رمان مادمازل پارت ۲۰۸

4.2
(33)

 

 

محو تماشای صورتش شدم.

چقدر این مدت بهم سخت گذشت.

چقدر تلخ گذشت.

منی که جون کندم تا به دستش بیارم احساس میکردم  باید داغ داشتنش رو  روی دل خودم بزارم و همین پسر و شکسته و درب و داغونم میکرد.

پرسیدم:

 

 

-من این چند روز اونقدر دلم واسه تنگ شده بود که اگه عکساتو نگاه نمیکردم حتما دق مرگ میشدم.تو چی ؟ دلت واسه من تنگ شد اصلا؟

 

 

دوست داشتم بفهمم و بشنوم قرارهدچه جوابی بهم بده.

یه جورایی ذوق شنیدن جوابش رو داشتم.

دستشو پایین گرفت و با کنار گذاشتن دستمال جواب داد:

 

 

-زیاد…

 

 

یک کلمه ی معمولی تحویلم داد اما همین کلمه ی معمولی بس شیرین و دلچسب بود.

دوباره پرسیدم:

 

 

-چقدر زیااد !؟

 

 

دستشو بالا آورد و موهام رو خیلی آروم پشت گوشم نگه داشت و بعد جواب داد:

 

 

-خیلی…خیلی زیاد!

 

 

پاهامو بالا بردم و چهار زانو روی تخت نشستم و بعد چشمهامو بستم و گفتم:

 

 

-خب پس نشونم بده خیلی خیلی زیاد رو…

 

 

اینو گفتم و لبهامو جمع و غنچه کردم.اول صدای خنده اش رو شنیدم و بعد دستهاش رو دو طرف صورتم حس کردم.

چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و من حتی با بسته بودن چشمهام سنگینی این نگاه ها رو احساس کردم تا وقتی که گفت:

 

 

-بازم متاسفم…واسه تمام لحظه هایی که از خودم دور نگهت داشتم متاسفم…

واسه این حماقت…واسه اذیت کردنت…

 

 

انگار داشت اعتراف میکرد.

اعترافاتی که بیشتر مطمئنم میکرد دوستم داره و درنهایت لبهاش رو وقتی که قفل لبهام شدن احساس کردم و غرق در خوشی شدم.

لرزش شیرینی توی وجودم پیچید.

چشمهامو وا کردم و بهش خیره شد.

پلکهاشو روی هم گذاشته بود و با ولع میبوسیدم.

با همون ولعی که انتظارش رو داشتم و شاید حاصل این دوری بود.

همین کافی بود تا معنی خیلی ای  که گفته بود رو بفهمم …

بله همین کافی بود!

من معنی خیلی خیلی زیاد رو فهمیدم رو حس کردم و لمس کردم…

لحظه به لحظه رو من متمایل میشد و من به عقب خم میشدم تا جایی که کاملا رو تخت دراز کشیدم و اون روی بدنم خیمه زد.

وقتی تو بوسیدن همراهیش میکردم دستهامو سمت پیرهن تنش دراز کردم  و شروع کردم از بالا وا کردن دکمه هاش…

 

کاملا دراز کشید روی بدنم و چون نفس ادامه دادن اون بوسه رو نداشت لبم رو رها کرد و بجاش دهنشو چسبوند به گلوم.

آب دهنمو قورت دادم و نفس زنان به وا کردن بقیه دکمه های پیرهنش ادامه دادم و همزمان گفتم:

 

 

-بگو دوستم داری رهام…بگو تا بشنوم…

 

 

دستش روی سینه ام نشست و صداش تو گوشم پیچید:

 

 

-دوست دارم عزیزم…دوست دارم..

 

 

آه خدایا!

چقدر شنیدن این کلمات در ظاهر ساده از دهن اون برای من شیرین و خواستنی بودن.

واش میتونستن ضبطشون یونم و هرروز گوشش بدم

درست مثل یه موسیقی!

سرم رو کج کردم و لبخند زدم.

زبونشو روی گردنم کشید و همزمان تاپ تنم رو تا زیر سوتینم پایین آورد.

انگشتهام با سستی آخرین دکمه اش رو وا کردن.

نفسم عمیق شد و کشدار…

زمزمه کردم:

 

 

-منم دوست دارم…منم عاشقتم…

 

 

بوسه هاش از گردنم تا روی سینه ام پایین اومدن.

دستهاش رو پشت کمرم برد و سعی کرد قفل سوتینم رو باز بکنه.

پیرهنش رو کشیدم و از زیر کمربند بیرون کشیدم.

فهمید که دلم میخواد درش بیاره واسه همین برای چند لحظه بیخیال بوسیدنم شد و با صاف نگه داشتن کمرش پیرهنش رو از تن درآورد دوباره خم شد روی تنم.

لبخند شهوت آلودی زدم و گفتم:

 

 

-امشب انجامش بدیم !؟

 

 

پوست گردنمو میک زد و نفس زنان درحالی که پخش شدن داغی نفسهاش رو  روی گردن خودم حس میکردم جواب داد:

 

 

-هوووم…همین امشب…همین حالا‌…

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 33

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x