رمان قانون عشق پارت ۴۸

4.6
(108)

با خنده به طرف بابا که اخم غلیظی روی صورتش بود رفتم

گونش رو محکم بوسیدم و گفتم

_آخ من قربون ابهت بابام برم که تا مرز سکته برد اونو

خندمون که تموم شد بابا هنوز اخم داشت

رفتم کنارش نشستم و خودم توی بغلش جا کردم

با لحن بچه گونه ای گفتم

_آخم هاتو باز تُن دیدِه

اخم هاش کمی باز شد بوسه محکم دیگه‌ای به گونش زدم و از جام بلند شدم

نگاهی به ساعت مچی انداختم ساعت ۵ بود

به سمت اتاقم رفتم

لباسم رو با شلوار جذب مشکی و مانتو بافت و شال مشکی عوض کردم

کیف پاسپورتی مشکیم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم

درحال گذاشتن گوشیم داخل کیفم بودم که صدای بابا باعث شد نگاهم رو بهش بدم

بابا_کجا میری بابا جان؟

لبخندی زدم

_میرم بیرون ولی زود برمیگردم

سری تکون داد و متقابلا لبخندی زد

بابا_برو بابا مراقب خودت باش

_چشم

به سمت در رفتم و بعد از پوشیدن کتونی های مشکیم از خونه بیرون زدم

نگاهی به ساعتم انداختم

برای ساعت ۷ونیم وقت مشاوره داشتم

وقت بود پس به سمت کافه همیشگی روندم

ماشین رو جلوی کافه نگه داشتم

از ماشین پیاده شدم و به سمت کافه رفتم

با ورودم به کافه به سمت میزی که اکثر مواقع روی اون می‌نشستیم رفتم

بعد از چند دقیقه گارسون برای گرفتن سفارش به سمتم اومد

یه قهوه و کیک شکلاتی سفارش دادم

 

 

کمی از قهوه ام رو مزه مزه کردم

با صدای محمد فنجون رو روی میز گذاشتم و نگاهم رو بهش دادم

محمد_مدل جدیده؟……هر کدومتون تنهایی میاین اینجا میشینید روی همین میز زل می‌زنید به روبه‌رو

بی حرف فقط نگاهش میکردم

خیلی کم پیش میومد که محمد آنقدر جدی باشه

اومد و روی صندلی روبه‌روم نشست

محمد_خدا رو شکر جفتتون لال شدین

به صندلیم تکیه دادم و با صدای آرومی گفتم

_تو از هیچی خبر نداری ………پس به من تیکه ننداز

دستاش رو روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد

محمد_چه مرگتونه شما دوتا؟………چه بلایی سر خودتون آوردین؟

در حالی که کیفم رو بر می‌داشتم و از جام بلند میشدم کوتاه جواب دادم

_از خودش بپرس

از کافه بیرون زدم و به سمت دفتر مشاوره رفتم

 

ماشین رو جلوی ساختمون نگه داشتم

وارد مطب شدم و بعد شنیدن اسمم از زبون منشی از جام بلند شدم

وارد اتاق شدم

_سلام

دکتر لبخندی به روم زد

مریم_سلام عزیزم……خوش اومدی

اشاره‌ای به مبل های داخل اتاق کرد و گفت

مریم_بشین

تشکر کوتاهی کردم و نشستم

از پشت میزش بلند شد و روبه‌روم نشست

مریم_خوبی؟

_بد نیستم…….شما خوبین؟

مریم_شکر…………خیلی وقت بود نیومده بودی

نیشخندی زدم

خواستم جواب بدم

از وقتی سامی وارد زندگیم شد نیومدم

ولی گفتم

_راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم

سری تکون داد برگه و خودکار رو از روی میز برداشت

مریم_ما هم برای همین اینجاییم………..از هر جا دوست داری شروع کن

از روزی که دیگه به مشاوره نیومدم شروع کردم و همه چیز رو گفتم

بعد از اتمام حرف هام اشک هایی  که نفهمیدم کی روی گونم روون شدن رو پاک کردم

بعد از سکوت کوتاهی برگه ها و خودکار رو روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد

مریم_خب اول این اینکه تبریک میگم بهت برای برگشتن خانوادت………و دوم اینکه سامی رو دوست داری؟

با بغض جواب دادم

_مگه میتونم دوسش نداشته باشم………….من هنوزم همونقدر عاشقشم

سری تکون داد

مریم_بهش حق میدی؟

_راجب چی؟

مریم_درباره کاری که کرد بهش حق میدی؟

کمی فکر کردم

_نمیدونم

به صندلیش تکیه داد

مریم_نمیدونم که نمیشه……….حق داشته یا نه؟

با مکث جواب دادم

_نمیدونم چون مطمعن نیستم که اگر جای اون بودم رفتار بهتری داشتم

باز هم سری تکون داد

مریم_خوبه………….ببین رستا،شما خیلی راحت به هم رسیدین…….هر دوتون عاشق بودین و خیلی سریع باهم وارد رابطه شدین و شاید همین باعث شد که قدر بودن کنار همدیگه رو ندونید…………تو براش خیلی راحت بودی،یعنی خیلی راحت به دستت آورد……….اگه اومد سمتت و برای برگشتنت تلاش کرد خیلی اذیتش نکن ولی راحت هم قبول نکن………..بزار بفهمه که راحت به دست نمیای

بعد از یک صحبت طولانی از مطب بیرون زدم و به سمت خونه رفتم

 

 

 

 

 

(یک ماه بعد)

 

روز ها پشت هم می‌گذشتند و کار هر روز من فکر کردن به خاطرات بود

چند باری سمتم اومده بود و دست شکستش که میدونستم از دیوونگی های خودشه قبلم رو به درد می‌آورد

قصد داشتم اینبار که سمتم اومد یکم کوتاه بیام

ماشین رو جلوی کافه نگه داشتم و به سمت کافه رفتم

با ورودم محمد به سمتم اومد و گفت

محمد_امروز چند تا تولد هست اگه حوصله نداری برو VIP اونجا امروز خلوته

چون حوصله موزیک رو نداشتم به سمت طبقه بالا که VIP بود رفتم

توی اون قسمت فقط دو نفر بودن و طبق گفته محمد خلوت بود

روی یکی از میز های گوشه سالن نشستم

بعد از سفارش یه قهوه ترک خودم رو با گوشیم سرگرم کردم

با حس نشستن کسی سر میز سرم رو بالا آوردم که نگاهم به پسر جوونی خورد که با لبخند نگاهم می‌کرد

اخمی کردم دوباره نگاهم رو به گوشیم دادم

بعد از چند دقیقه صداش باعث شد نگاهم رو بهش بدم

پسر_تنهایی؟

با اخم و لحن تندی جواب دادم

_به شما ربطی داره؟

ابروهاش بالا پرید

انگار انتظار این واکنش تند رو نداشت

پسر_چه خشن

گوشیم رو روی میز انداختم و با گذاشتن دست هام روی میز کمی به جلو خم شدم

_پاشو برو پی کارت من اصلا حوصله این جنگولک بازی ها رو ندارم

لبخندش پرنگ‌تر شد و اون هم به جلو خم شد

پسر_حالا آشنا میشیم شاید تو هم از من خوشت اومد

تو دلم گفتم من فقط از یه نفر خوشم میاد

دیگه کلافه شده بودم

کیف و گوشیم رو برداشتم و از پشت میز بلند شدم

چند قدم کوتاه برداشته بودم که دستی از پشت بدون برخورد با بدنم دورم حلقه شد

به شدت ترسیدم

خواستم جیغ بزنم ولی با پیچیدن بوی عطری آشنا توی بینیم انگار لال شدم

خشک شده بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم

بغض به گلوم چنگ زد و چشمام پر اشک شد

 

 

“این پارت ۴۸ تقدیم به نگاه های قشنگتون🦋🦋💋

بابت این مدت پارت نداشتن هم باید بگم که انرژیم رو از دست دادم‌‌…‌…..

وقتی میبینم که یه رمان با پارت گذاری نامنظم کلی حمایت میشه ولی من که پارت گذاریم منظمه هم امتیازات رمانم کمه هم کامنت ندارم انرژیم رو از دست میدم

البته شاید هم مشکل از قلم خودم باشه ولی خب انتظار بیشتری داشتم🦋

من قانون عشق رو بیشتر به عشق شما ها شروع کردم که بخونید و لذت ببرید ولی از امروز به بعد فقط به خاطر دل خودم میزارم چون اصلا هیچ حمایتی نمیشه

دوستون دارم💕

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 108

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دژکوب 4.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: بهراد ، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه بیشتر و فروزان تر میکند.. سرنوشت او را تا…

دانلود رمان موج نهم 4.3 (7)

بدون دیدگاه
خلاصه: گیسو و دوستانش که دندونپزشک های تازه کاری هستن، توی کلینیک دانشگاه مشغول به کارند.. گیسو که به تازگی پدرش رو از دست داده، متوجه شده برادر بزرگش با…

دانلود رمان طومار 3.4 (21)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :     سپیدار کرمانی دختر ته تغاری حاج نعمت الله کرمانی ، بسی بسیار شیرین و جذاب و پر هیجان هست .او از وقتی یادشه یه آرزوی…

دانلود رمان کاریزما 3.7 (7)

بدون دیدگاه
    خلاصه: همیشه که نباید پورشه یا فراری باشد؛ گاهی حتی یک تاکسی زنگ زده هم رخش آرزوهای دل دخترک می‌شود. داستانی که دخترک شاهزاده و پسرک فقیر در…

دانلود رمان غبار الماس 4.3 (19)

۱ دیدگاه
    ♥️خلاصه: نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
7 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
helen nasari
1 سال قبل

رمانت خیلی قشنگه عزیزم
بیشتر پارت بزارر 🤗😇

helen nasari
پاسخ به  Ghazale Hamdi
1 سال قبل

مرسییی💕❤

Sogol
1 سال قبل

عزیزممممم،اتفاقا من همیشه رمانتو میخوندم،دیدم پارت نمیزاری هم تعجب کردم
من که رمانتو دوست دارم عزیزم💖
خوشگلم،هیچ وقت ناامید نشو،یعنی چی که انرژیمو از دست دادم،اتفاقا باید پرو باشی و راهتو ادامه بدی و اشکالات کارتو متوجه بشی و رفعشون کنی،نه اینکه کنار بکشی.شاید حتی یک نفر هم نیاد بگه کارت درسته یعنی تو دیگه نباید ادامه بدی؟!اتفاقا ادامه بده،همه از ۱۰۰ شروع نمیکنن،اون رمان هایی هم که میگی خیلی طرافدار دارن چند تا رمان نوشتن و دستشون حسابی پر شده،ذهن منِ خواننده رو میخونن ادامه رمانشون رو سعی میکنن طبق ذهن من ننویسن که ادامه رمان برام جذاب بشه!.
موفق باشی قشنگم😽❤

Sani Ppp
1 سال قبل

سلام خیلی ممنون رمان خوبیه

Sani Ppp
1 سال قبل

خیلی عالیه رمانت عزیزم

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x