رمان لاوندر پارت ۲۷

4.1
(21)

 

 

 

عمران به طرفم اومد و دستشو دراز کرد

 

_ رسیدن بخیر آرمین خان

 

قد بلند با اون کت و شلوار طوسی رنگ قیافه ی اتو کشیده اشو به نمایش گذاشته بود

 

ابرویی بالا انداختم و نگاهم رو به دست دراز شده اش دوختم

 

_ نگو که خبر نداشتی یک ماهه برگشتم… واسه مهمونی کل محل بودن محاله حاج خانوم یادش رفته باشه دعوتت کنه

 

پوزخندی زدم و ادامه دادم

 

_ حتما سرت گرم کارای شرکتت بود نتونستی بیای

 

آروم دستشو کنار کشید و انگشتاشو جمع کرد

 

_ از کم سعادتی من بوده که نتونستم توی جشن ورود یل محل حضور داشته باشم

 

طعنه ی کلامشو به خوبی حس کردم

 

_ نفرما شرمنده منم خبر نداشتم نون خور محل خودش یه شبه به نون و نوایی رسیده

 

عمران اخماش درهم شد

 

با صدای باز شدن در بغلی ماشینم، نگاهمو از عمران گرفتم

 

متعجب به مدیا که حالا سوار شده بود نگاه کردم

 

این دختر کم کم داشت پر رو میشد!

 

_ حرکت کن

 

عمران بی حرف ازم دور شد و سوار ماشینش شد

 

ابرویی بالا انداختم

 

_ راننده گرفتی؟

 

_ مسیرمون یکیه گفتم شاید دلت بخواد خواهر رفیقتو برسونی

 

 

 

***

 

” مدیا ”

 

تعجب رو تو چشماش دیدم اما همچنان با غرور و خونسردی نگاهم میکرد

 

_ ترساتو کنار گذاشتی کوچولو؟ نمیترسی با یه مرد بی رحم تنها بشی؟

 

میترسیدم اما به روی خودم نیاوردم

 

_ اوج بی رحمی تو رو دیدم

 

ماشینو روشن کرد

 

در همون حال که دستش روی فرمون ماشین بود حس کردم رگ دستش از شدت فشاری که بهش میاره بالا زده!

 

_ برو دعا کن به جایی نکشه که اوج بی رحمی منو ببینی دختر کاووس!

 

نیم نگاهی به صورت مردونه‌ی همیشه جذابش انداختم

ناخواسته نفس عمیقی کشیدم

 

جذابیت این مرد هنوزم مثل پنج سال قبل نفسمو توی سینه حبس میکرد

 

نمیدونستم چرا بین اینهمه آدم من محو این مرد مرموز میشدم

 

به سختی نگاهمو ازش گرفتم

 

_ عمران چی میگفت؟

 

از سوال ناگهانی و لحن تندش جا خوردم

 

_ در مورد شرکت و کار بود، رئیسمه!

 

تیز نگاهم کرد

 

_ رئیست باشه باید در ماشینشو برات باز کنه و تو هم سوار بشی؟

 

اخمام درهم شد

 

_ شوهرم که نیستی اینقدر دخالت میکنی

 

ناگهانی مچ دستمو گرفت

 

_ شوهرتم میشم!

 

وحشت زده به صورتش نگاه کردم

 

_بابات تو رو به بد کسی سپرد مدیا. آرمین بلده چطور از امانتی که دستشه محافظت کنه!

 

 

مچمو از دستش بیرون کشیدم

 

_ مگه اینکه بخوام بمیرم و تو شوهر من بشی

 

جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت

 

_ حرفتو نشنیده می‌گیرم!

 

همون لحظه گوشیش زنگ خورد

 

تماسو وصل کرد

 

_ می‌شنوم

_ …

_ الان برات می‌فرستم حواست باشه این قرارداد خیلی برام مهمه کم و کاستی پیش بیاد همتون اخراج میشین

 

بی حرف دیگه ای تماس رو قطع کرد

نگاه مستقیمم به صفحه ی گوشیش افتاد

 

رمز گوشیش رو آروم وارد کرد

ناخواسته رمزشو توی ذهنم تکرار کردم

 

پیامی ارسال کرد و گوشی رو کنار گذاشت

 

نگاه مستقیمش رو به طرفم کشوند و طلبکارانه پرسید

 

_ ناهار چی داری؟

 

اخمامو درهم کشیدم

 

_ اینم بابام بهت گفته که ناهار مهمونم باشی؟ یا کلا عادت داری بدون دعوت بری جایی

 

_ بدون دعوت جایی رفتن رو از خودت یاد گرفتم همون شبی که اومدی تو اتاقم

 

به طرفم متمایل شد

محسوس خودمو عقب کشیدم جوری که پشتم به در ماشین چسبید

 

_ شایدم هوس کردی برات تکرارش کنم!

 

 

 

_ من ناهار ندارم و می‌خوام گرسنه بمونم تا شب

 

_داری واسه شام دعوتم می‌کنی؟

 

کلافه در ماشین رو باز کردم

_ چه اصراری داری من دعوتت کنم؟

 

مچ دستمو گرفت

_ میخوای من دعوتت کنم بیای خونه‌م؟

 

همینم مونده بود برم خونه‌ش!

 

دستش که دور مچم پیچیده شده بود انگار حلقه ی داغی بود که از وسط کوره ی آتش بیرون کشیده بودن!

 

مجبور بودم چیزی بگم تا بیخیال بشه

 

_ نه! منظورم اینه که شب شام درست میکنم منتظرم بیای

 

لبخند کجی نشست روی لبش

 

_ اینم دعوتنامه که خودت فرستادی!

 

_ چاره ی دیگه ای برام گذاشتی؟

 

ابروهاشو گره زد

 

_ میخوای بگی مجبورت کردم؟

 

پوفی کشیدم

 

_ نه اصلا! با میل و علاقه ی خودمه!

 

چهره ی سرد و بی رحمش چیزی رو درونم فرو ریخت

 

ناخواسته لب زدم

 

_ باید از خدام هم باشه که شام کنار تو بخورم

 

با رضایت سر تکون داد

_ خوبه. همینا رو تا شب با خودت تکرار کن!

 

به سختی مچ دستمو آزاد کردم و مالیدم

 

جای انگشتاش روی مچم قرمز و متورم شده بود

انگار داغ کرده بودن!

 

 

سریع پیاده شدم و به طرف در دویدم

 

_ منتظرم باش مدیا!

 

با دستای لرزونم کلیدو توی قفل چرخوندم و خودمو داخل ساختمون انداختم

 

درو بستم و پشتمو به در تکیه دادم

تند تند نفسامو بیرون دادم

 

خدا به فریاد برسه با منتظرم باش هایی که هربار بهم میگفت!

اینبار که دیگه با دستای خودم براش دعوتنامه فرستادم!

 

معده ام صدای بدی میداد

از غذای دیروز کمی تو یخچال مونده بود گرم کردم و به زور از گلوم پایین فرستادم

 

برگشتم توی اتاق و خودمو روی تخت رها کردم

اونقدر خسته بودم که با بستن چشمام خوابم برد

 

نمی‌دونستم چقدر خوابیده بودم اما یهویی از خواب پریدم

هراسون به اتاقی که رو به تاریکی می‌رفت نگاه کردم

 

از تخت پایین پریدم

 

مهمون دعوت کرده بودم و شام هم درست نکرده بودم

 

کلافه سرمو بین دستام گرفتم

 

خدایا چه گیری کردما برای خودمم غذا نمیپختم حالا باید برای آرمین خان شام درست میکردم

 

به طرف آشپزخونه دویدم

هر مواد غذایی که داشتم رو یکجا کردم

قابلمه ای رو پر از آب کردم و گذاشتم جوش بیاد

برنج خیس کردم و کنار گذاشتم

 

یه بسته مرغ هم درآوردم

 

تند تند خیار و گوجه خورد کردم تا همزمان سالاد هم درست کنم

 

مرغ ها رو سرخ کردم و آب ریختم روش تا بجوشه

برنج هم آبکش کردم و دم کنی گذاشتم

 

وقتی کارم تموم شد دستمو به کمرم زدم و ایستادم

 

تصمیم گرفتم آرایش کمرنگی هم کنم تا این صورت رنگ پریده ام رو آرمین نبینه!

 

 

 

لباسمو عوض کردم و آرایش ملیحی به صورتم دادم

 

هرچقدر فرار کردم تا با این مرد بی رحم تنها نشم آخرش هم بازگشتم به طرف خودش بود!

 

حالا که نمی‌تونستم فرار کنم پس باید باهاش رو به رو میشدم

 

_ رژ قرمز بیشتر بهت میاد

 

جیغی زدم و عقب پریدم

 

با دیدن آرمین که جلوی اتاق ایستاده بود اخمام درهم شد

 

_ عادت کردی مثل جن بیای؟ درسته کلید داری ولی خودت شعور داشته باش جایی که به دختر تنهاست نرو شاید اصلا لباس تنش نباشه

 

چشماشو ریز کرد و نزدیک اومد

 

_ و اگه کل تن و بدن اون دختر رو از حفظ باشم چی؟

 

بی شرمی رو از حد گذرونده بود

 

_ تا کی میخوای میخوای به این بی حیایی ادامه بدی؟

 

یک قدمیم ایستاد

 

_ کدوم بی حیایی؟ من که هنوز کاری نکردم

 

از اینکه بیخیال حرفشو میزد حرصم می‌گرفت

 

_ بریم غذا رو بیارم زودتر بخور برو

 

ابرویی بالا انداخت

 

_ پذیرایی از مهمون بلد نیستی؟ مادرت که مهمون نواز خوبیه

 

تنه ای بهش زدم و بیرون رفتم

 

با دیدن گلدون گلی که پشت در اتاق بود متعجب سرمو بلند کردم و نگاهم به چشمای نافذش افتاد

 

لبخند کجی روی لبش بود

 

_ فکر کردم نباید دست خالی بیام مهمونی

 

فکر نمی‌کردم این کارا هم بلد باشه

ته دلم یه حس عجیبی نشست

 

اگه پنج سال قبل، پیش از اون اتفاقای تلخ، چنین کادویی بهم داده بود قطعا همونجا از خوشی ذوق مرگ میشدم

 

الان فقط ذره ای از حس بدم نسبت به تنها بودن باهاش کم شد.

 

مستقیم به طرف آشپزخونه رفتم

آرمین هم دنبالم اومد

 

زیر قابلمه رو روشن کردم تا گرم بشه

 

_ تو شرکت عمران شغلت چیه؟

 

از سوال ناگهانیش جا خوردم

 

_ یه کارمند ساده ام

 

نگاهمو ازش دزدیدم و به غذا انداختم

 

_ یه کارمند ساده با رئیسش گرم میگیره؟

 

بشقابا رو از کابینت درآوردم

 

_ اون به حساب اینکه قبلاً هم محله ای بودیم نمی‌خواد احساس غریبی کنم

 

_ غلط کرده! برای تفریح که نرفتی اونجا

 

نگاه متعجبمو که دید ادامه داد

 

_ پدرت خیلی تاکید کرده که با هیچ مردی گرم نگیری!

 

ابروهامو به هم نزدیک کردم

 

_ پدرم دیگه چیا گفته که من خبر ندارم؟

 

به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا نخندم

 

_ داشتی میگفتی پدرم در مورد شام امشب نگفته بود چه غذایی برات درست کنم؟

 

 

قاشق رو همونجا رها کردم و رو به روش ایستادم

 

_ حتما گفته امشب هم پیشم بخوابی تا نترسم؟

 

ناگهانی به طرفم اومد جوری که راهی برای رد شدن و دور شدن ازش نداشتم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x