رمان دلباخته پارت 248

4.1
(122)

 

 

 

 

گاهی انقدر بی پروا می شود که هرگز فکرش را نمی کردم!

 

درست مثل وقتی که مادرش را با چرب زبانی به اتاقش راهی می کند.

 

– من برم به رستا سر بزنم، زود میام

 

با لب بسته می خندم.

لباس عوض می کنم و دراز می کشم.

 

با احتیاط درِ اتاق را می بندد.

بلوزش را از تن می کَند.

 

نزدیک می آید و لبه ی تخت می نشیند.

انگشتانش لای موهایم می خزد و سُر می خورد روی گردنم.

 

نفسم کم کم بند می آید.

نگاهش را از چشمانم برنمی دارد.

 

– اشکال داره یکم بیشتر شیطونی کنم؟

 

لحن بامزه اش به خنده می اندازدم.

 

سر به سرش می گذارم.

می دانم از این لفظ خوشش نمی آید.

 

– اقا سید؟

 

ابرو در هم می کشد.

زبانش به اخطار می چرخد.

 

– تو یه بار دیگه بگو اقا سید، اونوقت ببین با تو من چی کار کنم!

 

بازویش را می چسبم و به سمت خود می کشم.

لبخند شیطنت آمیزی می زند.

 

– لمس کردنت و دوست دارم، توام انگار بدت نمیاد، وروجک!

 

می گوید و دستش آرام روی کمرم حلقه می شود.

نفسش تند شده و سینه اش با شتاب بالا و پایین می رود.

 

انگشتش آرام از روی شکم و سینه ام به سمت بالا راه می گیرد.

می رسد به لب هایم.

 

آب دهانم را قورت می دهم.

 

– هر موقع تو بگی دست  نگه می دارم، البته قول نمی دم که بتونم… بیا اینجا ببینم

 

 

 

نفسم را گم می کنم باز.

صورتش انقدر نزدیک به من است که نفس هایش را پشت لبم حبس می کنم.

 

گرمای تنش را روی بدنم می کشد.

 

– هیچی ازین بهتر نیست که تو برام ناز کنی و من نازت و بکشم… لبات و ببوسم، با موهات بازی کنم…من عاشقتم، مریم

 

چشم می بندد و عاشقانه من را می بوسد.

انگشتانم روی شانه اش سفت می شود.

 

تنش را محکم به من می فشارد.

چانه ام به گودیِ گردنش می چسبد.

 

نفس نفس می زند و زیر گوشم لب می جنباند.

 

– ای جونم، دورت بگردم، خانمم

 

نمی دانم چقدر گذشته که سر روی بازویش می گذارم.

خودش بد عادتم کرد، غیرِ این راحت نمی خوابم.

 

صدایش مثل لالایی در گوشم می پیچد.

زمزمه هایش عاشقانه است و من باز به او می بازم.

 

گاهی آدم فکر می کند که از یک خواب طولانی بیدار می شود.

مثل من که در یک شبِ گرم تابستان به خواب رفتم و در یک صبح بهاری با نسیمی که آرام از لای پرده می وزید بیدار شدم.

 

صدای رستا از پشتِ در می آید.

با سید حرف می زند انگار.

 

– منو نمی بری با خودت، بابا؟

 

– شما از مامانت اجازه گرفتی، گفتی من می تونم با بابا برم مغازه؟

 

موهایم را با کش می بندم.

 

 

تصور رستا در این لحظه هیچ کار سختی نیست.

 

ولی باز دلم می خواهد ببینمش.

آهسته در را باز می کنم.

 

پشت به من ایستاده و گردنش را تاب می دهد.

دستان کوچکش را بهم می زند.

 

مثل آدم بزرگ ها حرف می زند.

 

– مگه تو بابای من نیشتی( نیستی)! همس (همش) می گی مامان، مامان… مگه اونجا مال خودت نیشت( نیست)، می ترشی( می ترسی) ازش!

 

شانه هایم از زور خنده تکان می خورد.

سید نیم نگاهی می اندازد به من.

 

روی زانو می نشیند.

قدِ رستا می شود، کمی بلندتر اما.

 

– تو چی، تو از مامان نمی ترسی؟

 

ندیده می دانم که پشت چشم نازک می کند.

 

– نخیرم، مگه لولو خورخوره ش مامانم! اصن من با تو  قهلم (قهرم)، دیگه ام نمی ذالم (نمی ذارم) لُپم و بوس کنی،اَه

 

سید می زند زیر خنده.

 

– خدا وکیلی من یکی حریف تو نیم وجبی نشدم، اینهمه زبون و از کجا آوردی، دختر، ها!؟

 

دستِ کوچکش را به شکمش می زند.

 

– مادر جون می گه من تو شکم مامانم همه سی (چی) یاد گلفتم( گرفتم) ، دیدی حالا من ازت بیشتر بلدم!

 

رو بر می گرداند و چشمان رنگی اش در نگاهم می نشیند.

 

به سمت من می دود.

دستانش را بالا می آورد.

 

 

 

بغلش می کنم.

خودش را لوس می کند، گونه ی نرمش را به صورتم می مالد.

 

– مامان جونم، می سه(می شه) من برم مغازه بابایی، بلات(برات) ازون کیک خوسمزه ها ( خوشمزه) درست می تونم( می کنم) که دوس دالیا( داری ها)… برم مامان جونم؟ تولوخدا( تو رو خدا)

 

جوری من را بغل می گیرد که انگار امن ترین جای دنیا لنگر انداخته و جُم نمی خورد.

 

سید از روی زانو بلند می شود.

جلو می آید و به آنی نکشیده دخترک حقه باز رنگ عوض می کند.

 

خودش را در آغوش سید پرت می کند.

 

– دیدی مامان اجازه داد، بابا جونم؟

 

ابروهای سید بالا می پرد.

نگاه باریکش در صورت رستا می چرخد.

 

– تو که با من قهر بودی، چی شد پس!؟

 

دستانش دورِ گردن سید حلقه می زند.

صورتش را جلو می برد.

 

– بوس می تونی( می کنی) آشتی تونیم( کنیم)، بابا سید؟

 

صدای خنده سید بلند می شود.

چند بار پشتِ هم صورت ظریفش را می بوسد.

 

– بابا دورت بگرده، خانم ریزه؟

 

رستا تند تند سر تکان می دهد.

 

– ای جانم، قربونت برم بابایی

 

گوشم از صدای زری خانم پُر می شود.

 

– خدا شما رو از هم نگیره، مادر… حواست باشه، امیر، سرش گیج نره بچه م

 

رستا میان زمین و هوا بلند بلند می خندد.

 

مثل چشمانش که خیلی وقت است من را یاد کسی نمی اندازد.

 

 

 

سید دستِ رستا را می گیرد و می رود.

گوشی ام زنگ می خورد.

 

ملیحه خانم است.

سلام و احوال پرسی می کنم.

 

صدایش گرفته انگار.

شاید گریه کرده، نمی دانم.

 

– اتفاقی افتاده، مادر جون؟ حالتون خوبه؟

 

می زند زیر گریه.

بریده بریده حرف می زند.

 

– دو روزه… بهش التماس می کنم… بذار من برم بچه م و ببینم، دو هفته س ندیدمش… دو روزه درو روم قفل می کنه و می ره… کاش من بمیرم، هم اون راحت شه…

 

حرفش را قطع می کنم.

 

– این چه حرفیه، مادر جون! خدا اونروزو نیاره… یکم صبر کنید، درست می شه، حتماً باز افتاده رو دنده ی لج، اره؟

 

– کاش فقط لجبازی بود، مریم… هر کی ندونه فکر می کنه بچه ی دشمنشه… بدونی چه داد و قالی راه انداخت دیشب، کم مونده بود دستش روم بلند شه

 

دلداری اش می دهم.

هر چند می دانم که آتش دلش خاموش نمی شود.

 

– ببخش، مادر… نمی دونستم دردم و به کی بگم… پسراشم شدن عینهو خودش، با یه من اخم و تخم میان یه استکان چای می خورن و می رن پیِ کارشون، انگار نه انگار که من آدمم، مادرم

 

زیر لب پوف می کشم.

از خودم بدم می آید.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 122

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
16 روز قبل

قاصدک جان این رمانایی که فایل شدنو بیشتر بزار گلم

خواننده رمان
16 روز قبل

نویسنده ماتیک پارت نفرستاده

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x