رمان غیاث پارت۱۷۷

4.5
(102)

 

غیاث:

پاسخی برای سوالش نداشتم.

میدانستم که میداند، غیاث موقع بیرون رفتن از

اتاق بغض داشت.

شانههایش افتاده بود، خسته بود، تنها بود!

منتها دلیل پرسیدن فهیمه را نمیدانستم.

 

 

– از این…خب از این دعواها تو تموم خانوادهها

پیش میاد، میدونی؟

آهسته به پشتی تخت تکیه داده و او ادامه میدهد:

– ولی مهم بعدشه که رابطتتون خیلی عمیق تر و

قشنگ تر میشه، میفهمی؟

بی برو و برگرد پاسخ میدهم:

 

 

– نه، آخه من نفهمم!

در جا ساکت میشود.

دلیل به اینجا رسیدن من خودش بود.

توجههای بیخود غیاث به او، درد سیلیای که

بخاطر او چشیده بودم، مرا به نقطهی انفجار

رسانده بود، به جایی که دیگر حرفی برای گفتن

نداشتم.

– نمیدونم چرا ناراحتی ولی میدونم همه چیز

درست میشه! مخصوصا الان که

سخنش را قطع میکنم:

 

 

– راستش من واقعا خسته شدم از این کلیشهی

تکراری، چیزی درست نمیشه، این ماییم که مدام

در موردش به خودمون تلقین می کنیم، میدونی؟

کنار تختم میایستد، روی پوست گونهام را با

انگشتهای سردش نوازش کرده و نوید امیدواری

سر میدهد:

– اینقدر ناامید و اخم کرده نباش دختر، الان شرایط

تو خیلی حساسه عزیزم، باید یکی باشه که ازت

مراقبت کنه یا نه؟ بجز شوهرت کی میخواد باشه؟

 

 

 

 

 

 

پلک میبندم.

تنها کمی استراحت میتوانست حال بدم را تسکین

دهد.

میدانست چندان حال خوبی ندارم اما نمیدانم چرا

دست بردار نبود!

– میدونم از منم ناراحتی ملیسا اما…اما باور کن

من تو اون روزا و اون شرایط نمیدونستم دارم

چیکار می کنم، کجا میرم، چی میگم!

یه سری حرکاتم باعث سوتفاهم شد واست.

 

 

نفس عمیقی میکشد و دستم را به آرامی در دست

میفشارد.

– من…تحت فشار بودم.

بی اراده دستم را از دستش بیرون میکشم.

گندی که بالا آمده بود، به آسانی جمع نمیشد.

– میخوام استراحت کنم فهیمه!

 

 

– غیاث گناه داره ملیسا، اون عاشقته، تو اصلا

میدونی عشق چیه دختر؟ میدونی چه حس پاکیه؟

غیاث که از در اتاقت زد بیرون من فهمیدم که

چقدر داره میترسه که تو رو از دست بده!

میخوای ترکش کنی حالا؟ وقتی اینقدر عاشقته!

پلکهایم از هم فاصله میگیرد و بی حوصله

خیرهاش میشوم.

این روی سرد مرا تا به حال ندیده بود که جا

خورده قدمی به عقب برداشت.

– من…دیگه حوصلهی خودمم ندارم، راستش تا

الانم فقط با عشق رفتم جلو ولی…

 

 

چون عاشق بودم از همه چیز گذشتم ولی دیگه

نمیتونم، چون دیگه چیزی ندارم که ازش بگذرم!

چیزی از ملیسا نمونده جز یه اسم!

خستم، میخوام یه مدت استراحت کنم.

پشت به او میچرخم:

– من و غیاث…دیگه هیچ وقت نمیتونیم ما بشیم!

#پارت۵۵۵

 

 

 

 

نفسی که پر از حسرت بیرون میفرستد را

میشنوم:

– چرا؟

بی حوصله بودم و به قدر یک دنیا خسته!

نه توان حرف زدن داشتم، نه پلکهایم برای

خاموشی روی هم میافتاد.

– حیفه عشق بینتون نیست ملیسا؟ به خدا که میشه

از سر اشتباهات گذشت!

 

 

قطرهی اشکم لجوجانه از گوشهی پلکم بیرون

میخزد.

روی تیغهی دماغم پیاده روی کرده و از روی

لبهایم ُسر میخورد.

– من به آدمی که اشتباه می کنه همیشه یه فرصت

میدم، یا درستش کنه، یا واسه همیشه خودشو از

چشمم بندازه!

– غیاث کدومشه؟

مشخص بود!

غیاث بیشتر از همیشه مورد بخشش قرار گرفته

بود

 

 

بدون هیچ مجازاتی، بدون اینکه بفهمد با هر بار

بخشیدنش، احساسم نسبت به او کمرنگ میشود!

– ملیسا، میخوام…بدونی اگه مشکل از طرف

منه…

میان حرفش میپرم، آهسته سر به سمتش چرخانده

و لب میجنبانم:

– بیا روراست باشیم با هم!

من زنم، تو هم زنی، ما خیلی بهتر از مردا درک

می کنیم مگه نه؟

 

 

جا خوردنش را میبینم.

گوشهی چادرش را چنگ میزند و سعی دارد

خودش را جمع و جور کند، میفهمم!

– البته تقصیر تو نیست، من نمیدونم چه جاذبهای

داشتم، به محض اینکه وارد زندگی غیاث شدم، از

در و دیوار زن و دختر ریخت تو زندگیمون!

#پارت۵۵۶

 

 

 

 

– من نمیخواستم…نمیخواستم زندگیتونو خراب

کنم!

آب از سرم گذشته بود که بی محابا لب زدم:

– ولی کردی!

قدمی به عقب بر میدارد.

زندگیام را مدیونش بودم، حیات دوبارهام را!

فراموش کار نبودم اما، تصویر آن شبشان از پیش

خاطرم رد نمیشد!

آهسته ، با لبخندی تلخ ادامه میدهم:

 

 

– من فقط…میدونی خیلی خسته بودم فهیمه.

از اینکه وقتی یه گوشهی زندگیم درست

میشه…گوشهی دیگش خراب میشه خسته بودم.

فکر کردم وقتی عملم موفقیت امیز بود، یعنی همه

چی درست شده ولی…

زبانم تلخ بود، کلامم زهرمار!

حتی صدای هق ریز فهیمهام کلامم را قطع نکرد:

– من و غیاث، همو دوست داریم…ولی فقط دوست

داریم!

فکر میکنیم با دوست داشتن میشه یه زندگی رو

چرخوند.

 

 

اون نگاه نمیکنه من یه دختر حساسم، من نگاه

نمیکنم اون یه مرد زورگوئه!

ما…شاید اینجا…نمیدونم…شاید اینجا تمومه، نه؟

تو گلو میپرسم و در انتهای قلبم دنبال نهای قاطع

و محکم بودم.

که قانعام کند.

که راه برگشت را روبرویم بگذارد!

با پر چادر گوشهی پلکش را پاک میکند.

نگاه شرمنده و سرخش را به چشمهایم دوخته و

تنها لب میزند:

 

– من نمیخواستم اینطوری بشه!

لرزان نفس میکشم:

– ولی شد…و من هنوز زندم!

#پارت۵۵۷

 

 

در سکوت اجازه میدهد حسم را به زبان بیاورم و

پس از چند ثانیه مکث، دستم را آهسته میفشارد:

 

 

– تو و غیاث هنوزم واسه یه زندگی بهتر وقت

دارین.

میرم بیرون، شاید یکم استراحت کنی حالت بهتر

بشه ، اونوقت بهتر میتونی فکر کنی که تو و

غیاث دوباره ما میشین یا نه!

___♡_

صبح است!

آسمان لاجوردی دست به دست خورشید داده و

گسترهی بی تلاطم تهران را روشن کرده است.

پرتوهای سرخ فرق از لابهلای ابرهای پنبه زده

عبور کرده، از لابهلای پردههای شیری رنگ

گذشته و اتاق را روشن میکند.

 

 

و اکنون من اینجام.

استوار، سر پا، روبروی پنجره ایستادهام و نسیم

اندک بهاری لای موهای کوتاه و پسرانهام میدود.

دیشب میان خواب و بیداری نوازش دست گرمی

که ارام روی گردنم حرکت میکرد احساس کردم.

غیاث بود!

همچنان امید داشت، درست مثل چند وقت پیش

من!

زمزمههای کوتاهش را هنوز کنار گوشم احساس

می کردم که ملتمسانه مینالید:

 

 

– با من بمون ملیس، ولم نکنیا!

نفسم را بیرون میدهم و در به آرامی روی پاشنه

میچرخد:

– ملیسا مادر، بیام تو؟

به سمت خانم جان برمیگردم ، این زن گناهی

نداشت که لبخندم را از او دریغ کنم!

– سلام خانم جون!

 

 

هن و هن کنان در را پشت سرش میبندد، خوش

رو جواب سلامم را داده و یک راست اصل مطلب

را باز میکند:

– اومدم پادرمیونی غیاث!

#پارت۵۵۸

 

 

لبخندم لبهایم را بوسیده و پر میکشد.

 

 

میدانستم میآید، پادرمیانی میکند، چون او مادر

بود!

روی صندلی نزدیک تخت نشسته و امیدوارانه

خیرهام میشود:

– بچم حالش خوب نیست، تو هم حالت خوب

نیست، من مادر میدونم کنار هم حالتون خوب

میشه، چرا دریغش میکنی؟

آرام پلک میبندم!

این روزها زیاد فکر کرده بودم، به خودم، به

غیاث، به اوضاع نابسامان زندگییمان، عقلانی که

 

 

فکر میکردم، میدانستم این زندگی دیگر پا

نمیگیرد!

– دریغش نمیکنم! خانم جون…

مشتاقانه نگاهم میکند و من میدانم امیدوار است

اما…

– فکر کنم، واقعا دیگه چیزی درست نمیشه!

پشت چشمهایش غم میدود!

 

 

گوشهی چادرش را محکم میان انگشتهایش جمع

کرده و لبهایش روی هم میلرزد.

– من… و غیاث یعنی… دیگه واقعا نمیتونیم با هم

باشیم…

– کی اینو واست دیکته کرده ملیسا؟

بچهی منو میشناسی، میدونی پای تو وسط باشه

آسمونو میاره زمین، زمینو میبره آسمون، کاری

ازش خواستی که نکرده؟

بگو گوششو بپیچونم.

اشتباه کرده، من میدونم خطا کاره، به من مادر

ببخشش!

 

 

سکوتم را که میبیند، به سختی از روی صندلی

بلند میشود، چادر از روی سرش ُسر خورده و

آهسته میگوید:

– غیاث شاید بداخلاق باشه، زورگو باشه ولی

وقتی پای تو بیاد وسط، اراده کنه به کرم لی لی یاد

میده.

قهرت واسش عزیزه، ولی من میدونم اگه یه

گوشه چشم بهش بندازی یه کاری میکنه که تموم

این روزا رو از یاد ببری!

#پارت۵۵۹

 

 

 

 

[غیاث]

– طلاق زن حامله باطله، اینو همه میدونن خان

داداش، شما چرا بهش نمیگی؟

غزاله درست کنار گوشم پچ میزند و همزمان با

پوشهی درون دستش صورتم را باد میزند بلکه

التهاب درونم بخوابد.

اهسته بازویم را گرفته و تکانی ارام به تنم میدهد:

– با شمام خان داداش، ملیسا حق داره بدونه

بارداره، طلاقم که نمیتونه بگیره، من مطمئنم اگه

باهاش حرف بزنید همه چیز درست میشه.

 

 

سیگار را به لب میکشم، سرم از شدت افکار بی

سر و ته درد میکرد و حرفهای غزاله بیشتر از

اینکه باعث حال خوبم شود، بدترم میکرد.

– داداش شما قول داده بودی دیگه سیگار نکشی!

بدش من اینو.

فیلتر سیگار را از لبم بیرون کشیده و روی زمین

میاندازد، دستهای ظریفش شانههای خمیدهام را

آرام ماساژ میدهد:

– من باهاش حرف بزنم .

 

 

خاموش لب میزنم:

– فایده نداره…وقتی منو نخواد اون بچه رو هم

نمیخواد دیگه!

– میخواد، ملیسا عاشق توئه، عاشق بچتونه، مگه

میشه شماهارو نخواد آخه؟

شرایطش سخت بوده، دو هفته ازت جدا بوده، حق

بده بهش، پاشو برو باهاش صحبت کن داداش،

الان بهترین وقته که بفهمه بارداره!

سر سنگینم را اهسته تکان داده و اطوجا بر

میخیزم.

 

 

غزالهی امیدوار را آرام پشت سر میگذارم و

قدمهای مسیر منتهی به اتاق زنی را طی میکند که

اکنون ساز بد قلق بودنش حسابی کوک بود!

#پارت۵۶۰

 

 

از لابهلای درب نیمه باز، دیدمش.

رخت بیمارستان را از تنش در آورده بودند ، حاج

محمود روبرویش روی زمین زانو زده بود و

بندهای کفشش را میبست.

– خودم انجام میدادم بابا، شما خم نشو.

 

 

قبل از اینکه از در فاصله بگیرم نگاهش بالا آمد،

چشمهایم را دید، دستی که آهسته روی دستگیرهی

در مشت شد را هم دید، دید و نگاه گرفت!

– بریم خونهی ما یا…

بی رحم شده بود که بی مکث پاسخ داد:

– بریم خونهی خودمون….نمیخوام برگردم اونجا.

 

تکههای شکستهی قلبم را یهم چسباندم دوباره ،

الان وقت جا زدن نبود!

ملیسا شرایط مناسبی نداشت و من نمیخواستم در

این شرایط بنزین روی حال بدش بریزم.

در را به داخل هل داده و وارد شدم:

– س…سلام!

حاج محمود به سمتم سرچرخاند و ملیسا نگاه

گرفت.

لعنتی پدر درار!

 

 

میدانست تمام جانم در تمنای نیم نگاهش است و

دریغ میکرد!

– فردا واسه ماجرای این پسره باید بری کلانتری

غیاث ، پیگیر کاراش شو باید بندازمش زندان.

نیم رخ ملیسا را نگاه میکنم، سرد شده بود!

اهسته سر تکان داده و مستاصل میگویم:

– میشه با ملیسا…تنها حرف بزنم؟

 

 

مردد نگاهمان کرد ، حرص در شقیقههایم نبض

میزد.

– زنمه حاجی! محرممه، خانم خونمه یعنی من

نمیتونم دو دیقه باهاش حرف بزنم؟

چرا یه جوری نیگام میکنید انگار تنش به تنم

محرم نیست؟

#پارت۵۶۱

 

 

اخمی کوتاه روی پیشانی مینشاند، کتش را آهسته

تن زده و میگوید:

 

 

– بیرونم.

به محض بیرون رفتنش از در، روی زمین

روبرویش زانو میزنم.

دستهای کوچکش را در یک دستم اسیر کرده و

چانهاش را با دست آزادم به انحصار میکشم:

– ببینمت؟ چرا نیگام نمیکنی لامصب؟ چرا چشاتو

هی ازم میدزدی، قیافهی در و دیوار از قیاقهی

نکبتی من واست قشنگ تره؟

 

 

با کمی زور، مچ دستش را رها کرد:

– ولم کن غیاث!

آهسته سر روز زانوهایش میکوبم:

– جون غیاث، عمر غیاث، دلم داره تیکه تیکه

میشه واسه حرف زدنت، واسه نگاه کردنت، بی

معرفت نبودی ملیسام!

تو گلو میخندد و من میدانم خندهاش از روی

حرص و تمسخر است:

 

 

– ادما عوض میشن!

پشت دستش را میبوسم ، نگاه خنثی و سردش

دیوانهام میکرد!

– تو عوض نشو خب؟ تو تموم جون منی منو

اینقدر جون به لب نکن خب؟

آهسته از روی تخت جست میزند، روبرویش

میایستم و او نگاهش را بالا میکشد.

 

 

قد و قوارهی کوچکش را مغرورانه به رخم

میکشد ، نوک انگشتش را به تخت سینهام کوبانده

و لب میزند:

– آدما عوض میشن.

شرایط عوض میشه.

خیلی چیزا از بین میره ، خیلی چیزای دیگه

جایگزینش میشه ، مثل همین الان…

دو دو زنان خیرهاش میشوم.

پلکهایش به ارامی و پر از ناز بهم کوبیده شده و

میگوید:

 

 

– مثل همین الان که جایگزین اون همه عشق و

علاقه ، یه لاخه دوست داشتن خشک و خالیه که

میدونم از بین میره!

بیخودی خودتو اذیت نکن غیاث، من اونقدر خسته

شدم که فکر یه شروع دوباره با تو پس ذهنمم

نباشه پسر!

#پارت۵۶۲

 

 

تنش را به سمت خودم کشیدم.

چشمهایش مصمم بود و میدانستم که پای کوبان

روی تصمیمش ایستاده.

 

 

قلبم میان تخت سینهام محکم فشرده شد و لبهایم

جنبید.

قبل از اینکه حرفی بزنم، انگشت اشارهاش را

روی لبهایم گذاشته و آهسته لب زد:

– هیچی نگو غیاث!

بیا شرایطو بیشتر از این واسه همدیگه سختش

نکنیم! باشه؟

گوشت نرم بازویش را محکم میان انگشتهایم

چلاندم..لبهایش روی هم لغزید و آوای نالهاش

بیرون جست.

 

 

– از این سخت تر بی معرفت؟

از این سخت تر دیگه کم مونده جنازمو واست

بیارن!

چرا داری اینطوری میکنی با زندگیمون ملوس؟

چرا داری…داری..

نگاهش را به چشمهایم دوخت.

محبتش را کم داشتم، شاید اصلا…نداشتم!

نگاهش دیگر رنگ و بوی گذشته را نداشت.

لبهای خشکم از هم فاصله گرفت و آهسته تکانی

به تنش دادم:

– بگو داری…داری شوخی میکنی!

 

 

سری به دو طرف تکان داد:

– هیچ وقت…اندازهی امروز رو تصمیمم مصمم

نبودم!

قلبم از حرکت ایستاد و نفسهایم دیگر برای بیرون

امدن تلاش نکردند!

به ارامی انگشتهایم را از دور بازویش رها کرد:

– غیاث، عیب تو میدونی چی بود؟

اینکه فکر کردی هر چی بشه منو داری!

 

 

ولی هیچ وقت حتی به ذهنتم نرسید که…که منم یه

روز خسته میشم!

پرههای بینیاش لرزید:

– من الان اونجام! همونجا که…همونجا که خسته

شدم!

#پارت۵۶۳

 

 

در خود جمع میشوم.

 

 

دستم کنار تنم ُسر خورده و بی هدف سر تکان

میدهم.

حق رفتن را نداشت!

میدانستم نفسم بند میشود اگر او نباشد!

قامت کوچکش را از نظر میگذرانم و بار دیگر

قربان صدقهی قد و قوارهی بند انگشتیاش

میشوم.

لجباز زبان دراز من بود!

سر پایین کشیدم، صورتم درست مقابل قرص ماه

صورتش قرار گرفت و پشت دستم به ارامی

پوست گونهاش را نوازش کرد:

 

 

– خب…خانم کوچولوی ناز نازی من، مرغش یه

پا داره پس!

با جدیت خیرهام شد.

دلم همزمان که برای جدیت نگاهش میمرد، قربان

صدقهی تیلههای کویر مانندش میرفت!

لبخند کنج لبم نشسته و نگاه خیرهام را به لبهای

کوچکش میدوزم:

– ساز رفتنشو کوک کرده و میگه دیگه آقاشو

نمیخواد؟ هوم؟

آره قربون اون زبون شست متریت بشم که از قد و

قوارت دراز تره؟

 

 

پشت پلک نازک کرد و نگاه گرفت.

دستم آهسته پیشروی کرد، کمر کوچکش را در بر

گرفته و سر به گوشش نزدیک کردم:

– ساز رفتنتو از برق بکش بیرون عشقم.

هیچ دادگاهی حکم نمیده که زن حامله از شوهرش

جدا باشه!

#پارت۵۶۵

 

 

شانههایش آرام میلرزد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 102

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان گندم 3 (7)

۲ دیدگاه
    .خلاصه : داستان درباره ی یک خانواده ثروتمنده که بیشتر اعضای اون کنار هم زندگی میکنن . طی اتفاقاتی یکی از شخصیت های داستان “گندم” میفهمه که بچه…

دانلود رمان دژکوب 4.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: بهراد ، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه بیشتر و فروزان تر میکند.. سرنوشت او را تا…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
9 ماه قبل

وای قاصدک جون ذوق مرگ شدم.امشب هم سورپرایزشدم.🤗ماهرو و اوج لذت و مرواریدی در صدف رو هم گزاشتید.میشه با همین فرمان جلو برید.لطفا.🙏

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x