رمان سودا پارت ۱۲۹

4.3
(435)

 

سودا:

سرشو پایین انداخت لب زد

_شرمنده ها نمیخواستم فضولی بکنم صبح رفتم

دستشویی بعد داستم دنبال خمیر دندون میگشتم

کمدای دستشویی باز کردم ته کمد سه تا جعبه بیبی

چک دیدم!

نفس راحتی کشیدم.

فکر میکردم شاید حرفی چیزی شنیده باشه و اصلا

دلم نمیخواست کسی بفهمه و غرور محمد خورد

بشه چون میدونم چقدر حساسه روی این قضیه و

ناراحت میشه.

من خنگ یادم رفته بود حتی جعبه های دوتا بیبی

چک خالی دور بندازم و همونجوری داخل کمد

گذاشته بودم تا فقط جلوی چشم محمد نباشن.

بعدم که دیگه اسباب کشی و خرید کلا فراموشم

شده بودن.

لبخندی زدم و خونسرد گفتم

_چیزه اونا ماله خیلی وقت پیشه ، من فکر

میکردم حامله ام به محمد گفتم بره بیبی چک بخره

اونم هول کرده بود سه تا بسته خریده بود دوتاشو

استفاده کردم یکیشمهمونجوری موند منم همرو

باهم گذاشتم تو کمد که جلوی چشم نباشن بعدش

یادم رفت بردارم همونجا موند.

سها با ذوق نگاهشو به شکمم داد

_خب یعنی خبری نیست؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

_فعلا نه زوده ، برای ما..

سها دستمو گرفت و سرشو تکون داد

_آره بابا خیلی وقت هست!

_سامان کجاست؟

به اتاق اشاره کرد

_غذاشو خورد خوابید بالاخره ، یکم دل درد

داشت!

با نگرانی گفتم

_اگر چیزی لازم داره بگو من به محمد میگم از

داروخونه بگیره..

سرشو به نشونه نه تکون داد

_راستش سودا اگر میشه بهش بگو یه بسته پوشک

از داروخونه برای سامان بگیره کلا دوتا

مونده…البته اگر مزاحم کارش میشه خودم میرم

میگیرما..

سرمو به نشونه نه تکون دادم و دستشو گرفتم

_میگم میگیره سر راهشه دیگه…چیز دیگه

نمیخوای؟

_نه ممنون.

گوشیم رو برداشتم و شماره محمد گرفتم.

محمد هیچوقت آخرهفته ها سرکار نمیرفت اما

امروز نمیدونم چرا رفته بود…

چند بوق خورد و بعد قطع شد.

_احتمالا سرگرم کاره نشنیده.

دوباره شمارش رو گرفتم ، چندبوق طولانی و

دیگه تصمیم داشتم قطع بکنم که بالاخره تماس

وصل شد..

_الو محمد عشقم کجایی؟ چرا تلفنت جواب نمیدی؟

_سلام ، آقا محمد دستشون بنده کاری دارید به من

بگید؟

با شنیدن صدای آشنای زنی اخمام درهم شد.

_ببخشید شما؟ محمد کجاست؟

#پارت648

 

دختر با صدای عشوه داری زمزمه کرد

_ کیمیام ، گفتم که محمد کار داره دستش بنده شما

به من بگید…

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم

_بهش بگو خیلی زود به من زنگ بزنه!

بعدم تلفن قطع کردم.

دختره بیشعور با عشوه میگه کیمیام ، هرچی

هیچی نمیگفتیم پرو تر میشد ، محمد!

سها وقتی استرس و سرخ شدن منو دید خم شد

طرفم پرسید

_سودا اتفاقی افتاده؟

نمیخواستم سها چیزی بفهمه ، من به محمد اعتماد

داشتم میدونستم کاری نمیکنه و همش زیر سر اون

دختره…

اما محمد باید جواب میداد گوشیش دست اون

چیکار میکرد؟

اصلا خودش کجا بود؟

_چیزی نیست ،محمد دستش بند بود قرار شد

خودش زنگ بزنه.

سها وقتی حال خراب منو دید کمی مکث کرد و

لب زد

_سودا ، میدونم با من راحت نیستی ولی هروقت

خواستی میتونی باهام حرف بزنیا!

لبخند مصنوعی زدم و تشکر کردم.

از جام بلند شدم

_من برم یکم دراز بکشم تا شب میریم ساحل بی

حال نشم!

سها باشه ای گفت و اونم طرف اتاق رفت.

همینکه وارد اتاقم شدم شروع کردم فحش دادن

زیرلب به کیمیا و هفت جدوآبادش…

اگر مانی اخراجش نمیکرد خودم میکردم!

امکان نداشت بزارم همچین آدمی پیش محمد کار

بکنه.

روی تخت نشستم و نمیدونم چقدر گذشته بود که

تقه ای به در خورد.

_جانم

در باز شد و مامان وارد شد ، نگاهی به من

انداخت

_سودا مادر نمیخوای لباس عوض بکنی؟ شوهرتم

هنوز نیومده!

سریع از جام بلند شدم به ساعت نگاه کردم.

نه و نیم شب بود.

_چرا چرا ، ببخشید یکم کار داشتم الان میام

وسایلم آماده میکنم ، محمد زود میرسه.

_باشه عزیزم عجله نکن من و سها وسایلو آماده

کردیم.

طرف کمد رفتم و با لحن شرمنده ای گفتم

_چرا شما زحمت کشیدین؟ ببخشید واقعا!

_این چه حرفیه لباساتو عوض کن منتظریم.

باشه ای گفتم و مامان از اتاق بیرون رفت.

خیلی سریع یه پیرهن شلوار مناسب ساحل پوشیدم

اما شال سرم نکردم ، گرم بود و اذیتم میکرد.

خداروشکر محمد گیر نمیداد و به نظرم احترام

میزاشت.

اولین بار که میخواستیم بریم لب ساحل شال نزاشتم

و فکر میکردم محمد عصبانی بشه چون خب

اعتقاداتش با من فرق داشت اما هیچی نگفت و

حتی ازم تعریف کرد.

#پارت649

 

اوف محمد ، اوف کجایی پس؟ بیا خونه که میخوام

دونه دونه موهاتو بکنم.

از اتاق بیرون زدم و وارد سالن شدم

_من حاضرم

همشون طرفم چرخیدن و نگاهی بهم انداختن.

_سودا دخترم محمد کجا موند پس؟ گفته بود نه و

نیم.

نمیدونستم باید چی بگم.

_صبر کنید من بهش زنگ بزنم.

گوشیم در آوردم شماره محمد گرفتم.

_مشترک مورد نظر خاموش میباشد…

قطع کردم و لب زدم

_خاموشه حتما شارژش تموم شده ، ما بریم اون

خودش میاد..

_نه مادر زشته نمیشه که منتظرش بمونیم.

طرف وسایل رفتم دوتاش رو برداشتم

_نه مامان چه زشتی احتمالا کارش طول کشید

میاد ما بریم.

بابا مردد به من نگاه کرد

_مطمئنی دخترم؟ خب چجوری پیدامون کنه؟

طرف در رفتم و جواب بابا رو دادم

_بابا ساحل که همین بغله از پنجره خونه ام نگاه

بکنه مارو میبینه میاد دیگه بیاید بریم ، آهو اینا هم

قراره بیان زشته منتظر بزاریمشون!

با حرف من بالاخره موافقت کردن راه افتادیم و

پیاده تا ساحل رفتیم.

زیاد راه نبود و کلا پنج شیش دقیقه میشد.

هوای لب ساحل خیلی خوب بود.

توی آلاچیق بزرگی که بود وسایل رو چیدیم و

همین که نشستیم آهو و مانی هم سر رسیدن.

زود باهاشون سلام احوال پرسی کردیم و مامان و

بابا سها کلی بهشون تبریک گفتن.

آهو منو تو آغوش کشید کنار گوشم لب زد

_چی شده؟ چرا کلافه ای؟

چشمام گرد شد. از کجا فهمیده بود؟

_چیزی نیست!

فاصله گرفت و با نیشخندی گوشه لبش گفت

_سودا من تورو خوب میشناسم بگو ببینم چی

شده؟ نکنه با سها بحثی کردید؟ حرفی زده؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

_حالا بعدا میگم ، چیز مهمی نیست.

آهو وقتی فهمید دلم نمیخواد حرف بزنم بیخیال شد

و شروع کرد با مامان حال احوال پرسی کردن.

_سودا دخترم پس محمد کجا موند؟ میخوایم منقل

راه بندازیم.

سرمو خاروندم و نگاهم به مانی دادم

_بابا نمیدونم والا گوشیش که خاموشه ، مانی تو

خبر نداری؟ گفت میره شرکت!

مانی نگاه بی خبری به من انداخت

_نه والا من از دیشب باهاش حرف نزدم ، حالا

میاد احتمالا تو ترافیک مونده!

#پارت650

 

منم تایید کردم و بابا سری تکون داد همراه مانی

مشغول درست کردن منقل شدن.

سها کنارم نشست و دستش روی پام گذاشت

_سودا اتفاقی افتاده؟ دعوا کردید؟ میتونی به من

بگیا!

سرمو طرف سها چرخوندم

_نه چیزی نشده ، مطمئنم کاری پیش اومده براش

که دیر کرده…

قبل اینکه سها حرفی بزنه مامان با صدای بلندی

گفت

_بفرما اینم محمد داره میاد…

با شنیدن حرف مامان سریع اطرافم نگاه کردم و

چشمم به محمد که داشت نزدیکمون میشد افتاد.

قهر بودم و باید کمی تنبهش میکردم اما درست

نبود جلوی مامان بابا اینکارو بکنم و دلم

نمیخواست اونا چیزی بفهمن…

نزدیکمون شد و نفس نفس میزد.

با مانی دست داد و با بقیه هم فقط سلام کرد.

نزدیک من شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد منو

تو آغوشش کشید بوسه ای روی گونم نشوند

_سلام خانم خوشگل من…

بدون اینکه بغلش بکنم یا هیچعکس العملی نشون

بدم خیلی ساده گفتم

_سلام.

کسی متوجه رفتار سردم نشد اما محمد خوب

فهمید.

چون شاید این رفتار برای همه عادی باشه اما

محمد عادت داشت که از طرف من همیشه استقبال

خیلی گرمی داشته باشه.

حالت عادی باید کلی ذوق میکردم و دستاشو بغل

میگرفتم.

با شوک و اخمای درهم رفته لب زد

_عشقم چیزی شده؟

نگاه کوتاهی بهش انداختم و پسش زدم

_ولم کن.

خواستم از کنارش رد بشم که سریع بازومو گرفت

منو نگه داشت..

کنار گوشم آروم زمزمه کرد

_سودا چی شده؟ چرا بغلم نکردی؟

بدون اینکه نگاهش کنم لب زدم

_خودت فکر کن تا بفهمی.

_مکه من علم غیب دارم؟ عشقم بگو چی شده دارم

نگران میشم….

_تو با اون دختره ایک…

قبل اینکه حرفم کامل بشه مانی وسط پرید

_محمد تازه رسیدی رفتی چسبیدی به زنت داداش

بیا این منقلو راه بنداز من بلد نیستم….

عصبی نگاهی به مانی انداخت خواست حرفی

بزنه که از کنارش رد شدم و طرف مامان رفتم.

خوب بود حالا اون یکم نگران و عصبی میشد تا

حال منو درک بکنه…

باهاش حرف نزدم چون نباید جلوی مامان و بابا

حرفی زده میشد تا اونا هم بفهمن…

محمد کنار مانی رفت و چیزی در گوشش گفت که

لبخند مانی از بین رفت.

با فکر اینکه فحشی چیزی بهش داده باشه از قیافه

مانی خندم گرفت.

با قرار گرفتن دستی روی دستم نگاهم طرف

مامان چرخید

_سودا هروز خوشگلتر میشیا…

بوسه ای روی دستاش زدم

_دختر شمام دیگه!

نگاه محمد همش سمت ما بود و هی اشاره میکرد

تا صداش بکنم.

انگار نمیتونست تحمل بکنه و میخواست زود

حرف بزنیم.

وقتی دید من کاری نمیکنم خودش دست به کار شد

_سودا عزیزم میشه بیای اینجا به من کمک بکنی؟

اخمی کردم و سرمو تکون دادم

_نه بوی دود میگیرم ، از مانی کمک بگیر…

#پارت651

 

مانی با شنیدن حرف من سریع طرف محمد رفت.

_جانم داداش به من بگو چیکار کنم؟

محمد نگاه عمیقی به من انداخت و مجبورا به مانی

کاری داد.

تا وقتی کباب هارو آماده بکنن محمد سعی کرد به

دلایل مختلفی با من حرف بزنه اما نتونست.

دور سفره نشستیم و بابا کباب هارو آورد وسط

سفره گذاشت.

محمد هم دستاش رو شست و خودش رو کنار من

جا داد.

دستم دراز کردم تا سیخ کباب رو بردارم که محمد

پیشدستی کرد

_خانمم صبر کن من بهت میدم خطرناکه دستت

میسوزونی…

نگاه بقیه رو روی خودمون احساس کردم.

سعی کردم عادی رفتار بکنم و بعدا کله محمد

بکنم.

_مرسی عزیزم حواسم بود خودم.

محمد سیخ رو کامل جلوی من خالی کرد و بعد

کنار گذاشت.

همه مشغول غذا بودن و حواس کسی به ما نبود.

محمد سرشو به گوشم نزدیک کرد و لب زد

_سودا چرا با من اینجوری میکنی؟ خب بگو

چیکار کردم من طاقت ندارم تو با من اینجوری

رفتار بکنی…

داشت مثلا منو با این لحن مظلومش خر میکرد؟

امکان نداشت کوتاه بیام ، مگه بچه بود خودش

نمیفهمید اون دختره روش چشم داره؟

_هر رفتاری که باهات دارم نتیجه کارای

خودته…

با صدای ضعیفی غر زد

_خب بگو منه بدبخت چیکار کردم؟

لقمه ای که درست کرده بودم توی دهنم گذاشتم و

یواش یواش خوردمش تا محمد رو حرص بدم.

بعد از اینکه قورتش دادم سرمو به گوشش نزدیک

کردم

_امروز زنگ زدم به گوشیت…

قبل اینکه بزاره جملم تموم بشه وسط حرفم پرید

گفت

_یعنی برای اینکه گوشیو جواب ندادم قیافه گرفتی

برای من؟ سودا شارژ گوشیم تموم شده بود همین!

با حرص لگدی به پاش زدم و غریدم

_وسط حرف من نپر…

آخی گفت و صورتش جمع کرد.

_حدس بزن وقتی زنگ زدم کی جواب تلفن داد؟!

محمد شوکه نگاهم کرد.

_کی؟ یعنی چی؟ گوشی من دست خودم بوده فقط!

دستامو مشت کردم و سعی کردم صدام بلند نشه

_نه عزیزم ، کیمیا جونت جواب داد.

چشمای محمد از حرفم درشت شد و لقمه ای که تو

دهنش بود تو گلوش پرید و به سرفه افتاد.

زود شروع کردم ضربه زدن به پشت کمرش…

مامان براش نوشابه ریخت طرفش گرفت.

محمد چندقلوپ خورد تا بالاخره نفسش جا اومد..

وقتی دوباره حواس همه پرت شد زیر گوشم گفت

_سودا اشتباه میکنی! کی اخه؟ من گوشیم دست

اون ندادم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم ازش گرفتم و از بین

دندونام گفتم

_اصلا دوتایی باهم کجا رفته بودید؟

#پارت652

 

محمد خواست جواب بده که یهو بابا از جاش بلند

شد

_محمد پسرم دستت درد نکنه واقعا عالی شده

بود…

محمد نگاهش رو به بابا داد سری تکون داد

_خواهش میکنم نوش جان

همه تک تک غذاشون تموم شد و تشکر کردن.

انقدر عصبی بودم که اصلا هیچی از غذا نفهمیدم.

بعد از اینکه سفره غذا رو جمع کردیم برای همه

چایی ریختم.

لیوان خودم برداشتم خواستم بشینم که محمد بازوم

گرفت و با لبخندی روی لب رو به بقیه گفت

_ما یکم میریم قدم بزنیم ایرادی که نداره؟

تا خواستم مخالفت بکنم بابا جواب داد

_نه نه اصلا برید برید راحت باشید.

اوففف هی میخواستم صبر بکنم تا خونه بریم اما

محمد نمیزاشت…

یکم که از بقیه دور شدیم زود گفت

_سودا من امروز شرکت بودم کیمیا هم از طرف

مانی اومده بود همین!

مثل برق گرفته ها طرفش چرخیدم

_کیمیا؟ چه زود صمیمی شدی باهاش…

محمد دستشو روی صورتش گذاشت

_سودا تروخدا اذیتم نکن ، به من اعتماد نداری؟

به چشمام خیره شده بود و منتظر جواب بود.

کمی مکث کردم تا یکم بیشتر استرس بکشه.

_اعتماد نداشتم که الان اینجا نبودم همون موقع که

پشت تلفن گفت محمد دستش بنده ولت کرده بودم.

لبخندی روی لبش نشست و خواست منو تو آغوش

بکشه که سریع پسش زدم

_هی هی چیکار میکنی؟ گفتم اعتماد دارم اما

هنوزم عصبانیم.

دستشو توی جیبش کرد

_من که همچیو توضیح دادم.

_محمد اون دختر به چه جرعتی تلفن تورو جواب

میده؟ اصلا خودت کجا بودی؟ اصلا چرا امروز

رفتی سرکار؟

محمد سرجاش ایستاد و بلند گفت

_سودا عزیزم امون بده خب جواب بدم ، اولا من

اصلا نفهمیدم اون کی جواب تلفن منو داده ، دوما

ما پیش هم کار نمیکردیم که من تو اتاقم بودم سوما

مانی تهران قرار داد بسته بود بعد اومده بود اینجا

الانم که ماه عسلشه کار نمیکنه مجبور شدم برم

کارای مانی انجام بدم با خانم شریفی بفرستم تهران

همین…اونم فردا صبح قراره ببره تحویل بده.

سعی کردم قانع بشم و حرفاشو قبول بکنم.

دوباره شروع کردیم به قدم زدن و من قلوپ قلوپ

از چایی میخوردم.

_محمد

_جانم فدات بشم…

نفس عمیقی کشیدم و به دریا زل زدم

_با مانی حرف بزن ، بکو این خانم شریفی یا

همون کیمیا رو اخراج بکنه وگرنه واقعا نمیزارم

باهاش دیگه کار بکنی!

دستاش دور کمرم حلقه شد

_نگران نباش قربونت برم من ، حرف میزنم زود

درستش میکنم تا الانم فقط چون نمیخواستم ماه

عسلش رو بهم بزنم حرفی نزدم.

#پارت653

 

باز هم دستش رو از دورم باز کردم

_محمد انقدر بهم نزدیک نشو!

نگاه عاقل اندرسفیه بهم انداخت

_سودا باز چرا؟ من که توضیح دادم دیگه به مانیم

میگم اخراجش بکنه!

فاصلمو بیشتر کردم بهش زل زدم

_محمد خودتو بزار جای من ، فکر کن بهم زنگ

بزنی و یه پسر که از قضا از منم خوشش میاد

تلفنمو جواب بده و با خیال راحت بگه سودا دستش

بنده چیکار میکنی؟ خیلی خونسرد شب میای بغلم

میکنی؟

محمد کلافه دستشو داخل موهاش کشید

_سودا مگه مقصر من بودم؟ بعدم اصلا حرف

قشنگی نزدی دیگه نشنوم!

با کف دستم به سینش کوبیدم

_معلومه مقصر تویی ، اگر حواست جمع بکنی

این اتفاقا نمیوفته ، تو میگی حرف قشنگی نزدم اما

محمد من امروز دقیقا همینو تجربه کردم.

هیچ حرفی نزد و انگار ترجیح داد سکوت بکنه.

تنهای صدایی که میشنیدم موج دریا بود.

_سودا..

با شنیدن صدای سها طرفش چرخیدم.

همراه آهو نزدیکمون میشدن.

_محمد دیگه حرفی نزن نمیخوام بچه ها چیزی

بفهمن بعدا صحبت میکنیم ، بهتره توام بری با

مانی حرف بزنی.

چشمی گفت و کمی نزدیکم شد

_سودا من هرکاری تو بگی میکنم ، فقط ناراحت

نباش…

سرمو تکون دادم و محمد با لبخند کوچیکی ازم

دور شد.

آهو و سها به من رسیدن و سها زودتر پرسید

_سودا همچی خوبه؟ بحثی که نکردین خدایی

نکرده؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

_برای چی بحث کنیم نه بابا…

سها شونه ای بالا انداخت و به دریا خیره شد.

آهو هم طرف دیگم ایستاد زیرگوشم زمزمه کرد

_قضیه کیمیاست باز؟

از کجا فهمیده بود؟ هنوز که هیچ حرفی نزده

بودیم!

_نه گفتم که چیزی نشده.

آهو شونه ای بالا انداخت و خواست باز حرفی

بزنه اما با بلند شدن صدای زنگ گوشی ساکت

شد.

_ماله منه

سها زود گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و

نگاهی به صفحه انداخت…

پوف کلافه ای کشید و صدای گوشی رو قطع کرد.

مشخص بود عصبی شده.

_کیه؟

گوشی طرف صورتم گرفت.

با دیدن اسم رادمان اه از نهادم بلند شد.

چرا انقدر به سها زنگ میزد؟ مگه طلاق نگرفته

بودن؟

_باز چرا زنگ میزنه؟ مگه سامان ندید؟

#پارت654

 

سها شونه ای بالا انداخت

_چمیدونم ، از وقتی گفتیم قراره بیایم کیش هی

زنگ میزنه…میگه نگران سامانه…

آهو اخمی کرد و با حرص گفت

_نگران چیه؟ بره به عشق و حالش برسه دیگه ،

امن تر از پیش تو جایی برای سامان هست اصلا؟

سها گوشه لبش کمی کش اومد و دستشو روی

صورتش گذاشت

_امن نیست! میترسه بلایی سر سامان بیارم ، به

بابا گفته وقتی تونستم رگ خودمو بزنم ممکنه

بلایی سر بچمم بیارم دیگه ، تقصیره خودمه منه

احمق باعث اینا شدم!

دلم برای حالش گرفت ، هرکاری هم میکردم

نمیتونستم بی تفاوت باشم.

دستامو دورش حلقه کردم اونو تو آغوش کشیدم.

_ولش کن اون عوضیو ، فقط چرت و پرت

میگه..

با صدای بی جونی لب زد

_سودا من شاید بلایی سر خودم بیارم اما بخدا

هیچوقت به بچم آسیب نمیزنم…

کمرش نوازش کردم و لب زدم

_میدونم آروم باش…

آهو هم نزدیک شد و شونش رو نوازش کرد

_طلاق گرفتین؟

سها سرشو تکون داد و ازم جدا شد.

_دوهفته پیش..

_حضانت سامان با توئه دیگه؟

دستشو روی چشماش کشید و اشکایی که ریخته

بود پاک کرد

_اره

آهو کمی فکر کرد و بعد لب زد

_سها اگر خیلی مزاحمت شد میتونی ازش شکایت

بکنی اونجوری دیگه نمیتونه الکی مزاحم بشه و

حتی نمیتونه ببینتت..

سها سرشو تکون داد به دریا زل زد

_نمیخوام از سامان جداش بکنم ، دلم نمیخواد بچم

بخاطر من از داشتن پدرش محروم بشه…

آهو کفری و بدون اینکه به حرفی که داره میزنه

فکر بکنه گفت

_از اون پدر محروم باشه بهتره مرتیکه عوضی

خودش زن و بچه داره رفته با یکی دیگه….

با ضربه ای که کتفش زدم ساکت شد.

آهو تازه فهمید چه غلطی کرده و دستشو روی

دهنش گذاشت

_سها شرمنده ببخشید ، من یعنی مانی چیزه…

آهو با بیخیالی سرشو تکون داد

_مهم نیست ناراحت نشدم.

_میگم دیگه برگردیم؟ من واقعا خسته شدم.

دخترا تایید کردن و به جمع برگشتیم و تصمیم

گرفتیم که جمع بکنیم و به خونه برگردیم.

آهو و مانی رو هم راضی کردیم که یکم بیان

پیشمون و بعد برگردن هتلشون..

نزدیک خونه شدیم که شخصی رو جلوی در خونه

دیدم.

_محمد اون کیه؟

_نمیدونم…

جلوتر رفتیم و هرچی نزدیکتر میشدیم اخمام بیشتر

درهم میشد.

درست داشتم میدیدم؟ کیمیا بود؟ اون اینجا چه

غلطی میکرد؟ اصلا آدرس خونه رو از کجا پیدا

کرده بود؟

_کیمیاست!

#پارت655

 

مانی بود که بلند اعلام کرده بود.

بابا نگاهشو به من داد

_دخترم ایشون کیه؟ اشناتونه؟

محمد زودتر جواب داد

_اره چیزه…همکارمونه.

بالاخره بهش رسیدم.

نفس عمیقی کشیدم و نزدیکش شدم

_خانم شریفی ، شما اینجا چیکار میکنی؟

کیمیا تازه متوجه ما شد و سرش رو بلند کرد و با

دیدن این همه آدم انگار کمی ترسید.

لبخندی زد و موهاش داخل شالش داد

_سلام خانم تهرانی حالتون خوبه؟ سلام آقای

تهرانی!

چشمام درشت شد حالا محمد شده بود اقای

تهرانی؟

_ممنونم بله…شما اینجا چیکار میکنی؟

قبل اینکه کیمیا جوابی بده بابا گفت

_سودا بابا جان ما میریم تو عزیزم.

بعد هم رو به کیمیا سلام کوتاهی کرد و همراه

مامان و سها داخل خونه شدن.

حالا فقط من محمد و مانی آهو اونجا بودیم.

مانی اخم بزرگی روب صورتش بود و خیلی بد به

کیمیا نگاه میکرد.

_خانم شریفی شما برای چی اومدید اینجا؟

کیمیا با استرس نگاهی به مانی کرد و باز با شالش

ور رفت.

مشخص بود از مانی ترسیده.

_چیزه…راستش..من…من گردنبندم گم شده بعد

طلا هم بود خیلی برام مهمه…

مانی دست به جیب نزدیک تر شد و با جدیت

بیشتری گفت

_خب اینجا که نیوفتاده!

کیمیا نگاهی به من و محمد کرد لب زد

_چیزه من فکر کردم…شاید تو ماشین آقا محمد

افتاده باشه…

با تموم شدن جملش چشمام از تعجب گرد شد.

تو ماشین محمد؟ گردنبند کیمیا چرا باید تو ماشین

محمد باشه؟

نتونستم جلوی خودم بگیرم و با صدای بلندی گفتم

_گردنبند شما برای چی باید تو ماشین شوهر من

باشه؟

نگاهم طرف محمد چرخید که دیدم عصبی به کیمیا

زل زده.

_اخه آقا محمد منو تا خونه رسوندن!

نفسام تندتر شد و قلبم داشت از جاش کنده میشد.

محمد چیکار کرده بود؟ نکنه واقعا داشت بهم

خیانت میکرد؟

نه نه سودا .…امکان نداره محمد اینکارو

نمیکنه…مطمئنم نمیکنه!

مانی طرف محمد چرخید و لب زد

_محمد تو رسوندیش؟ سوئیچ ماشینتو بده من!

محمد کلافه دستی روی چشماش کشید و سوئیچ از

جیبش بیرون کشید طرف مانی پرت کرد.

_خب بفرما بریم ماشینو بگرد!

مانی و کیمیا ازمون دور شدن و طرف ماشین

محمد رفتن.

طرف محمد چرخیدم و عصبی لب زدم

_برای همین دیر اومدی آره؟ داشتی خانم

میرسوندی خونش؟

#پارت656

 

محمد اخمی کرد و رو به من گفت

_سودا اونجوری که فکر میکنی نیست…توضیح

میدم.

_پس چجوریه؟ چیو توضیح میدی؟ محمد من بهت

گفتم از این دختر خوشم نمیاد گفتم ازش دور باش

بعد تو میرسونیش خونش!

محمد نزدیکم شد و دستمو گرفت

_سودا درک میکنم عصبانی اما بخدا از قصد نبود

، گفت دیروقته بعدم گفت آژانس کسیو نداشت

بفرسته خواهش کرد برسونمش چون بخاطر من تا

دیروقت مونده بود تو رودربایستی موندم.

چقدر دلیلش بی منطق بود. چرا فکر میکرد با این

حرفا میتونه منو قانع بکنه.

_محمد یعنی توی کیش به این کوچیکی یه ماشین

نبود اینو برسونه؟ بسه نمیخوام دیگه باهات حرف

بزنم.

همزمان با تموم شدن حرفم مانی و کیمیا هم

نزدیکمون شدن.

_چی شد پیدا کردین؟

کیمیا لبخندی زد و گردنبند خورشیدی رو نشونم

داد.

_بله پیدا شد ، شرمنده مزاحمتونم شدم.

پوزخندی زدم و به محمد اشاره کردم

_دیروقته ، میخواید بگم محمد شمارو برسونه

خونه؟ تنها نرید خطرناکه!

کیمیا با استرس نگاهی به من انداخت و سرشو

تکون داد

_نه ممنون چیزه…تاکسی دم در منتظرمه..

خواست بره که مانی صداش کرد.

سریع طرف مانی برگشت و لب زد

_بفرمایید آقای رئیس

مانی دستشو توی جیبش کرد و با لحن محکم و

قاطعی گفت

_از فردا نیازی نیست دیگه بیاید سرکار ،

حقوقتونم بزودی براتون واریز میشه.

کیمیا شوکه نگاهش کرد و دستشو روی دهنش

گذاشت

_آقا چرا؟ اخراجم میکنید؟ خطایی از من سر زده؟

پوزخند صدا داری زدم.

خطا؟ چقدر پرو بود این بشر…از حرکت مانی

خیلی خوشحال شدم.

مانی سرشو تکون داد

_ شما خیلی به درد کار ما نمیخورید بهتره جای

دیگه مشغول بشید ، شبتون بخیر.

بعد بدون اینکه اجازه بده کیمیا حرفی بزنه اشاره

کرد بریم تو…

همینکه وارد خونه شدیم محمد دستمو گرفت

_سودا میشه حرف بزنیم؟

مانی و آهو خیلی زود ازمون دور شدن.

نگاهمو به زمین دوختم و نفس عمیقی کشیدم

_مگه حرفیم مونده؟

_معلومه که مونده ، سودا گوش کن…

عصبی دستم بالا آوردم و روی سینش کوبیدم تا

عقب بره

_نه محمد تو گوش کن ، امروز بدترین روز

عمرم بود هرچی اتفاق بد بود دقیقا امروز افتاد ،

محمد من نمیخوام جلوی خانوادم بحث بکنم…پس

الان میریم داخل و تو اصلا نزدیک منم نمیشی که

مجبور بشم جلوشون اخم و تخم بکنم هر حرفیم

داری بزار برای وقتی که رفتیم اتاق و تنها

شدیم…تموم.

بعدم بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه ازش دور

شدم.

#پارت657

 

خیلی زود چایی دم کردم و برای همه ریختم.

کنار مامان نشستم و قلپی از چایم خوردم.

_با محمد بحث کردی؟ دعواتون شده خدایی

نکرده؟

با شنیدن صدای مامان کنار گوشم به سختی چایی

رو قورت دادم.

نگاهمو بهش دوختم

_نه نه چرا پرسیدین؟

مامان دستشو روی رون پام گذاشت و لبخندی زد

_من مادرم همه چیو میفهمم ، شمام که از قیافه

جفتتونم مشخصه یه چیزی شده…حالا بگو خیلی

جدیه؟

دستمو روی دستش گذاشتم و لبخند مصنوعی زدم

_نه یه بحث خیلی کوچیک و ساده شما نگران

نباشید چیز خاصی نیست.

مامان سری تکون داد

_وقتی تو میگی چیزی نیست حتما نیست…ایشالله

زودم حل میشه همه چیز…

ایشاللهای زیرلب گفتم و از جام بلند شدم طرف

آشپزخونه رفتم تا شیرینی بیارم.

ظرفی از داخل کمد بیرون کشیدم مشغول چیدن

شیرینی ها بودم که شخصی وارد آشپزخونه شد.

وقتی احساس کردم داره نزدیکم میاد فکر کردم

محمده که قصد داره دوباره حرف بزنه..

_محمد گفتم که نمیخوام حرف بزنم الان برای چی

اومدی؟

_سودا منم…

با شنیدن صدای مانی سریع طرفش برگشتم و از

خجالت آب شدم.

_شرمنده من فکر کردم محمده اخه…یکم عصبانیم

از دستش..

مانی سری تکون داد و کنارم ایستاد

_میدونم منم برای همین اومدم ، میدونم از دستش

عصبی ولی محمد مقصر نیست ، تو به من گفتی

کیمیارو اخراج بکن منم خب بیشتر حواسم به ماه

عسل و عروسیم بود…

همینجوری که داشت توضیح میداد توی چیدن

شیرینی ها کمکم کرد و ادامه داد

_خب نمیتونستم تمرکز بکنم دنبال منشی جدید

باشم و شنبه هم یه پروژه مهم داریم که باید زودتر

کاراشو میکردیم اما من نبودم و فقط محمد و کیمیا

میتونستن جای من انجام بدن برای همین من از

محمد خواستم که امروز با کیمیا برن شرکت و

کارو تموم بکن…داستان فقط همین بود ، بین

محمد و کیمیا چیزی نیست سودا…من قسم

میخورم!

سرمو تکون دادم و خنده ای کردم

_مانی من از چشمام بیشتر به محمد اعتماد دارم و

میدونم که چیزی بینشون نیست و اصلا درد من

این نیست ، ممنونم که توضیح دادی اما محمد

خودش خوب میدونه چه اشتباهی کرده…

وقتی حرفام تموم شد نگاهم به مانی دادم.

سرشو تکون داد و دستشو تمیز کرد

_خیلی خوب ، من بیشتر دخالت نمیکنم فقط

میخواستم توضیحی که وظیفم بود رو بدم…بقیش

با خودتونه.

_ممنونم.

مانی خواهش میکنی گفت و از آشپزخونه خارج

شد.

لبخندی روی لبم نشست ، آهو واقعا با مانی

خوشبخت میشد پسر خوب و فهمیده ای بود…البته

شاید اوایل زیادی مغرور بود اما حالا یخش باز

شده بود…

#پارت658

 

شیرینی هارو داخل بردم و کمی دیگه دور هم

نشستیم و زیاد نگذشت که مانی و اهو قصد رفتن

کردن.

بعد از رفتن اونا مامان و بابا هم انقدر خسته بودن

که شب بخیری گفتن به اتاقشون رفتن.

_سودا عزیزم بریم بخوابیم؟

محمد بود که عجله داشت تا به اتاق بریم و

حرفاشو بزنه..

البته هرچقدرم توضیح میداد و اثبات بی گناهی

میکرد فعلا باید تنبیه میشد چون به من نگفته بود.

_تو برو من میام.

نگاهشو بهم دوخت و با سر اشاره کرد همراهش

برم که اهمیتی ندادم از کنارش رد شدم.

_پس زود بیا عزیزم.

وارد آشپزخونه شدم.

سها داشت ظرف شیشه شیر سامان میشست.

_سها چیزی نیاز نداری؟

همونجور که مشغول بود لب زد

_نه ممنونم تو برو بخواب ، شیر سامان آماده کنم

میخوابم منم!

_بزار کمکت کنم.

خواستم کتری روشن بکنم که سها سریع دستمو

گرفت و لب زد

_لازم نیست تو برو خودم انجام میدم ، اون مرد

بیچاره رو انقدر منتظر نزار..

اخمی کردم و زیر لب زمزمه کردم

_اون باید منتظر بمونه حقشه…

هرچقدر اصرار کردم نزاشت کمکش بکنم و منم

بعد از شب بخیری به اتاق رفتم.

روی تخت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته

بود.

حتی لباساشم عوض نکرده بود.

با صدای بسته شدن در سرشو بالا آورد و نگاهش

به من دوخت.

سفیدی چشماش قرمز بود و رگای پیشونیش بیرون

زده بود.

چرا اینجوری شده بود؟

_حالا دیگه میشه حرف بزنیم؟

صداش انقدر مظلوم بود که قبول کردم.

_باشه حرف بزن

روبه روش نشستم و نگاهش کردم.

نفس عمیقی کشید و شروع کرد

_سودا نمیخوام داستان طولانی تعریف کنم که فکر

بکنی دارم خودمو تبرئه میکنم..

خوبه ای گفتم که ادامه داد

_سودا همون اول که تو به من گفتی خانم شریفی

اخراج کنم من فرداش اونو اخراج کردم و دیگم

کاری باهاش نداشتم تا وقتی که جفتمون با هم

فهمیدیم مانی اونو استخدام کرده…بعد سه ماه هم

من امروز فقط باهاش کار کردم اونم توی شرکت

فقط بخاطر خواهش مانی چون نمیتونست خودش

بیاد…سودا من هیچ ارتباطی با اون دختر

ندارم…بخدا که ندارم و فقط اونه که هی به من

نزدیک شده تا فکر تورو بهم بریزه…

وقتی سکوت کرد فهمیدم که نوبت منه تا حرف

بزنم.

_محمد همه حرفای تو درست اما من هنوزم

ناراحتم هنوزم عصبیم…چرا حواست به گوشیت

نبود؟ همش به این فکر میکنم اون دختر با چه

جسارتی گوشی تورو جواب داده وقتی خودت

اونجا بودی؟

#پارت659

 

چنگی داخل موهاش زد

_بخدا نمیدونم من گوشیم روی میز گذاشتم و کل

تایمم تو اتاق بودم اصلا نمیدونم کی جواب داده

انقدر درگیر کار بودم همش داشتم با کارمندای

دیگه بحث میکردم چون امروز تعطیل بود و

مجبورن سرکار بودن خیلی سخت کار میکردن..

سعی کردم با این توضیحات قانع بشم و رفتم سراغ

سوال بعدیم

_چرا به من نگفتی اونو رسوندی؟ اگر نمیومد دم

در خونه اصلا بهم میگفتی؟

کمی مکث کرد و آب دهنش رو قورت داد.

_سودا تو اصلا مهلت دادی من حرف بزنم باهات؟

همش ازم دوری میکردی!

_چرا وقتی رفتیم قدم بزنیم نگفتی؟ اون موقع که

میتونستی بگی…

از جاش بلند شد و یکی از دکمه ها پیرهنشو باز

کرد

_سودا من قصد نداشتم مخفی بکنم و بهت میگفتم

از خودم مطمئنم ، ولی وقتی باهام قهر بودی

ترجیح دادم اول رابطمونو درست بکنم و بعد

راجبش بهت بگم.

مشخص بود که برای هرچیزی اماده بود و جواب

داشت.

اما من حالم با این جوابا خوب نمیشد و هنوزم

حرصی بودم.

_محمد ما اومدیم اینجا تا آرامش داشته باشیم

اما…پس چرا نداریم؟ چرا من ناراحتم؟ چرا

خوشحال نیستم؟

محمد کلافه چشماشو بست و با انگشتاش فشاری

روشون داد.

نزدیکم شد و جلوی پام زانو زد

_سودا من حاضرم هرکاری بکنم تا تو فقط منو

ببخشی!

بهش فکر کرده بودم.

اینکه قراره چجوری تنبیهش بکنم و چجوری دلم

خنک میشد.

دستامو توی بغلم گرفتم و با جدیت لب زدم

_میبخشمت اما…

محمد لبخندی زد و زود روی تخت نشست و بهم

نزدیک شد.

_ هرچی میخوای قبوله خانمم.

خوشحال بود؟ از جام بلند شدم و طرف کمد اتاق

رفتم.

_اما تا دو هفته خبری از رابطه جنسی نیست!

با تموم شدن جملم با صدای نسبتا بلندی گفت

_چــی؟

پوزخندی زدم و ادامه دادم

_تا وقتی هم که مامان اینا اینجان روی این مبل

میخوابی!

عصبی از جاش بلند شد

_سودا چی داری میگی؟ این مزخرفات چیه؟

ته دلم داشتم میخندیدم ، اینجوری خیلی خوب تنبیه

میشد.

_مزخرف نیست! محمد باید قبول بکنی چون اگر

جامون برعکس بود و من اینکارو کرده بودم تا

الان ده بار طلاقم داده بودی!

اخمی کرد و نزدیکم شد

_تا کی میخوای گذشته رو تو صورتم بکوبی؟

انگشت اشارمو روی سینش کوبیدم

_من فراموش میکنم اما خودت کاری میکنی که

هی یاد آوری بشن!

سکوت کرد و فقط به چشمام نگاه میکرد.

_قبول میکنی؟

دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش

چسبوند

_خودت پشیمون میشی ، اصلا امشب توی سالن

میخوابم!

بعدم ازم فاصله گرفت از اتاق بیرون زد.

نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.

امیدوار بودم که واقعا پشیمون نشم و حرف محمد

درست نباشه.

#پارت660

 

چرا درک نمیکرد که من یه زنم و از اینکه

شوهرم کنار کسی دیگه ببینم بدم میاد؟ از اینکه یه

دختره هرزه رو تا خونش برسونه بدم میاد؟

کمی همونجوری موندم و بعد تصمیم گرفتم لباسام

عوض بکنم.

لباس خواب خرسیم رو پوشیدم و خواستم سمت

تخت برم اما نتونستم…

نمیشد محمد توی سالن بخوابه!

اگر مامان بابا یا سها میدیدن ، چی باید جواب

میدادم؟

بی سر صدا از اتاق خارج شدم.

خونه کاملا تاریک بود.

کمی صبر کردم تا چشمم عادت بکنه و بعد راه

افتادم سمت سالن…

دیدمش که روی مبل دراز کشیده بود و دستش

روی چشمش بود.

_پشیمون شدی انقدر زود؟

بسم الله الرحمان الرحیم از کجا فهمیده بود اومدم؟

نکنه روی سرش چشم داشت؟

سعی کردم خونسرد باشم و صدام سرد و خشک تا

بفهمه پشیمون نشدم.

_نمیشه اینجا بخوابی ، نمیخوام مامان بابا یا سها

از چیزی بو ببرن!

دستشو از روی چشمش برداشت

_پس داری خواهش میکنی برگردم؟

پوزخندی زدم و پشتم کردم بهش

_نه اما اگر برنگردی مجبور میشم به مامانم اینا

بگم که چرا اینجا خوابیدی!

بعد از تموم شدن حرفم به اتاق برگشتم چراغ

خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.

مطمئن بودم برمیگرده و دقیقا بعد چند دقیقه

برگشت.

چشمامو بسته بودم و تکون نخوردم.

صدایی نمیومد و حدس میزدم داره لباساشو عوض

میکنه.

با بالا پایین شدن تخت سریع تو جام نشستم

_برای چی اومدی اینجا؟

تازه نگاهم بهش افتاد که بالا تنش برهنه بود و فقط

شورت تنش بود.

_مگه خودت نگفتی برگردم؟

به مبل گوشه اتاق اشاره کردم

_گفتم باید روی اون بخوابی نه اینجا!

بی خیال روی تخت دراز کشید و دستش روی

چشمش گذاشت

_من روی اون نمیخوابم اگر نمیخوای برگردم

توی سالن اونوقت خودت جواب مامانتیارو میدی!

نفس حرصی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و

پشتم بهش کردم.

پتو رو کامل روی خودم کشیدم و حتی سرمو زیر

پتو گذاشتم.

تنبیه من واقعا قرار نبود دوهفته طول بکشه و فقط

میخواستم کمی محمد اذیت بکنم تا تلافی حرص

خوردنام در بیاد ، اما انگار داشت واقعی میشد

یجورایی..

انقدر به اینکه باید چیکار بکنم فکر کردم که کم کم

خوابم برد..

 

خواننده رمان بازه که  به تنطیمات کارخونه ای برگشتین رفتین رو سایلت 🤔😒

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 435

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان انار 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه : خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن…

دانلود رمان قفس 3.8 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان:     پرند زندگی خوبی داره ، کنار پدرش خیلی شاد زندگی میکنه ، تا اینکه پدر عزیزش فوت میکنه ، بعد از مرگ پدرش برای دادن سرپناهی…

دانلود رمان گلارین 3.8 (19)

۴ دیدگاه
    🤍خلاصه : حامله بودم ! اونم درست زمانی که شوهر_صیغه ایم با زن دیگه ازدواج کرد کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود … حالا برگشتم تا انتقام…

دانلود رمان پاکدخت 3.4 (17)

بدون دیدگاه
    خلاصه: عزیزترین فرد زندگی آناهیتا چند میلیارد بدهی بالا آورده و او در صدد پرداخت بدهی‌هاست؛ تا جایی که مجبور به تن فروشی می‌شود. اولین مشتریش سامان معتمد…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
10 ماه قبل

مثل همیشه.پارت گزاریتون منظم و خوب و طولانی😍البته از دست این محمد حرص زیادی خوردم.😠😡😡

نیوشا
10 ماه قبل

درود* اول از همه مرسی•ممنون از ادمینها و نویسنده، 👏🙏💓😇💓💕💞
حالا از قضیه این دختر جدیده کیمیا یا کیانا فعلن بگذریم•• این۲تا سِودا و محمد چقدر عجول و یکم عجیب هستن چند ماه پیش بخاطر خل‌وچل بازی های خودشون دختره س.ق.ط ج.ن.ی.ن داشت بعد چندماه/ ۲،۳ماه دوباره میخواستن بچه دار بشن😐 واقعن🤔 مگه دختر،زنی که بچش س.ق.ط میشه مگه نباید کم کمش ۲سال/خییلی عجوول و هُوول باشن۱سال/ صبر بکنه🤔( برای بهبودی و سلامت نِسبی )
بعد اینکه من نمیدونستم ج.ن.ی.ن ۱/۵ماه هم قلبش اینقدر بزرگ و قوی 🤔 که دکتر ماما؛ زنان گفت میتونید صدای قلب بچتوون بشنوید•• ۱مسئله دیگه اینکه فکرکنم به گمونم اوایل داستان گفته شده بود که سُها خواهر کوچیکتر سِوداا هست اما یکم پیش گفتن خواهر بزرگتر سوداا 😐😕

camellia
پاسخ به  نیوشا
10 ماه قبل

تا ۶ ماه باید صبر کنند تا اقدام به حاملگی بعدی.ولی تا هفته ۷ بارداری یعنی حدود ۵۰ روزگی قلب تشکیل نمیشه که صداش,قابل شنیدم باشه,جانم.اونم فقط با سونو گرافی می شه تشخیص داد.از هفته ۱۶تا ۲۰ تازه نامطمئن میشه با “دستگاه سمع قلب” جنین شنید.اینو چون شغلم هست خواستم بهتون بگم.ببخشید که دخالت کردم,فقط محض اطلاعتون عرض کردم.

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x