رمان مرواریدی در صدف پارت ۸۹

4.7
(38)

 

 

 

 

 

-فردا چهارشنبه س و منم حرم شیفتم، بریم بازار هر چی که صلاح می دونی و یا طبق میل دلته هر مقدار که خودت بگی تهیه کنیم و ببریم حرم امام رضا به نیت روح پدر و مادرت پخش مردم کنیم. هم دل خودت آروم میگیره و هم صلوات و فاتحه ای به روح پدرت و مادرت میرسه.

 

با حیرت نگاهش کردم. زبانم بند آمده بود از پیشنهادش! اشک از همه جهات به گوشه گوشه چشمانم نیش زد و بغضی که به گلویم هجوم آورد اجازه حرف زدن را گرفت.

 

نگاهش همچنان طرح مهربانی داشت نه دلسوزی! خیلی خوب می توانستم ببینم که برایم دلسوزی نمی کند بلکه هدفش همدردی با من بود، و چقدر ممنونش بودم که آنقدر روح بزرگی داشت.

 

سعی کردم دوباره سد چشمانم در هم نشکند، اما موفق نبودم که از چند جهت اشک هایم سرازیر شد و پارسا متاثر و انگار اختیاری بر حرکات خود نداشته باشد، دستی روی صورتم گذاشت و زمزمه کرد:

 

-نریز این اشک ها رو مروارید. عادت ندارم به گریه کردنت.

 

نمی خواستم ناراحتش کنم. بینی ام را بالا کشیدم و در حالیکه در تلاش بودم تا تعادلی بین اشک ها و لبخند آمده روی صورتم برقرار کنم به سختی لب زدم:

 

-نمی دونم چی بگم … اصلا چطور می تونم تشکر کنم … فقط اینکه نمی خوام … نمی خوام …

 

-نمی خوای چی؟

 

-مزاحم کارتون بشم، می دونم که چهارشنبه ها چقدر براتون مهمه.

 

-مهمه، اما آروم گرفتن تو و روح پدر و مادرتم مهمه، حتی مهم تر از چهارشنبه های من، در ضمن …

 

لبخند مهربانش جز جدا نشدنی از صورتش شده بود:

 

-از ظهر فردا با هم کارارو انجام می دیم و مطمئنا وقت زیادی نمی گیره، نگران چیزی نباش.

 

نمی دانستم در برابر محبتش چه کلامی می تواند تاثیر گذار باشد.

 

-واقعا نمی دونم چی بگم … فقط خیلی خیلی ازتون ممنونم.

 

دستانش پیش آمد اشک هایم را پاک کرد و چشمانش را لحظه ای بهم فشرد. با مکث نزدیک تر آمد و دستش را حائل کمرم کرد و خم شد و در گوشم ناجوانمردانه با صدایی که بم شده بود زمزمه کرد:

 

-تشکر احتیاجی نیست، فقط مروارید قبل شو، مرواریدی که بلد نبود این قطره های ناب رو روانه صورتش کنه.

 

بی حرف خیره هم بودیم با نگاهی که زلال تر از قبل شده بود. نمی دانم چرا اما او بود که چشم گرفت و کمی به سمت جلو هدایتم کرد و دوباره با همان صدای لعنتی خانه خراب کنش لب زد:

 

-بریم خونه، یخ کردی و منم به کارمندی که سرما خورده بشه مرخصی نمیدم. مخصوصا اگه اسم اون کارمند مروارید خانم باشه.

 

 

 

#####

 

 

 

شاید اگر کسی از من می پرسید زیباترین روز زندگی ات در طول سال هایی که زندگی کرده ای کدام روز بوده است، می توانستم به طور راسخ بعد از دورانی که همراه پدر و مادرم زندگی کرده ام امشب را برایش نام ببرم.

 

شبی که بعد از چند سال لبخند واقعی مهمان صورتم شده و از ته دل احساس آرامش و خوشبختی می کردم. احساس مفید بودن و حس اینکه پدر و مادرم در کنارم حضورم دارند و من می توانم لبخند زیبا و صورت های غرق در نورشان را ببینم. حسی که چند سالی بود تهی شده بودم از آن.

 

پارسا از ظهر امروز مرا به فروشگاه بزرگی برده و طبق خواسته خودم نزدیک به صد بسته پک غلات و خوراکی های محدود مورد نیاز یک خانه را تهیه کرده بودیم. در نظر داشتم تمام حقوقی که در این مدت کار کرده بودم را خرج پنجاه پک کنم.

 

به پارسا هم گفته بودم اگر می خواهد خوشحال باشم و طبق میل دلم پیش بروم او هزینه پک ها را به عهده نگیرد. با کمی مکث و فکر پذیرفته بود اما در پس زمینه ی پذیرفتنش خواسته بود که درخواست او را رد نکرده و قبول کنم. خواهشی که او هم با هزینه خود پنجاه پک دیگر تهیه کند و با پنجاه پکی که من در نظر داشتم پخش مردم کنیم.

 

گفته بود می خواهد سهمی در این خیرات داشته باشد و عمیقا و از ته دلش رضایت مرا خواسته بود. همینکه اجازه داده بود با پس انداز خودم آن مقداری که می خواهم را تهیه کنم، دیگر مشکل و یا مسئله ای وجود نداشت که او هم بخواهد دراین خیرات سهیم باشد.

 

به همراه هم از فروشگاه بزرگی صد پک را تهیه کرده و به واسطه دو نفر از دوستانش به نزدیکی حرم برده بودیم. همراه هم و در گوشه کنار حرم آن پک های حمایتی را پخش مردم نیازمند کرده و با لبخند کارمان را به انتها رسانده بودیم.

 

بعد از اتمام کار هر دو نفر به حرم بازگشته و بعد از زیارت از پارسا خواسته بودم که بگذارد امشب را تا صبح در حرم سر کنم. با مکث و تردید پذیرفته بود. چرا که می گفت خسته هستم و بدنم تحمل بی خوابی را ندارد.

 

اطمنیان داده بودم که مواظب خود هستم و بعد از اذان صبح در صحن حرم منتظرش می مانم. هنوزم تردید داشت که دستش را گرفته بودم و دوباره خواهشم را به زبان آورده بودم. پوفی کشیده و گفته بود که ما زنان سلاح خام کردن مردان را در پس زبان و رفتارمان پنهان کرده ایم و خیلی راحت می توانیم آن ها را گول بزنیم. خندیده بودم و از او فاصله گرفته بودم.

 

و حالا که به نزدیکی اذان صبح نزدیک می شدیم، سبک به مانند پر قو شده بودم. احساس می کردم پدر و مادرم تا صبح در دو طرفم نشسته و در آغوشم گرفته بودند. حضورشان را نفس کشیده بودم و تا توانسته بودم درد و دل کرده بودم.از همه چیز و از همه کس برایشان گفته بودم. اینکه زندگی ام خوب است. نگرانم نباشند. حتی از آن چیزی که تصور می کردم خوب تر است.

 

اینکه پارسا مرد کم نظیری ست که همه جوره حمایتم می کند و پا به پایم همراهم است. می توانستم نگرانی پدر و مادرم را درک کنم. اینکه بعد از آن همه تعریف از پارسا، بعد از جدایی چگونه می خواهم زندگی کنم. درد خودمم بود اما به آنها اطمینان دادم که حتی بعد از جدایی هم، پارسا مردانه پای دوستی اش می ماند و حمایتگر می شود.

 

نمی دانم چقدر حرفم درست و به جا بود، اما از یک چیز مطمئن بودم که پارسا آدم پا پس کشیدن از قانون رفاقت نیست. حتی با وجود جدایی! جدایی که اخیرا با فکر کردن به آن قلبم تیر می کشید و سرم سوت.

 

می خواستم به مانند حرف پارسا عمل کنم و در لحظه زندگی کنم. شاید تا زمان جدایی اتفاق هایی می افتاد که همه چیز تغییر کند و من فعلا نمی خواستم با فکر به آن روز، حال الانم را خدشه دار کنم.

 

 

استکان چایش را بالا برد و با جرعه ای که نوشید، مشتاق تر خودش را نزدیک کشید و گفت:

 

-خب بقیه ش؟ کاش اونجا می بودم دقیقا مثل این فیلم اکشن ها شده بودید.

 

عاقل اندر سفیهانه به چشمان درشتش خیره شدم که مشتی به شانه ام کوبید.

 

-بگو دیگه اه، باید قطره ای ازت حرف بکشند.

 

اخمی تحویلش دادم و جای مشتش را مالیدم:

 

-روژان خدایی شوهرت از دستت چی می کشه، چقدر ضرب دستت سنگینه.

 

نیشخندی به چهره ی درهمم زد و خودش را روی میز کوچک آشپزخانه جلو کشید و با نیم نگاهی به درب منتهی به سالن لب زد:

 

-راست و حسینی بگم از دستم چی می کشه؟

 

بلافاصله متوجه منظور مورد دارش شدم و با لبخند دروغین سعی بر تغییر جو بینمان کردم:

 

-خب داشتم می گفتم، خلاصه من و پارسا صندلی عقب بودیم و آرش بکوب و با سرعت بالا …

 

-نه دیگه نشد، من باید بگم چطور به شوهرم مشت و مال میدم و اونم  …

 

صورتم را با دستانم پوشاندم و نالیدم:

 

-روژان غلط کردم، بی خیال شو.

 

صدای خنده اش به هوا خواست و به صندلی اش تکیه زد:

 

-انگار آفتاب مهتاب ندیده ای، والا جدیدا با اشاره های سر و دست تو آقای نیک نام که مثلا مخفیانه با هم حرف می زنید منم تحریک میشم و شب که شوشو جان میاد …

 

از روی صندلی نیم خیز شدم:

 

-روژان وقت استراحت تمومه، پاشو پاشو بریم به کارمون برسیم.

 

با خنده دستم را کشید و نگذاشت فاصله گیرم:

 

-باشه بابا، بشین ببینم باید بقیشو تعریف کنی. چه زودم می خواد در بره انگار خودش هر شب ده فرسخ دورتر از شوهرش می خوابه و انگولک بازی ندارند.

 

لبانم را بهم فشردم تا در برابر اراجیفش چیزی نگویم که دوباره موضوع را کش آورد. او هم با دیدن حالت چهره ام خاک بر سری نصیبم کرد و گفت:

 

-بگو دیگه، چطور میشه آرش چند روزه روانه بیمارستان باشه و تو و شوهرت جون سالم به در ببرین.

 

با یادآوری تصادف چند روز پیشمان آهی کشیدم و سعی کردم استرس آن موقع را برای خود یادآور نباشم. استرسی که هنوز عرق سرد بر تنم می نشاند و لرز بر وجودم می نشست.

 

-من و پارسا صندلی عقب بودیم و آرشم پشت فرمون دنبال از اون خدا بی خبرا، وقتی می خواست بپیچه تو کوچه انقدر سرعتش زیاد بود تعادلشو از دست داد و با ماشینی که می خواست از کوچه خارج بشه تصادف کرد. پارسا هم همون لحظه محکم منو گرفت و باعث شد ضربه جدی به جز چند خراش کوچیک بهم وارد نشه، ولی دست خودش ضربه دید و آرش طفلی هم چون قسمت جلو بود خیلی آسیب دید. هر چند خداروشکر امروز دیگه مرخص میشه.

 

 

در آن لحظات اگر آغوش و زمزمه های پارسا نمی بود قطع به یقین سکته را پشت سر می گذاشتم. ویراژ ها و سرعت آرش وحشت به دل هر کسی می انداخت، مخصوصا منی که قبلش دچار شوک زیر گرفته شدن پارسا به واسطه آن از خدا بی خبر ها شده بودم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 38

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان ماهی 3.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: یک شرط‌بندی ساده، باعث دوستی ماهی دانشجوی شیطون و پرانرژی با اتابک دانشجوی زرنگ و پولدار دانشگاه شیراز می‌شود. بعد از فارغ التحصیلی و برگشت به تهران، ماهی به…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
8 ماه قبل

خوبه که امشب گزاشتی.پارت خوبی هم بود انصافا.😊

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x