رمان غیاث پارت ۱۵

 

 

 

در آن لحظه تنها چیزی که برایم مهم بود، زخمِ گوشه‌ی لبش و خون جریان گرفته از ابروی شکسته‌اش بود!

 

بازویش را محکم چنگ زده و با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود نالیدم:

 

– باشه، باشه فقط بیا الان بریم!

 

صدای اه و ناله‌ی پسرِ مزاحم، همچنان بلند بود ولی غیاث بی توجه به جمعیتی که دورمان حلقه زده بودند، مچ دستم را محکم چنگ زد و حرکت کرد:

 

– حالا دیگه منو دور میزنی آره؟ کارت به جایی رسیده که منو میفرستی پی نخود سیاه خودت گمشی اینور و اونور!

 

تا رسیدن به موتور غرولند های زیر لبی‌اش را می‌شنیدم و هیچ نمی گفتم!

در واقع حرفی برای گفتن نداشتم!

 

جلوی موتور، تنم را به قدری محکم هول داد که کمرم محکم به دسته‌ی موتورش کوبیده شد:

 

– آخ!

– زهر مارِ گمشو بتمرگ!

 

در تمام این چند روز تا این حد عصبانی ندیده بودمش!

از دردی که در کمرم پیچیده شده بود، لب هایم را جمع کردم و گفتم:

 

– با…باشه می‌‌‌…تم…میتمرگم!

 

اینبار بدون کمک غیاث سوار موتور شده و او جای اینکه جلویم قرار بگیرد، پشت سرم نشست.

 

هر دو دستش را از دور بازوهایم رد کرد و روی دسته‌های موتور گذاشت و کنار گوشم با تمسخر گفت:

 

– سابقت خراب شده دیگه جوجه، اگه بتمرگی پشت سرم تو راه یهو فرار میکنی!

 

 

 

چیزی نگفتم چون دردِ کمرم به شدت عاصی‌ام کرده بود.

روی دست‌انداز ها سریع حرکت می‌کرد و همین باعث می‌شد با هر بار رد شدنش از روز ترمز گیر ها، تنم محکم بالا بپرد.

 

فرصت اعتراض کردن را از من صلب کرد و با خشونت کنار گوشم داد زد:

 

– یاد نداری مثل ادم بتمرگی؟ کم امروز ک…ر زدی به عصابم حالا با این کارتم هی رو مخم برو!

 

بی پروا حرف میزد!

فحش میداد!

توهین می‌کرد و من کاری جز روان کردنِ اشک‌هایم از دستم بر نمی‌آمد!

 

آنقدر سریع راند تا چندی بعد به خانیشان رسیدیم.

اول خودش پیاده شد و قبل از اینکه اجازه دهد خودم پیاده شوم، دست زیرِ بازویم انداخت و از روی موتور پایینم کشید.

 

سکندری خوردم و مچِ پایم پیچ خورد.

آخِ دردناکم را شنید ولی بی توجه به دردی که داشتم با تمسخر گفت:

 

– مونده تا درد اصلی رو بچشی!

 

کلید انداخت و در خانه را باز کرد.

چشمم به مادرش افتاد که روی تخت چوبیِ که کنار حوض کوچکشان بود نشسته بود و بافتنی میکرد.

 

بدون اینکه به سلام کردن مادرش توجه کند، تنم را پشت سر خود کشاند و در همان حال گفت:

 

– مامان جان واسه عروست کاچی بار بذار!

 

و بعد اهسته تر، طوری که تنها خودم بشنوم گفت:

 

– که امشب قراره دهنشو سرویس کنم!

 

 

 

ترسیده سرِ جایم خشکم زد، بی تحرک بودنم باعث شد نگاهش به سمتم برگردد و با چشم‌هایی به خون نشسته گفت:

 

– چته؟ میخوای کولت کنم تا اتاق!

 

پر از بغض لب زدم:

 

– تو قول دادی دست بهم نزنی!

 

مچ دستم را محکم فشرد و ارام و مرموزانه به ستم برگشت، چشم‌هایش را ریز کرد و لب زد:

 

– یادم نمیاد جایی امضا کرده باشم که به زنِ شرعی و قانونی خودم دست نزنم!

 

دندان روی هم سابید و پر از حرص ادامه داد:

 

– اونم درست وقتی که یه حرومزاده‌ی بی ننه بابا میاد از باسنِ قلمبه‌ی زنِ من حرف میزنه!

 

به غلط کردن افتاده بودم!

اشکم روی گونه‌ام سر خورد و خواستم حرفی بزنم که بی رحمانه تر گفت:

 

– نترس، نمیذارم دردت بیاد زیاد!

 

دست زیر زانویم انداخت و تنم را از روی زمین بلند کرده و به سمت اتاقش روانه شد.

 

چنگم را محکم در گردنش فرو کردم و با ترس گفتم:

 

– غیاث غلط کردم، بذارم زمین، غلط کردم به خدا!

 

با پا درِ اتاق را باز کرد و همانطور که وارد میشد گفت:

 

– دیگه دیره واسه غلط کردن! وقتی داشتی فرار میکردی باید فکر اینجاشم میکردی!

 

تنم را محکم روی تختِ زوار در رفته‌اش انداخت و همانطور که خیره‌ام بود کلید را در قفل پیچاند!

 

روی تخت خودم را بالا کشیدم و هر دو دستم را سپرِ سینه‌ام کردم و گفتم:

 

– می‌خوای چیکار کنی؟

 

دگمه‌های پیراهنش با یکی پس از دیگری باز کرد و همانطور که نزدیکم می‌شد لب زد:

 

– میخوام حقمو از زنی که حلالمه بگیرم، کسیم نمیتونه جلومو بگیره!

 

 

پیراهن را از تنش بیرون کشیده و روی زمین پرتاب می‌کند.

 

چند تقه‌ی محکم به در اتاق کوبیده می‌شود و پشت بند آن صدای هن و هن کنان مادرش در گوشمان میپیچد:

 

– غیاث مادر، چیکار داری با طفل معصوم!

 

فکر کردم مداخله‌ی مادرش باعث کوتاه امدنش می شود اما نه تنها کوتاه نیامد بلکه با احترامی توام با خشونت گفت:

 

– کسی مزاحممون نشه لطفا!

 

سکوت مادرش از پشت در، متوجهم کرد که اینبار راه فراری ندارم!

تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که هق هق گریه‌ام را بالا تر ببرم.

 

نزدیک تخت ایستاد و خیره به منی که میلرزیدم زمزمه کرد:

 

– چیه؟ یادت رفته خودت اومدی تو بغلم ولو شدی که ب…کنمت؟ چرا الان جمع شدی؟ چرا الان میترسی! وا کن پاتو!

 

پاهام را بیشتر به هم چفت کردم و با گریه سری به دو طرف تکان دادم و گفتم:

 

– نم…نمیخوام!

 

با زانو روی تخت نشسته و خونسرد مچ هر دو پایم را میان دست‌هایش گرفت

 

خیره به چشم‌هایم اهسته گفت:

 

– نچ! زحمت در اوردن شلوارتم خودم میکشم!

 

خیره به چشم‌هایم طوری مچ هر دو پایم را کشید که زیر دستش لرزی شدید کردم.

 

دردِ پای پیچ خورده‌ام به قدری زیاد بود که جیغ بلندی از دردش کشیدم و به التماس افتادم:

 

– غیاث…غیاث تو رو خدا، پام…پام درد میکنه!

 

 

 

 

 

4.4/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x