رمان رسم دل پارت ۱۷۵

:

-کجا داری میری؟! مگه نمیبینی کارشون تموم نشده

بلکه تازه شروع شده و به کمک تو نیاز دارن.

کیاوش کلافه و عصبی با صدای نسبتا بلندی گفت:

-مادر من، دیگه بیشتر از این من نمیتونم کمک کنم.

اگه دوست داری خودت برو کمک اکرم خانم تا کارشون

تموم بشه. دست از سر من بیچاره هم بردار. خدا از سر

تقصیراتم بگذره.

نمیتونستم صبر کنم و به جر و بحث این مادر و پسر

گوش بدم. به اکرم خانم اشاره کردم تا زودتر منو به

سمت سرویس ببره. با هزار مکافات و کمک اکرم خانم

 

 

از رو ویلچر بلند شدم و روی فرنگی نشستم. در آوردم

شلوارمم که خودش شده بود مکافات؛ با اون پای گچ

گرفته نمیتونستم شلوارم رو پایین بکشم.

بعد از تموم شدن کارم از اکرم خانم خواستم یکی از

پیراهنهای حاملگیم رو برام بیاره تا کلا لباس عوض

کنم و از شر اون شلوار لعنتی خلاص بشم. آخرش

مجبور شدیم پاچهی شلوار رو با قیچی کمی پاره کنیم

تا از تنم در بیاد.

دیگه حسابی خسته شده بودم و از نفس افتادم. بالاخره

از سرویس بیرون اومدیم و به سمت تختم رفتیم. پری

بانو دست به سینه داشت نگاهمون میکرد. انگار منتظر

بود یه اتفاق جدید برام بیفته.

 

 

تا خواست کیاوش رو برای کمک صدا بزنه. بهش گفتم:

-نه نه نیازی نیست. ایشون رو اذیت نکنید. من خودم

سعی میکنم برم روی تخت. اینجوری راحتترم.

 

روی تخت دراز کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. پری بانو

و کیاوش پشت در اتاقم داشتن بحث میکردن. از شدت

سر درد و پا درد حسابی کلافه بودم. دلم نمیخواست

صدای بحثشون رو بشنوم. حتی نمیدونستم چرا پری

بانو داره این قدر سر کیاوش غر میزنه و کدوم حرفش

رو میخواد به زور به کرسی بنشونه.

عمدا با صدای بلند اکرم خانم رو صدا زدم که یهو بحث

قطع شد و هر دو سکوت کردن. اکرم خانم بیچاره در

کسری از ثانیه به اتاقم اومد.

-جانم خانم جون، چیزی لازم دارید بیارم براتون؟

-سرم درد میکنه درد پامم که امونم رو بریده. یکی از

مسکنهام رو بده بخورم. با این سر و صدا هم که نمیشه

خوابید.

مسکن بالا سرم بود. اکرم خانم با تعجب جلو اومد و یه

قرص و با یه لیوان آب دستم داد. وقتی به سمتم خم

شده بود. آروم در گوشش گفتم:

-ببخشید مجبور شدم صداتون بزنم تا شاید این بحث

تموم بشه. و گرنه خودم میدونستم قرصام کنارم هستن.

اکرم خانم لبخندی زد و کمر صاف کرد و گفت:

 

 

-اشکالی نداره. خوب کاری کردی عزیزم.

وقتی میخواست از اتاقم بیرون بره عمدا با صدای

بلندی گفت:

-چراغ رو خاموش میکنم. تا شما استراحت کنید. اگه

بخوابید سرتون زودتر خوب میشه.

با بیرون رفتن اکرم خانم صدای پچ پچ کیاوش رو

شنیدم که به مامانش گفت:

 

 

-خواهش میکنم تمومش کنید. امروز برای همه روز

سختی بود. مخصوصا شیدا؛ حداقل اجازه بده اون

بیچاره بخوابه. بعدا در موردش حرف میزنیم.

با رفتن کیاوش و سکوتی که حاکم شد. نفس راحتی

کشیدم و بالاخره چشم بستم. امشب اولین شبی بود که

با یه وزنهی چندین کیلویی باید میخوابیدم.

 

با صدای جر و بحث کیاوش و مامانش چشم باز کردم.

صبح شده بود و تمام بدنم خشک شده بود و درد داشتم.

با پشت دست چشمام رو مالیدم و یه کم بیشتر به سر و

صدای بیرون دقیق شدم.

-مامان پری اصلا متوجه هستین چی از من میخواین؟

فکر کردین به همین سادگیه که فکر میکنید؟!

-من این حرفا حالیم نیست. اکرم دیسک کمر داره و

پاهاشم درد میکنه. دم عیدی هم نمیشه پرستار پیدا

کرد. بر فرض محال که پیدا بشه. مگه زن جماعت

زورش میرسه برای بلند کردن شیدا اونم با این وزن

بالا؟!

 

 

 

تو هم که ماشاءالله چسبیدی به این که اسلام به خطر

نیفته! یه تسبیح استغفار میکنی تا یه دستی بندازی و

اون بیچاره رو از زمین بلندش کنی!

خب همهی اینا رو به خاطر خودت میگم با یه صیغهی

محرمیت همه چیز حل میشه. تو راحت میتونی به شیدا

دست بزنی و جا به جاش کنی. از طرفی هم بچههای

خودت جونشون به خطر نمیافته و این دو ماه باقی

مونده رو هم به سلامتی میگذرونن.

با شنیدن اسم صیغه برق از سرم پرید. باورم نمیشد که

پری بانو بازم این پیشنهاد رو بخواد بده. بیشتر از این

 

 

متعجب بودم که کیاوش سکوت کرده بود و جوابی

نمیداد.

چند دقیقهای سکوت بود که یهو صدای کلافهی کیاوش

رو شنیدم.

-مادر من دفعه قبل پرستار گرفته بودیم بازم میتونیم

همین کار رو بکنیم.

-این دفعه فرق داره. اوضاع شیدا کلا سختتر شده. هم

سنگین شده و هم پاش شکسته. دفعه قبل رو پای

خودش بود و کارای شخصیش رو راحت به تنهایی انجام

میداد. ولی الان دیگه نمیتونه.

 

 

-اول باید با سارا حرف بزنم. اونم الان اینجا نیست با

خودش چه فکرایی که نکنه! آخه چه جوری بهش

توضیح بدم؟ مطمئنم بلند میشه این همه راه رو

برمیگرده تهران

 

دیگه نمیتونستم حرفاشون رو هضم کنم. چه طور

میتونستن این قدر راحت در موردش حرف بزنن و از

عوض من هم تصمیم بگیرن! انگار اصلا نظر من براشون

مهم نبود. تو فکر بودم که یهو کیاوش جوری که انگار

برگ برندهای پیدا کرده باشه با ذوق گفت:

-عه مامان پری اصلا یادم نبود. این کار شدنی نیست.

بهتره صیغه رو از ذهنتون پاکش بکنید. چون برای

محرمیت اجازهی پدر دختر شرطه. ما هم که به پدر

شیدا دسترسی نداریم. پس قضیه منتفی میشه.

خب دیگه اینم از این؛ بهتره به فکر پرستار باشیم اونم

از نوع قوی و هیکلی و پُر بَر و بازو؛ فعلا با اجازهتون

 

 

من برم سر کارم که خیلی دیرم شده. آخر ساله و کلی

کار سرم ریخته.

نفسم رو بیرون دادم و به زور سرم رو از بالشت بلند

کردم و سر جام نشستم. این دفعه پری بانو با صدای

بلندی کیاوش رو صدا زد و بعد شروع کرد به پچپچ

کردن. منم هر چقدر سعی کردم بشنوم ببینم چی داره

میگن. چیزی متوجه نشدم. بعد از چند دقیقه صدای

کلافهی کیاوش اومد که گفت:

-باشه از سارا میپرسم باید اول ببینم این قضیه صحت

داره یا نه.

 

 

دیگه خیلی کنجکاو شدم که بدونم قضیه چیه. ولی

حیف که صداشون رو نشنیده بودم. تا شب عین مرغ پر

کنده بودم. ذهنم هم درگیر مهشید و بنیامین بود و هم

درگیر جریانات صبح، همش منتظر بودم سارا بهم زنگ

بزنه. ولی اصلا خبری ازش نبود. حتی با پیام هم حالم

رو نپرسید.

دیگه مطمئن شدم قضیه صیغه رو کیاوش بهش گفته و

اونم حسابی از دستم ناراحته. ولی توی این ماجرا واقعا

من بی تقصیر بودم.

بالاخره تصمیم گرفتم به مهشید زنگ بزنم و دربارهی

بنیامین ازش سوال کنم. با اولین بوقی که خورد. سریع

تماس وصل شد.

 

 

-الو جانم عزیزم. سلام حالت خوبه؟ چرا از صبح هر چی

زنگ میزنم رد میکنی؟! کلی نگرانت شدم.

-اولا سلام ثانیا اصلا دلم نمیخواد باهات حرف بزنم.

خیلی از دستت شاکیم. ثالثا بدون هیچ طفره رفتنی

سریع جواب سوالام رو بده.

 

 

مهشید که از حرفام حسابی جا خورده بود. مکثی کرد و

گفت:

-باشه بپرس ببینم چی میخوای بگی که این قدر

عصبی هستی؟

آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط

باشم و گفتم:

-چند وقته با بنیامین در تماسی؟ از کی داری گزارش

زندگی منو بهش میدی؟ چیا از زندکی من میدونه؟

 

 

زود باش راستشو فقط بهم بگو. چون میدونی که دیگه

حنات پیش من رنگی نداره.

بعد از مکث طولانی که کرد صدای فین فینش رو

شنیدم که داشت گریه میکرد. نفسی گرفت و گفت:

-شیدا به خدا من همیشه رازدارت بودم. هیچی به

بنیامین نگفتم. یادته بهت گفتم یه بار تو جمع بچههای

کوهنوردی دیدمش؟ اون موقع اصلا سراغی ازت

نگرفت. منم چیزی بهش نگفتم. گذشت تا همین چند

وقت پیش که با یکی از بچهها بهم پیغام فرستاده بود

که کار واجب باهام داره.

خلاصه این قدر اصرار کرد تا قبول کردم یه قرار باهاش

بذارم. وقتی دیدمش از خیلی چیزا گفت. از غربتش از

ادامهی تحصیلش از تنهاییهاش، از این که بعد از تو

نتونسته دختر دیگهای رو تو زندگیش راه بده.

خلاصه کلی هم از موفقیتهاش گفت. اومده تهران

شرکت زده و کلی برای خودش کسی شده. از بچهها

شنیدم یه برو بیایی داره که نگو. ماشین آخرین سیستم

زیر پاش بود.

کلافه شدم و پوفی کشیدم و رفتم وسط حرفش و گفتم:

 

 

-خب تهشو بگو چیکارت داشت؟ اصرار نداشته که تو رو

ببینه و درد و دل کنه و پولشو به رخ بکشه؟!

مهشید نفسش رو بیرون داد و گفت:

-نه، اصل قضیه این بود که دنبال تو میگشت و اصرار

داشت شمارتو بهش بدم. وقتی میگم اصرار یعنی

خودشو کشت ها. یه جوری که انگار یهو خیلی نگرانت

باشه. منم وقتی دیدم داره از نگرانی پس میفته و فقط

میخواد یه خبری ازت داشته باشه زیر زبونش رو

کشیدم.

 

 

بالاخره فهمیدم که از یه جایی شنیده که تو از خونه

فرار کردی و حالا حسابی نگرانت شده. میخواست هر

جوری که شده کمکت بکنه. نفهمیدم باز حس عشق و

عاشقی در میون بود یا حس ترحم.

هیچی دیگه فقط مجبور شدم بهش بگم ازت خبر دارم و

جای نگرانی نیست. بعدشم گفتم دوست نداری

خانوادهات بدونن که تهران هستی و منم ازت خبر

 

 

دارم. اونم کلافه باشهای گفت و قول داد به کسی چیزی

نگه. اصرار داشت کمک مالی بهت بکنه که من قبول

نکردم و بهش گفتم تو احتیاجی نداری.

گوشی توی دستم شل شد. یعنی واقعا بازم دوستم

داشت یا الان که حسابی پولدار شده بود میخواسته

منو خرد کنه یا حس ترحمش باعث شده دنبالم بگرده؟!

اینا سوالایی بود که توی مغزم چرخ میخورد و

جوابشون رو نمیدونستم. آهی کشیدم و گفتم:

-چرا کلا بهم خبر ندادی؟! چرا نگفتی بنیامین رو

دیدی؟!

 

 

-خب ترسیدم. تو حامله بودی چی باید بهت میگفتم یا

چطوری میگفتم؟! اگه میفهمیدی هر روز بهش فکر

میکردی و این روحیه داغون روی بچهها اثر

میذاشت.

خب اگه بازجویهات تموم شد و دیگه نمیخوای دعوام

کنی بالاخره حالتو بپرسم؟

-دیروز بنیامین بهت خبر داد که من پام شکسته. درسته

دیگه؟!

 

 

 

-آره بنیامین زنگ زد و گفت که تو بیمارستان تو رو

دیده و حالت خوب نبوده. از اون موقع تا زمانی که

بالاخره جوابم رو بدی، صد بار مردم و زنده شدم.

-وقتی فهمید من ازدواج کردم چی بهت گفت؟

-خیلی ناراحت و بهم ریخته بود. اصلا فکر نمیکرد که

تو ازدواج کنی. خیلی طول کشید تا قضیه رو هضم کنه.

ولی بالاخره با هزار مکافات راضیش کرد

 

نمیدونستم چی باید به مهشید بگم. دستی لای موهام

کشیدم و نفسم رو آه مانند بیرون دادم و گفتم:

-پس بهش گفتی ازدواج کردم؟ الان اون فکر میکنه

سر و سامون گرفتم و رفتم سر خونه و زندگیم. خدایا

چی فکر میکردم. چی شد!

-خب مجبور بودم. چی بهش میگفتم؟ تو رو با اون

شکم گنده و یه مرد خوش تیپ که ویلچرت رو میرونده

و در گوشت حرف میزده، دیده. خودت بودی چی فکر

 

 

 

میکردی؟ پرسید کی ازدواج کرده منم منو منی کردم

و گفتم یه مدتی میشه تقریبا یه سال.

نمیتونستم که بهش بگم آقا؛ اون خوش تیپی که در

گوشش حرف میزد. شوهرش نبود و فقط بابای بچههای

تو شکمشه. بعد هم باید درباره رحم اجارهای بهش

توضیح میدادم. تو خودت بودی دلت میخواست این

جریانات رو براش تعریف کنی؟! خب منم مجبور شدم

ُمهر تأیید بزنم به افکارش و بگم بله آقا همینه که فکر

میکنی.

حق با مهشید بود. درستترین کار رو کرده بود و رازدار

من بود. از دیشب کلی تو دلم بهش فحش داده بودم و

 

 

غر زده بودم. هزار جور فکر و خیال تو ذهنم چرخیده

بود.

همش فکر میکردم این همه مدت با بنیامین در ارتباط

بوده و به من چیزی نگفته. ولی طفلک کاری نکرده بود.

از حرفای مهشید هم معلوم بود بنیامین مو به موی

جریان رو گذاشته کف دست مهشید! آب دهنم رو قورت

دادم و گفتم:

-دستت درد نکنه رفیق. تو بهترین دوست منی و یار

روزهای تنهاییم. الان دارم از حرص و درموندگی منفجر

میشم. میخوام یه چیزی بهت بگم.

 

 

-آخ آخ باز داری خرم میکنی؟! رفیق روزای تنهایی!

آره جون عمهات تا همین چند دقیقهی پیش دلت

میخواست سر به تنم نباشه. خب حالا بدو بگو ببینم باز

چی شده؟ مردم از فضولی!

#آنالی_پیراسته

517

آب دهنم رو قورت دادم و آهی کشیدم و گفتم:

 

 

 

-مهشید بیچاره شدم. با وضعیتی که برام پیش اومده و

کلا زمین گیر شدم. پری بانو به کیاوش گیر داده که با

من صیغهی محرمیت بخونه تا بتونه با خیال راحت بهم

دست بزنه و تو کارا کمکم کنه. نمیدونم باید چیکار

کنم. سارا هم نیست که حداقل کمکم بکنه. این زن این

قدر خود رأی که اصلا حتی موضوع رو با من مطرح هم

نکرد. چه برسه بخواد نظر منم بپرسه! فقط میخواد

حرف خودش رو به کرسی بشونه. حتی کیاوش هم

حریفش نشد!

مهشید خوشحال؛ هورایی پشت گوشی کشید و با خنده

گفت:

 

 

 

-آخ جون یه عروسی حسابی افتادیم. بادا بادا مبارک

بادا. چه شود، عروس هفت ماهه حاملهاس تازه پاشم

شکسته تو گچه. داماد هم قراره ویلچر عروس رو از

پشت هول بده. چقدر رمانتیک و اروپایی. میگم صرفا

صیغه رو میخونن که کیاوش راحت بتونه دستمالی

بکنه؟ عجب چیز خفنی بابا

-وای مهشید ببند دهنتو؛ باز من یه حرف جدی زدم تو

به شوخی گرفتی؟! تو کی آدم میشی من نمیدونم.

الان بگو ببینم چه خاکی تو سرم بریزم؟! بابا من دوست

ندارم محرم کیاوش بشم.

-برو بابا دخترهی خل! احتمالا به جز پات به مغزتم

ضربه خورده که از کار افتاده. از خدات باشه داری

 

میشی عروس آریاییها؛ دیوونه شاید زد و ازت خوشش

اومد و خواست همینم دائمی بکنه و یکی از بچهها رو

هم بده تو نگه داری.

البته نه فکر نکنم بچه بهت بده. چون سارا نازاست و

نمیتونه بچهدار بشه. تو که میتونی، پس براش یه وارث

گوگولی میاری تا پری بانو هم کیف کنه.

-مهشید یه چیزیت میشه ها. اونی که مغزش تاب

برداشته تویی نه من. بابا بهت میگم این بشر اصلا سرشو

بلند نمیکنه بهم نگاه کنه. تو میگی منو میکنه زن

خودش؟! من مطمئنم اگه این صیغه هم خونده بشه.

نهایتا گوشهی لباسم یا مچ دستم رو بگیره که موقع راه

رفتن کله پا نشم

مهشید عصبانی شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

-معلوم هست تو چه مرگته؟! با دست پس میزنی با پا

پیش میکشی! با خودت چند چندی؟ بالاخره ناراحتی

که میخواد صیغهات بکنه یا دلخوری که قرار نیست

درست و حسابی بهت نگاه کنه و یه حالی هم بهت بده؟

 

 

 

-من از خرد شدن و کوچیک شدن ناراحتم. دلم

نمیخواد غرورم رو زیر پا بذارم و محرم این آدم عصا

قورت داده بشم. اونم چی؛ فقط به خاطر این که تنهایی

از پس کارام بر نمیام. این جوری من تحقیر میشم. اصلا

این قضیه رو دوست ندارم.

-خب حالا میخوای چیکار کنی؟ فکر نکنم هیچ

کدومتون از پس پری بربیاین!

آهی کشیدم و گفتم:

 

-نمیدونم واقعا؛ فعلا امیدم به ساراست. کیاوش گفت

باید با سارا حرف بزنه. شاید اون مخالفت بکنه و این

قضیه حل بشه. عه مهشید قطع کن پشت خطی دارم.

ساراست.

سریع با مهشید خداحافظی کردم. با دیدن اسم سارا

روی صفحهی گوشیم استرس گرفتم و تپش قلبم بالا

رفت. بچهها هم شروع کردن به تکون خوردن. همیشه

وقتی استرس میگرفتم یا هیجانی میشدم بچهها تو

شکمم شروع میکردن به لگد زدن. دستام میلرزید که

تماس رو وصل کردم.

-سلام سارا جون خوبی؟ چرا از صبح خبری ازت

نیست؟! دیگه داشتم نگرانت میشدم.

 

لحن سارا خیلی خشک و جدی بود. اصلا کلا اخلاقش

عوض شده بود. خیلی رسمی دو کلمه سلام و

احوالپرسی کرد و گفت:

-اونجا چه خبره؟ شنیدم انگار خبرای مهمی هست که

من ازشون بی خبرم!

پس خبرا به گوشش رسیده بود که این قدر از دستم

شاکی بود. ولی تو دلم بهش حق میدادم. همش دو

روز نبود که از تهران رفته بود. الان به شوهرش پیشنهاد

صیغه میدادن. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

 

 

-سارا جون منم مثل خودت بی خبرم. هر چی که هست

بین پری بانو و آقا کیاوش؛ به منم چیزی نگفتن. جسته

و گریخته یه چیزایی ازشون شنیدم. ولی نهایتا اقا

کیاوش گفتن باید با شما صحبت کنن.

 

سارا سکوت کرده بود و حرفی نمیزد. بعد از چند

دقیقه گفت:

 

 

-میدونستم دنبال یه بهانه میگرده تا کیاوش رو به عقد

یکی دیگه در بیاره. الانم که حسابی بهانه براش جور

شده. منم که تهران نیستم دیگه دست و بالش بازتره.

هر دو سکوت کرده بودیم. نمیدونستم چی باید بهش

بگم تا بتونم کمی دلداریش بدم. خیلی ناراحت و

عصبی بود. بعد یه مکث طولانی بهش گفتم:

-البته آقا کیاوش گفتن برای عقد اجازهی پدرم لازمه

واسهی همین هم این کار شدنی نیست. پس خیالت

راحت باشه پری بانو هم کاری نمیتونه بکنه.

 

 

پوزخندی زد و گفت:

-انگار یادت رفته تو دیگه باکره نیستی و به اجازهی پدر

نیازی نداری.

با یادآوری این موضوع باز تمام غم و غصههام رو دلم

تلنبار شدن. بازم ذهنم رفت به اون روز کذایی و ویلای

لعنتی و اون دیدار آخرمون؛ آهی کشیدم و گفتم:

-خب این قضیه رو فقط منو تو میدونیم. بقیه که خبر

ندارن. پس هنوز برگ برنده دست ماست.

 

-تو هنوز مادرشوهر منو نشناختی! اتفاقا کیاوش اولین

چیزی که ازم پرسید همین قضیه بود. مامانش بهش

گفته بود که تو باکره نیستی. نمیدونم از کجا خبردار

شده و این موضوع رو فهمیده ولی خیلی مطمئن به

کیاوش اطمینان داده که از قضیه مطمئنه

با شنیدن این حرف خون به مغزم نرسید. با دست روی

گونهام زدم و گفتم:

-ای وای؛ خدایا پری بانو هم فهمیده؟! حالا چه خاکی

تو سرم بریزم. این بی آبرویی رو چیکارش کنم؟ یعنی

از کجا فهمیده؟ ممکنه از اون کلینیک بهش گفته باشن؟

وای سارا حالا من چه طوری تو روشون نگاه کنم؟ حتی

 

 

الان آقا کیاوش هم میدونه. الان در مورد من چی فکر

میکنه؟ خدایا این چه بلایی بود که به سرم اومد.

از شدت ناراحتی تب کرده بودم و یهو فشار زیادی به

سرم وارد شد. حس کردم سرم از درد داره منفجر میشه.

حال خوشی نداشتم.

 

چشم بستم از ته دل مرگم رو از خدا آرزو کردم. اون

لحظه دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.

واقعا الان کیاوش و مامانش در مورد من چی فکر

میکردن. با احساس شوری توی دهنم، چشم باز کردم

و دیدم خون دماغ شدم و همین طور از دماغم خون

روی صورتم جاری شده.

با دستم دماغم رو گرفتم و سرم رو بالا بردم. به زور به

سارا تونستم بگم خون دماغ شدم و گوشی رو قطع

کردم. با تمام توانی که برام مونده بود اکرم خانم رو

صدا زدم. بالاخره بعد از دو سه بار صدا زدن. صدام رو

شنید و خودش رو رسوند. با دیدن خون روی لباسم و

صورتم هول کرد و جیغ خفهای کشید.

 

 

 

با هزار زور و زحمت بالاخره خونِ دماغم بند اومد. و با

مصیبت لباس عوض کردم و توی تشتی که اکرم خانم

برام آورده بود آبی به صورتم زدم. از شدت استرس و

ناراحتی فشارم بالا رفته بود و باعث خون دماغم شده

بود.

بچهها تمام مدت یه گوشهی از شکمم جمع شده بودن و

به سمت راستم فشار میاوردن. وقتی کمی آروم شدم

شروع کردن به دست و پا زدن. واقعا درمونده بودم و

نمیدونستم به کیاوش چی باید بگم. بعد از چند دقیقه

اکرم خانم در حالی که گوشی خونه دستش بود وارد

اتاقم شد و گفت:

 

 

5/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x