رمان سودا پارت ۳۵

4.6
(27)

 

 

 

 

به اسم محمد که رسید ادای منو در آورد آهو بلند بلند خندید

 

با پرویی لبخند بزرگی زدم سینمو جلو دادم با غرور گفتم

_چیه حسودیت شده؟ یه چیز خصوصی بین من و محمده

 

سها چشم غره ای رفت لبشو جمع کرد

_چه غلطا خصوصی بعدم من چرا باید حسودی کنم؟ خودم شوهر دارم خیلیم مهربون خوبه.

 

آهو مشتی به بازوم زد مخاطب به گفت

_ یکم تعریف کن منم فیض ببرم

 

پتوم رو از روم باز کردم از جام بلند شدم کش و قوسی به بدنم دادم ، رفتم جلوی میز اینه.

 

نشستم روی صندلی موهامو با آرامش شونه کردم.

یهو یاد محمد افتادم برگشتم سمتشون

_راستی محمد کجاست؟ چیکارش کردید شوهرمو؟

 

سها نیشخندی زد سری تکون داد

_ رفت سرکار ، اون درو برامون باز کرد معلوم نیست دیشب چیکار کرده بودین بدبخت خواب مونده بود ما اومدیم زنگ زدیم تازه بیدار شد ، ولی سودا ماشالا بزنم به تخته اقا محمد چقدر خوش هیکله

 

اخمی کردم با چشمای ریز شده نگاهش کردم

_از کجا هیکلشو دیدی؟

 

سها بیخیال به اتاق نگاه کرد

_اومد درو باز کرد فقط یه رکابی تنش بود هیکلش قشنگ معلوم بود.

 

دوباره نیشم باز شد با لحن مغروری لب زدم

_بله اقامون خیلی خوش هیکل ، خوشتیپ ، خوش اخلاق و مهربونه اصلا جنتلمنه

 

آهو از جاش بلند صورتش جمع کرد

_خیلی خب حالا نمیخواد انقدر تعریف کنی ، پاشو حاضرشو بریم دکتر

 

چشم غره ای براش رفتم و باشه ای گفتم بعدم رو به سها اشاره کردم

_سها گوشیمو بده

 

سها گوشیمو از روی عسلی برداشت پرت کرد سمتم تو هوا گرفتمش و تشکر کردم.

 

دنبال شماره محمد گشتم بعد چند ثانیه پیدا کردم زدم روی اسمش ، بعد سه تا بوق صدای پر از آرامش محمد توی گوشی پیچید

 

_سلام سودا

 

با یاد آورری دیشب لبخندی روی لبم اومد و با خوشرویی جواب داد

_سلام چطوری خوبی؟

 

_خوبم ممنون تو خوبی؟

 

_خوبم کمرت چطور شد؟ درد که نداری؟

 

محمد با لحن تشکر آمیزی زمزمه کرد

_خوبه دیگه درد نداره

 

آهو تو یه حرکت نزدیکم شد و بیهوا گوشیو از دستم بیرون کشید و روی بلندگو زد ، یه چشم غره بهش رفتم گوشیو از دستش پس گرفتم

 

_چرا بیدارم نکردی داشتی میرفتی عزیزم؟

 

 

وقتی عزیزم میگفتم محمد میفهمید کسی پیشمه و باید حواسش به حرفاش باشه.

 

قبلا تو دوران نامزدی راجب این رمز صحبت کرده بودیم.

 

محمد با لحن مهربونی جواب داد

_دیشب دیر خوابیده بودیم ، خسته شده بودی، دلم نیومد بیدارت کنم.

 

نگاه خوشحالی به آهو و سها کردم

_چیزی خوردی رفتنی؟

 

_نه اما توی شرکت صبحانه خوردم

 

_باشه پس ، منم برم یه چیزی بخورم بعدش با سها و آهو میریم دکتر کاری نداری؟

 

محمد:باشه نه ، مراقب خودتون باشید برگشتی بهم زنگ بزن نگران نشم

 

لبخندی زدم مطیع جواب دادم

_چشم شما هم مراقب خودت باش

 

محمد لحظه آخر با صدای آرومی گفت

_دخترا کنارتن الان؟

 

سها چشم غره ای بهم رفت تا بگم نه ، اما ترسیدم‌ نکنه بخواد چیزی بگه و بازیمون لو بره.

 

با استرسی که توی صدام هم تاثیر گذاشته بود گفتم

_نه عزیزم چطور؟

 

محمد با صدایی که ضربان قلبمو تند کرد زمزمه کرد

_خواستم بگم دلم برات تنگ شده

 

قلبم ریخت پایین انتظار هرچیزی رو داشتم بجز این ، یه نفس عمیق کشیدم با عشوه خنده ای کردم ، گوشیو از روی اسپیکر برداشتم گذاشتم روی گوشم.

 

رومو از دخترا برگردوندم و اروم لب زدم

_من بیشتر

 

_عزیزم من باید برم دیگه خدافظ

 

_خدافظ عزیزم

 

وقتی قطع کرد نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی فکر قلبم خیلی تند میزد ، گفت دلش برام تنگ شده چقدر واقعی بود ، چقدر لحنش قشنگ بود.

 

نیشم تا بناگوش باز شده بود ‌اما با خوردن دست آهو به پس گردنم به خودم اومدم.

 

سها با خنده ادای من رو در آورد

_من بیشتر

از جام بلند شدم با حرص داد زدم

_گمشید بیرون از اتاق من میخوام لباس بپوشم

 

سها نگاهی به لباس خواب تنم کرد و متفکر گفت

_تو هرشب با این مدل لباس خوابا میخوایی اره؟!

 

نگاهی به لباسم انداختم سری تکون دادم

_اره دیگه میدونی که با شلوار خوابم نمیبره

 

سها شیطون خندید گفت:پس چندوقت دیگه کارت تمومه

 

متعجب نگاهش کردم و گیج پرسیدم

_یعنی چی کارم تمومه؟

 

سها به شیکم باد کردش اشاره کرد

_یعنی به وضیعت من دچار میشی و مامان میشی!

 

تازه منظورش فهمیدم اما هیچ حرفی نزدم و فقط یه لبخند مرموز زدم.

 

سها و آهو وقتی جوابی از من نگرفتن دهنشون باز موند انگار از اینکه من مخالفتی نکرده بودم خیلی شوکه شده بودن.

 

با همون لبخند لباسامو عوض کردم و اماده شدم.

به آشپزخونه رفتم یکم صبحانه خوردم و با دخترا راهی دکتر شدیم.

 

آهو ماشین داداشش رو آورده بود ، اول رفتیم شرکتی که من کار میکنم ، طراحیامو تحویل دادم و بعد رفتیم دکتر.

 

چون ده دقیقه زودتر اومده بودیم باید منتظر میشدیم ، کلی خانم باردار اونجا بود که بعضی ها شکمشون تا نک دماغشون بالا اومده بود و بعضی ها چون تازه اوایل بود زیاد شیکم نداشتن.

 

ناخوداگاه فکر به سمت محمد رفت و اروم تو دلم گفتم:خدایا خواهش میکنم کاری کن محمدم باباشه اون لایق ترین شخص برای پدر شدنه

 

یه لحظه دلم لرزید محمد بابا بشه!؟ زنش کی باشه؟ من!؟

 

 

تو دلم با خودم تو جنگ بودم ، محمد با هیچکس جز من نمیتونه ازدواج کنه چون بچه دار نمیشه اما از طرفی میگفتم ما ازدواجمون صوریه معلومه بالاخره یه روزی واقعی ازدواج میکنه.

 

انقدر با خودم کلنجار رفتم و بحث کردم تا بالاخره نوبتمون شد.

 

با خانم دکتر سلام احوال پرسی کوتاهی کردیم.

 

دکتر به سها اشاره کرد روی تخت دراز بکشه تا بیاد ، منو آهو بهش کمک کردیم و مانتو و لباسش در اوردیم روی تخت خوابوندیمش.

 

دکتر اومد بالا سر سها که همون لحظه گوشیم زنگ خورد ، معذرت خواهی کردم سریع از اتاق خارج شدم.

 

نگاهی به اسم شخص انداختم محمد بود دکمه سبز زدم جواب دادم

_سلام محمد

 

محمد با صدای خسته ای و آرومی لب زد.

_سلام تنهایی؟

 

_اره دخترا تو اتاق دکترن چیزی شده؟

 

کمی مکث کرد جواب داد

_نه میخواستم بگم من ناهار نمیتونم بیام خونه

 

نگران شدم نکنه اتفاقی افتاده باشه!؟

با لحن مضطربی پرسیدم

_چرا؟ مشکلی که پیش نیومده؟

 

_نه نه فقط باید برم کرج برای همین شب میرسم خونه ، سودا اگه میشه از سها خانم بخواه بمونه پیشت تا من برگردم تنها نباشی

 

لبخندی روی لبم نشست از اینکه به فکرم بود خوشحال میشدم

_باشه فقط شام میای دیگه؟

 

_اره میام

 

_باشه پس من میگم سها بیاد پیشم تو نگران نباش

 

با لحن مهربونی زمزمه کرد

_رفتی خونه خبر بده

 

_چشم مراقب خودت باش

 

_چشمت بی بلا شما هم مراقب باشید خدافظ

 

_خدافظ

 

تلفن قطع کردم با همون لبخند گوشه لبم برگشتم توی اتاق ، سها و آهو نشسته بودن جلوی میز دکتر و به حرفاش گوش میکردن.

 

مخاطب به دکتر گفتم

_معذرت میخوام

 

خانم دکتر سری تکون داد با لبخند جواب داد

_خواهش میکنم عزیزم ، خب داشتم میگفتم سها جان این یه ماه اخر یکم سخت تر از ماهای پیشه چون پسرت هی میخواد تکون بخوره و زودتر بیاد به این دنیا ، برای همین یکم دردت میگیره شبا بیخواب میشی ممکنه حتی پادرد کمردرد بیش از حد بگیری اما خب مسکن چون نمیتونی مصرف کنی درد خیلی اذیتت میکنه.

 

سها که معلوم بود کمی استرس گرفته روی زمین با پاهاش ضرب گرفت که دستاش توی دستم گرفتم سعی کردم با چشمام آرومش کنم.

 

دکتر به حرفاش ادامه داد:

_توی این یه ماه خیلی مراقب خودت باش ، سعی کن روزی ده دقیقه پیاده روی کنی اما خیلی سخت نگیر نتونستی هم اصلا مشکلی نیست.

خلاصه این یه ماه تحمل کن سعی کن تو خونه تنها نمونی وقتی کوچولوت بدنیا بیاد همه این سختی ها شیرین میشه.

 

سها لبخندی زد سری تکون داد

_چشم خانم دکتر خیلی ممنونم ، فقط زایمان کی انجام میدیم؟

 

دکتر نگاهی به برگه های روبه روش انداخت

_خداروشکر چون مشکلی تو حاملگیت نداشتی و تا الان همچیز عادی بوده ، ایشالا سرتایم مشخصی میتونیم انجام بدیم. من به تقویم یه نگاهی میکنم برات وقت میزارم به منشی میگم بهت خبر بده.

 

سها تشکر آمیز به دکتر نگاه کرد

_خیلی ممنون خانم دکتر پس ما دیگه بیشتر از این وقتتونو نگیریم بابت همه چیز ممنون

 

دکتر از جاش بلند شد مارو تا دم در اتاقش همراهی کرد خدافظی کردیم و بعد از هماهنگی با منشی از مطب بیرون زدیم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 27

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان کامل

دانلود رمان تکرار_آغوش

خلاصه: عسل دختر زیبایی که بخاطر هزینه‌ی درمان مادرش مجبور میشه رحمش رو به زن و شوهر جوونی که تو همسایگیشون هستن اجاره بده،…
رمان کامل

دانلود رمان پاکدخت

    خلاصه: عزیزترین فرد زندگی آناهیتا چند میلیارد بدهی بالا آورده و او در صدد پرداخت بدهی‌هاست؛ تا جایی که مجبور به تن…
رمان کامل

دانلود رمان نهلان

  خلاصه: نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان میباشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود ، در…
رمان کامل

دانلود رمان غبار الماس

    ♥️خلاصه: نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Illl Illl
1 سال قبل

یکم پارت ها رو طولانی تر کن

O Oi
1 سال قبل

چرا انقدر نا منظم پارت می زاری 😩

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x