رمان فستیوال پارت ۱۱۳

4
(31)

 

 

 

 

کیفم رو روی دوشم انداختم و پیاده شدم

چنان خسته بودم که فقط دلم میخواست بخوابم.

 

سام وقتی مطمئن شد که داخل رفتم، از کوچه خارج شد

 

کلید انداختم روی در و بی خیال فکر و مشغله هام دستی به گلدونای کنار حوض کشیدم و به گلها آب دادم

 

خونه ساکت بود و حس عجیبی بهم دست می‌داد

 

به خاطر توصیه ی سامیار در یخچال رو باز کردم تا یه چیزی بخورم

 

یه تیکه نون برداشتم و در حالی که میخوردم توی اتاق رفتم

 

لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم

فکر اتفاقاتی که شب قبل بین من و سام افتاد توی ذهنم رژه میرفت

 

دستامو بغل گرفتم و پتو رو بالا کشیدم

 

کاش میتونستم به مامانم بگم که ممکنه بچه ی هستی مال سام باشه تا یه فکری به حالم بکنه، اما میدونستم که با گفتنم چیزی حل نمیشد

 

اول که بابا اتمام حجت کرده بود که فقط با کفن میتونم برگردم

 

گیریم که من برمی گشتم خونه ی پدریم اونوقت هیچکس به صورتم تف هم نمی انداخت

 

توی اون روستا زن‌هایی بودن که با بدترین شرایط ساخته بودن و حرف از طلاق نزده بودن

 

طبق قانون نانوشته ای اگه زنی حرف از طلاق میزد نگاه مردم بهش عوض میشد و فکر میکردن هرزه‌ست یا اهل زندگی کردن نیست

 

بدون اینکه بخوان ببینن اون زن چه زجری میکشه توی زندگیش

 

اونوقت خدا به داد یکی مثل من برسه که با بی آبرویی از اونجا رفته بودم و حتی عقد شناسنامه ای هم نبودم فقط یه صیغه.

 

توی همین افکار بودم که نفهمیدم چطور پلکام گرم شد و خوابم برد.

 

نفهمیدم چقدر گذشته بود که با صدای آیفون بیدار شدم

 

پلکام رو ماساژ دادم و از تخت بیرون اومدم

هوا کاملا تاریک شده بود با نگاهی به ساعت فهمیدم هنوز سرشبه

 

سام که کلید داشت و از طرفی هم گفته بود دیر وقت میاد.

 

 

 

 

 

 

آیفون تصویری نبود که بتونم ببینم کی پشت دره.

با تردید گوشی آیفون رو برداشتم

 

_ کیه؟!

 

جوابی نشنیدم

شونه ای بالا انداختم و گوشی رو برگردونم سرجاش

 

هنوز چند قدم برنداشته بودم که دوباره آیفون به صدا دراومد

 

دوباره برداشتم و هیچ صدایی از اون طرف نیومد

 

لحظه ی آخر صدای نفس کشیدن ضعیفی رو از پشت آیفون حس کردم

 

هرکس که بود عمدا حرف نمیزد

 

ولی هدفش چی بود؟!

 

گوشی رو برگردوندم و تصمیم گرفتم توجهی نکنم

 

هرکس که بود یا مجبور میشد خودش رو معرفی کنه یا بیخیال بشه و بره

 

از شدت گرسنگی صدای معده ام دراومده بود

برگشتم توی آشپزخونه و دوباره یخچال رو زیر و رو کردم

 

غذای آماده نبود و منم حوصله ی آشپزی کردن نداشتم به خاطر همین سیبی برداشتم و شستم

 

گازی بهش زدم و از آشپزخونه بیرون رفتم

 

قبل از اینکه به طرف اتاق برم سایه ی یه نفر رو پشت پنجره دیدم

 

سیب از دستم روی زمین افتاد

 

از ترس نزدیک بود سکته کنم

دستم رو روی قلبم فشار دادم

 

با خودم گفتم حتما سامیار اومده

 

ولی چرا اونجا بی حرکت ایستاده بود و نمیومد داخل؟!

 

خودم رو با این فکر که سامیار اومده آروم کردم و به طرف در سالن رفتم تا مطمئن بشم

 

آروم در رو باز کردم و از همونجا شروع به حرف زدن کردم

 

_ چه زود برگشتی گفته بودی دیر میای سامیار

 

اما جوابی نشنیدم

 

 

 

 

 

 

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و در حالی که با یه دستم در رو چسبیده بودم نیمی از تنم رو از لا به لای در بیرون بردم تا پشت پنجره رو ببینم

 

درکمال تعجب کسی رو پشت پنجره ندیدم

 

کامل از در فاصله گرفتم و به پنجره نزدیک شدم

با دقت نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم

 

حتما چون تنها بودم خیالاتی شده بودم

 

شاید هم سایه یه چیز دیگه پشت پنجره افتاده و در ذهن من شکل سایه ی انسان شده بود

 

نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم برای پایان دادن به خیالاتم، برگردم داخل و تا زمانی که سامیار برگرده در سالن و اتاق رو قفل کنم

 

به محض چرخیدنم سر جا خشک شدم

 

مردی سیاه پوش که صورتش رو پوشونده بود مثل عجل رو به روم ایستاده بود

 

قدمی به طرفم اومد

 

جیغ بلندی زدم و شروع به دویدن کردم

 

صدای دویدنش رو پشت سرم می‌شنیدم

 

کنار در حیاط سعی کردم در رو باز کنم و همین باعث شد بهم برسه

 

گلوم رو محکم گرفت

 

بلند جیغ زدم

 

_ سامیااااااار

 

دست دیگه اش رو روی دهنم فشار داد

 

_ به نفعته ساکت باشی! گوش کن ببین چی میگم دختر

 

حس میکردم سعی داشت صداش رو تغییر بده و کلا یه شکل عجیبی حرف میزد ، اما چرا؟!

 

شاید میخواست من نشناسمش!

 

_ وقتی یادداشتام رو نادیده گرفتی تصمیم گرفتم حضوری حالیت کنم که چه سرنوشتی در انتظارته

 

از بهت و ترس چشمام داشت از حدقه بیرون میزد

 

پس اونی که یادداشت گذاشته بود لای کتابم این مرد سیاه پوش بود!

 

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x