رمان در مسیر سرنوشت پارت ۲۶

ولم میکنه که تکیه به مبل پشت سرم میشینم… تموم فکم درد میکنه…دلم میخواد با همین دستام خفه ش کنم… حس انزجار ازش همه ی وجودمو گرفته..سرمو بالا میگیرمو بهش نگاه میکنم‌.. عین میرغضب وایساده و با خشم نگام میکنه…چقد یه آدم میتونه بی وجدان باشه، بی معرفت باشه… با مکث چند دقیقه ای میچرخه و میره…

خدایا میدونم که خودکشی حرامه.. این دنیام به فنا رفت نمیخوام اون دنیام هم بره…ولی خودت مرام به خرج بده و راحتم کن…خسته شدم.. دیگه نمیکشم‌‌‌…

نفس های عمیق پشت سر همی هم که میکشم دردی ازم دوا نمیکنه…چطور میتونه اینقد راحت بگه میفرستمت ور دل بابات، اونم بعد از اون اتفاقا و ارتباطایی که داشتیم.. من دختر بودم، به دست اون پا به دنیای زنانگی گذاشتم، یعنی براش مهم نیست؟…پس چرا برا من اینهمه مهمه…

اگه بخواد برگرده به زندگی سابقش تکلیف من چی میشه….فکر میکردم با رابطه ای که باهاش داشتم ارتباطمون بهتر میشه…پس چی میگفت اون لعیا!!؟…

از جلوی چشمام رد میشه و سمت آشپزخونه میره و همزمان میگه: بلند شو ناهار آماده کن برام…

دیگه نمیخوام باهاش بحث کنم… اصلا چه حرفی میتونم بهش بگم…اگه بزنه یه بلایی سرم بیاره اونوقت چی؟

بلند میشم و بیصدا پشت سرش  وارد آشپزخونه میشم… غذا براش میکشم و میذارم جلوش…میخوام برم اتاقم…چند قدم مونده به خارج شدنم میگه: آماده باش امشب میریم خونه ی مامانم….

وااای یا خدا… من چه جوری میتونم پامو تو اون خونه بذارم دوباره….

نمیخوام باهاش بحث کنم ولی دیگه این حرفش برام حکم مرگ رو داره…

میچرخمو سمتش و میگم: میشه من نیام؟

یه چشم غره اساسی مهمونم میکنه… ولی من دوست ندارم برم…رو به رو شدن با خانوادش برام عذاب آوره…

جلوتر میرمو و میشینم رو به روش و میگم: تو رو خدا بذار من نیام… حالم اصلا خوب نیست.. خودت دیدی که صبح که رفتی چقد شکمم درد میکرد…

یه لیوان آب برا خودش میریزه و میخواد حرفی بزنه که گوشیش زنگ میخوره… جواب میده و میذاره رو بلندگو…

_ جونم مامان؟

_ سلام عزیزم خوبی فدات شم..‌.. خونه ای مادر یا بیرونی؟

_ خونم مامان..

_ لیلا پیشته؟

بهم نگاه میکنه و میگه: نه مامان.. حرفی داری بگو..

_ تو رو خدا دوباره جوش نیاری مامانم… یه وقت فک..

اخماش در هم میره و میپره وسط حرفشو و میگه: بگو مامان، کشش نده..

برا اینکه بهتر بشنوم بلند میشم و صندلی کناریش میشینم و به اخمهای درهمش هم توجه نمیکنم…

صدای مامانش طوریکه انگار میترسه ناراحت بشه که میگه: بد برداشت نکنی هاا.. ولی آخه لیلا جز همون مراسمی که گرفتیم، هروقت اومده اینجا، نه به خودش رسیده، نه آرایشی چیزی داشته.. خوا…خواستم بهش بگی اینبار بیشتر به خودش برسه… برا اینکه مهمون داریم میگم وگرنه اگه خودمون باشیم که هیچ اشکال نداره… مردم حرف میزنن فدات شم..

بی اهمیت به حرف های مامانش میگه: اگه کاری نداری تا قطع کنم مامان.. میخوام ناهار بخورم…

دیگه گوش نمیدم چیا میگن… از حرفای مامانش بی نهایت دلگیر میشم.. من هر وقت اونجا میرفتم بهترین لباسمو میپوشیدم.. یه ساعت فقط جلو آینه بودم..‌.چی رو میخواست ثابت کنه.. اصلا چرا به خودم نگفت.. این چه حرفی بود اخه که به میلاد گفت..

_ بلند شو برو حموم مگه نشنیدی میگن بو میدی..

بغضی که از صبح تا الان بیخ گلوم بود با این حرفش سر باز میکنه و اولین قطره ی اشکم میچکه رو صورتم…

به سرعت پاکش میکنم تا نبینش…

رو بهش با حرص میگم: اولا خودت بو میدی… دوما من خودم کر نبودم شنیدم چی گفت…اصلا چرا بهش نگفتی تا حالا یه ریال خرج خرید واسه زنم نکردم.. مادرت با اون سنی که داره، بهترین و گرونترین لوازم ارایشی رو داره‌. اما من چی؟ جز یه ضد آفتابی که دیگه باید پاره ش کنم تا ازش چیزی در بیاد و یه رژ چی دارم؟…

انگار که سرگرمی جدیدی پیدا کرده باشه به مسخره میخنده و میگه: تو اول برو حموم تا اون بو گندت از بین بره که بقیه نگن شب چطوری بغلت میکنم بعد بیا درباره لوازم ارایشی حرف بزن…

این حرفش دیگه خیلی به برخورد.. کثافت.. با ناراحتی بلند میشمو و میگم: خودتو مسخره کن..بو گندو خودتی… من اگه قسمتم اینجوری نمیشد. الان حتما بهترین دانشگاه قبول میشدم.. با هر کی ازدواج میکردم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برام فراهم میکرد، اگه خانواده ش یه چی بهم میگفتن باهاشون دعوا میکرد.. جلو کسی بهم بی احترامی نمیکرد…هر شب هر شب با عشق بغلم میکرد…..

نمیدونم کی تمام صورتم خیس از اشک شد..

داشتم از آرزوهایی که خودش ازم گرفته بود حرف میزدم…

من ازش دلخور بودم خیلی دلخور بودم.. چرا دوسم نداشت.. اصلا دوست داشتن هم نه.. چرا دلش به حالم نمیسوخت….

 

از آشپزخونه میزنم بیرون و به نگاه خیره و سر تکون دادن های منظور دارش هم توجه نمیکنم…. لعنت به بهت.. لعنت به خودم که هر بار میگم دیگه باهات حرف نمیزنم و هر بارم میزنم زیر حرفم…

 

 

*

کارت بانکی که بابا بهم داده بود و گذاشتم تو کیفم و از اتاق میزنم بیرون… تو سالن رو مبل نشسته و با اومدنم سرش رو از تو گوشیش بالا میاره و چشمهاشو ریز میکنه و میگه: الان نمیریم که، هنوز زوده …جلوتر میرم و میگم: من میخوام برم خرید…

بلند میشه و سمتم میاد..

_با اجازه کی اونوقت؟

_ لباس مناسب ندارم.. میرم بگیرم..

دهنشو باز میکنه که چیزی بگه… جلوتر میرم و میگم: خودم پول دارم.. از تو پول نمیخوام…

انگار که بهش بدترین فحش رو دادم که اخمهاش به سرعت درهم میره و فکش منقبض میشه…

_ چی داری؟

آب دهنمو قورت میدم.. این چرا یهو اینطوری شد…

_ پ..پول دارم.. مال خودمه.. بابام بهم دا..

با سیلی که یهویی میخورم پرت زمین میشم…

_ تو غلط میکنی که پول داری… گوه میخوری که پول داری…

رو زمین عقب عقب میرم تا ازش فاصله بگیرم..

خم میشه و دستشو دراز میکنه و کیفم رو چنگ میزنه..بلند میشه و همه ی وسایل توش رو میریزه رو میز، با دیدن کارت بانکیم،خشم همه ی صورتشو میگیره… سمتم میاد و من با تعجب و ترس خیره ی کاراش میشم… کارتو جلوی صورتم تکون میده..و با داد میگه:

_همه ی این مدت اینو داشتی؟ آره؟

نمیدونم چی بگم که عصبی تر از این نشه و دوباره بیفته به جونم….

دستمو به مبل میگیرم و بلند میشم و با ترس میگم: این کارتو روز محضر بابام بهم داد…بخدا فکر نمیکردم برات مهم باشه‌ که بدونی.. اصلا تا حالا ازش استفاده نکردم..

جلوی چشمام کارت رو با یه دستش فشار میده و کارت از وسط دو تکه میشه…

باورم نمیشه، کارت نازنینم رو بشکنه…. با بهت خیره شدم بهش که نزدیکم میشه و دستمو میگیره و دنبال خودش سمت اتاقش میکشه… در رو باز میکنه و میگه: در بیار.. زود باش…

گنگ نگاش میکنم.. در حالی که دکمه های پیرهنشو باز میکنه میگه: کر که نیستی در بیار هزارتا کار دارم…

_ ولی منکه کاری نکردم… چیزی نگفتم..

هلم میده رو تخت…

_ چرت نگو.. میخوام با زنم بخوابم.. دنبال دلیل واسم میگردی…در بیار تا اون روی سگم بالا نیومده…

_ دلگیر نگاش میکنم و میگم: بخدا هنوز درد دارم…بدنم زخمه..

دست میذاره رو سینم که دراز بکشم..

_ با جلوت کار ندارم..

واااای نه… یااا خدا…اون که بدتره…

میدونم که دست و پا زدنم هیچ فایده ای نداره و اون به زور هم که بخواد کارش رو میکنه…

آروم خودم دراز میکشمو و بغضمو قورت میدم و میگم: اونجوری که بیشتر دردم میاد…

میزنه رو رونم که بچرخم..

_ شل بگیری فقط اولش درد.. بعدش عادت میکنی…بچرخ..

میچرخم.. یعنی کار دیگه ای ازم برنمیاد.. اون میخواد اینجوری خشمشو خالی کنه… رابطه ی جنسی که همه ی دوستام از لذتش تعریف میکردن برا من جز دردو خنریزی هیچی نداره….

نه پیشنوازی و نه بوسی هیچی به هیچی…

_ شل کن.. نفس عمیق هم بکش..

از رو شونم با گریه نگاش میکنم میخوام ببینه راصی نیستم و میترسم… بی اهمیت بهم دست میذاره رو کمرم که بیشتر خم شم…

خودشو باهام تنظیم میکنه و به ضرب واردم میکنه…پشتم اتیش میگیره..سرم رو به بالشت فشار میدم و و با دستام رو تختی رو چنگ میزنم….

_ اینقد خودتو سفت نگیر.. بیشتر دردت میاد.. شل کن..طولش نمیدم…

*

بلند شو برو آماده شو..دیر میشه…

مثل بار اول درد ندارم ولی بازم  بلند شدن برام سخته….

نگاش میکنم… جلو آینه وایساده و داره موهاشو شونه میکنه…

به سختی بلند میشم و از اتاق میزنم بیرون… با هر قدمی که برمیدارم درد تو پشتم میپیچه.. مثل زخمیه که بسته است و با راه رفتن باز میشه…

دوش میگیرمو و سمت اتاقم میرم که آماده شم….

 

*

نشستن رو صندلی برام سخته…

تکیه به در کج میشینم.. زیر چشمی بهم نگاه میکنه و میگه: مگه پماد نداشتی بمالی به خودت؟

_ چرا… زدم ولی خوب نشدم..

میچرخه تو یه خیابونی که برام اصلا اشنا نیست و انگار یه مسیر دیگه است..

_ یه چند بار دیگه که رابطه داشته باشیم بهتر میشی و راه میفتی.‌..

نیشخند میزنه و ادامه میده: البته من اینجوری بهتر دوست دارم… تنگ شده ت بیشتر حال میده…

سرمو میندازم پایین و دوست ندارم به این فکر کنم که اینحرفا رو دارم از شوهرم میشنوم…شوهری که درد و گریه و غم و غصه من و رهگذر تو خیابون براش به یه اندازه مهمه.‌..

جلوی یه پاساژ بزرگ نگه میداره و میچرخه سمتم و میگه: پیاده شو…

در و باز میکنم و از ماشین میام پایین… با هم وارد میشیم و من چشمم بین اونهمه مغازه ی طلافروشی چرخ چرخ میخوره… دستمو میگیره و با هم وارد مغازه میشیم..

_ سلام آقا، خسته نباشی‌‌…یه دستبند ظریف و دخترونه میخواستم…

با ورودم به مغازه فکر میکردم میخواد حلقه بگیره… ولی خب بازم خوبه.. همین که میخواد یکم از دلم در بیاره هم خوبه…

 

فروشنده که یه پیرمرد مسن بود چندین دستبند که یکی از یکی خوشگلتر بود آورد گذاشت رو ویترین…

سمتم خم میشه و تو گوشم میگه: نگاه کن ببین کدوم خوشگلتره…

نمیتونم جلوی ذوق خودمو از دیدن اون همه طلا بگیرم… یکی رو برمیدارم و میبندم به مچم و دستمو بالا میگیرم تا ببینش و میگم: چطوره؟  به نظرم خیلی خوشگله…

_ آره قشنگه…در بیار بدم وزن بگیرن…

باز میکنم و میذارم رو ویترین..

با قیمتی که فروشنده میگه دهنم از تعجب باز میمونه…. چقد طلا گرون شده..

دستشو اروم تکون میدم تا نگام کنه…

_ چیه؟

از فروشنده فاصله میگیریمو و میگم: این خیلی گرونه‌… پولش خیلی میشه…بعدشم اصلا دستبند نیاز نیست.. با خیلی کمتر از این پول میشه،دو تا حلقه ی خوشگل بگیریم…هااا؟ نظرت چیه؟…

خیره نگام میکنه و بعدش میچرخه و سمت فروشنده میره و همون دستبند و با اون قیمت بالا میگیره…حتما داره دیگه… بهتر بذار خرج کنه..

جلو خونشون نگه میداره و اینبار ماشین رو داخل نمیبره… اگه راه دیگه ای وجود داشت که باهاش نرم داخل.. حتما همون راه رو انتخاب میکردم.. ولی نیست و من الان هم قدم باهاش به سمت خونشون میرم… صدای دست و جیغ زیادی که از داخل میاد باعث میشه وایسم سر جام و چون دستم بند دستش بود اونم نمیتونه جلوتر بره….

میچرخه و میگه: استخاره چیو میگیری.. بیا دیگه…

_ داخل خبریه؟ مهمونیه؟

_ تا الان لال بودی بپرسی..اره تولد فرنوش.. راه بیفت..

 

فرنوش….

 

واااای خدااا لعنت بهم .. حتما اون دستبند رو هم برا فرنوش گرفته…. اونوقت من اونهمه ذوق مرگ شدم…

حس ضایع شدن همه ی وجودمو میگیره و باعث میشه قطره اشکی از چشمام بریزه پایین… لیلای احمق اون تا حالا چی برات خریده… که حالا فکر کردی چندین میلیون برات خرج میکنه….جلوتر میاد و با حرص میگه: بخدا یه قطره ی دیگه اشک بریزی جلوی همه ی مهمونا بلایی سرت میارم که بیمارستان لازم شی و تا…

صدای مامانش بقیه ی حرفشو قطع میکنه…

_ میلاد..

با مکث میچرخه سمت مامانش و میگه: سلام مامان..

_ سلام عزیرم.. چرا اینقد دیر اومدین.. همه اومدن جز شما..

رو میکنه سمت من و میگه: تو خوبی لیلا جان؟

لیلا جان!!…

جلوتر میرم و سلام میکنم… با دیدن چشمام که مطمعنم قرمز شده رو میکنه سمت میلاد و اروم میگه: باز چی شده…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3.8/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.