رمان غیاث پارت ۲۳

 

[غیاث]

 

به ملیسا که خسته روی تخت نشسته بود و مشغول ماساژ دادن مچ پایش بود خیره شدم.

 

از وقتی رسیده بودیم مدام غر میزد و از شکستن پایی که تنها کبود شده بود حرف می‌زد.

 

شالش را از روی سرش برداشت و لنگ لنگان به سمت سرویس بهداشتی اتاق رفت و در همان حال غر زد:

 

– فقط به فکر خودشه! اصلانم واسش مهم نیست که زده پامو شکونده!

 

غر غر زیر لبی‌اش لبخند به لبم اورد و همین که وارد سرویس شد و در را بست به سمت نایلون مشکی رنگی که روی تخت افتاده بود رفتم و با شیطنت سرکی داخلش کشیدم.

 

تکه پارچه‌ای پلنگی مانند که پیش چشمم بود را بیرن کشیدم و با دقت خیره‌اش شدم!

 

لحظه‌ای از فکرم رد شد که دیدن دخترک مو طلایی‌ام در این لباس ها چه حسی دارد؟

 

اب گلویم را پایین فرستاده و باقی لباس ها را از داخل نایلون بیرون کشیدم و به شکل عجیب و غریبشان نگاه کردم و در نهایت لباس زیری که هر دو کاسه‌ی آن را عروسکِ اختاپوس پوشش داده بود خنده به لبم آورد!

 

اندامِ ملیسا قطعا در این لباس‌ها زیادی دیدنی می‌شد!

قبل از اینکه لباس را از دستم پایین بیاورم صدای باز شدن درب سرویس و پشت بند آن صدای ملیسا در گوشم پیچید که با بهت و خجالت زمزمه کرد:

 

– چیکار میکنی غیاث؟

 

لباس زیر را در دستم گرفتم و پیش چشمش چند باری تکان دادم و با شیطنت لب زدم:

 

– دارم تو این سوتین عروسکی تصورت میکنم!

 

_♡__

 

 

ملیسا پا تند کرد و در حالی که صورتش از شرم سرخ شده بود لباس زیر را از دستم بیرون کشید و شرم زده گفت:

 

– خیلی بی ادبی! بدش به من اینو!

 

لباس را به دستش دادم و با شیطنت گفتم:

 

– این چرا یکی از اختاپوساش خوشحاله یکی ناراحت؟ نکنه تو سایز سینه فرقی هست که…

 

حرفم به اتمام نرسیده بود که صدای پر از اعتراض ملیسا بلند شد و در گوشم نشست:

 

– نگو غیاث، داری خجالتم میدی به خدا! اصلا برو بیرون! میخوام لباسامو عوض کنم.

 

بیخیال دگمه های پیراهنم را باز کرده، از تنم بیرون کشیدمش و روی زمین انداختم و گفتم:

 

– در بیار خب من چیکار به لباس تو دارم! در بیار خجالت نکش!

 

پر سر و صدا اب گلویش را پایین فرستاد و لب زد:

 

– خب تو اینجایی!

 

آرنجم را روی چشمم گذاشتم و گفتم:

 

– بیا بستم چشامو، در بیار لباستو نرین تو عصابم آفرین دختر خوب!

 

صدای خش خشی که می آمد تحریکم می‌کرد تا ارنجم را از روی چشمم بردارم و نگاهش کنم اما نمیخواستم ترس را به تنش قالب کنم!

 

به همین خاطر تا زمانی که خودش صدایم نزده بود، چشم باز نکردم:

 

– غیاث یه لحظه میای کمک؟

 

 

 

ارنجم را پایین گرفته و به اویی که با کلافگی روبروی آینه ایستاده بود خیره شدم:

 

– چیشده؟

 

کمی این پا و آن پا کرد و سپس گفت:

 

– این گره‌اش گیر کرده، نمیتونم خودم بازش کنم، بیا باز کن اینو.

 

از روی تخت بلند شده و همانطور که به سمتش می‌رفتم گفتم:

 

– چی گیر کرده، پشت کن ببینمت!

 

به بند کمربند مانتویش اشاره زد و گفت:

 

– اینو خیلی محکم بستی، الان باز نمیشه تازه بازم که بشه چروک شده! نچ!

 

پشت سرش قرار گرفته و گره‌ی کمربندش را باز کردم و سپس کنار گوشش اهسته پچ زدم:

 

– بیا باز شد، دستات زور باز کردن همینم نداره بچه! زن لاغر مردنی به چه کارم میاد.

 

لرزی به شانه‌هایش افتاد و سپس به ارامی و با صدایی که دلخوری در آن مشخص بود گفت:

 

– چطور اون شب…اون شب که دیدی تنمو…خوشت اومده بود الان بدت اومده!

 

یاد اندام لخت و بی نقصش در آن شب و بعد از آن شب از خاطرم نرفته بود و حال این دخترک تخس منظورِ حرفم را به کل کج متوجه شده بود.

 

چشم غره‌ای از پشت سر به چشم‌های درشت و مظلومش رفتم و گفتم:

 

– من کی گفتم بدم میاد بچه که اینبار دومم باشه! منظورم این بود یه خورده بیشتر غذا بخور جون بگیری، وگرنه بزنم به تخته…

 

با چشم به اندام بی نقصش اشاره زدم و ادامه دادم:

 

– از اندام چیزی کم نداری جوجه طلایی!

 

_♡__

4/5 - (26 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x