکهاشو پاک

میکرد با صدای نسبتا بلندی گفت:

-من هرزه نیستم. اینقدر به من تهمت نزنید. این چه

ایمانی که شما دارید؟! کجای اسلام تهمت زدن رو جایز

دونسته؟ همین دینی که ادعا دارید که پیروش هستین

و همون حضرت علی که بهش ارادت داری گفته، آداب

و رسوم خودتون رو به بچههاتون تحمیل نکنید. اونا

مال زمانی غیر از زمان شما هستن.

 

 

 

الان با این همه ادعای دینداری و ایمان چطور دارید

به من تهمت میزنید و عقاید خودتون رو، به زور

میخواید توی زندگی من پیاده کنید؟ فقط اینو بدونید

که من همیشه عفت خودم رو حفظ کردم و بی آبرو

نشدم.

با حرفای شیدا، حاج طلوعی کمی آرومتر شد و نفسی

گرفت و به فکر فرو رفت. نمیتونست و یا نمیخواست

از موضع خودش عقب نشینی بکنه. با حرص از اتاق

شیدا بیرون رفت و در رو بهم کوبید و فریاد زد:

-این دختره باید حرفش رو ثابت کنه وگرنه تو خونهی

من جایی نداره. همین فردا میبریش برای معاینه و تا

 

 

گواهی سلامتش رو نیاوردی پاتون رو توی این خونه

نمیذارید.

شیدا با شنیدن حرف باباش دستهاش رو روی گوشاش

گذاشت و بی رمق روی تخت افتاد. دلش نمیخواست

بیشتر از این حرفا و تهمتهای ناحق باباش رو بشنوه.

اتاق دور سرش میچرخید. خیلی دوست داشت بدونه

امروز بین بنیامین و باباش چه اتفاقی افتاده و چیا

گفتن. ولی از ترسش نتونست گوشی رو روشن بکنه.

بعد از نیم ساعت مامانش به اتاقش اومد و آهی کشید و

گفت:

 

 

 

-میبینی چیکار میکنی؟ کاری کردی که بابات به همه

چی شک کرده. عصر از دکتر وقت گرفتم آماده باش

باید برای معاینه بریم.

شیدا شروع کرد به گریه کردن و به هق هق افتاد و فقط

با صدای نسبتا بلندی گفت:

-برو بیرون مامان؛ تنهام بذار. نمیخوام دیگه چیزی

بشنوم. هیچ پدر و مادری با دخترش این کار رو

نمیکنه که شماها میکنید.

 

 

از تخت معاینه پایین اومد و بالاخره بغضی که به زور

نگهش داشته بود ترکید و اشکاش جاری شد. از دکتر

خجالت میکشید و عین ابر بهاری اشک میریخت.

شلوارش رو پوشید و بیرون اومد. چشمای منتظر و

نگران مامانش بیشتر از قبل حالش رو بد کرد.

اصلا فکرش رو نمیکرد که مامانش هنوزم شک داشته

باشه و اینقدر نگران جواب دکتر باشه. آهی کشید و با

دستمال اشکاش رو پاک کرد و روی صندلی نشست.

دکتر در حالی که کاغذی برداشت و شروع کرد به

نوشتن، گفت:

 

-خب خانم طلوعی گواهی سلامت بکارت رو به نام

خودتون بنویسم؟

-بله خانم دکتر لطف میکنید. پس هیچ مشکلی نیست

که؟

دکتر عینکش رو جا به جا کرد و با تعجب از بالای

عینک نگاهی به مامان شیدا انداخت و گفت:

-مگه شک داشتین؟ اتفاق خاصی براشون افتاده که این

قدر نگران هستین؟

 

 

 

-نه نه خانم دکتر همین جوری برای اطمینان پرسیدم.

آخه باباش خیلی روی این دختر حساسه. البته یه کم

هم شکاک و بد دله؛ فقط همین، وگرنه مشکلی نیست.

-بهتره شما با همسرتون صحبت کنید. خوب نیست به

دخترش شک داشته باشه. بفرمایید اینم گواهیتون

با تمام حرفای دکتر و مادرش شیدا بیشتر از قبل

غرورش خرد میشد و سرش رو پایینتر میانداخت.

دستمال کاغذی توی دستش رو خرد کرده بود و از

عصبانیت دستاش رو چنان محکم مشت کرده بود که

ناخنهاش تو گوشتش فرو رفته بودن. بالاخره اون

برگهی کذایی رو گرفتن و راهی خونه شدن.

 

 

با گرفتن گواهی مامانش نفس راحتی کشید و کلا

رفتارش با شیدا تغییر کرد. تمام طول مسیر رو هر

کاری کرد تا شاید بتونه این قضیه رو از دل شیدا در

بیاره. ولی شیدا دل شکستهتر از این حرفا بود. به

محض این که وارد خونه شدن با سرعت پلهها رو بالا

رفت تا چشمش به چشم باباش نیفته.

 

 

مامانش از پشت صداش زد:

-شیدا؛ مامان جان صبر کن دور هم شام بخوریم. امشب

غذای مورد علاقهتو سفارش میدم.

شیدا اصلا به عقب برنگشت و بین پلهها دستش رو تو هوا

تکون داد و با پوزخند گفت:

-من خانوادهای نمیبینم که حالا بخوام دورهمی

کنارشون داشته باشم. امیدوارم بتونم هر چه زودتر از

این زندانی که برام درست کردید آزاد بشم.

 

بغض بدی به گلوش چنگ انداخته بود. حرفش رو زد و

سریع خودش رو به اتاقش رسوند. محکم در رو کوبید و

از پشت قفلش کرد. خودشو روی تخت پرت کرد و های

های گریه کرد. بعد از نیم ساعت در حالی که نفس کم

آورده بود از جاش بلند شد و گوشی رو که بنیامین

براش خریده بود رو برداشت و روشنش کرد.

دیگه توان این همه فشار رو نداشت و بهترین چیز برای

آروم شدنش شنیدن صدای بنیامین و دیدن پیامهاش

بود. به محض بالا اومدن صفحه گوشی پشت سر هم

هزارتا پیام از طرف بنیامین براش اومد.

با بغض و شوق پیامها رو باز کرد و شروع کرد به

خوندنشون. بنیامین تمام اتفاقات صبح رو براش تعریف

 

 

کرده بود. تا اومد اولین پیام رو برای بنیامین تایپ کنه

گوشیش زنگ خورد. سریع تماس رو وصل کرد و خیلی

آروم گفت:

-من نمیتونم حرف بزنم. تو حرف بزن صداتو بشنوم.

-سلام عزیزترین، حالت خوبه عشقم؟ از صبح خیلی

نگرانت بودم. چشم از گوشی برنداشتم تا ببینم پیامهام

رو کی سین میکنی. شیدا خیلی دلم برات تنگ شده.

وقتی میگم خیلی یعنی خیلی ها؛ فقط نمیتونم برات

توصیفش کنم. ای کاش میتونستی حرف بزنی تا منم با

شنیدن صدات کمی دلم آروم بشه. کی میتونی حرف

بزنی میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده.

 

 

شیدا خیلی کوتاه و آروم گفت:

-نصفه شب بهت زنگ میزنم. اگه نشد پیام میدم. فعلا

خداحافظ

از ترسش سریع گوشی رو خاموش کرد. اصلا دلش

نمیخواست این آخرین راه ارتباطی رو هم از دست

بده.

 

 

تمام اتفاقاتی رو که براش افتاده بود رو یه جا برای

بنیامین تایپ کرد. تا با روشن کردن گوشیش تمام

پیامها براش ارسال بشه. گوشی رو قایم کرد و روی

تخت ولو شد. سر درد زیادی داشت سعی کرد چشماش

رو ببنده تا شاید خواب، کمی از دردهاش رو تسکین

بده.

چند روزی گذشت و شیدا کلا از اتاقش بیرون نرفت.

کل شبانه روز رو به زور یه وعده غذا میخورد. از اون

روز کلا باباش رو ندیده بود. با مامانش هم حرف

نمیزد. تمام راههای ممکن رو با بنیامین مرور کرده

بودن ولی به نتیجه نرسیدن.

 

 

تا این که یه شب وقتی گوشیش رو روشن کرد پیامهای

پی در پی بنیامین اومد.

-شیدا یه فکر عالی کردم. تو باید بدون دردسر از اون

خونه با رضایت بابات بیرون بیای. این جوری مشکلات

پیش رومون خیلی کمتر میشه. باید برای یه مدت

طولانی نقش بازی کنی. تا همه چیز اوکی بشه.

از امروز باید از اتاقت بیرون بری باهاشون آشتی بکنی

و بگی کلا منو بی خیال شدی و میخوای کلا همه چیز

رو فراموش بکنی. اونا اولش باور نمیکنن ولی وقتی

که ببینن تو کلا راست میری دانشگاه و برمیگردی کلا

دست از سرت برمیدارن.

 

 

 

ببین سعی کن صبر داشته باشی و با حوصله نقشهمون

رو پیش ببری ممکنه این نقشه دو سه ماهی طول بکشه

ولی خب ارزشش رو داره. سر فرصت وسایل و

شناسنامهات رو برمیداری و کلا از این شهر میریم.

تمام پیامها رو با دقت خوند تا وقتی که به قسمت

پایانیش رسید. دلش لرزید و برای چند دقیقه ترس

تمام وجودش رو فرا گرفت. چطور میتونست یه

همچین کاری بکنه! واقعا مگه امکان داشت پدرش بی

خیال شیدا بشه و اصلا دنبالش نگرده؟! مطمئن بود که

باباش حتی اگه شده کل ایران رو زیر و رو میکنه تا

شیدا رو پیدا کنه.

 

 

شدیدا به فکر فرو رفت و فقط در جواب بنیامین، بعد از

سلام و احوال پرسی، باشهای نوشت و سریع گوشی رو

خاموش کرد. ولی دل تو دلش نبود. از همین الان که

هنوز اتفاقی نیوفتاده بود تمام تن و بدنش به لرزه

افتاده بود.

ولی ظاهرا چارهای نداشت و مجبور بود برای رسیدن به

بنیامین همین راه رو در پیش بگیره.

 

 

نقش بازی کردن اوایل براش خیلی سخت بود. ولی به

اجبار و تشویق بنیامین این کار رو کرد. بالاخره بعد از

ده روز باباش اجازه داد به صورت محدود و کنترل شده

سر کلاسهاش بره.

هر روز با ماشین باباش میرفت دانشگاه و برمیگشت.

باباش چند تا به پا برای شیدا گذاشته بود تا حتی یه

مگس نر هم نتونه از کنارش رد بشه. تنها کسی که

اجازهی معاشرت و حرف زدن باهاش رو داشت فقط و

فقط مهشید بود.

بالاخره بعد از یه ماه کنترل خیلی سخت یه روز باباش

ظهر به خونه اومد و شیدا رو صدا زد.

 

 

-شیدا بیا این جا کارت دارم.

شیدا با تعجب پلهها رو پایین اومد و رو به روی باباش

ایستاد و بلهای گفت

حاج طلوعی جعبهی کوچیکی از کیفش در آورد و به

سمت شیدا گرفت و گفت:

-بیا بگیرش امروز گفتم یکی از بچههای شرکت برات

گوشی خرید. درسته هنوز باید تحت کنترل من باشی

ولی فکر میکنم توی این یه ماه و نیم سرت به سنگ

خورده و میدونی که نباید دیگه حتی به اون پسره فکر

هم بکنی. چه برسه به این که بخوای باهاش حرف بزنی.

 

 

شیدا لبخندی زد و همزمان با باز کردن جعبه گفت:

-بله میدونم. من که بهتون قول دادم دیگه قرار نیست

طرفش برم. در ضمن گفتم که اونم از خواستگاری ازم

پشیمون شده و دیگه قصد ازدواج نداره. پس جای

نگرانی نیست. منم که خودم رو بهتون ثابت کردم.

باباش ابرویی بالا انداخت نگاهی به سر تا پای شیدا

انداخت و از جیبش یه سیم کارت در اورد و گفت:

-بیا بگیر اینم سیم کارتش. الان هم برو سریع سیم کارت

قبلیت رو بیار و تحویلم بده.1991

 

شیدا سر جاش خشکش زد و آب دهنش رو قورت داد و

گفت:

-سیم کارت قبلیم رو میخواید چیکار؟

حاج طلوعی چشم ریز کرد و توی چشمای شیدا دقیق

شد و گفت:

 

 

 

-سیم کارت برات خریدم که اونو ازت بگیرم تا مزاحم

نداشته باشی. یهو بعضیا بعدا به سرشون نزنه که بخوان

بهت زنگ بزنن.

شیدا نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل

بکنه تا آروم باشه. بعد خیلی آروم گفت:

-مطمئن باشید اون دیگه منو نمیخواد. ولی تمام

شمارههای دوستان تو اون سیم کارتمه باید اونا رو

منتقل کنم. بعد براتون میارم.

باباش نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت:

 

 

 

-خیلی خب؛ فقط هر کاری میکنی زود باش تا یه ساعت

باید کارت رو تموم کنی. من خیلی کار دارم. برو

بیارش اینجا جلوی چشم من هر کاری که لازمه انجام

بده.

شیدا نفسش تو سینه حبس شد فقط همین رو کم داشت.

آروم چشمی گفت و به طرف اتاقش رفت. سریع گوشی

رو که بنیامین براش خریده بود رو از مخفیگاهش

بیرون کشید و روشنش کرد. فقط تونست در همین حد

براش تایپ کنه:

-بابام میخواد سیم کارتم رو ازم بگیره. هر چی چت

داریم پاکشون کن. من وقت زیادی ندارم. دیگه هم به

 

 

این شماره پیام نده و تماس نگیر. شمارهی جدیدم رو

بعدا از مهشید بگیر. دوستت دارم. خداحافظ

پیام کوتاه بود و در حد چند خط ولی همین پیام کوتاه

شیدا رو مضطرب و حال بنیامین رو دگرگون کرد.

بنیامین دلش نمیخواست چتهاشون رو پاک بکنه.

ولی ظاهرا چارهای جزء این کار نداشت.

شیدا سریع گوشی رو خاموش کرد و سیم کارتش رو در

آورد و پیش باباش برگشت. باباش خیلی جدی روی

مبل لم داده بود و داشت با کنترل کانالهای تلویزیون

رو بالا و پایین میکرد. آروم و بی صدا کنارش نشست

و گفت:

 

 

 

-بفرمایید اینم سیم کارت. الان میتونم بندازمش تو

گوشی جدید و شماره ها رو بهش منتقل کنم؟

حاج طلوعی ابرویی در هم کشید و نگاهش بین و شیدا

و سیم کارت در گردش بود که گفت:

-خیلی خب هر کاری که میخوای بکنی فقط سریع

باش. من باید زودتر برگردم شرکت

 

شیدا سریع گوشی جدیدش رو روشن کرد و سیم کارت

رو داخلش جا داد. شمارهها رو به گوشی منتقل کرد.

باباش هم زیر چشمی حواسش بهش بود. یه چشمش به

تلویزیون بود و یه چشمش به گوشی شیدا. بالاخره

کارش تموم شد و با اضطراب سیم کارت رو به باباش

تحویل داد. گوشی و سیم کارت جدید رو برداشت و با

سرعت سمت اتاقش رفت.

اولین کاری که کرد به مهشید پیام داد و تمام ماجرا رو

براش تعریف کرد. مهشید تنها کسی بود که از قضیه

بنیامین خبر داشت. خیالش از بقیه دوستاش راحت

بود.

 

4.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x