رمان دلباخته پارت۱۱۵

 

 

 

 

آخ از من که پنجره ای رو به آینده باز می کنم و دختر بچه ای را می بینم که فقط مالِ من است.

 

دختری که عمقِ ویرانیِ من را نباید می دید و التیام زخمی می شد که من با خود یدک می کشیدم.

 

گوشم از صدای صبا پُر می شود و نگاهم را از آسمان ابری و گرفته برمی دارم.

 

– نهار مهمون من.. می خوام سور بدم، سوووور

 

دیوانه ای حواله اش می کنم.

 

شانه بالا می اندازد.

 

– بد نیست آدم یه وقتایی دیوونه باشه، نه؟

 

سر جلو می کشد و به چشمانم زل می زند.

 

– زندگی همینه، مریم.. بعضی وقتا همه چی خودش جور می شه، جوری که اصلاً نمی فهمی

 

– منظورت چیه، نمی فهمم؟

 

– زری جون و سید و می گم.. اصلاً فکرش و می کردی همچی آدمایی بیان تو زندگیت؟

 

با یک “نه” ساده جواب می دهم.

 

حس می کنم حرف نگفته ای مانده و صبا این پا و آن پا می کند.

 

– بیا.. بیا بریم که الانه از گشنگی بیفتم رو دستت.. نگفتی کجا بریم؟ چلو می زنی یا جوج.. سورِ صبا رو هر کی از دست بده، خَره.. با دو تا گوش اضافه

 

 

 

 

می زند زیر خنده و حالِ من با او چه خوب است.

 

قاشق و چنگال را گوشه بشقاب خالی اش می گذارد و تکیه به پشتی صندلی می دهد.

 

– تو هنوز آدم نشدی؟ صد دفعه نگفتم تند تند غذا خوردن درست نیست! میمیری آخرش، صبا

 

نگاه باریکش به چشمانم زل زده و به همان حرف نگفته فکر می کند انگار.

 

– دوسش داری، مریم؟

 

لقمه وسط گلویم گیر می کند و به سرفه می افتم.

کمی آب می خورم و صبا حرفش را تکرار می کند.

 

– چی.. چی داری می گی تو؟! می شه بگی..

 

حرفم را قطع می کند.

 

– داری طفره می ری مریم؟!

 

زبان روی لبش می کشد.

 

– می خوام بدونم جز امیر حسین، مردِ دیگه ای تو زندگیت هست که بخوای بگی کیو دوست دارم!

 

تک خند مضحکی می زنم.

 

– تَوَهم زدی باز! اینو از کجا آوردی صبا.. دوست داشتن کدومه؟! من الان تو شرایطی ام که بتونم به کسی فکر کنم به نظرت؟!

 

تنش را جلو می کشد و مشت زیر چانه اش می گذارد.

 

در سکوت نگاهم می کند.

 

 

 

 

– تو چته دختر.. سوزنت باز گیر کرد، پرت و پلا می گی واسه خودت؟!

 

نگاهم را از چشمان پُر از شک و تردیدش برمی دارم و به ناکجاآباد می دوزم.

 

– من هنوز نتونستم با رفتنِ حامد کنار بیام، اونوقت تو می گی دوسش داری!

 

تند و تیز نگاهش می کنم.

 

– من چرا باید یه مرد مجرد که هیچ ربطی به من نداره رو دوست داشته باشم.. هان؟!

 

– چون وقتی ازش حرف می زنی چشای خوشگلت برق می زنه.. عین همون وقتا که.. بگذریم.. تو همون آدمی بودی که حرفِ احدی رو گوش نمی کردی.. خود رای و مستقل.. یهو چی شد تا آقا سید گفت تنها نری که گرگه شاخت نزنه، راضی شدی راننده شخصی ببرت اینور اونور!

 

شانه بالا می اندازم و حق به جانب لب می جنبانم.

 

– چون وقتی شنیدم صادق چه بلایی سرِ مادرش آورد، راستش ترسیدم.. وگرنه محال بود زیر بار حرفش برم

 

لب های نازکش را جمع می کند و سر تکان می دهد.

 

– یعنی حتی یه ذره ام بهش حس نداری؟!

 

و من باز آن حس لعنتی را انکار می کنم.

 

 

 

– من اونقدر بدبختی دورم و گرفته که حسی برام نمونده، صبا.. همش فکر می کنم بعدش چی.. چند ماه دیگه که بخوام مستقل شم، چجوری برم سرِ کار با یه بچه ی کوچیک.. کیو دارم برام نگهش داره؟

 

برای لحظه ای مکث می کنم و پوف می کشم.

 

– اونوقت تو نشستی حرف از چی می زنی! هر کی ندونه تو یکی می دونی زندگیِ مزخرف من..

 

اخم کرده وسط حرفم می پرد.

 

– می شه این کلمه رو اینقدر تکرار نکنی.. تو اصلاً می دونی مزخرف چیه یا کیه! مزخرف اونه که تو پارک می خوابه، چون جایی رو نداره بره..

واسه یه لقمه نون شرفش رو می فروشه.. حالا بگو ببینم زندگیِ اونه یا تو.. هان؟! ناشکری نکن تو رو خدا.. بس کن جونِ صبا

 

 

آب دهانم را به زحمت قورت می دهم.

سیب گلوی باد کرده ام را لمس می کنم.

 

– قبول کن منم تو شرایط خوبی نیستم.. آدمی که یه روز صاحب زندگی خودش بود، سخته براش تو خونه ی یه غریبه زندگی کنه.. اونم من.. که حاضرم بمیرم و منت کسی بالا سرم نباشه

 

صورتش را در هم می کشد.

3.5/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
14 روز قبل

مرسی• ممنون 😘💕💓😇🌸🍁🍂

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x