رمان مرواریدی در صدف پارت ۸۷

4.7
(46)

 

 

 

 

آهی از ته دل کشیدم و بغضم را پس فرستادم:

 

-نور چشماش با رفتن مادرم خاموش شد و مثل مرده متحرکی شد که فقط برای بزرگ کردن من تن به زندگی داده بود. همون چند سالی هم که منو همراهی کرد دیگه نتونستم خنده واقعی و خوشحالی از ته دلشو ببینم.

 

پونه به سمتم چرخید و دستم که در میان موهایش در گردش بود را گرفت و فشرد:

 

-متاسفم.

 

لبخند غمگینی بر لبانم نشاندم:

 

-اینارو نگفتم که برای من آبغوره بگیری، گفتم که بگم اون حس زیبای عاشقی رو تو نگاه تو و آرش دیدم پونه. از روزی که اومدم به خانواده شما نگاه آرش طوری تحسین آمیز و زیبا روی تو در چرخشه که دل منم قیلی ویلی میره از این همه عشق. تو این دنیای سیاه و خاکستری، پیدا کردن کسی که این جوری نگاهت کنه خیلی کمیاب که نه نایاب شده. نمی خوام این حس رو از دست بدی. انقدر هر دو نفرتون تو دلم جا باز کردید که بهترین هارو براتون می خوام. با تمام خودخواهی می خوام یکبار دیگه تجلی عشق و اون نگاه زیبایی که داره از ذهنم کمرنگ میشه رو تو زندگی شما دو نفر ببینم. سرنوشت دست من نیست، ولی اگه دست من بود نمیذاشتم این جوری پشت پا بزنی به حسی که ممکنه دیگه هیچ وقت تجربه ش نکنی پونه.

 

دستش را متقابلا گرفتم و فشردم:

 

-بشین فکر کن، سبک سنگین کن ببین آرش ارزششو نداره که به خاطر خطایی که کرده بخشیده بشه؟ من در جریان جزئیات نیستم ولی سعی کن فرصت دوم رو به کسی که یکبار خطا کرده بدی، بعد از اون فرصت اگه باز هم نا امیدت کرد اون موقع می تونی دورشو برای همیشه خط قرمز بکشی.

 

نگاه گرفت و بعد از چند لحظه سکوت زمزمه کرد:

 

-حالش خیلی بده؟

 

– از نظر من کسی که پاش شکسته شده و دستش آتل بسته شده و سرشم از چند جا شکسته باشه، آره میگم حالش بده و نیاز داره که گوشه چشمی از کسی که دلش براش می تپه داشته باشه، که طرفم متاسفانه یک سنگدل به تمام معناست.

 

آب دماغش را بالا کشید:

 

-تو هم از آب گل آلودماهی بگیر عروس.

 

شانه بالا انداختم:

 

-حقیقت همیشه تلخه.

 

نگاهش را به گوشه اتاق داد:

 

-ولی ما تموم کردیم.

 

-به نظرم تو تموم کردی نه آرش.

 

-نمی تونم برگردم، من … من ….

 

-هیچ نتونستی در کار نیست، همه چیز به تصمیمات تو بر می گرده.

 

-من … من به استادم گفتم که می تونه بیاد خواستگاری.

 

با مکث نگاهم را در صورت بی روحش چرخاندم. بعد از چند لحظه پرسیدم:

 

-حاج حسین و پارسا خبر دارند؟

 

 

سر پایین انداخت:

 

-هنوز نه.

 

-می دونی که افکار و عقاید من با عقاید خانواده شما گاهی ناسازگاره و اینکه تو با استادت انقدر راحت رفت و آمد داری و حرف می زنی از نظر من یه مسئلهِ کاملا عادی هست، ولی از نظر پدرتم همین طوره پونه؟ می تونه قبول کنه و بعد بازخواستت نکنه؟

 

صورتش درهم شده بود:

 

-نه … نمی دونم … هیچی نمی دونم.

 

دستم را روی زانواش گذاشتم:

 

-ولی من می دونم.

 

نگاه چسباند به چشمانم. با اطمنیان و تاکید گفتم:

 

-استادتو نمی شناسم و قضاوتش نمی کنم اما هیچ وقت برای فرار از کسی پناه نبر به یک آدم اشتباهی. هر چند اون آدم موجه و کاردرست باشه. اما ممکنه همون آدم یک روزی بزرگترین اشتباه زندگیت به حساب بیاد.

 

در فکر فرو رفته بود. از کنارش برخاستم:

 

-عجولانه تصمیم نگیر پونه، تو هنوز خیلی زمان داری برای ازدواج. خیلی فرصت ها داری. به همه چیز فکر کن. بین این فکر کردنات هم آرش رو از یاد نبر.

 

به سمت درب اتاق پیش رفتم و قبل از رفتن نیم نگاهی سمتش انداختم:

 

-معذرت می خوام که خلوتت رو بهم زدم و به خودم اجازه دخالت دادم، ولی تو و آرش برام عزیزید و از طرفی گاهی اوقات آدما نیاز به تلنگر دارند.

 

تنهایش گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. امیدوار بودم کمی به حرف هایم بیندیشد و آرش را هم در نظر بگیرد. آرشی که این روز ها چشمانش مدام در پیِ دیدن پونه می چرخید. اما به روی خود نمی آورد و کلامی در این مورد نمی گفت.

 

جمعیت پیش رو هنوز مشغول حرف زدن بودند. بوی قرمه سبزی اشرف بانو در فضا پیچیده بود و هوای گرم خانه در این روزهای سرد بارانی مرا به سمت خاطراتی سوق می داد که همراه پدر و مادرم دور بخاری می نشستیم و با همان جمعیت سه نفره مان به اندازه یک خانواده ده نفری شاد بودیم.

 

فضای صمیمیِ منزلمان نیازی به تعداد بیشتر نداشت، چرا که پدرم یک تنه صورت من و مادرم را غرق در شادی و خنده می کرد.

 

امروز بیشتر از قبل دلم هوایشان را کرده بود. لحظه به لحظه آه از نهادم کنده می شد و دلم پر میزد برای یک لحظه دیدنشان. الیاس و محمد طاها خنده کنان از کنارم گذشتند و من چشم از صحنه رو به رویم گرفتم.

 

سعی کردم بدون سر و صدا به طبقه چهارم پناه ببرم. حداقل تا زمان شام فرصت داشتم که کمی برای خود خلوت کنم. دروغ چرا نمی خواستم تعداد آه هایی که از عمق وجودم بالا می آمد دیگران را متوجه حال خود سازم.

 

دیدن مادرانه های اشرف بانو برای پارسا که به مانند پروانه دورش می چرخید، مرا دلتنگ مادرم می کرد که برای یک سرفه دروغین من جان می داد. دلتنگی ای که راه چاره جز سوختن نداشت. آسانسور در طبقه چهارم توقف کرد و من بدون مکث خودم را داخل خانه انداختم.

 

فضای خانه به مانند طبقه اول گرم بود، اما من سرما را می خواستم. سرمایی که اشک های نشسته در چشمانم را بخشکاند و دلم را بیشتر از آن هوایی نکند. به بالکن متصل به پذیرایی پناه بردم. هوا به شدت سرد و نم زده بود. به مانند دل خودم.

 

اما این هوا و فضا را ترجیح می دادم به فضای دیگری. نگاهم را به دور دست ها سپردم‌. یکی از مزیت هایی که این خانه را بیشتر از منزل قبلی برایم خوشایند کرده بود، بالکنش بود.

 

بالکنی که فضای زیبایی را برایم به نمایش گذاشته بود. در مسیر پیش رو ساختمان های عظیم کمی ساخته شده و همان باعث شده شب که می شد چراغ های ریز و درشت شهر در مسیر چشمانم باشد.

 

بالکن خانه قبلی رو به حیاط پشتی بود و گاهی اوقات حوصله سر بر. اما اینجا … فقط می توانستم بگویم عالی بود. شده بود حتی به مدت چند ساعت تماشاگر منظره پیش رویم بودم و کتاب می خواندم.

 

لرزی که در تنم نشست باعث شد بازوانم را در آغوش بگیرم اما راضی به رفتن به داخل خانه نشوم. حتی ایستادن را به نشستن روی صندلی ترجیح می دادم. نمی دانم چقدر گذشته بود و چقدر غرق در حال خود و یادآوری خاطرات پدر و مادرم شده بودم، اما با قرار گرفتن پتوی نازک مسافرتی بر روی شانه ام سر به عقب چرخاندم.

پارسا در حالیکه سعی می کرد با یک دست پتو را روی شانه هایم مرتب کند زمزمه کرد:

 

-مثل اینکه دلت برای سرماخوردگی تنگ شده.

 

 

دستانم لبه های پتو را گرفت و نزدیک هم پیش آورد. قرار گرفتن پارسا در کنارم را متوجه شدم و سعی کردم چشم در چشمش نشوم. چرا که می دانستم غم چشمانم آنقدر هویداست که نیاز به توجیه نباشد.

 

-با پونه حرف زدی؟

 

پتو را بالا کشیدم و بینی ام را در آن فرو بردم:

 

-اوهوم

 

پرزهای پتو، بینی یخ زده ام را نوازش می داد.

 

-راضی شد؟

 

-به چی؟

 

-به اینکه بیاد عیادت آرش؟

 

جالب بود برایم که غیرت و تعصبات کور کورانه نسبت به این قضیه نداشت و می دانست و پذیرفته بود که این دو نفر دل در گرو هم دارند.

 

-باهاش حرف زدم ولی اینکه بیاد یا نه رو نمی دونم.

 

-پس حتما میاد.

 

زیر چشمی نگاهی سمتش انداختم:

 

-از کجا انقدر مطمئنید؟

 

نگاه مستقیمش باعث شد بلافاصله چشم بدزدم. صدای بم و مخملینش زیر گوشم پیچید و من بیشتر در خود جمع شدم:

 

-چون تو باهاش حرف زدی، از تأثیر حرفات باخبرم.

 

ابروهایم بالا پرید و حرف را طور دیگری پیچاندم.

 

-چرا خودتون با پونه و آرش حرف نمی زنید؟

 

بعد از چند لحظه جوابم را داد:

 

-همه چیز رو به خودشون سپردم اما دورادور حواسم به هر دو نفر هست. متاسفانه آرش و پونه سرکش و یاغی ان، سخت کوتاه میان ولی وقتی خودشون بدون اجبار بقیه کوتاه بیان دیگه چیزی نمی تونه بینشون فاصله بندازه.

 

-شاید دیر بشه و از روی لجبازی به سمت کس دیگه ای کشیده بشن.

 

-این دو نفر مال همن مروارید، لجبازی و حرکات بچگانه شون فقط به ضرر خودشونه. هر چند می دونم آرش خیلی وقته کوتاه اومده ولی پونه هنوز تو مرحله انکاره.

 

-امیدوارم دیر نشه فقط.

 

بینمان سکوت برقرار شد و پارسا بعد از چند لحظه کمی نزدیک تر شد و سرش تا حوالی چشمانم پایین آمد:

 

– من حواسم بهشون هست نگرانشون نباش ولی …چرا دو سه روزه تو همی مروارید؟

 

غروب شده بود و امیدوار بودم تاریکی هوا نَم و غم چشمانم را لو ندهد:

 

-خوبم …

 

-نیستی.

 

-شما فکر …

 

-من فکر نمی کنم دارم می بینم که چند روزه اون مروارید قبل نیستی.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 46

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان قفس 3.8 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان:     پرند زندگی خوبی داره ، کنار پدرش خیلی شاد زندگی میکنه ، تا اینکه پدر عزیزش فوت میکنه ، بعد از مرگ پدرش برای دادن سرپناهی…

دانلود رمان ارباب_سالار 2.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: داستانه یه دختره دختری که همیشه تنها بوده مثل رمانای دیگه دختره قصه سوگولی نیست ناز پرورده نیست با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری رو نداشته همیشه له…

دانلود رمان ویدیا 4 (14)

بدون دیدگاه
خلاصه: ویدیا دختری بود که که با یک خانزاده ازدواج میکنه و طبق رسوم باید دستمال بکارت داشته باشه ولی ویدیا شب عروسی اش بکارت نداشت و خانواده همسرش او…

دانلود رمان سونامی 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه : رضا رستگار کارخانه داری به نام، با اتهام تولید داروهای تقلبی به شکل عجیبی از بازی حذف می شود. پس از مرگش وفا، با خشمی که فروکش نمی…

دانلود رمان شاه_مقصود 4.2 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه : صدرا مَلِک پسر خلف و سر به راه حاج رضا ملک صاحب بزرگترین جواهرفروشی شهر عاشق و دلباخته‌ی شیدا می‌شه… زنی فوق‌العاده زیبا که قبلا ازدواج کرده و…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x