رمان سودا پارت ۱۳۱

4.3
(158)

 

سودا:

دستشو روی کمرش گذاشته بود و با تمام قدرت

کمرش میچرخوند و هی دست توی موهاش

میکشید و پخششون میکرد.

_امسب میلیم پیس سمن..امسب میلیم پیس

سمن..امسب میلیم پیس سمن..

همراه قر دادن این جمله رو بلند بلند تکرار

میکرد.

با باز شدن در خونه نگاه هردمون به در چرخید.

قامت خسته محمد نمایان شد.

قبل اینکه حتی وقت بکنه کامل وارد خونه بشه

گیسو جیغی کشید و با خوشحالی طرف محمد

دویید.

_بابا ممد اُمد بابایی اوووومد…

محمد خم شد و تو یه حرکت بلند کرد و تو آغوش

کشیدش..

بوسه ای روی گونه های تپل دخترکمون نشوند

_آخخخ عشق باباش ، همیشه اینجوری بیاد استقبال

بابایی…

گیسو با ناز چشمی گفت و بوسه ای رو گونه های

محمد نشوند.

_ بابایی ممنی دفت امسب میلیم پیس سمن..(بابایی

مامانی گفت امشب میریم پیش سامان)

محمد سری تکون داد و لب زد

_بله قراره بریم ولی اول بابایی باید دوش بگیره

مامانی هم خوشگل بکنه…

گیسو به من اشاره کرد

_بلی ممنی که خوسله..(ولی مامانی که خوشگله)

محمد نگاهی به من انداخت و لبخندی زد

_بله مامان شما فرشتس انقدر خوشگله..

قند تو دلم آب میشد وقتی دوتاشونو اینجوری

میدیدم.

محمد گیسو رو روی زمین گذاشت و با هیجان

گفت

_دختر بابا زودباش برو یه لباس خوشگل برای

خودت انتخاب کن امشب بپوشی…

دستاشو به هم کوبید و بعد موهاشو عقب داد

_چسم ، ولی من که مدونم میقوای ممنی رو بوس

تونی(.چشم ولی من که میدونم میخوای مامانی

بوس کنی)

محمد منو تو آغوش کشید و بوسه ای روی گونم

نشوند

_دختر باهوش باباشه ، زودباش لباس خوشگلتو

انتخاب کن..

گیسو خنده ای پر سرصدا کرد و ازمون فاصله

گرفت.

_چقدر انرژی داره امروز!

دستمو دور گردنش حلقه کردم

_از وقتی فهمیده قراره بریم خونه مامانمیا ،

سامانم هست روی پاش بند نمیشه.

چشمای سبزش رو چشمام دوخت و بعد به لبام..

سرشو پایین آورد بوسه کوتاهی ازم گرفت.

_حالا دیگه واقعا خستگیم در رفت..

#پارت672

 

لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم خواستم وارد

آشپزخونه بشم که صدام کرد.

_سودا عشقم ، بیدارشو ، قربونت برم بیدارشو

دیگه..

با گیجی نگاهش میکردم که یهو همچی سیاه شد و

دوباره چشمام باز کردم.

نگاهی به اطرافم انداختم ، اینجا؟ هنوزم کیش

بودیم؟ نگاهی دقیق به اتاق انداختم.

با دیدن محمد تازه متوجه شدم همه چی فقط یه

خواب شیرین بوده!

لحظهای بغضم گرفت ، حتی توی خوابم حس

مادری قشنگ بود.

از جام بلند شدم و دستامو دور گردن محمد حلقه

کردم.

_سودا خوبی؟ چی شد یهو؟

نفس عمیقی کشیدم لب زدم

_چیزی نیست فقط خواب دیدم.

این چندمین باری بود که توی این مدت از اینجور

خواب ها میدیدم.

این خواب ها بخاطر فکرای زیاد و دکتر رفتن

دوبارمون بود که امیدوارم کرده بود.

امیدوار شده بودم تا دوباره بچه دار بشم.

محمد موهامو نوازش کرد و بوسه ای روی گونم

زد

_حالا خوب بود یا بد؟

خنده ای کردم و ازش فاصله گرفتم

_فکر میکنم خوب بود.

خداروشکری گفت و لب زد

_سودا باید بریم تهران!

با شنیدن حرفش گیج شده نگاهش کردم

_بسم الله برای چی؟

چنگی توی موهاش کشید و گفت

_پسفردا اولین روزه ماه رمضونه مامانم اصرار

کرد اولین سفره افطاری رو اونجا باشیم.

_اولین سفره افطاری چه فرقی داره با بقیه

روزاش؟

محمد از جاش بلند شد و طرف گوشیش رفت

_مامان من همیشه اولین روز و آخرین روز ماه

رمضون سفره میچینه خونمون و کل فامیلم میان

اصرار کرد ما هم بریم.

سری تکون دادم ، نمیتونستم مخالفت بکنم چون

خب خانواده من یک هفته اینجا بودن و محمد

بهترین پذیرایی ازشون کرد و حالا که محمد از

من میخواد فقط به مدت چندروز بریم پیش

خانوادش نمیشد مخالفت کنم.

خودمم بدم نمیومد البته برم و یکم دورم شلوغ بشه

شاید جفتمونم از فکر بچه دار شدن بیرون بیایم.

_باشه فقط کی قراره بریم؟ اخه امروز باید بریم

دکتر جواب آزمایشامونو بدیم!

محمد که مشخص بود اصلا این قضیه یادش نرفته

سری تکون داد

_میدونم ، اول صبحانه بخوریم بعدش

میریم…وقتیم برگشتیم خونه میتونی وسایلامونو

جمع کنی.

#پارت673

 

باشه ای گفتم از جام بلند شدم.

بدون اینکه لباس خوابم در بیارم طرف آشپزخونه

رفتم صبحانه رو حاضر کردم.

دیدن عسل بدجوری وسوسم کرد تا کمی ازش

بخورم.

انگشتم داخلش فرو کردم بعد خواستم طرف دهنم

ببرم که مچ دستم گرفته شد و بعد داخل دهن محمد

هدایت شد.

_مگه انگشت من قاشقه؟

زبونشو دور انگشتم چرخوند.

_از دست تو شیرین تره!

خنده ای کردم و خواستم کنار برم که یهو محمد

دستاشو دو طرف اپن گذاشت و منو اسیر کرد.

_چیکار میکنی بزار برم چایی بیارم.

تو یه حرکت دستاشو دور پهلوم گذاشت و منو بلند

کرد روی اپن نشوند.

جیغ کوتاهی کشیدم

_نکن…

خنده ای کرد و پاهامو از هم باز کرد بین پاهام

قرار گرفت.

منو به خودش چسبوند

_اوف ، سودا از خواب بیداری میشی خیلی جذاب

میشی!

لبخندی روی لبم نشست.

خودم همیشه معتقد بودم وقتی از خواب بیدار میشم

شبیه مردهایم که تازه از قبر بیرون اومده.

_من همیشه جذابم!

سری تکون داد و موهاش شلختم از جلو صورتم

کنار زد

_نگفتی چه خوابی دیدی؟

شونه ای بالا انداختم و سرمو برگردوندم از کنارم

تیکه پنیری با ناخن برداشتم.

_چیز مهمی نبود که تعریف بکنم بیخیال!

محمد مشکوک نگاهم کرد و لب زد

_اولش که گفتی خوب بود حالا میگی مهم نبود ،

تعریف کن زودباش…

نمیدونم داشت به چی فکر میکرد اما بیخیال مخی

کردنش شدم.

دستامو روی شونه هاش آویزون کردم

_خواب دیدم داریم توی اون ویلایی که باهم رفتیم

داریم زندگی میکنیم و منم داشتم طراحی

میکردم…

محمد سری تکون داد

_خب ادامش…

به چشمای زمردیش زل زدم

_یه دختر بچه خوشگلم داشتیم هی به من میگفت

ممنی ، بعد تو اومدی خونه و زود پرید بغل تو ،

توام منو یادت رفته بود هی قربون صدقه اون

میرفتی!

لبخند حسرت باری روی لبای محمد نشسته بود.

سرشو جلو آورد و بوسه ای عمیق روی لبام

نشوند.

_سودا ، مطمئنم یروزی خوابت برآورده میشه…

سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردم

_میدونم اما قول بده منو یادت نره!

خنده ای کرد و باز هم لبامو بوسید

_آدم هیچوقت زندگیو یادش نمیره.

#پارت674

 

جوون بلندی گفتم و محمد محکم بغل کردم.

برای اینکه دیرمون نشه زودتر مشغول صبحانه

شدیم و بعد از عوض کردن لباس از خونه بیرون

زدیم.

در عرض ده دقیقه به مطب رسیدیم و استرس تمام

وجودم گرفته بود.

این دومین آزمایشمون بود بعد از مصرف قرص

هایی که دکتر داده بود.

محمد دستمو محکم گرفته بود.

اون انگار براش عادی شده بود اما من هروقت

میومدیم اظطراب داشتم.

محمد با منشی حرف زد و گفت باید کمی منتظر

بشینیم.

_سودا اون پاتو انقدر تکون نده ، چرا انقدر

استرس داری مگه دفعه اولمونه؟

_محمد دست خودم نیست چیکار کنم!

دستشو روی پاهام گذاشت و لبخندی زد

_آروم باش.

بوسه ای روی دستم زد و با نوازش شونم منو

آروم کرد.

بعد از نشستن ده دقیقه منشی گفت که میتونیم وارد

اتاق بشیم.

سلام احوال پرسی خیلی کوتاه با دکتر کردیم و

زودتر جواب آزمایشمون رو بهش دادیم.

چند دقیقه ای به برگه ها زل زده بود و هیچ حرفی

نمیزد.

از روی چهرشم نمیشد چیزی فهمید.

_آقا دکتر چی شد؟

محمد بود که این سوال رو میپرسید و مشخص بود

اونم دیگه صبری برای تحمل نداره.

دکتر برگه هارو کنار گذاشت و عینکش رو در

آورد.

دستی به صورتش کشید و نفسشو بیرون فرستاد

_متاسفم اما چیز جدیدی ندارم که بهتون بگم ،

جواب بازم منفیه…درصد بچه دار شدنتون صفره.

نتونستم حرفی بزنم و فقط به دکتر نگاه میکردم.

محمد دستمو گرفت و رو به دکتر گفت

_ولی خب…باز دارو میدید دیگه بهمون؟ باز

آزمایش بدیم؟

دکتر دستی به موهاش کشید و سرشو تکون داد

_بی فایدس…میتونم دارو بنویسم اما…مطمئنم که

تاثیری نداره…صدبار دیگه ام آزمایش بدید جواب

همینه…

دقیقا از همین میترسیدم.

اینکه دیگه هیچ راهی نباشه ، اینکه دقیقا این

حرفارو بشنویم.

انگار بهم الهام شده بود حرفای دکتر و همین

حالمو بد میکرد.

محمد نگاهی به چشمای من انداخت.

به سختی جلوی بغضم رو گرفته بودم.

نمیخواستم اشکمو ببینه و خودخوری بکنه…

روزی هزاربار برای اینکه حق مادر شدن رو ازم

گرفت معدرت خواهی میکرد نمیخواستم حالا

احساس بدی پیدا بکنه.

#پارت675

 

دستش رو نوازش کردم و لبخندی زدم

_اشکالی نداره ، مگه نه؟

حرفی نزد و سرشو پایین انداخت.

_میشه یه چیزی بهتون بگم؟

با حرف دکتر هردو نگاهمون بهش دوختیم.

_بفرمایید

دکتر دستاشو توی هم قفل کرد و جلو اومد

_دارم میبینم که چقدر به بچه علاقه دارید و

میخواستم بهتون پیشنهاد بدم ، چرا یه بچه رو به

فرزندی نمیگیرید؟

کمی شوکه شدم ، انتظار شنیدن این حرف رو

نداشتم.

محمد هم انگار حال منو داشت.

سرشو بالا آورد به دکتر نگاه کرد.

خانم دکتر از جاش بلند شد و میزش رو دور زد

روبه روی ما نشست.

_توی پروشگاه ها کلی بچه های زیبا و بی

سرپرست هست که هرکدومشون آرزوی داشتن یه

خانواده ای مثل شمارو دارن…

محمد دستشو داخل موهاش کشید و کلافه لب زد

_ما…ما نمیـ…

دکتر وسط حرف محمد پرید

_شاید سخت باشه بزرگ کردن بچه ای که از

پوست و خون خودت نیست اما…نمیدونید به

علاوه سختی چقدر شیرینه تازه خیلی هم ثواب

داره…

جفتمونم هیچوقت بهش فکر نکرده بودیم.

راحت نبود اینکه یه بچه ای رو بیاری که بدونی

برای خودت نیست و بزرگش بکنی.

اصلا حس مادری یا پدری به اون بچه پیدا میکنی؟

سرمو تند تند تکون دادم و سعی کردم این فکر

هارو از سرم بیرون بندازم.

محمد نگاهشو به من انداخت و رو به دکتر لب زد

_ما تاحالا بهش فکر نکردیم و فکر نمیکنم در

آینده هم بهش فکر بکنیم ممنونم ازتون.

دکتر سری تکون داد و از جاش بلند شد.

_خیلی خب هرجور خودتون میخواید من به هر

خانواده ای که مشکل شمارو دارن این پیشنهاد رو

نمیکنم چون هرکسی لیاقت اون بچه هارو نداره اما

شما واقعا زوج خوبی هستید.

تشکری کردیم و ما هم از جامون بلند شدیم.

بعد از پس گرفتن مدارکمون از مطب خارج شدیم

و تا سوار شدن ماشین هیچ حرفی بینمون رد و

بدل نشد.

انگار جفتمونم ذهنمون درگیر حرفای دکتر بود.

_سودا من…خیلی شرمندتم!

طرفش چرخیدم و نگاهم رو به سر پایینش انداختم.

_آخه برای چی؟

_تو همه اینارو بخاطر من داری تجربه میکنی!

یعنی هیچوقت نمیخواست دست از مقصر کردن

خودش برداره؟

_محمد من مشکلی ندارم ، من تا وقتی تو کنارم

باشی حاضرم بدترین چیزارو تجربه بکنم اما تو

باش. برام مهم نیست چه اتفاقی بیوفته من فقط

عشق تورو لازم دارم.

#پارت676

 

لبخندی میزنه و دستمو توی دستاش میگیره و

بوسه ای روش میشونه.

_من خوشبخت ترین مرد دنیام تا وقتی تو کنارمی!

شنیدن حرفش باعث شد قند تو دلم آب بشه و ذوق

بکنم.

_منم خوشبخت ترین زن دنیام چون شوهرم تویی.

کمی دیگه قربون صدقه هم رفتیم و تلاش کردیم

همچیو فراموش بکنیم.

توی راه به خودم قول دادم که برای همیشه داستان

بچه رو ببندم و کاری بکنم که محمدم دیگه بهش

فکری نکنه.

زندگی ما خوب بود و نیازی به بچه نداشتیم.

خودمون دوتا برای هم بس بودیم…

***

_اخ بالاخره رسیدیم.

سرمو از رو شونه محمد برداشتم و بدنمو کمی

کش دادم.

از تاکسی پیاده شدیم و محمد کرایه رو حساب

کرد.

از صبح توی راه بودیم و توی هواپیما انقدر نشسته

بودم بدنم درد گرفته بود.

چون محمد نمیخواست پدرش رو اذیت بکنه

بهشون خبر نداده بود که ما داریم میایم.

چون مطمئن بود پدرش تا فرودگاه میاد دنبالمون.

_وای محمد کاش اول میرفتیم خونه خودمون یکم

استراحت میکردیم لباسامون عوض میکردیم من

خیلی شلخته ام!

چمدون از صندوق ماشین بیرون کشید و جلوی پام

گذاشت.

_عشقم خونه خودمون خیلی وقته نرفتیم پره خاکه

باید بگم یکی بره تمیزش بکنه بعدم دوروز بیشتر

نیستیم مامانم نمیزاره اصلا بریم جایی دیگه!

حرفی نزدم و طرف در رفتم زنگ رو زدم.

محمد هم پشتم قرار گرفت و دستشو دور کمرم

حلقه کرد.

_کیه؟

محمد مثل بچه ها خودشو جلوی آیفون انداخت زود

گفت

_الهی قربونت برم ماییم مامان جان باز کن درو!

مشخص بود که خیلی دلتنگ مادرش شده.

البته حقم داشت ، زن به اون شیرینی مگه میشد

دلتنگش نشد؟

در حیاط باز شد و با هم وارد شدم.

هنوز به وسط حیاط نرسیده بودیم که در خونه باز

شد و مادر محمد همراه پدرش بیرون اومدن.

_فدات بشم پسرم بالاخره اومدین مادر.

محمد پاتند کرد و خودشو به مادرش رسوند محکم

بغلش کرد.

لبخندی زدم و منم نزدیک شدم.

جوری همو بغل کرده بودن که انگار سالهاست

همو ندیدن.

_مامان قشنگم ، زندگیم دلم برات خیلی تنگ شده

بود دورت بگردم.

چقدر رابطشون قشنگ بود و من چقدر از حرفایی

که محمد به مادرش میزد خوشم میومد.

بابا مهدی طرفم اومد و منو تو آغوش کشید

_خوش اومدین دخترم ، دلتنگتون بودیم.

_ممنونم بابا جون ماهم همینطور!

بعد چند دقیقه محمد و مامان معصومه بالاخره از

هم دل کندن و اینبار پدرش رو بغل کرد.

منم خودمو تو آغوش مامان انداختم.

_دلم خیلی براتون تنگ شده بود مامان جون.

دستاشو دور کمرم حلقه کرد

_منم عزیزم ، هی به محمد میگفتم بیار من

عروسم ببینم ولی میگفت کار دارم سودا کار داره

بهونه میاورد.

_متاسفانه انقدر درگیر بودیم که خیلی سخت بود

واقعا بیایم.

#پارت677

 

بعد از رفع دلتنگی طولانی بالاخره وارد خونه

شدیم و مامان برامون چایی آورد.

_شرمنده مزاحم شما هم شدیما به محمد گفتم بریم

خونه خودمون ولی گفت خاکه و باید تمیز بکنن

این حرفا…

مامان معصومه اخمی کرد

_این چه حرفیه اصلا نمیومدید ناراحت میشدم

واقعا ، بعدم اینجام خونه خودتونه دیگه چه فرقی

داره.

بابا هم حرف مامان تایید کرد و من دیگه حرفی

نزدم.

چاییم رو برداشتم و قلپ قلپ خوردم.

انقدر خسته بودم که دلم میخواست زودتر به رخت

خواب برم و بخوابم اما محمد انگار زیادم خسته

نبود و داشت راجب کیش برای خانوادش میگفت.

_محمد پسرم سودا خستش از چهرش مشخصه ،

قشنگ برید تو اتاقت یه استراحت بکنید برای شام

صداتون میکنم.

با حرف مامان انگار دنیارو بهم دادن.

محمد باشه ای گفت و با هم بلند شدیم.

تشکری از مامان معصومه کردم و همراه محمد به

اتاقش رفتیم.

قبلا چندباری به اتاقش رو دیده بودم و حالا هم

زیاد تغییر نکرده بود.

خیلی زود لباسامو از تنم در آوردم.

حال نداشتم چمدونم باز بکنم اما محمد خیلی زود

برای خودش رو باز کرده بود.

طرف چمدونش رفتم و دست انداختم و رو ترین

تیشرت رو برداشتم.

محمد که میدونست قصدم چیه سریع خواست از

دستم بکشه بیرون که زودی تنم کردمش.

_سودا نه اون تیشرت خودم میخوام بپوشم بعد

حموم.

با پرویی خنده ای کردم و جلوی چرخی زدم

_به من بیشتر میاد بعدم فقط میخوام بخوابم بعدظ

دوباره پست میدم.

_سودا میدونی که وسواس دارم بعد حموم باید

لباسام تمیز باشه.

دلم نیومد اذیتش بکنم چون میدونستم واقعا حساسه.

تیشرت از تنم در آوردم توی چمدون انداختم.

و دستمو طرف تیشرت توی تنش بردم و به راحتی

در آوردمش تن خودم کردم.

_این یکی حتی از اونم بهتره ، بوی تورو میده.

خنده ای کرد و سری تکون داد.

طرف تخت یک و نیم نفره رفتم و روش دراز

کشیدم.

_نمیخوای بخوابی؟

حولشو از داخل چمدون بیرون کشید

_اول دوش میگیرم.

اخمی کردم و با ناراحتی لب زدم

_نمیشه نری؟ خسته نیستی؟ بیا دوتایی بخوابیم

کنارم نیستی سخت خوابم میبره!

ابرویی بالا انداخت

_اصلا نمیتونم بخوابم اینجوری ، باید برم

حموم…چشماتو ببند من زود برمیگردم.

حرفی نزدم و فقط اخم کردم.

واقعا از اینکه انقدر حموم میرفت کلافه بودم ، اخه

چه دلیلی داشت وقتی تمیز بود؟

چشمام بستم و سرمو زیر پتو کردم.

باید تلاش میکردم که بخوابم و بیخیال محمد بشم.

هنوز چند دقیقه هم نگذشته بود که پتو بلند شد و

یهو دستای محمد دور کمرم حلقه شد از پشت بهم

چسبید.

شوکه نگاهش کردم

_حموم نرفتی؟

سرشو خم کرد بوسه ای به لبام زد

_نه ، وقتی عشقم بدون من خوابش نمیبره دیوونم

مگه برم حموم؟

#پارت678

 

لبخندی روی لبم نشست.

یه آن باور کرده بودم که محمد میخواد بره و به

جای خوابیدن پیش من دوش بگیره اما سریع

فهمیدم که اینطوری نیست.

چون دقیقا تو اوج خستگی به بودنش و بغل

کردنش نیاز داشتم.

بوسهی آرومی روی لبش نشوندم و چشم بستم.

_ میدونستم تنهام نمیذاری، خستم محمد بخوابیم؟

سری تکون داد که چشم بستم و تکونی خوردم.

گرمای آغوشش باعث شد کم کم پلکام از خستگی

سنگین بشه و روی هم بیفته.

***

با صدای آرومی اخمی بین ابروهام نشست و

تکون ریزی خوردم و بعد صدا برام واضح شد و

کمی گیج نگاهش کردم.

_ سودا عزیزم، بیدار شو.

آروم لای چشمامو باز کردم و به محمد که منو تو

آغوشش گرفته بود نگاه کردم و پرسیدم:

_ چی شده؟ ساعت چنده؟

محمد به ساعت اشاره کرد و کمی جا به جا شد و

موهای خیسش و با حوله خشک کرد.

بالاخره حموم رفته بود.

به ساعت که نه شب رو نشون میداد نگاه کردم و

فهمیدم که چقدر زیاد خوابیده بودیم!

_مامانم بیدارم کرد ، شام حاضره پاشو لباساتو

بپوش بریم باهم.

باشهای گفتم و کمی چرخیدم.

برام سخت بود که از تخت دل بکنم اما بیدار شدم

و بعد از کمی کش و قوس اومدن حاضر شدم.

با محمد از اتاق بیرون زدیم و چشمم به سفره

چیده شده افتاد و لبم و آروم گاز گرفتم.

مامان معصومه با دیدنم لبخندی زد که جلو رفتم و

با شرمندگی گفتم:

_ اگه بیدارم میکردید کمکتون میکردم.

اخمی بین ابروش نشست و نوازشم کرد.

_ بشین دخترم این چه حرفیه نیومدی که اینجا کار

کنی ، خودم کارارو کردم یه چند تا غذا پختن و

سفره چیدن که کاری نداره نگران نباش نوش

جونت.

به روی مهربونش لبخندی زدم و کنار محمد نشستم

و به سفره چشم دوختم و تازه فهمیدم چقدر گشنمه!

محمد بشقابم رو برداشت و کمی برام غذا کشید که

صدای بابا مهدی باعث شد بچرخم.

_ خب از کیش چخبر؟ اوضاع خوب پیش میره؟

وضعیت اونور چطوره؟

نگاهی به محمد که ساکت بود انداختم و در

جوابشون گفتم:

_ خوبه بابا جون ، همه چی خوبه شکر خدا.

خداروشکری زیرلب زمزمه کرد و کمی آب

خورد.

دیگه چیزی نگفت و من مشغول خوردن غذام

شدم.

بعد تموم شدن غذا من و مادر جون مشغول جمع

کردن سفره شدیم و هرچند که مادر محمد خودش

همه رو انجام داد منم با اصرار توی چند تا از

کارا کمکش کردم.

سینی چای رو جلوی محمد گرفتم و به بابا مهدی

که با لبخند با محمد بحث میکرد چشم دوختم و به

حرفهاشون گوش کردم.

داشتن درمورد بچگیا و شیطنتای محمد حرف

میزدن!

#پارت_679

 

_ پسر نذار بگم چه بچگی شیطون و حرفگوش

نکنی داشتی هنوزم یادم نمیره بچهی هفت ساله

انگار یه مرد بزرگ و شیطون بود یه بلای

آسمونی نگم برات دخترم!

خندهی آرومی کردم و نشستم که مادرجون هم میوه

رو روی میز گذاشت و سری به تاسف تکون داد.

انگار دقیقا میدونست بابا مهدی درمورد چی حرف

میزنه و برای این تاسف میخورد.

به محمد که با ناباوری میخندید و با تکون دادن

سرش داشت انکار میکرد نگاهی کردم و پرسیدم:

_ واقعا در این حد شیطون بودی؟

بابا مهدی با حرف من بیشتر خندید و مادر جون

به جاش ادامه داد:

_ یکم که خیلی کمه برای شیطنتهاش ولی

قربونش برم پسرم خیلی دل مهربونی داشت هرجا

میدید ناراحت شدم سریع عاقل میشد و دیگه

شیطنت نمیکرد.

بین خندش میوهای رو برای بابا مهدی پوست کند

و من نگاه زیرزیرکیشون رو دیدم که ادامه داد:

_ اما فقط کافی بود چند ساعت بگذره دوباره

محمد بود و یه کوچه که حق نداشتن رو حرفش

حرف بزنن دوباره روز از نو روزی از نو…

کافی بود به تور یه نفر بخوره تا کل بچهها ازش

گله کنن اما پسرم دوست داشتنی بود همه دوسش

داشتن با اینکه شیطون بود اما کسی رو اذیت

نمیکرد و دل نمی شکوند.

بابا مهدی با تکون داد سرش حرفش و تایید کرد.

_ در عین زرنگی خیلی شیرین بود و این باعث

میشد همه دوستش داشته باشن اما بعدش محمد

خیلی عوض شد هیچکس باور نمیکرد این همون

محمد آتیش بسوزونه!

محمد هم با خنده برای دفاع از خودش گفت:

_ بچه بودم خب مادر من، هرکسی تو بچگیش

شیطنت میکنه ، اگه بگم بقیه از من بدتر بودن

قبول نمیکنین ولی خداروشکر الان اونطوری

شیطون نیستم وگرنه سودا نمیتونست تحملم کنه.

با شیطنت نگاهم کرد که پشتچشمی براش نازک

کردم و ابرویی بالا انداختم. خودشم میدونست که

تحملش میکردم.

با خوبی و بدی… با هرچیزی که فکرمیکرد

تحمل نمیکنم، تحملش میکردم اونم عاشقونه!

خودش میدونست، خبر داشت…

_ سودا جان شما چخبر؟ حرف بچه شد یادم افتاد

خبری از بچه نیست؟ شما قصد ندارین بچه

بیارین؟

با لبخند پرسیده بود اما من وقتی حرف بچه شد

کمی زیر چشمی به محمد نگاه کردم ولی بعد دست

محمد و توی دستم گرفتم.

_ نه مادرجون فعلا تصمیم نداریم برای ما خیلی

زوده هنوز کلی وقت داریم.

هربار که مارو میدید میپرسید و این برام خیلی

عجیب بود که انقدر انتظار نوه داشتن!

سری تکون داد و لبش بیشتر کش داد چیزی

نگفت.

_ راستی دخترم فردا شب برای افطاری سفره

میندازیم برای ماه رمضون به رسم همیشه، پدر و

مادر محترمت هم لطفا دعوت کن من خودم

 

بهشون زنگ میزنم حتما اما تو زودتر بهشون خبر

بده که برسن و قدم سرچشم ما بذارن برای افطار

خوشحال میشیم.

سری برای مادرجون تکون دادم و گوشیو توی

دستم گرفتم.

_ پس با اجازه من بهشون زنگ بزنم هم بگم

رسیدیم هم دعوتشون کنم برای فردا شب بیان.

#پارت_680

 

مادرجون سری تکون داد و من به طرف پنجره

گوشه سالن رفتم و شماره مامان رو گرفتم.

بعد از چندبوق نه چندان طولانی صدای مامان

توی گوشم پیچید

_سلام عزیزم چه عجب یه زنگ زدی!

_مامان من که همیشه زنگ میزنم ، بخدا سرم

شلوغ بود.

مامان خنده ای کرد

_بله بله تو درست میگی..حالا چه خبر خوبی؟

شوهرت خوبه؟

_هممون خوبیم ، یه سوپرایز دارم براتون ما

اومدیم تهران…

خیلی سریع و مختصر برای مامان توضیح دادم

برای چی اومدیم و برای فردا دعوتشون کردم

برای افطار..

مامان هم خیلی خوشحال شد و زود قبول کرد.

بعد از یه احوال پرسی کوتاه تلفن قطع کردیم و من

به جمع برگشتم.

_مامان اینا خیلی تشکر کردن و گفتن فردا حتما

میان.

مادرجون لبخندی زد و ازم تشکر کرد.

_راستی معصومه حمید اینا بالاخره برای

پسرشون اسم پیدا کردنا…گذاشتن یاسر.

_واقعا؟ قشنگه ایشالله زیرسایه پدر مادرش بزرگ

بشه.

چون نمیدونستم راجب کی حرف میزنن زیاد

توجهی نکردم اما انگار این موضوع خیلی زیاد

توجه محمد جلب کرد.

_کدوم حمید بابا؟ راجب کی حرف میزنید؟

بابا مهدی صدای تی وی رو کم کرد طرف محمد

چرخید

_مگه چندتا حمید تو فامیل داریم؟ پسرعموت

دیگه!

محمد دستی به موهاش کشید و دوباره پرسید

_حمید کی بچه دار شد؟ مگه مشکل نداشتن؟ یه

بار باهاش حرف زدم میگفت دکترا گفتن امکان

نداره بچه دار بشن!

بابا مهدی سری تکون داد و نگاهشو به محمد

دوخت

_بچه خودشون نیست ، از پروشگاه گرفتن…زنش

خیلی بچه میخواست خودت میدونی که…

شوکه شدم ، چرا حالا باید اینو میشنیدیم؟

دقیقا زمانی که دکتر اینو به ما گفته بود؟ تصادف

بود اینا؟ هروز که یکی از فامیلامون بچه از

پروشگاه نمیگیره مگه نه؟

محمد دستی به صورتش کشید

_چطوری میخواد بچه ای که برای خودش نیست

بزرگ بکنه؟ حمید واقعا دل گنده ای داره!

_محمد بچه دار نشدن درد بزرگیه تو درکش

نمیکنی ، تازه بزرگ کردن بچهای که بی

سرپرسته شاید سخت باشه اما مطمئن باش اجر و

قرب زیادی داره.

محمد درک نمیکرد؟ مطمئنم بودم بهتر از هرکسی

اینو درک میکرد.

دیگه هیچ حرفی نزد و فقط سری تکون داد.

یکم دیگه دور هم نشستیم و بعد با شب بخیر

کوتاهی به اتاق برگشتیم.

محمد خیلی زود لباساشو در آورد و بعد از پوشیدن

شلوارکی روی تخت دراز کشید.

اما من خوب خوابیده بودم و قصد داشتم کمی به

صورتم برسم.

جلوی آینه نشستم و کرمم رو برداشتم روی

صورتم مالیدم.

_محمد

همونجور که دستش روی چشمش بود جواب داد

_جانم

نمیدونستم درسته که این سوالو بپرسم یا نه اما

کنجکاو بودم تا بدونم.

_پسرعموت ، همین که شب راجبش حرف

زدین…

_خب.

از داخل آینه نگاهمو بهش دوختم

_خودش مشکل داشت یا زنش میدونی؟

محمد دستشو از روی صورتش برداشت طرفم

برگشت

_همه میگن زنش اما خودش بهم گفت مشکل از

اونه ، چطور؟

#پارت_681

 

شونه ای بالا انداختم و نگاهمو گرفتم

_هیچی همینطوری کنجکاو شدم فقط..فردا اونام

میان؟

_اوهوم ، فردا هرکسی که تو عروسیمونم نیومدن

میان خیلی شلوغ میشه.

سری تکون دادم و بعد از پاک کردن دستم چراغو

خاموش کردم روی تخت دراز کشیدم.

_من یکم بخوابم ، سحری قراره بیدار بشم نمیخوام

خوابالو باشم.

طرفش چرخیدم و خودمو تو آغوشش انداختم

_بغلم کن.

خنده ای کردم و دستاشو دورم حلقه کرد و کم کم

جفتمون خوابمون برد.

****

با شنیدن صدای ظرف و ظروف چشمام باز کردم.

اتاق تاریک بود و چیزی زیادی نمیدیدم.

از بیرون اتاق یه صداهایی میومد.

آروم از جام بلند شدم جوری که محمد بیدار نشه.

دمپایی هامو پوشیدم و بی سرصدا از اتاق خارج

شدم.

فقط چراغ آشپزخونه روشن بود.

طرفش رفتم و با دیدن مامان معصومه نفس آسوده

ای کشیدم.

_مامان جون

لحظه ای انگار با شنیدن صدام ترسید و تو جاش

پرید.

_وای مادر ترسیدم ، تو چرا بیدار شدی؟

وارد آشپزخونه شدم

_صدا شنیدم اومدم ببینم کیه ، چیکار میکنید؟

_شرمنده مادر بیدارت کردم ، دارم سحری آماده

میکنم.

خیلی زود به کمکش رفتم

_چرا منو بیدار نکردید کمکتون بکنم؟ هرکاری

دارید بگید من انجام بدم.

مادر جون اول میخواست مخالفت بکنه اما وقتی

دید اصرار دارم حرفی نزد.

_خب سفره امادست ، من میرم مهدی بیدار بکنم

توام محمد بیدار بکن.

چشمی گفتم طرف اتاق رفتم و وارد شدم.

چراغو روشن کردم ، محمد در آرامش غرق

خواب بود.

لبخندی زدم و نزدیکش شدم روی تخت نشستم.

طبق معمول دمر خوابیده بود.

دستامو روی کمر لختش نوازش وار حرکت دادم.

_محمد ، عشقم بیدارشو..

بیدار نشد و فقط صدای نامفهموی از خودش در

آورد.

دستمو روی صورتش کشید و موهاشو نوزاش

کردم

_محمد قربونت برم بیدارشو…محمد پاشو

سحره…

_خوابم میاد..

خنده ای به اخمای بچگونش کردم و بوسه ای

روی صورتش زدم.

_پاشو عشقم سحره..

دستی به صورتش کشید و جابه جا شد

_بگو خودم بهش زنگ میزنم.

باشنیدن جملش شوکه شدم و همینجوری نگاهش

میکردم

_چی؟

یهو چشماش رو باز کرد و نگاهی به قیافه من

انداخت.

شروع کرد بلند بلند خندیدن.

میدونستم که شوخی کرده و این جک رو هزار

دفعه خونده بودم.

فقط برای این شوکه شده بودم که چطور وقتی

خوابه شوخی میکنه؟

یهو بلند شد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد

_عشقم شوخی کردم ، ولی قیافت خیلی بامزه شده

بودا..

_مسخره فهمیدم ، باورم نمیشه وقتی خوابی هم

میتونی شوخی بکنی.

بوسه ای به گونم زد

_وقتی تو اینجوری با قربون صدقه بیدارم بکنی

من انقدر انرژی میگیرم که میتونم با رقص بندری

هم بیدار بشم.

خنده ای کردم و سری به نشونه تاسف تکون دادم.

محمد تیشرت و شلوارش رو پوشید باهم از اتاق

بیرون زدیم.

_سلام بابا جون

بابا مهدی سری تکون داد و سلام کوتاهی به

جفتمون کرد.

همین که محمد پشت میز نشست مامان گفت

_سودا زحمت این سفره قشنگ روکشیده ها..

#پارت_682

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 158

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Saina
9 ماه قبل

عالییی:)
حیف که اخرشه فقط 🙁
قاصدک جون جای سودا رمان دیگه ای میزاری ؟

Saina
پاسخ به  قاصدک .
9 ماه قبل

مرسی قاصدک جون :))
بی صبرانه منتظرم گلم

raha M
9 ماه قبل

خوشحالم که بالاخره به فکر گرفتن بچه از پرورشگاه افتادن
خدایی همچین پدر شوهر مادرشوهرای فرشته ایم وجود دارن؟😂 یا برگرفته از کتاب گاو ها پرواز میکننه؟😂😂

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x