رمان غیاث پارت ۱۸۰

4.4
(76)

 

غیاث:

مطمئن باشید جایی که احساس کنم امنیت جانی

شما در خطره، جا نمیزنم.

لطفا برو تو من با ایشون صحبت میکنم.

نگاهش بجای من به چشمهای او دوخته می شود.

چانهاش برای او میلرزد.

کس دیگری جای من خیالش را جمع میکند که

هیچ چیز نیست، همه چیز درست میشود و من

چرا هنوز زنده بودم؟

نیم رخ کمی خیسش را که از نظر میگذرانم، تازه

میفهمم چقدر کم دارمش!

– ملیسا!

 

 

صدای لرزانم به زور به گوشش میرسد، نگاه

ترسیدهاش را به چشمهایم می دوزد و بدون حرف

وارد خانه میشود…

قبل از اینکه در را ببندد، آهسته لب میزنم:

– من…اشتباه کردم!

همانجا درست در همان نقطه میایستد و خوشبحال

زمینی که پذیرای گامهای اوست!

میبینم که چگونه شانههایش به لرز میافتد.

ناباور میخندم و باران بی رحمانه روی صورتم

سیلی می زند:

 

 

– اشتباه کردم…فکر کردم داری شوخی می کنی

وقتی میگی دیگه نمیخوایم!

#پارت۵۸۳

 

 

قطرههای بارانی که در حال شدید شدن بود، آهسته

آهسته از روی شیروانی سر میخورد.

سر به زیر میشوم و اکنون علاوه بر سرمای

دستهایم، یخ زدگی قلبم را هم احساس می کنم.

 

 

– فکر کردم…یه چند روزی دور باشی

ازم…میدونی فکر کردم دلت تنگ میشه

واسم…واس..خونمون…خانم جون، غزال…گل و

گیاه داراب! اشتباه می کردم؟

میمرم تا بپرسم اما قلبم زمانی از حرکت میایستد

که جوابش را میشنوم:

– اره…اشتباه کردی!

سرم پایین بود اما میدیدم قدمهایی که ارام به سمتم

برمیداشت را.

برخلاف همیشه اینبار دست او زیر چانهام سر

خورد.

 

 

سرم را بالا گرفت، نگاه کمی سرخش را به چشم

هایم دوخت:

– من…نمیخوام برگردم به اون خونه! نمیخوام

پیشت باشم، چرا هی میای اینجا؟

چرا هر روز جلوی در خونمون وایمیستی؟

اینقدر سخته که نمیفهمی…غیاث نمی…

جملهاش تمام نشده بود که انگشتهایم اهسته روی

لبهایش نشست:

– نگو!

نمیخوای منو؟ باشه ولی نگو!

 

 

من…فکر کردم..

دستم را ارام پس می زند.

نگاهش سرخ است، باران اشکهایش را پوشانده

بود:

– اشتباه فکر کردی…تو اصلا چرا پیش خودت

فکر میکنی؟

کدوم یکی از فکرات درست بوده که این باشه؟

برو غیاث، اینقدر مزاحمم نشو، بذار…بذار اینبار

تو ارامش باشم!

درمانده خیرهاش میشوم:

 

 

– بهم بگو برو بمیر…ولی نخواه ولت کنم!

لبهایش آهسته تکان میخورد، اینبار برای گفتن

حرفش مردد است اما در نهایت میگوید:

– تو…ولم نکردی ولی اجازه دادی خودم برم!

#پارت۵۸۴

 

 

 

 

زبانم میچرخد، میخواهم حرفی بزنم اما پیش

دستی میکند:

– ولی من ولت کردم…

خیلی وقته که ولت کردم، خودمم نمیدونستم حتی!

وقتی به خودم اومدم که جات تو دلم…هر روز

داشت کمرنگ و کمرنگ تر میشد، غیاث…

گیج خیرهاش میشوم.

دو طرف صورتم را میگیرد، سرم را تکان

میدهد و با التماس میگوید:

– برو…نذار بیشتر از این دلتو بشکنم!

 

 

برو غیاث، برو مرد!

سخت آب گلویم را پایین میدهم.

قدمهایم تکان نمیخورد، کاش کمی در اغوشش

میگرفتم.

اخر دل احمقم برایش تنگ میشد!

قطرهی درشت اشکی که از پلکهایش سر خورد

را دیدم.

دلم دیوانه وار برایش می کوبید.

دستهایم در تمنای لمس گونههایش بود.

– ملیسا خانم، برین داخل لطفا!

 

 

نگاهش را اهسته از صورتم میگیرد و به او

میدوزد، دیگر نمیخواست مرا!

اکنون برایم واضح شده بود.

صورتم را اهسته رها میکند.

قدم اهسته به عقب رفته و قبل از اینکه کامل دور

شود، اهسته لب می زند:

– نمون اینجا…نیا اینجا!

باور کن…اینجا هیچکس…نمیخوادت!

 

 

در توی صورتم بسته می شود و دروغ نبود اگر

میگفتم اینبار…خب…میدانی اینبار…زیادی

شکسته بودم!

طوری که هر گوشه از زمین را نگاه

میکردم…ترکهای قلبم را میدیدم!

#پارت۵۸۵

 

 

[ملیسا]

هق هقم بند نمیآمد.

از پشت شیشه دیدم که چگونه رفت.

 

 

دست به جیب، با قدمهایی اهسته و سری که به

زیر گرفته بود.

بارها برگشت، به عقب نگاه کرد، به جای خالی

من نگاه کرد، به شیشهی اتاقم نگاه کرد، روی

زمین را نگاه کرد.

دست روی هوا پراند، اما من را ندید!

مرا ندید و رفت، با دلی که میدانستم ترکهایش

درمان نمیشود!

با دلی که میدانستم داغ حرفهایم رویش نشسته.

– چرا گریه میکنی؟ مگه خودت نخواستی بره؟

ادم وقتی خودش یه چیزی رو پس میزنه، گریه

میکنه؟

 

 

فرشته ارام میپرسد و من جوابی برای

حرفهایش پیدا نمیکنم.

دستش ارام دور شانهام حلقه میشود:

– چقدر حالشو گرفتی که نموند؟ گناه داشت…

پرههای بینیام میلرزد:

– فرشته…وقتی ادم یکیو پس می زنه… انگار یه

تیکه از قلبشو کنده دو دستی انداخته بیرون

دیدی وقتی دندون دردی دلت میخواد دندونتو از

جا بکنی تا خوب شه؟

 

 

شاید حتی این کارم کنی ولی نمیدونی جای

خالیش…تا مدتها ناسوره!

در سکوت خیرهام می شود، لبخندی نرم روی

لبهایش نشسته و در حالی که شانهام را تکان

میدهد، میگوید:

– ولی اگه همون دندون عصب کشی بشه، تا یه

عمر واست کار میکنهها!

چرا رفتی سراغ اخرین راه ملیسا خانم؟

چرا به فکر درست کردنش نیفتادی؟

دندان نما میخندد:

 

– اقا غیاث خیلی میخوادتا! من به این وکیله حس

خوبی ندارم، نقدتو به نسیه نفروشیا!

مغزم در ان لحظه توان تحلیل جملهاش را نداشت،

زمانی درک جملهاش برایم اسان شد که دیگر دیر

شده بود!

#پارت۵۸۶

 

 

 

 

– احضاریه رو واسش فرستادم، ولی خب گویا

دریافت نکرده.

بی حوصله پتوی مسافرتی را دور خودم میپیچم:

– خب؟

نکنه توقع داری من خودم برم اون یه تیکه کاغذو

بدم دستش؟ پس شما اینجا چیکاره این؟

ابروهایش بالا میپرد و زیر لب زمزمهی ارامش

را میشنوم که میگوید:

 

 

– چه عصبی!

بی حوصله تار مویم را عقب میرانم.

باید امروز گلدانهایم را اب میدادم، با فرشته کمی

در حیاط قدم میزدم، کمی به اینور و آنور سرک

می کشیدم…

کمی بیشتر او را فراموش می کردم!

– خودتو باختی ملیسا؟

از جمله ای که به یکباره به نافم میبندد شوکه

میشوم.

 

 

ابپاش زرد رنگ میان انگشتهایم خشک شده و او

بی وقفه میتازد:

– جا زدی؟

البته این یه پروسه از جداییه!

معمولا زنا در برابر روابط عاطفی سست

عنصرن، منم بهت حق میدم که بعد از جریان اون

روز خودتو ببازی!

تنها لب میزنم:

– نباختم!

 

 

دست بردار نیست گویا که اینبار دستش ارام

شانهام را لمس میکند.

تنم را به سمتش چرخانده و خیره به چشمهایم با

لحنی پر از وسوسه میگوید:

– تو میتونی انتخاب کنی ملیسا!

هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده!

میتونی انتخاب کنی که برگردی تو بدبختی، یا یه

زندگی اروم داشته باشی!

اینو دقت کن، یه سر زندگیت همسر سابقته، یه

سرش یه ایندهی روشن ، کنار یه ادم خیلی بهتر…

سرش را نزدیکم میکند، نفسهای گرمش اهسته

گوشم را لمس کرده و ادامه میدهد:

 

 

– یه ادمی که قدرتو بدونه…یه ادمی که از کنارش

بودن خجالت نکشی…حالا انتخاب کن، کدومو

میخوای عزیزم؟

#پارت۵۸۷

 

 

نگاهم میان مردمکهایش میچرخد.

لبهایم تکان میخورد و نامفهوم زمزمه میکنم:

– هنوز در مورد…زندگیم تصمیمی ندارم!

 

 

قامتش را عقب کشید.

دست به جیب ایستاد، اینبار اخمهایش کمی در هم

فرو رفته بود.

انتظار شنیدن حرف دیگری را داشت؟

آبپاش را روی زمین گذاشته و در همان حال لب

میزنم:

– بعدم من…هیچوقت از کنار اون بودن خجالت

نکشیدم!

صدای پوزخند ارامش را میشنوم:

 

 

– اون؟ اینقدر ازش متنفری که حاضر نیستی

اسمشو بیاری؟

کلافه به سمتش سر برمیگردانم:

– اقای چاووش! من نمیدونم چرا اینقدر واستون

سخته که تو زندگی گذشته من دخالت نکنید؟

– گذشتهی شما همین امروزتونه خانم!

من دو روز دیگه نمیتونم دست شما رو بگیرم ببرم

دادگاه واسه طلاق، با این حال بد پس میفتی!

 

 

رو کج میکنم.

پتو را محکم تر دور تنم میپیچم و نگاهم ابرهای

بارانی را دنبال می کند.

پس از آن روز، هیچ روزی نگاهش از پیش

چشمانم کنار نرفت.

اویی که حتی حاضر نبودم امروز اسمش را به

زبان بیاورم!

اب گلو فرو داده و اهسته میگویم:

– نگران نباشید اقا چاووش.

من دیگه حالم از این بدتر نمیشه!

هر کاری رو که بلد نباشم، رفتنو خوب بلدم،

همونطوری که الان رفتم و اون…داره دنبالم

میگرده!

 

 

#پارت۵۸۸

 

 

نفسی که از انتهای گلویش بیرون آمد را شنیدم.

دستهایم را ارام دور بازوهایم پیچانده و لب زدم:

– این احضاریه برسه دستش….چقدر طول

میکشه؟

دست به جیب کنارم ایستاد.

 

 

به همان نقطهی کوری که من نگاه میکرد نگاه

کرد، اهسته سر تکان داد و پچ زد:

– مشخص نیست، تو بارداری ملیسا!

سر میتکانم!

برای جدا شدن از او مصمم بودم.

نه به خاطر یک سیلی ، بخاطر دلی که شکسته بود

، بخاطر حرمتی که له شده بود!

برای روان از هم پاشیدهام…

– من میرم، اگه سر و کلش پیدا شد، بهم خبر

میدی؟

 

 

سوالی میپرسد و من نمیدانم.

از شوهرم به او فرار میکردم ؟

از گوشهی چشم خیرهاش میشوم و میبینم که او

چگونه نیم رخم را از نظر میگذراند.

– اون دیوومه نیست که ازش فرار کنم!

اهسته شانهام را فشرد، تنم را به سمت خودش

چرخانده و به نگاهی که به دگمهی پیراهنش دوخته

شده بود، نگاه کرد.

 

 

– دیوونه نیست؟ ادمی که این همه از نظر روحی

تو رو آسیب پذیر کرده دیوونه نیست؟

اندکی مکث می کند و بعد میبینم که تو گلو به

ریش نداشتهام میخندد:

– شایدم تو میخوای یه ادم عادی جلوش بدی!

مصمم خیرهاش میشوم.

اجازه نمیدادم روبروی خودم به او توهین کند.

غیاث دیوانه نبود ، نه! دیوانه نبود!

 

 

– اون دیوونه نیست.

اقا چاووش!

من بهتون اجازه نمیدم به شوهرم توهین کنید، اونم

روبروی خودم، اون هنوز رسمی و قانونی

شوهرمه!

ناباور نیشخند میزند:

– باورم نمیشه…تو واقعا…جدی هستی؟

#پارت۵۸۹

 

 

 

 

زبان به دندان میگیرم، سرم را به طور نامنظم

بالا و پایین کرده و بدون اینکه اینبار به چشمهای

قیر مانندش خیره شوم می گویم:

– اقا چاووش، من میخوام جدا شم ازش، ولی نه با

روانی نشون دادنش، نه با معتاد نشون دادنش!

غی…اون خب…

میان حرفم پرید و روی هوا بشکن زد:

– تو حتی اسمشم به زبون نمیاری ، باور کنم زنی

با این حجم از تنفر هنوز میخواد از حقوق مردش

دفاع کنه!

 

جدیت را چاشنی لحنم میکنم!

نمیخواستم گوشت دست گربه دهم، آن هم این

گربهی دندان تیز کن که به قول فرشته برای بهم

ریختن زندگیام بیش از پیش برنامه داشت!

– آقا چاووش، اگه بدونم همچین کاری کردین،

مطمئن باشید اینبار از خودتون شکایت میکنم.

یکه خوردنش را میبینم و از گلخانهی کوچکم

خارج می شوم.

موقع خروج میفهمم که نامم را اهسته زیر لب

صدا میزند.

آهسته…بهت زده…

 

 

این بعد از مرا ندیده بود!

دلگیر بودم اما، اجازه نمیدادم کسی جز من او را

تحقیر کند!

__♡_

[غیاث]

– داداش…بار سومه که اینا دارن واست احضاریه

میفرستن، نمیخوای بری بگیری؟

 

 

بی توجه به لحن بغض دار غزاله، به کارم ادامه

میدهم.

پیچ را انچنان میچرخانم که استخوان انگشتهایم

بیرون میجهد.

قطرههای ریز و درشت عرق ارام از روی

شقیقهام به پایین سر میخورد.

جالب بود که در سرمای زمستان عرق به تنم

نشسته بود.

– حداقل بیا بریم تو سرما نخوری!

پاسخم تنها سکوت بود.

کاش میفهمید که اکنون زبانم یاریام نمیکند به

حرف زدن!

 

 

– خانم جون سراغتو میگیره، نه چیزی میخوری،

نه پیشش میری، این روزا هم که مریض

احواله…الانم منو فرستاد بیارمت تو.

میای تو؟

به خدا حالش خوب نیست خان داداش، دلش داره

دل دل میزنه واست که مبادا یه بلایی سرت در

بیاد!

نیشخند کنج لبم را میبوسد.

پیچ گوشتی را روی زمین رها کرده و جسم

خستهام را اهسته سر پا میکنم:

– بش بگو دل نگرونم نباشه ، غیاث به شغال باج

نمیده!

 

 

#پارت۵۹۰

 

 

اهسته نزدیکم شد، قامت کوچکش را روی نوک

انگشتهای پایش بالا کشید.

اهسته گردنم را بغل کرده و به منظور دلداری

دادنم، کف دستش را به پشتم کوبید:

– اگه ازم بپرسی، الان چی بیشتر از همه

خوشحالت میکنه، میگم اون خانوادهی قبلیمون،

همون روزای اول!

همون روزایی که ملیسا تازه اومد تو زندگیمون

و…میدونی خیلی خودشیفته میزد.

 

 

تو گلو خندید و از لای کلماتش بغض را شنیدم!

– ولی بعدش همه چیو فهمیدم…

بعدش فهمیدم که ملیسا…اون خیلی خوبه غیاث!

یه زن خیلی خوب، یه دوست خیلی خوب، یه مادر

خیلی خوب!

قبل از اینکه دستهایم کمر کوچکش را قاب

بگیرد، از تنم فاصله گرفت.

صورتم را ارام میان دستهایش پوشاند، مصمم

خیرهام شد، پاره سنگ بغضش را پایین فرستاد و

لب زد:

 

 

– من هستم که برش گردونی.

تو واسه ملیسا، ملیسا واسه تو، خیلی خوبین!

بدون هم نمیتونید زندگی کنید، هیچ کس دیگههم

پیدا نمیشه که قد اون تو رو بلدت باشه!

غیاث نذا بره، خب؟

بیا اون شغاله رو بکشیم، ولی نذاریم بره، باشه

داداشی؟

نمیدانم چند روز اما، بعد از مدتهای طولانی

لبهایم به لبخندی بیجان باز شد.

روی پیشانی کوچکش را اهسته بوسیدم.

ملیسا نمیرفت، نه تا وقتی که من زنده بودم.

 

 

تا وقتی که نفس میکشیدم، تا وقتی که جانم

میرفت برای یک نیم نگاهش!

برای همان طنازی پر از ناز و ادا و لبهای

کوچکی که هزاران بار به دوست داشتنم چرخیده

بود!

اشکهایش را با نوک انگشت زدود، اهسته از تنم

فاصله گرفت و سر به زیر به طرف خانه رفت،

نگاهم دنبالش می کرد تا زمانی که جلوی در

دمپاییهای ابی رنگش را در اورد و بدون اینکه

پشت سرش را بکاود، وارد شد.

دمی عمیق گرفتم و ریههایم عطر شکوفههای تازه

جوانه زدهی درخت گیلاس را به ریههایش کشید

اما قبل از اینکه فرصت بیرون دادن بازدمم را پیدا

کنم، صدای جیغ غزال تنم را لرزاند:

 

 

– مــامــــان!

#پارت۵۹۱

 

 

– یه سکتهی خفیف قلبی رو رد کردن خوشبختانه،

با توجه به سن و سالشون میشه گفت طبیعی اما

لطفا مراقبشون باشید.

عمل قلب باز داشتن؟

سرم روی تنم سنگینی میکرد.

 

 

تنها یک دم تا از دست دادنش داشتم و

اکنون…روی تخت بیمارستان دراز به دراز افتاده

بود.

پلکهایش از هم فاصله نمیگرفت، دیگر نگاهم

نمیکرد.

– ب…بله!

– خب این خیلی خطرناکه، استرس واسه جونش

سمه!

به هر حال توصیه من اینه که اگر میخواین زنده

بمونه بیشتر مراقبش باشید!

از کنارم گذشت.

 

 

این روزها بیشتر از هر روز دیگری بهت را

احساس میکردم.

در به دری را هم!

اواره شدن که در و پوست و استخوانم جهیده بود

دیگر!

– از در و دیوار واسمون داره میریزه!

داراب اهسته میگوید و چه خوب میگوید.

چه خوب میفهمد که گویی خدا و تمام کائناتش

دست به دست هم دادهاند برای از پا در اوردن من!

خوب سکوتم را میفهمد که شانهام میفشارد و

حضور پررنگش را نشانم میدهد:

 

 

– خوب میشه، مگه میتونه سه جین بچشو پشت

سرش جا بذاره و بره بهشت؟

ارزوی سر و سامون دادن من و غزال که نباس

رو دلش بمونه، باس بمونه؟

جای من، سکوتم پاسخ میدهد!

– خاله هم خبردار شده، میخواد بیاد بالا سر خانم

جون، تو برو خونه استراحت کن!

اب تلخ دهانم گلویم را به درد میاورد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 76

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
5 ماه قبل

ممنوم قاصدک جون😍.جای تشکر داره که هر شب پارت به این خوبی و طولانی میگزارید.البته یه موقع پشیمون نشی ها😉.با همین فرمون برو جلو.

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x