پارت 12رمان نیستی 1

 

تهمینه:من صبح بیدار شدم کنارم بود من کاری نکردم من چه بخوام چه نخوام اون کار خودش و می‌کنه حتی علی هم زورش به هرمس نرسید
فاطمه :چرا رفتن پیش محمد و به تاخیر انداختی
سرم و انداختم پایین و گفتم :نمی‌دونم چمه فاطمه فاطمه نفسش و فوت کرد و مشغول به کارش شد بعد از نیم ساعت کیومرث صدامون کرد دو تایی بیرون رفتیم تغریبا 1ساعت طول کشید که به روستا رسیدیم کیومرث ماشینش و تو باغ بابا بزرگ پارک کرد نزدیک به 6 ماشین دیگه هم داخل باغ پارک بود اصلا حوصله جمع خوانوادگی و نداشتم ولی مجبور بودم آروم روی سنگ فرش ها قدم زدم و از پله ها بالا رفتم نفس عمیقی کشیدم و از تراس گذشتم در و باز کردم و وارد سالن بزرگ خونه ی بابا بزرگ رسیدیم دور تا دور مبل های سلطنتی چیده شده بود و فرش گرد و بزرگی وسط سالن پهن بودهمیشه به دکوراسیون خونه ی حاج بابا خنده ام می‌گرفت اما این بار با صورتم بی احساس به دور تا دور خونه چشم دوختم همه از جا بلند شدن اول از همه عمه ماه پری به سمتم اومد همینطور که اشک هایش و پاک میکرد گفت :سلام عمه چرا اینقدر دیر اومدی ، بیا عزیزم خوش اومدی بیا حاج بابات و ببین
لحظه ای قلبم ریخت بغض گلوم و فشورد و چشم هام پر از اشک شد اما خودم و کنترل کردم که گریه نکنم همه منتظر ایستاده بودن سلام خشک و خالی کردم و به سمت بابا بزرگ رفتم
تخت و وسط سالن کنار شومینه گزاشته بودن
بابا بزرگ بی حرکت با دهنی باز به خواب رفته بود هر از چند گاهی هم ناله ای میکرد با چشم های گرد شده به تن لاغر و نحیف بابا بزرگ چشم دوخته بودم باورم نمیشد این شخص حاج بابای کنه
کنارش روی تخت نشستم و دستم و روی دست های خشک و چروک شده اش گزاشتم بویه ای به پیشونیش زدم و رو به بابا گفت :وضعیتش چطوره
فاطمه با دستگاه فشار سنج اونطرف تخت نشست و آروم آستین بابا بزرگ و بالا زد
بابا سکوت کرده بود شایدم بغض کرده بود میترسید حرف بزنه
فاطمه :اصلا وضعیت خوبی ندارن نمی‌تونیم عملشون کنیم چون سنشون بالاس و قلبشون ظعیفه به اصطلاح فرسوده اس مجبوریم با دارو درمانشون کنیم
قطره ی اشک که گوشه ی چشمم نقش بسته بود و پاک کردم و به سمت مامان رفتم و سر به زیر ایستادم
بابا بزرگ ناله ای سر داد که با غم به مامان نگاهی انداختم و خودم و به آغوش مامان سپردم درست مامان نوازش وار روی موهام نشست
کم کم با خوابیدن بابا بزرگ جو عوض شد و مامان شروع به سوال پیچ کردن من کرد وقتی فهمید سورنا هم باهامون به گردش اومده بوده کلی خوشحال شد

خونه ی بابا بزرگ ساخت قدیمی و تو هم تو همی داشت اینطوری بگم که از ۳ پله ی تغریبا بزرگی که بالا می‌رفتی به تراس می‌رسیدی ،یه در به نشیمن گاهی که مخصوص عزیز جون و بابا بزرگ که اتاق تغریبا کوچیکی بود میخورد و در دیگه به پذیرایی بزرگ از اتاق نشیمن گاه حاج بابا و عزیز جون دری به پذیرایی میخورد و در دیگه ای به آشپز خونه ازاشپز خونه در به پذیرایی میخورد و در دیگه ای به اتاق که انباری به حساب می‌ومد باز در دیگه ای از اتاقی که انباری شده بود به پذیرایی باز میشد اتاق های دیگه هم طبقه بالا بود
از پذیرایی در دیگه ای باز میشد که رو به روی در ورودی اصلی پذیرایی بود از اون در که میگذشتی به تراس دیگه ای می‌رسیدی و بعد از اون به باغ و بعد از باغ پرورشگاه ماهی و بعد به زمین های کشاورزی میخوردی
(خودم سر گیجه گرفتم 😂)
بعد از کمی گفت و گو بین عمه و زن عمو لیوان های کثیف و جمع کردم و به آشپز خونه رفتم لیوان هارو توی سینگ گزاشتم میخواستم برگردم که صدایی از اتاقی که انباری شده بود به گوشم خورد به سمت در رفتم اولش یکم ترسیدم ولی با فکر هرمس دلم آروم گرفت دیگه موجودی ترسناک تر از هرمس که وجود نداشت ، داشت ؟! :/

دستگیره ی در و بالا و پایین کردم در با صدای گوش خراشی باز شد کلید برق و زدم لامپ با صدایی روشن و خاموش میشد
کمد قدیمی عزیز جون توجه ام و جلب کرد حتما کلی وسایل قدیمی داخلش بود با این فکر ذوقی کردم و با اشتیاق به سمت کمد رفتم و هنوز در کمد و باز نکرده بودم که لامپ با صدای ترسناکی ترکید و همه چیز توی تاریکی گم شد با چشم های گرد شده به اطرافم نگاه میکردم که هاله ی سفیدی و گوشه ی اتاق دیدم به اون هاله دقیق شدم چشم هام و ریز کردم ولی واضح دیده نمیشد
آروم گفتم :هرمس تویی
صدایی نیومد بعید میدونستم هرمس باشه آب دهنم و قورت دادم و دلم و به دریا زدم به سمت هاله حرکت کردم بهش رسیدم اما هیچی نبود اخم ریزی که از روی کنجکاوی بود به اطرافم نگاه کردم به این فکر کردم که شاید توی تاریکی توحم زدم دوباره به اطراف نگاهی کردم به سمت قابلمه ی مسی عزیز جون رفتم که مخصوص نذری بود توش پر از آب بود توی تاریکی انعکاس صورتم و و توی آب یا هرچیز دیگه ای که توش بود دیدم لحظه ای انعکاس صورتم شفاف تر شد انگار کسب نور روی صورتم انداخته بود
سرم و به سمت راست متمایل کردم که انعکاس هم تکونی خورد لحظه ای به موهام نگاه کردم که توی آب شناور بود چشم هام گرد شد انعکاسم لبخند دندون نمایی زد تا خواستم از اون قابلمه فاصله بگیرم دستی از توش بیرون اومد و گلوم و گرفت و داخل قابلمه کشید
فرصت جیغ زدن هم حتی بهم نداد فشار دست روی گلوم و فشار آب توی ریه هام داشت جونم و می‌گرفت دست دیگه روی موهام حس کردم موهام و توی مشتش گرفت و محکم به ته قابلمه فشورد انگار از این کار لذت میبرد و براش سرگرم کننده بود
باید آخرین تلاشم و برای زنده موندن میکردم با پاهام به جاهای ما معلوم ضربه میزدم که پام به شِئ سفتی خورد صدای گوش خراشی ایجاد کرد ثانیه ای نگذشت که در اتاق باز شد اون دست رهام کرد روی زمین نشسته بودم و به سختی اکسیژن و توی ریه هام می‌فرستادم که خسرو (پسر عمه تهمینه )و کنارم دیدم که با استرس لب هاش و تکونی میخورد هیچ صدایی نمی شنیدم گوشم سوتی کشید دو دستم و روی گوش هام گذاشتم و سرم کمی آروم شدم
خسرو :تهمینه می‌شنوی چی میگم خوبی
بهش نگاهی کردم و سرم و به نشونه ی مثبت تکونی دادم به رو به روم نگاه کردم که گریه ی خاکستری رنگی و رو به روم دیدم هینی کشیدم و بازوی خسرو و گرفتم

4.7/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

49 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.