رمان دلباخته پارت 249

4.2
(126)

 

 

 

کاش می شد کاری از دستم بر می آمد.

دِین این زن بر گردن من است، می دانم.

 

دلم آشوب است.

معده ام زیر و رو می شود.

 

کم مانده بالا بیاورم.

به زری خانم اشاره می کنم.

 

مشت بر دهانم می گذارم و گوشی را دستش می دهم.

 

دل و روده ام بالا می آید چرا!

فکرش را که می کنم با خودم می گویم نکند…

 

جوابش را نمی دانم.

ولی حسی به من می گوید که باردارم.

 

حرفش را نمی زنم.

زری خانم اما مشکوک نگاهم می کند.

 

– روهم خوری کردی، مادر؟

 

چشم می دزدم و شانه بالا می اندازم.

 

– نمی دونم، شاید

 

جلو می آید.

 

– می گم، کو ببینم چشاتو!

 

برای لحظه ای نگاهش می کنم.

لبخند روی لبش می رقصد.

 

با دو دست صورتم را قاب می گیرد.

 

– تو حامله ای، مادر… از چشات معلومه، قربونت برم

 

ابروهایم بالا می پرد.

 

– واقعاً!؟ نه مادر جون، فکر نکنم… شاید سردیم کرده، می شه؟

 

دستم را می گیرد و روی مبل درازم می کند.

 

– به من باشه، می گم نه، ولی باز تا آزمایش ندی معلوم نمی کنه

 

کفِ دستم می چسبد به پیشانی ام.

 

– نگید تو رو خدا، مادر جون… آخه اینطوری که نمی شه!

 

 

 

 

کنارم می نشیند.

بامزه نگاه می کند منِ از هم پاشیده را.

 

– چجوری نمی شه، مادر؟ فکرت پیش‌‌ کیه، رستا؟ می گی هنوز بچه س! نمی خوای براش یه همبازی بیاری؟

 

برای لحظه ای مکث می کند.

نمی دانم از کجا اینهمه یقین به حرفش دارد.

 

– تنهایی مالِ خداس، مادر… خوبه آدم یکی رو داشته باشه که هیچوقت احساس تنهایی نکنه

 

یادم به خودم می افتد.

به حسرتی که یک عمر با خود یدک می کشیدم.

 

اردلان رفته بود و چند ماهی یکبار تماس می گرفت.

و انگار برای من همین بس بود که یکی هست، اما خیلی دور.

 

چشم باز و بسته می کنم.

لبخند می زنم به او که مادرانه خرجم می کند.

 

قلبم تند می زند.

کفِ دستانم را بهم می مالم.

 

گوشی ام زنگ می خورد.

نفس بلندی می کشم.

 

– سلام عزیزم، خوبی؟

 

– علیک سلام خانمِ خودم…کجایین شما، زنگ زدم خونه کسی جواب نداد!

 

–  اومدیم بیرون با مادر جون، کارم داشتی؟ رستا پیشته، چیکار می کنه؟

 

تک خند مردانه ای می زند.

 

– باید اینجا بودی و می دیدی، بچه ها رو دور خودش جمع کرده که می خواد واسه مامانش کیک بپزه… نگفتی کجایی، خرید داشتی؟

 

 

 

 

 

می ترسم صدای بلندگو بلند شود و بدتر از آن دست من رو.

می گویم نه و سر و تهش را هم می آورم.

 

زنی که پیشم نشسته با لحنی پُر از خنده می پرسد.

 

– نگفتی بهش، نه؟ شوهرت بود؟

 

سر تکان می دهم.

 

– منم چیزی بهش نگفتم، بچه ی اولته؟

 

– نه، یه دختر سه ساله دارم… شما چی؟

 

انگار بدش نمی آید که پُر چانگی کند.

اشک شوقی که از چشمش می چکد را با پشت دست پاک می کند.

 

–  آخرش چی بشه رو نمی دونم، ولی من امیدم و از دست ندادم

 

نگاهم در صورتش خیسش می چرخد.

 

– پس حتماً به آرزوت می رسی، چون خدا هیچوقت بنده ش و ناامید نمی کنه

 

لب روی هم می فشارد، سر تکان می دهد.

و کمی بعدتر آرزویش را بغل می گیرد.

 

صدای بلندگو من را صدا می کند.

از روی صندلی بلند می شوم و جلو می روم.

 

– خانم افشار؟

 

با یک بله ساده جواب می دهم.

برگه آزمایش را جلویم می گذارد.

 

نمی دانم چه مرگم زده که حرف بی ربط می زنم.

 

– این چیه؟

 

دخترک خنده اش می گیرد.

 

– کارت عروسی عزیزم

 

دروغ چرا، خجالت می کشم.

خاک بر سری حواله ی خودم می کنم.

 

– ببخشید، من یکم… حواسم پرت شد یعنی، نمی دونم چی بگم

 

 

 

 

 

با خنده سر تکان می دهد.

تشکر می کنم و کنار می روم.

 

– چی توش نوشته، مادر؟

 

نگاهش را به من می دوزد.

لب می گزم و نفسم را رها می کنم.

 

– یادمه گفتین از چشات معلومه، هنوزم هست؟

 

به آنی نکشیده اشک از گوشه ی چشمش سُر می خورد.

من اما جایی وسط سینه ام می لرزد.

 

انگار فراموش کرده بودم که رستا از او نیست و تهش مالِ یک غریبه است.

 

زیر لب شُکر می گوید، روی سرم را می بوسد.

 

– بریم، مادر… بریم که باز حالت بد نشه، بیا قربونت

 

لبخند عاریه ای می زنم.

ذهنم از افکار سمی خالی نمی شود چرا!

 

موهای ریخته روی پیشانی ام را کنار می زنم.

 

– حالت خوبه، دخترم؟ چی می خوای برات بگیرم، آبمیوه می خوری؟

 

چانه بالا می اندازم.

 

– نه، مادر جون… دستتون درد نکنه

 

پشتِ فرمان می نشینم و راه می افتم.

گوشی زری خانم به گوشش می چسبد.

 

– می گم اقا حیدر بیاد دنبالت، بی بی… ساکت و ببند و آماده باش

 

-…

 

– نه بابا، چیزی نشده… نمی خوای آب و هوات عوض شه، همش نشستی تو خونه که چی، ها!

 

لبخند از روی لبش پاک نمی شود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 126

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
11 روز قبل

وای که من چقد پارتای اولش واسه مریم گریه کردم خداروشکر بالاخره از بدبختی نجات پیداکرد

Man
Man
11 روز قبل

لطفاااا مفت بر رو هم بزااااار
هر شب منتظر هستم🥺🥺
زوتر بزااااااار🥺🥺🙏🙏🙏🙏🙏

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x