رمان الهه ماه پارت 36

 

چهره ی خندان یاسین روی صفحه نمایان میشود..

_چطوری تو جوجه..؟

ماهک دستی به موهایش میکشد..

_سلام من خوبم و شما..؟

یاسین نیم نگاهی به کنارش می اندازد انگار شخص دیگری نزدیکش بود که بدون اینکه چهره اش مقابل دوربین و در کادر مشخص باشد به تصویر ماهک زل زده بود ..

_ما هم خوبیم دیدم استوریم و سین کردی گفتم یه زنگ بهت بزنم..

سپس با لحن بامزه ای ادامه میدهد:

_شیطون مثل اینکه نبود ما خوب بهت ساخته ترگل ورگل شدی ..

ماهک لبخند زیبایی میزند و تکه ای از مویش را با طنازی دور انگشتش میچرخاند…

_اذیت نکن..کی بر میگردین..؟

یاسین میخندد..

_ای جان ..دلت برامون تنگ شده ..؟

ماهک حس میکند یک لحظه صدای تشر سام را از پشت گوشی میشنود و بلافاصله یاسین که نگاهش را از ماهک گرفته و به کنارش میدهد..

_تو رو جدت بیخیال من شو .. نکنه انتظار داری چشم بسته باهاش حرف بزنم..اصلا بیا این تو اینم گوشی.. من دیگه نیستم..

یاسین همه ی این حرف ها را با لحنی که سعی میکرد آرام باشد تا صدایش توسط ماهک شنیده نشود میزد..

غافل از آنکه ماهک به خاطر وجود هندزفری همه چیز را کاملاً واضح میشنید..

با اخم سر خم میکند ..

_ کسی پیشته..؟

یاسین کمی مکث کرده و نگاهش را با اکراه از شخص کناری  میگیرد و به او میدوزد..

_ آره یه اخموی خشن که چپ و راست فتوا صادر میکنه..حتی به مدل خندیدن و نوع نگاه کردنمم گیر میده..

ماهک مشکوک میپرسد..

_سام..؟

نیش یاسین به خنده باز میشود که با ضربه ی محکمی که به پایش میخورد چهره اش از درد جمع شده و زیر لب فحشی میدهد..

_نه بابا سام کیه .. یه اخموی خشن دیگه است که خیلی هم وحشی تشریف داره..

ماهک با فکر به اینکه حتماً صدایش را اشتباه شنیده ابرو بالا می اندازد..

_آهان ..نگفتی کی برمیگردین..؟

صدای زنگ موبایلی از پشت خط شنیده میشود ..
انگار متعلق به همان شخص کنار یاسین بود..

یاسین برخاسته و با چند گام از او دور میشود تا راحت تر بتواند حرف بزند..

_دلت برامون تنگ شده نه..؟

صدای به هم خوردن در باغ در گوشش میپیچد..

حتماً شکوفه است که به خانه برگشته …

اما چقدر زود..؟

او که تازه رفته بود..؟

ماهک در جواب یاسین سکوت میکند که خودش ادامه میدهد..

_تا یه ساعت دیگه تایم پروازمونه انشالله تا چندساعت دیگه تهرانیم..

با شنیدن این خبر انگار دنیارا به او داده باشند خوشحال از جا برمیخیزد..

_واقعاً..؟

یاسین از ذوق ماهک به خنده می افتد..
_چه خر ذوقم شدی ..

در همان لحظه صدای پارس بلند تیره در باغ میپیچد..

ماهک به طرف نرده های شیشه ای روف گاردن میرود..

آرام زیر لب زمزمه میکند..

_باز چش شده این..؟

یاسین کنجکاو میشود ..

_تیره است..؟

_چی داری میگی..؟ یعنی چی وارد خونه شدن.. پس شما دارید چه غلطی میکنید اونجا..؟

صدای محکم و بم مردانه ای از پشت خط به گوشش میرسد..

صدایی که زیادی برایش آشنا بود ..

یاسین بدون اینکه تماس راقطع کند با لحن نگرانی میپرسد …

_ چیشده سام ..؟

پس درست حدس زده بود شخصی که در اتاق کنار یاسین بود خود سام است..

همان لحظه صدای غرش وحشتناک و پارس های پی در پی سگ باغ را پر میکند..

ترس به جانش می افتد..

نگاهش را از بالا به‌ پایین میدوزد..

از چیزی که میبیند زبانش بند می آید..

_یعنی چی که وارد خونه شدن..؟

با فریاد سام شک اش به یقیین تبدیل میشود..

درست دیده بود چند نفر در باغ بودند .. قلبش می ایستد..

_پس معطل چی هستید پلیس و خبرکنید …

یاسین نگران میشود ..

_میشه به منم بگی چه خبر شده..؟

تیره ناگهان ساکت میشود..
قدمی به جلو بر میدارد..

تیره پارس نمیکرد ..خرناس هم نمیکشید..
قدمی دیگر بر میدارد و نگاهش که به او می افتد خشکش میزند ناباور دستش را جلوی دهانش میگیرد که جیغ نکشد ..

تیره زخمی روی زمین افتاده بود…

روی زمین افتاده بود و ناله های ریز و بیجانش جای پارس های مهیب و غرش وحشتناکش به گوش میرسید..

سام هراسان گوشی را از دست یاسین چنگ میزند ..

_ماهک ..ماهک کجایی ..؟

صدایش را میشنید اما حتی نای حرف زدن نداشت..

از ترس زبانش بند آمده بود‌..

_ماهک باتوام..تروخدا جواب بده..!!

صدایش وحشت زده بود و لحنش عاجزانه..

ماهک آنها را میبیند که وارد سالن خانه میشوند..

شوکه زیر لب پچ میزند..

_اومدن تو خونه..

صدای سام بلند میشود..

_همونجا بمون باشه..
پایین نرو..!!
به هیچ وجه از اونجا جم نمیخوری..
فهمیدی..؟

ماهک بدون اینکه گوشی را بالا بیاورد سر تکان میدهد گویی سام او را میبیند..

_گوش کن ببین چی میگم..اونجا یه اتاقک شیشه ای هست میبینیش..؟

ماهک با مکث بر میگردد وبه پشت سرش نگاه میکند..
_آ..آرره ..

_برو داخلش همین حالا..

به طرف اتاقک شیشه ای پا تند میکند..

_ یه کلید روشه درش و از داخل قفل کن..

ماهک با دست هایی لرزان کلید را داخل قفل میچرخاند..

_ق..قفل .. کردم

_خوب گوش کن بهم .. نباید چشمشون بهت بیفته..
یه جوری خودت و بین وسایلی که اونجاست مخفی کن..

ماهک مینالد..

_آخه چطوری..؟

سام خشمگین میغرد..

_هرجوری ..هرجوری که شدنیه ..
فقط نذار پیدات کنن میفهمی چی میگم ..؟

ماهک بلاخره بغضش میترکد و با گریه لب میزند..

_من..من میترسم..

سام با درد چشم میبندد..سعی میکند لحنش همچنان محکم باشد..

_نترس خوب .. فقط چند دقیقه تحمل کن ..بزار هرچی میخوان از تو خونه بردارن و گورشون و گم کنن…!!

_اینا کین ..چی میخوان..؟

_نمیدونم .. نمیدونم فقط کاری که بهت گفتم و بکن..!!

ماهک نگاهش را دور اتاقک میچرخاند..

کاناپه ، میزبیلیارد ، گل و گیاهان زینتی..

به سمت کاناپه ای که گوشه ی اتاقک قرار داشت میرود..

اگر خودش را پشت آن مخفی میکرد ممکن بود باز هم دیده شود..

با دیدن درختچه ی بزرگ زینتی نزدیک کاناپه فکری به سرش میزند..

هندزفری را از گوش هایش بیرون میکشد و موبایلش را روی میز وسط قرار میدهد..

به طرف گل رفته و دستش را به لبه ی گلدان میرساند..

گلدان بیش از حد تصورش سنگین بود..

به سختی میتواند آنرا را روی زمین حرکت دهد و به کاناپه بچسباند..

صورتش خیس از عرق شده بود ..

راضی از نتیجه به زحمت در فضای کوچک پشت کاناپه پناه گرفته و خود را پنهان میکند..

دست و پایش میلرزید و به نفس نفس افتاده بود..

لرزان چشم میبندد و دستش را برای پیدا کردن گوشی روی زمین میکشد تا خیال سام را از بابت پنهان شدنش راحت کند اما با پیدا نکردن گوشی قلبش در سینه فرو میریزد..

فوراً به عقب بر میگردد و نگاه وحشت زده اش که به میز وسط اتاقک می افتد روح از تنش خارج میشود..

فراموش کرده بود گوشی اش را از روی میز بردارد ..

خواست برای برداشتن گوشی دوباره بلند شود که در همان لحظه در گاردن باز شده و چند نفر داخل میشوند..

4.4/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x