رمان ناجی پارت ۲۴

 

حرف های اصلان تنها تلنگری بود تا دست از پیشانی ضرب دیده اش بردار و سریع تر جیم بزند. اصلا نفهمید چه گفت.

 

_اِ …چِش شد این؟

 

صدرا حرصی از وضعیت پیش امده ،لگد محکمی حواله ی شکم اصلان کرد که پهن زمین شد.

 

_اخ چرا میزنی؟

 

همانطور که شلوار گرمکنش را بالا می کشید با حرص گفت:

 

_گمشو اونور نکبت. فقط بلدی تو سوراخ سومبه ها سرک بکشی ،سوژه واسه مسخره بازی پیدا کنی .این چه کاریه جلوی این دختر کردی؟ ندیدی چه طور از خجالت مثل لبو شده بود که اینجوری زن داداش بیا ،بیا می کردی!

 

_چیه مگه، زنته دیگه، تا دیروز تو باشگاه فیگور می گرفتی عکس سیکس پگ هاتو می گذاشتی اینستا دخترا برات غش میرفتن ،حالا به چکاوک رسید اَخ شد.

 

_اون فرق داره. با این اراجیفی که تو میگی الان فکر میکنه واقعا ناقصم.

 

اصلان با ابرو های بالا رفته و نیشخند شیطنت بارش گفت:

 

_خوب مثلا فک کنه تو ناقصی ؟مهمه مگه؟ فوق فوقش میکشی پایین ثابت میکنی نیستی!هوممم؟

 

اخم هایش در هم شد.

_من کلی گفتم منظوری نداشتم.

 

 

اصلان درهمان حینی که روی پارکت ها

می نشست گفت:

_دِ نه دیگه داداش من. همه چیز از همین منظوری نداشتم ها شروع میشه و اخرش میرسه به در رفتن کنترل جمعیت از دست بشریت. الان همین خود تو، بچه پس انداختی که ماشاا… بچه نیست ، گودزیلاست. همشم که خونه ی ما تلپه .چهار سوای دیگه هم بره مدرسه میاد انشاء می نویسه پدر من از صبح تا شب میره به خاطر من بیل میزنه ارواح عمش. نمیگه یه عموی بدبخت مظلوم دارم که از بچگی بزرگم کرده.

اینارو گفتم که واسه بچه ی بعدی حواستو جمع کنی با امادگی کامل پیش بری که من یکی زیر بار نمیرم دیگه.

 

 

 

چقدر چرت و پرت می گفت. حتما خیلی سخت بود که این همه اراجیف را به این روانی پشتِ هم سر و هم کند.

 

 

 

 

 

ملتمس لب زد:

_اصلان!!!

 

_جونم؟

 

_فقط خفه شو. باشه ؟

شوخی های خرکی مون هم بزار وقتی خودمون بودیم. این دخترم کم اذیت کن. گناه داره. این از دیروز که بزکش کردن و گذاشتنش کنار یه پیرمرد پیزوری ،امروزم از خواب بیدارش کردن گفتن باید با من عقد کنه. انقدر با زن داداش گفتن هات اذیتش نکن. میبینی که چقدر سختشه. والا من اگه زندگی این دختر و داشتم تاحالا هزار بار خودمو کشته بودم.

 

اصلان بدون توجه به حرف هایش‌ مشغول خواندن مشخصات روی جلد پد ها شد.

_مارکن همشون. اینا ما کیه؟

 

_اصلان شنیدی من چی گفتم ؟ اصلا گوش میدی؟

 

برای رفع تکلیف سر تکان داد.

_اره فهمیدم. نگفتی! اینا مال کیه؟

 

نفسش را کلافه بیرون داد. مثل همیشه دست بردار نبود .

_مال هیچکس.اون روزی که چکاوک و پیدا کردم رفتم فروشگاه. انقدر ذهنم درگیر بود ،اشتباهی اینارو هم برداشتم.

 

پوشک ها را با دست کنار زد و پد ها را درون پلاستیک انداخت.

 

_خب پس این پوشک بچه ها برا تو اینا هم مال من!

 

 

صدرا با تعجب گفت:

 

_تو نواربهداشتی به چه دردت می‌خوره؟

 

 

_به درد خودم که نمی‌خوره .ولی واسه دوست دخترام نیازه.

کمرم شکست زیر بار خرید این وامونده ها. بی صاحبا روز به روز گرون ترم میشن.

 

با تاسف سری تکان و گفت:

_خاک بر سر هولت کنن. به جای فک زدن برو چکاوک رو صدا کن بیاد یه چیزی بخوره. منم برم گندکاری جنابعالی رو جمع کنم. قوری هزار تیکه شد.

 

 

اصلان بی خیال باشه ای زمزمه کرد.

پلاستیک را گوشه ای گذاشت و دست در جیب به سمت در رفت. حتما یادش باشد انها را با خود ببرد!

 

 

****

با عجله روی اولین کنده ی درختی که کنار کلبه بود نشست و عصایش را به طرفی پرت کرد.

 

با دست صورتش را پوشاند و سرش را

روی زانو اش کوباند.

 

او که از لحظه ای که به اینجا امده بودند داخل نرفته بود و از شدت شوک اتفاقات صبح تمامش یک گوشه نشسته بود.

ای کاش وقتی که صدای داد و هوارهایشان را شنید هم از روی کنجکاوی به داخل نمی رفت ،تا با ان صحنه ی روبه رو نشود.

صدرا با ان لباس زیر قرمز و…

 

وای چکاوک ،وای…. حیایت کجا رفته دختر!!!!!!

با دست محکم روی صورتش کوباند و به خود نهیب زد .

هنوز ماجرای عقد ناگهانیش با صدرا را هضم نکرده بود که بتواند با این صحنه ی افتضاح کنار بیاید. بد شانس تر از اون هم مگر وجود داشت؟

 

 

 

ان از دیشب که نمی دانست از شدت ترس و بی پناهی سر به کدام بیابان بگذارد.

این هم از امروز که نمی دانست از زور خجالت از روی مردی که چند ساعتی بود که شوهرش شده بود سر به کجا بکوبد.

 

جدا از ماجرای چند دقیقه پیش صدرا انقدر لطف را درحقش تمام کرده بود که روی سر بلند کردن جلویش را نداشت.

 

این مرد کاری جز خوبی کردن بلد بود؟

می توانست مانند پدرش،برادرش،یا کدخدا به جای امنیت بخشیدن چهارستون بدنش را بلرزاند؟

گمان نمی کرد!

 

خیلی وقت بود در دنیایی میان حقیقت و ناباوری دسته پنجه نرم می کرد.

هیچ چیز امروز را درک نکرد.

 

 

نفهمید چگونه عفت از خواب بیدارش کرد و در حالی که وسایلش را جمع میکرد ،یک دم در گوشش غر زد که مهره ی مار دارد و ای کاش او هم اینگونه شانس داشت.

 

نفهمید کی کدخدا امد ودر کمال تعجب به پدر گفت که دیگر او را نمی خواهد.

 

لحظه ای که عاقد در حال جاری کردن عقد بود هم برایش گنگ بود.

 

 

 

 

نمی دانست از اینکه صدرا به قولش عمل کرده و از دست این قوم نجاتش داده خوشحال باشد ، یا برای امضا کردن قرداد هوار شدنش سر زندگی یک نفر دیگر ناراحت.

صدرا گفته بود بچه دارد. بچه ی بدون مادر که نمی شد. پس حتما زن هم داشت. اگر همسرش می فهمید و زندگیش خراب میشد چه!

تصورش هم دردناک بود.

اما کاری از دستش برنمی امد.

این تصمیمی بود که صدرا به تنهایی گرفته بود و نقشی در ان نداشت.

 

 

 

با این حال سعی می کرد تا حد امکان روی صدرا حساب نکند. تا اگر روزی در کنارش نبود، بتواند فکری به حال خودش بکند.

اما امان از بی کسی.

خیلی بد بود که در تمام این مدت تنها امیدش به غریبه ای بود که حالا اشناترین کَسش شده بود.

 

 

سرش را به چپ راست تکان داد تا افکار مزاحم را دور بیندازد، اما هر کاری که

می‌کرد ان صحنه ی شرم اور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت.

 

موهایش را از حرص محکم کشید.

خاک بر سرت چکاوکِ مرد ندیده ی منحرفِ بدبخت.

جنبه ی هیچ چیز را نداری.

 

در حال کلنجار رفتن با خودش بود که باصدای اصلان ان هم درست بغل گوشش سری موهایش را ول کرد و با ترس عقب کشید.

 

_زن داداش!!!! چرا خودزنی میکنی؟

 

نفسش را با شدت فوت کرد.

لیدی گفتن هایش کم بود که از صبح به زن داداش ارتقا یافته.

قطعا هدفی جز زجر دادنش نداشت.

 

اصلان خم شد همان و طور که سر رکس را که تمام مدت ساکت کنار چکاوک نشسته بود نوازش می کرد ،خیلی عادی گفت:

 

_اون صحنه ی سکسی که از داداشم دیدی از جلو چشمت کنار نمیره؟؟

 

 

با چشمان گشاد شده نگاهش کرد. فکرش را می خواند؟

 

_می خوای کاری کنم تنها خفتش کنی از راه بدر بشه؟ هوم؟

 

انقدر لحنش جدی بود که حرفاهایش را باور کرد. تند تنر سرش را به چپ و راست انداخت تا منظورش را برساند.

 

کمر صاف کرد و ایستاد.

_باشه. ولی هر وقت خواستی مدیونی تعارف کنی.

خرجش یا چند تا قرصه یا یه شیشه اب شنگولی.

 

 

 

 

آب شنگولی!!!!

خوردنی بود؟؟؟

 

شانه ای بالا انداخت و به اصلان نگاه کرد.

باز هم با اشاره ی سر منظورش را رساند.

 

اصلان هم متقابلا سری تکان داد و گفت:

_اُکی. فقط جناب شوهر دستور فرما شدن که تشریف بیاری تو غذا بخوری. نگران بود یه وقت ضعف نکنی.

 

 

ههه …جناب شوهر !!!!!

جمله ی دو کلمه ای با هزار و یک توصیف.

غریبه ،ناآشنا شاید هم خجالت اور.

این ها بهترین گزینه هایش بودند!

 

 

 

روی برگرداند و به منظره ی جلویش خیره شد. عمرا اگر داخل می رفت.

قطعا تشخیص معنی ان لبخند یک طرفه و شیطنت انگیز اصلان کار سختی نبود.

در این زمان کوتاه خوب فهمیده بود که از این به بعد باید با این نوع رفتار حرف زدن او هم عادت کند.

معلوم بود خجالت زده کردن او برایش سوژه و سرگرمی جالبی است.

چاره ای نداشت. به قول خود اصلان برادرش شووووهرش بود دیگر.

 

 

 

 

صدرا طلبکار از واکنش او دست به کمر زد.

_ببخشید پرنسس خانم میشه بگید چرا افتخار نمی دید بیایید داخل؟

 

 

ای خدا!!

به چه زبانی میگفت از صدرا خجالت می کشید تا دست از سرش بردارد؟

 

_باشمام چکاوک خانم؟

 

نه!!!انگار دست بردار نبود!

درنتیجه زبان لال شده  اش هم جواب گو نبود.

دست در جیب لباسش کرد و همان دفترچه و خودنویسی که ان روز از اصلان گرفته بود را دراورد.

 

 

(بهشون بگید سیریم. ممنون)

 

 

_سیری؟؟؟؟؟ نچ نچ نچ دروغ تو کارمون نبود دیگه دختر خوب .زود، تند، سریع ،فرز ،بپر داخل که کلاغ ها خبر موثق رسوندن توی این چند روز درست و حسابی چیزی نخوردی.

 

(تورو خدا شما برید. من نمیام. اذیتم نکنید)

 

 

کلافه از یک دندگی‌اش گفت:

_بیا برو تو بچه جون. هوا داره هم تاریک میشه هم سرد. نیای میرم صدرا رو صدا میزنم بیاد به زور ببردد ها!

 

 

انگار مجبور بود راستش را بگوید:

با حالت زاری خودنویس را روی صفحه روان کرد.

 

(خجالت میکشم. تورو خدا بزارید همینجا بشینم.)

 

 

 

 

4.6/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x