رمان عشق موازی پارت 33

* * * *

سرشو برگردوند عقب و همونطور که داشت می دویید ، دستشو توی هوا تکون داد و گفت :

_ بیا دیگه مامانییی … .

با نفس نفس سر جام ایستادم و به سختی لب زدم :

+ آخه وروجک ، من که مثه تو نمیتونم بدو بدو کنم …
یکم یواش تر بچه … .

نفسشو حرصی بیرون داد ، سرجاش ایستاد و چرخید سمتم …
دست به کمر و شاکی ، گفت :

_ عع مامانییی ، تنبل شدیاااا .‌‌..
همین حالاشم کلی دیر کردم …
بیا دیگه ماماااان … .

نفس عمیقی کشیدم و به طرفش قدم برداشتم …
برگشت و دوباره شروع به دوییدن کرد …
نگاهی به اطرافم انداختم …
ظهر که از جاسپر خواهش کردم اون مرد رو بهم نشون بده ،  بالخره با کلی اصرار و خواهشِ من قبول کرد …
قرار شد بعد از ظهر ساعت ۴ که با اون مرد قرار ملاقات دارن ، منم همراهش بیا و از دور ببینم اون آقا رو … .
الانم که توی جنگلیم ، نمیدونم اینجا آخه جای قرار گذاشتنه؟! …
کلافه پوفی کشیدم …
جاسپر که از من خیلی جلو تر بود ، سرعتشو به یه سمتی زیاد کرد و با خوشحالی گفت :

_ سلااااام ، من اومدم … .

زودی سرمو چرخوندم طرفش و رد نگاهشو دنبال کردم …
در آخر یه مردی رو دیدم که با سویشرت مشکی و شلواری همرنگ سویشرتش ، روی یه تیکه سنگ بزرگی نشسته و چون کلاه سویشرتش رو انداخته بود روی سرش ، اصلا چهرش معلوم نمیشد …
با بهت سرجام ایستاده بودم و بهشون نگاه میکردم که اون مرد از جاش بلند شد و دستاشو باز کرد …
جاسپر بدو بدو خودشو انداخت توی بغلش …
مرده سرشو بالا گرفت و جاسپر رو روی دستاش بلند کرد ، اونم شروع کرد به خندیدن …
حالا واضح میتونستم چهرشو ببینم ولی … ولی باورش واسم سخت بود …
خودش بود ! … مردی که ۷ ساله ازش دورم …
مردی که ، بودن باهاشو … جزو آرزوهای غیر قابل براورده شدن میدونم … .
ایلیاد ، آره اون ایلیاد بود …
ولی آخه چطور مارو پیدا کرد؟! ..‌.
چطوووور؟! … .
نفسمو محکم بیرون فرستادم و با چشمای دلتنگم ، از دور به پدر و پسری که شاد و خوشحال بودن خیره شدم …
جاسپر رو گذاشت روی زمین ، خودشم کنارش نشست و گفت :

_ چطوری وروجک؟! …
امروز دیر کردیاااا … .

جاسپر خنده ی کوتاهی کرد و گفت :

_ خب ببخشید …
یه کاری داشتم ، اونو انجام دادم بعد اومدم …

ایلیاد لبخند مردونه و جذابی زد و گفت :

_ حالا این یه دفعه رو میبخشم …
ولی دیگه تکرار نشه که اصلا از انتظار خوشم نمیاد …!

جاسپر سرشو چند بار به نشونه ی باشه تکون داد و گفت :

_ باشه ، قول میدم … .

یعنی ایلیاد میدونه جاسپر پسرشه؟! …
میدونه و تا حالا جیکش در نیومده؟! …
میدونه و سکوت کرده؟! …
چرا هیچی به جسپر نگفته؟! .‌‌..
چرا نگفته باباشه؟! …
همینطور سوال های مختلف بود که توی ذهنم داشت چرخ میخورد …
سوال هایی که جوابشونو فقط ایلیاد میتونس بگه …
نفس عمیقی کشیدم ، من باید اونو از خودم و جاسپر دور کنم … اون فقط میتونی توی یاد منو جاسپر باشه … نه پیشمون ! … چون اون یه خلافکاره … یه قاچاقچی ای که هزار تا رقیب داره …
نمیخوام آرامش الانمو از دست بدم …
درسته زندگی بهم داره سخت میگذره از بی پولی …
درسته باید بخاطر موندن توی یه خونه ی کوچک با دیوارایی نم زده ، صیغه ی صاحب خونم بشم …
درسته فردا صیغه ی یه مرد زن دار میشم ، مردی که پسرش همسن منه ! …
اما من همه ی اینا رو در مقابل زندگی با دلهره و ترس که قرار میدم ، با خودم میگم بهتره صیغه بشم ولی با ایلطاد نباشم ..‌.
منو ایلیاد از اول مال هم نبودیم …
من باید دورش کنم … نمیخوام اتفاقی واسه بچم بیفته …
دیگه حوصله ی دلهره و اضطراب رو ندارم ! … ‌.
سری تکون دادم و به خودم اومدم …
نگاهمو بهشون دوختم …

_ بیا ، ببین واست چی آوردم جاسپر ! …

جاسپر با هیجان به ایلیاد خیره شد و گفت :

_ چیییی؟! …

ایلیاد با خنده ، پلاستیکی رو از پشتش بیرون کشید و مقابل جاسپر قرار داد :

_ کلی خوراکی ، بعلاوه ی ماشین و توپ و هر چیزی که تو می پسندی ! … .

جاسپر با خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت :

_ آخ جووووون …!

و مشغول زیر و رو کردن وسایلای توی اون پلاستیک شد …
ایلیاد به چهره ی خوشحال و شاد جاسپر خیره شد و گفت :

_ دوست داری؟! …

جاسپر سرشو بلا گرفت و گفت :

_ آره ، خیییلی خوبن ! …

رفت توی آغوش ایلیاد و ادامه داد :

_ مرسییییی … .

نفسمو محکم بیرون فرستادم ، بیشتر از این نباید این رابطه ادامه پیدا کنه ، دیگه اجازه نمیدم بره جای ایلیاد …
امروز ، آخرین ملاقات این پدر و پسر خواهد بود ! … .
سری تکون دادم ، برگشتم …
تنهاشون گذاشتم و از اونجا رفتم …

5/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
32 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
،
،
4 ماه قبل

واااای .اخ جون خودشه .

...
...
4 ماه قبل

چرا اینجوری شد؟🤕
یعنی آلیس اتقدر بیشعوره که حاضر نیست پیش شوهرش بره ولی حاضره صیغه یه پیرمرد بشه🙁

Delvin Sepehr
Devin radmanesh
4 ماه قبل

عررر لعنت بهتتتتتتتت😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 به قران اشکم در اومد نکبتتتتت🥺😭🍃💔

Delvin Sepehr
Devlin radmanesh
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

خیلی غمگین بود 🥺😐😭😂😂💔

Delvin Sepehr
Delvin radmanesh
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

نچ نچ نچ بچه ها ببینید سارا میخواد افسردمون کنه 🥲💔🫂🍃😂🤌

Delvin Sepehr
Devlin radmanesh
4 ماه قبل

عرررر اشکم در اومد ساراااااا😭😭😭😭🥺💔💔💔💔💔

Saha
Saha
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

پایان خوش ندی بلیت میگیرم با هوا پیما میام خراسان خفت میکنم ها از من گفتن بود

رها
4 ماه قبل

جلد سوم هم مربوط ب همین رمان هست ؟

Delvin Sepehr
Delvin radmanesh
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

چجوری انق زود زود مینویسی لعنتییی😭🤣😂من سه ماهه دارم مینویسم هنو 20 پارت کامل کردم😐😂🫂

رها
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

پس یعنی نقش اصلی جلد سوم تو جلد دوم هست ؟

Marzi J
4 ماه قبل

سلام آقای رنجبر من میخوام رمان مو بزارم و ثبت نام هم کردم باید چیکار کنم
چطوری رمان مو بزارم؟
لطفا راهنمایی کنید

Delvin Sepehr
Delvin radmanesh
4 ماه قبل

آقا قادررررر آیدی تلگرامت نمیاره خوو چه ــــــ بقولم.🥺🥲🫂

Delvin Sepehr
Delvin radmanesh
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

نپصم چرا اشتبا میتایپی پ😐🖕🤣😄😂🫂میسییییی

atena
atena
4 ماه قبل

این ایلیاد حقشه بچشو نبینه 😅😅😅من اگ جای الیس بودم میرفتم سمتش یه تف قلمبه مینداختم روش بعدشم دست پسرمو میگرفتم میرفتم😅😅😅سارا اگ نظرت اینه ک بهم برسن وقتی رسیدن لطفن یکیش سرطان بگیره بمیره😅😅😅

atena
atena
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

من مرد مغرور رو دوس ندارم مرد مغرور باشه برا بقیه نه عشقش😅
من کلا متفاوتم اخلاقمو بدونی….😅😅

atena
atena
پاسخ به  ᴡᴏʟғ ➖⃟💀ᴄʜɪʟᴅ
4 ماه قبل

ببینیمو تعریف کنیم😅😅

Mahdieh
4 ماه قبل

ساراااااا عاااالی هستی رمانت عاااالییی هس آفرین پارت هارو هم زود زود میزاری و مرسی ک انقده جیگری جیگرطلا♥♥😘😍

فهرست
32
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x