رمان الهه ماه پارت ۹۱

3.6
(30)

 

 

ماهک لحظه ای پلک میبندد و به سختی زمزمه میکند:

 

_ولی من بهش دروغ گفتم..خدا میدونه الان چه فکری راجبم نمیکنه..

مطمئنم در نظرش یه دروغگوام که تمام مدت داشتم فریبش میدادم…

 

سام نفس عمیقی میکشد..

 

_هنوز دیر نشده .. رو در رو باهاش حرف بزن واقعیت و بهش بگو ..

اگه واقعاً دوستته حتماً شرایطت رو درک میکنه..

 

_واقعاً..؟

 

سام پلک میزند:

 

_واقعاً..

 

_ یعنی مخالفتی نداری ..؟ناراحت نمیشی..؟

 

_برای چی باید ناراحت بشم..؟

 

_از اینکه من همه چی رو بهش بگم و دانشجوهات متوجه زیر و بم زندگیت بشن..؟بلاخره این قضیه یه سرش به تو وصله..

 

سام بر میگردد و مطمئن در چشمانش زل میزند:

 

_شما قراره حقیقت و فقط برای دوستت تعریف کنی نه کل دانشگاه ..گرچه حتی اگر قصدت این باشه که برای کل دانشگاهم از ارتباطمون بگی من مشکلی با این قضیه ندارم..

 

ماهک پلک هم نمیزند و سام آهسته نجوا میکند :

 

_ اما فقط تا وقتی که مطمئن باشم گفتن حقیقت آسیبی بهت نمیزنه ..اما اگه این موضوع بخواد سر سوزنی باعث ناراحتیت بشه مطمئن باش اولین نفری که باهات مخالفت میکنه و مقابلت می ایسته خودمم…

 

 

با حرف هایش برای لحظه ای پلک میبندد و هجوم احساسات مختلف را در قلبش حس میکند..

حس شیرینی است اینکه بدانی کسی را در زندگی داری که همه جوره هوایت را دارد …

برای او که از محبت و حمایت خانواده بی بهره بود این حس بیش از حد شیرین و ارزشمند بود..

 

 

سام با نیم نگاهی کوتاه به چهره ی غرق فکرش خواست مسیر بحث را عوض کند که آرام میپرسد:

 

_گرسنه ات نیست..؟

 

ماهک از افکارش فاصله میگیرد و کوتاه سر تکان میدهد:

 

_تنها چیزی که خیلی دلم میخواد یه نوشیدنیه خنکه ..

 

نگاه سام حین رانندگی روی یکی از مغازه های کنار خیابان ثابت میماند..

 

به آرامی ماشین را کنار میزند و حین باز کردن کمربندش در جواب نگاه های کنجاوش لب میزند..

 

_زود بر میگردم ..

 

عینکش را به چشم میزند و بعد از برداشتن ماسکش از ماشین پیاده میشود

نزدیک فروشگاه که میشود ماسک را روی صورتش میکشد..

 

پسر جوانی که پشت پیش خوان ایستاده بود با دیدنش لبخند میزند:

 

_خیلی خوش اومدید..چی میل دارید..؟

 

سام نزدیک میشود و خیره به منوی روی پیشخوان انگشتش را روی نوشیدنی محبوب ماهک قرار میدهد و بدون به زبان آوردن اسمش لب میزند..

 

_یه دونه از همین لطفاً..

 

پسرک گیج سر خم میکند و با دقت به قسمتی که سام با انگشت نشان داده بود خیره میشود:

 

_منظورتون آب اناره دیگه..

 

حتی شنیدن نامش هم کفایت میکرد برای اینکه انزجار کل وجودش را در بر بگیرد ..

 

چهره اش سخت درهم میشود و به سختی لب میزند..

 

_بله همینی که گفتید..

 

 

 

 

پسر متعجب از حالت چهره اش سرتکان میدهد..

 

_چشم اساعه حاضر میکنم..

 

سام کمی از پیشخوان فاصله میگیرد..

 

کارش به جایی رسیده که برای خوشحال کردن دخترک مجبور بود تن به خرید چیزی دهد که حتی شنیدن نامش هم برای بد شدن حالش کفایت میکرد چه رسد به دیدنش..

 

_آقا سفارشتون آماده است..

 

با صدای پسرک به خود آمده به آرامی جلو میرود تا حساب کند و در همان حال خیره به مایع سرخ رنگ روی میز با انزجار لب میزند..

 

_اگه امکانش هست نوشیدنی رو برام تا ماشین بیارید..

 

پسرک با شنیدن این جمله کم مانده بود دو شاخ گنده روی سرش سبز شود …

به گوش هایش شک میکند و صدایش شوکه بلند میشود:

 

_ب..بله..چی فرمودین؟

 

سام با نیم نگاهی به چشمان وق زده ی پسرک نفسش را کلافه بیرون میفرستد و سر تکان میدهد:

 

_هیچی فراموشش کن..

 

دست پیش میبرد چند برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز بیرون میکشد و

نهایت تلاشش را میکند تا بدون تماس مستقیم دستش با بدنه ظرف لیوان را در دست بگیرد..

 

پسرک شوکه به حرکات وسواس گونه اش نگاه میکند و همزمان با خروجش از مغازه زیر لب پچ میزند..

 

_به حق چیزای ندیده..مردم دیوونه شدن به خدا آخه آدمیزادم انقدر وسواس..

 

در ماشین را با احتیاط باز میکند و به محض قرار گرفتنش پشت فرمان ماهک به طرفش میچرخد..

 

_چرا اینقدر طولش دادی..؟

 

سام عینکش را از روی چشمانش پایین میکشد و بدون آنکه ماسکش را از روی صورتش بر دارد مینالد میزند..

 

_بگیرش اینو..

 

نگاه ماهک روی نوشیدنی ای که با فاصله و اکراه از خود نگه داشته بود مینشیند و متعجب لب میزند:

 

_این چیه..؟

 

سام با انزجار چهره درهم میکشد:

 

_دِ بردارش دیگه بچه الان بالا میارم.‌.

 

 

 

فوراً دست پیش میبرد تا آبمیوه را از او بگیرد و شوکه به محتویات سرخ رنگش نگاه میکند

 

بی اراده نی را به لبانش نزدیک میکند؛

کمی از مایع خوشرنگش مینوشد و…

 

با حس طعم ترش و ملس بی نظیری زیر زبانش

ذوق زده به سمت او بر میگردد..

 

_ آب انااار…

 

سام محض احتیاط شیشه ها را پایین میکشد تا کمی هوای داخل  ماشین عوض شود و هیچ بویی به مشامش نخورد که آزارش دهد و بد خلق پچ میزند..

 

_زودتر تمومش کن قبل از اینکه خودم تو این وضعیت تموم بشم..

 

ماهک با لبی خندان خیره به چهره‌ی سرخش نی را به لبش نزدیک میکند..

 

_تو ماشین که کسی نیست برای چی ماسکت و بر نمیداری‌‌..؟

 

ماشین سرعت میگیرد و سام کلافه دستش را به لبه پنجره تکیه میدهد :

 

_نمیخوام بوی اون کوفتی بپیچه تو بینیم ..

 

این بامزه جوش زدن و لحن پر حرصش بی اندازه برای ماهک دلنشین است که نمی تواند خودار باشد و صدای خنده هایش در اتاقک ماشین میپیچد ..

 

قهقه اش به طور خودکار از شدت اخم روی پیشانی سام میکاهد ..

 

ماهک با محبت عمیقی نگاهش میکند..

 

این کارش برای او خیلی ارزشمند بود..

اینکه صرفاً به خاطر علاقه ای که او به آن نوشیدنی داشت خودش را نادیده گرفته بود و با وجود حساسیت زیادی که روی انار دارد خودش شخصاً برای خریدنش اقدام کرده بود قلبش را بیش از پیش شیفته ی او میکرد..

 

_اونطوری نگام نکن..

 

سام بد خلق پچ میزند اما ماهک خودش را از تک و تا نمی اندازد که با شیطنت جواب  میدهد:

 

_چطوری..؟

 

_همینطوری که الان داری نگام میکنی..

 

ماهک ابرو بالا می اندازد و خیره به چهره ی اخمو و جدی اش زمزمه میکند..

 

_خوب چطوری نگاهت میکنم..؟

 

سام عاصی برمیگردد و خیره به لب های کوچک سرخ رنگش جدی و پر عطش نجوا میکند:

 

_طوری که دلم میخواد بی خیال همه چیز بشم و تا نفس داری ببوسمت..

 

 

 

گونه های دخترک به آنی سرخ میشود ..

 

ساده لوحانه فکر کرد شاید شوخی میکند اما آن لحن بم و جدی کوچک ترین اثری از شوخی نداشت..

باورش نمیشد کسی که مقابلش بود همان سام همیشگی باشد ..

کسی که عادت داشت همیشه و در هر حالتی با ملاحظه و محتاطانه با او رفتار کند..

 

به قدری در افکارش غرق بود که نفهمید

کم کم به خارج از شهر نزدیک میشوند..

 

مسیری که هیچ شباهتی به مسیر معمول همیشگی شان برای بازگشت به خانه نداشت..

 

نفهمید چقدر زمان گذشت که

با ورود به جاده ای خاکی و متروکه هشیار شد..

 

جاده ای باریک با شیبی تند که مشخص بود سال تا سال هم کسی از آن جاده عبور نمیکند..

 

 

با توقف ماشین فوراً کمربندش را باز میکند و بدنش را جلو میکشد‌….

 

نگاه جست و جو گرش را در اطراف میچرخاند و با دیدن دره ای که کمی جلوتر از آنها قرار داشت ترس در دلش رخنه میکند..

 

پیش از آنکه بخواهد حرفی بزند سام است که به آرامی از ماشین پیاده میشود ..

 

چرا آمده بودند اینجا..؟آنهم همچین جای ترسناکی که حتی یک موجود زنده هم در آن پر نمیزد..؟

 

با باز شدن در سمت خودش به آرامی سر بر میگرداند ..

 

سام آرنج یک دستش را روی سقف ماشین تکیه میدهد و خیره به چشمان ترسیده اش با ملایمت سر خم میکند..

 

_نمیخوای پیاده شی..؟

 

نگاهش گیج و مبهوت روی قامت کشیده اش میچرخد..

 

_برای چی اومدیم اینجا..؟

 

چشمان گرد شده و هراسانش لبخند محوی روی لب هایش مینشاند..

 

به قدری کمرنگ که به سختی میشد متوجه حضور لبخند در چهره اش شد ..

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا 30

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x