رمان الهه ماه پارت 56

 

مرد با حالتی درهم فرو ریخته از پشت میز برمیخیزد ..

شخصی که کنارش بود به نشانه ی همدردی شانه اش را میفشارد..

هر دو نفر نیم رخشان به سمت ماهک بود..

تنها کافی بود سرشان را بچرخانند تا او را پشت شیشه های کافه ببینند..

دخترک از هجوم افکار و صحنه های آشنا لحظه ای درد وحشتناکی را در سرش حس میکند..

به قدری عمیق و طاقت فرسا که زانوانش خالی میشود و برای آنکه تعادلش را از دست ندهد بی اراده دستش را به دیوار تکیه میدهد‌‌..

_ماهک..؟

صدای سام نگران از پشت سر بلند میشود و
کمی بعد گرمی دستانش را روی کمرش حس میکند..

_ خوبی ..؟

به آرامی لب میگزد..

حتی شنیدن صدا و حس حضور او کنارش هم نمیتوانست از حجم سردرگمی و غمی که درونش موج میزد بکاهد..

بر میگردد نگاهش را به چشمان نگران سام میدوزد..

_اینجا آشناست برام..

سام در سکوت نگاهش میکند..

ماهک بغض کرده بود:

_اون ..اون مرد..حس میکنم چهره اش خیلی آشناست.. مطمئن نیستم اما انگار …

سام به گوش هایش شک داشت دستانش یخ میزند و حس ترسی مبهم در وجودش می نشیند..

خیره به چشمان مستاصل دخترک کاملاً خودخواهانه و غیر ارادی پچ میزند..

_حتماً قبلاً جایی دیدیش ..
در روز ممکنه خیلی ها توجهمون و جلب کنن
و بعدها با دیدنشون چهره اشون برامون آشنا به نظر برسه..

ماهک با سردرگمی سر تکان میدهد..

_نه..نه ..بیش تر از یه آشنا به نظر رسیدن ساده..

انگشتان سام بی اراده مشت میشود..

نمیدانست آن حس ترسی که با شنیدن حرف هایش به وضوح در وجودش حس میکرد دلیلش چیست..

حتی نخواست برگردد و ببیند منظور ماهک چه کسی است..

نخواست یک درصد احتمال دهد که ممکن است مردی که میگوید یک نشان یا سر نخی از گذشته اش باشد‌..

در آن لحظه حتی عقل و منطقش هم حکم میکرد که باید دست دخترک را بگیرد و او را هرچه زودتر از آنجا دور کند..

_اون مرد و میشناسی..؟

ماهک لب هایش را روی هم میفشارد سر تکان میدهد..

_نه نمیشناسم..

_پس حتماً اشتباه گرفتی..

_ولی ..

سام سخت و قاطع میان کلامش میپرد..

_دیگه بهش فکر نکن..

لحن زیادی محکمش جای هیچ حرفی برای دخترک باقی نمی‌گذاشت..

ماهک دقایقی در سکوت نگاهش میکند..

همان لحظه اولین قطره باران روی گونه اش میچکد..

سام نگاهش را به آسمان میدوزد:

_داره بارون میگیره ..بهتره هرچه زودتر برگردیم تو ماشین..

بلافاصله رعد و برق مهیبی میزند که صدای غرش آن آسمان را پر میکند..

از صدای بلند رعد سپهر بی اراده بر میگردد و نگاهش را از شیشه های سراسری کافه به بیرون میدوزد..

_ اون اوایل تمام کارکنان کافه خودجوش داوطلب شده بودن دنبالش بگردن ..اما ..

رضا دقایقی را سکوت میکند ..
حتی فکر کردن به آن روز ها هم عذاب آور بود..

با افسوس سر تکان میدهد..

_از اون وقت دست و دل هیچکدوممون به کار نمیره..
خنده از رو لب همه پر کشیده..
میثم که یه روز هست ده روز نیست‌‌‌‌..
انگار اونم هنوز نتونسته باور کنه که همچین اتفاقی برای ماهک افتاده ..
دوستاشم که نگم..
بعد از گم شدن ماهک دیگه حتی یه بارم پاشون و اینجا نذاشتن.‌.
یه جورایی انگار دلش و ندارن بدون حضور ماهک برن جاهایی که باهم خاطره داشتن..

رضا ناراحت سرش را بلند میکند..
فکر کرد حواس سپهر به حرف های اوست..
اما با دیدن او که نگاهش خیره به بیرون کافه بود آرام صدایش میزند..

_گوشتون با منه..؟
سپهر خان.. ؟

صدای رضا توجهش را لحظه ای به خود جلب میکند..

نبود ..
حواسش به او نبود..

هیچ یک از حرفایش را نشنیده بود ..

تمام حواسش پی آن دختر ایستاده در پشت دیوار شیشه ای بود ..

چشمانش حتی سامی را که رو به روی ماهک بود نمیدید ..

مانند دیوانه ها فقط و فقط خیره به دخترک بود..

چهره اش پشت به آنها مشخص نبود..

اما او دخترکش را میشناخت ..

او ماهکش را بزرگ کرده بود ..

قد و قواره اش، اندام ظریف و باریکش و حتی موهای طلایی اش که از کلاه کپ اسپورت بیرون زده بود..

انگار خود ماهکش بود..

_سپهر خان‌‌..؟

سرش را کوتاه به سمت رضا بر میگرداند..

_به چی اینطور خیره نگاه میکنید..؟

ناباور سر تکان میدهد ؛
آهسته لب میزند..

_ماهکم ..

چشمان رضا گرد میشود..

گیج نگاهش میکند..

_چی..؟

_اونی که بیرون ایستاده..شبیه ..شبیه ماهک منه..

رضا متعجب ابرویی بالا می اندازد..

نگاهش را به بیرون کافه میدوزد ..

_کدومشون.. کجاست..؟

سپهر خواست نشانش دهد..

انگشت اشاره اش را سمت همان قسمتی که ایستاده بودند میگیرد..

بلافاصله خودش هم به همان سمت بر میگردد که با جای خالیشان رو به رو میشود..

نفسش در سینه حبس میشود ..

هیچکس آنجا نبود‌‌..

جای خالی اش به او دهن کجی میکرد..

نگاهش گیج و حیران می ماند ..

_من که کسی رو اونجا نمیبینم..حتماً اشتباه گرفتین..

اشتباه نگرفته بود خودش بود..
مگر میشد جگر گوشه اش را اشتباه بگیرد..

آشفته و ناباور سر تکان میدهد..
قفسه ی سینه اش تیر میکشد و بی توجه به درد قلبش لب میزند..

_مطمئنم..مطمئنم خودش بود ..

رضا با نگرانی نگاهش میکند ..

با تردید و شرمندگی لب میزند..

_ببخشید این و میگم ولی چون اینروزا خیلی بهش فکر میکنین شاید ..شاید..

شرمنده سر پایین می اندازد..

رویش را نداشت جمله اش را به اتمام برساند ..

_شاید چی حرفت و بزن..؟

_میگم شاید خیالاتی شدید..؟

لبخند درد آلودی میزند..

خیالاتی شده بود..؟

دستش بی اراده روی قلبش چنگ میشود ..

دردی که در سینه داشت بی طاقتش میکند..

بغض چمبره زده بیخ گلویش به چشمانش نیشتر میزند..

میخندد دردناک پر بغض با چشمان پر آب و به خون افتاده..

میخندد..

آرام ..

خنده ای که هیچ فرقی با زجه زدن برایش نداشت..

بغض گلویش را میخراشد و او جان میکند که صدایش نلرزد..

_خیالاتی نشدم من..
ماهکم و میشناسم‌‌ ..
دخترکم و ..
خودم تو بغلم بزرگش کردم…

بغض خفه اش کرده بود انگار که نفس کشیدن آنقدر برایش سخت بود:

_خبر گم شدنش کمر شکن بود برام..
نداشتنش سخت بود ..
این چند ماه وحشتناک گذشت اما امیدم به زنده بودنش اونقدری قوی بود که از پا نیفتم..

اینکه من اون سر دنیا باشم و دخترکم اینجا و معلوم نباشه چه بلایی سرش اومده باشه ؟
اینکه پدر و مادرش با شنیدن این خبر تا خود مرگ رفتن..؟
اینکه من نتونم از غربت برگردم به کشورم تا ببینم چه بلایی سر پاره ی تنم اومده..
تا لااقل دنبالش بگردم‌..
همه و همه برای داغون کردن و از پا افتادنم کافی بود.‌.
اما نه اونقدری که بخوام دیوونه بشم ‌..
که بخوام دخترکم و نشناسم..
که از درون متلاشی بشم و بخوام بشکنم..

چون امید دارم که زنده است..
اگه میبینی سرپام هنوز..
چون مطمئنم که زنده است..

با درد پلک روی هم میفشارد و هذیان وار زیر لب زمزنه میکند:
_پیداش میکنم..
ماهکم و پیدا میکنم..

رضا دهان باز کرد تا چیزی بگوید
که سپهر بلافاصله بعد از زدن حرفش از او فاصله میگیرد و به دنبال ماهک از کافه بیرون میزند…

رضا خیره به او که شتاب زده از کافه خارج شده بود حرفش را فرو ميخورد ..

ولی این سپهر هیچ شباهتی به سپهر گذشته نداشت‌‌..

گویی صد سال پیر شده بود ..

خیره به جای خالیش غمگین لب میزند :

_گم شدن ماهک نابودت کرده..
ماهک و بیشتر از جونت دوست داشتی و حالا انگار فرقی با یه مرده نداری ‌..
خیلی وقته از پا افتادی..
ولی خودت نمیخوای اینو قبول کنی‌‌…

3.9/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x