پارت 13رمان نیستی1

Author Tahmineh💚..

خوب اینم پارتی که قولش و داده بودم نوش جونتون♥️…

 

خسرو:نترس چیزی نشده حتما دایی اینو اورده اینجا که موش هارو بگیره

از ترس نفس نفس میزدم به شدت سینه ام بالا و پایین میرفت

خسرو از جا بلند شد ، دستش و گرفتم و با لحنی ارومدگفتم :میشه در این مورد به کسی مخصوصا کیومرث و تیرداد چیزی نگی

لبخندی زد و ابرو بالا انداخت و گفت :چرا اونوفت

باید یه جوری راضیش میکردم که به کسی چیزی نگه اگه کیومرث و تیرداد میفهمیدن همه چیو تقصیر هرمس مینداختن و مصمم تر دنبال هرمس رو از من دور کنن بهش نزدیک شدم و دستم و روی سینه اش گزاشتم و گفتم :چون دوست دارمدبین خودمون بمونه

صورتم و نزدبک به صورتش بردم و اول به لب هاش و بعد به چشم هاش نگاه کردم کم کم اون چشم های تخس جاش و به چشم های تیز و براقی داد

دستم و از وسط سینه اش تا شونه هاش کشیدم و از اتاق خارج شدم

با هیجان نفسم و بیرون فوت کردم خیلی نگران و کلافه بودم هرمس هیچ وقت منو اینطوری اذیت نمیکنه من مطمعنم کار هرمس نبود لبم و گازگرفتم و یاد انعکاسم توی اب افتادم چشم هام و بستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی لعنتی بدجور نفس کم داشتم از جا بلند شدم و به سمت در رفتم روی تراس ایستادم و به باغ نگاهی انداختم هوای اردیبهشت فوق العاده بود درخت ها سبز شده بودن و باد وحشیانه لا به لای شاخ و برگ ها میرقصید دست لرزونم و روی پیشونیم گزاشتم و با دلهوره به هرمس فکر کردم از صبح ندیده بودمش چطوری باید صداش میکردم تا بیاد

آه از نهادم بلند شد و اروم زیر لب اسمش و صدا زدم ثانیه ای نگذشت بود که صدای بم و کلفتش و شنیدم

هرمس:جانم

سریه به سمتش رفتم و دستش و گرفتم و گفتم:کجایی از صبح میدونب چقدر نگران شدم

سکوت مرد و با چسم عای نافوذش بهم خیره شد و تحدید امیز گفت :دیگه هیچ وقت ، هیچ وقت دنبال صدا ها نمیری

چشم هام و تنگ کردم و اب دهنم و قورت دادم

تهمینه :امروز یه اتفاقی افتاد

هرمس :میدونم

با شک گفتم :کار تو که نبود

تک خنده ای زد و گفت :من ؟! من به این خوشتیپی کجام مثل اون زاقارته

با شنیدن کلمه ی زاقارت ترکیدم از خنده زیر لب چند باری کلمه ی زاقارت و تکرار کردم که هرمس غیب شد

ثانیه ای نگذشت که خسرو کنارم جا گرفت و گفت :بهتری

از گوشه ی چشم هرمس و دیدم که روی تنه ی درختی لم داده بود اروم گفتم :اره

قدمی به سمتم برداست تغریبا چند انگشت با هم فاصله داشتیم تا خواست چیزی بگه صدای تیرداد اومد که گفت :خسرو بیا اینجا

دوتایی به سمت در نگاهی انداختبم با نگاهش صورتم و برانداز کرد و ای دهنش و قورت داد و رفت

زیر لب فحشی نسارش کردم که هرمس گفت :بیا کوچه پشتی خونه ی بابا بزرگت

و بعد غیب شد

اخم کردم و فحشی هم نسار هرمس کردم که همچین جایی قرار گزاشته

از پله ها پایین اومدم فکر کردم بهتره از توی باغ میونبر بزنم که هرمی جلوم سبز شد و گفت :اینجا خیلی بهتر از اونجاست کسی نمیبینتمون

خندبدم و گفتم : ترو یا منو

با صورت سرد و بی احساس نگاهی به سر تا پام کرد و به سمتم اومد

از این جدیتش ترسیدم که بی جا هم نبود

روی زمین خاکی به سرعت درازم کرد و روم خیمه زد وشروع کرد به لیس زدن بدنم گاهی هم دندون هاش و توی بدنم فرو میکرد که به اندازه ی نیش زدن یه زنبور درد داشت چنگی به لباسم زد و لباسم و پاره کرد با ترس گفتم :هرمس اینجا

بی توجه بهم دوباره شروع به لیس زدن بدنم کرد خیلی خودم و کنترل کردم که صدام در نیاد اما لذت یا شاید شهوت بهم قلبه کرد میدونستم دارم گناه میمنم اما حس گناه و گزاشتم برای بعد ار انجام گناه

آهی کشیدم و کم کم همراهیش کردم

 

4.7/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

12 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.