رمان الهه ماه پارت 69

 

ساعت ها بود که نگاه مات شده اش را خیره به خیابان دوخته بود..

در خلسه بود..

ماننده مرده ای که راه میرفت که نفس میکشید ..

رفت و آمد ها ؛ هیاهوی مردم صدای بوق ماشین …

هیچ چیز نمیتوانست او را از آن حال بد و ویرانگری که داشت بیرون بکشد..

همه چیز مقابل چشمانش مثل صحنه ی آهسته ی یک فیلم بود ..

دنیا پیش چشمانش رنگ باخته بود..

ساعت ها بدون پلک زدن پشت فرمان ماشینش نشسته بود ..

ساعت ها بود که چشمانش میخ خیابان رو به رو بود و پاهایش ..

پاهایش توان نداشت انگار ..

بی حس بود..

فلج..

نای راه رفتن نداشت…

نای قدم از قدم برداشتن..

مانند یک مرده بود که میدید که میشنید که نفس میکشید..

چند ساعت بود که در آن حال بود..؟

چند ساعت از آن دیدار نفرین شده میگذشت..؟

چند ساعت بود که مقابل این مکان منفور توقف کرده بود ..؟

مهم نبود که بود..؟

مگر زمان دیگر اهمیتی داشت..؟

دیگر همه چیز برایش معنایش را از دست داده بود..

اصلاً چرا نفس میکشید..؟

چرا پیش از اینکه همچین روزهایی را ببیند نمرده بود..

باید میرفت اما نمیتوانست..

روحی در تن نداشت..

دیگر نایی برایش نمانده بود..

صدای شیون و جیغ های پی در پی زنی در گوشش میپیچد ..

تصویرشان مقابل چشمانش جان میگیرد..

عده ای سعی داشتند زن را کشان کشان با خود همراه کنند..

زن اما اصرار داشت که نزد عزیزش برگردد..

با مقاومت هایشان زن باحالی بد روی زمین سقوط میکند و مانند دیوانه ها بر سرو صورت خود میکوبد و زجه میزند..

زن جیغ میکشید و صدای نعره های مردی که بر سر خود میزد کمی آنطرف تر شنیده میشد…

با درد چشم میبندد..

دستش دور فرمان ماشین مشت میشود..

باید میرفت..

باید پا در آن مکان نفرین شده میگذاشت..

بر میگردد و با چشمان خیس به سر در بزرگش نگاه میکند..

اسم حک شده روی تابلو پزشکی قانونی به او دهن کجی میکرد‌‌..

دقایقی پیش و مکالمه اش با افسر را به خاطر می آورد..

《_ راستش ازتون خواستم تشریف بیارید اینجا
چون میخواستم یه موضوعی رو باهاتون درمیون بزارم .‌.؟

سپهر با اخم و نگرانی قدم پیش میگذارد..

_میشنوم‌‌ جناب سرهنگ.. از خواهرزادم خبری شده..؟ تونستین پیداش کنید..؟

افسر با ناراحتی سر تکان میدهد

نمیدانست چطور باید حقیقت را به او بگوید:

با مکث نسبتاً طولانی لب باز میکند..

_خوب راستش ما تونستیم کوله ای که حاوی مدارک خواهر زادتون بود رو پیدا کنیم ..

با حرف افسر سپهر شوکه ماتش میبرد..

باور نمیکرد که این خبر حقیقت داشته باشد..

با لبخندی ناباور زمزمه میکند :

_ج..جدی میگید..یعنی شما واقعا مدارکش و پیدا کردید..؟

افسر پلک میزند:

_بله..

_خوب ‌؟ماهکم چی..؟
حالا که کیفش و پیدا کردین مسلما باید رد و نشونی ازش به دست آورده باشید ..

مرد سر خم میکند..

نمیدانست چطور باید حقیقت را بگویید..

_متأسفانه روز قبل با خبر شدیم راننده یه خودروی شخصی تو مسیر جاده شمال به خاطر مشکل فنی کنترل ماشینش رو از دست میده و از بالای دره پرت میشه پایین..

افسر ثانیه ای سکوت میکند و با مکثی کوتاهی ادامه میدهد:

_بعد از برسی ها فهمیدن ماشین ترمز بریده بوده..

سپهر خیر به دهان افسر تک خند شوکه ای میزند ..

_خ..خوب اینایی که گفتین چه ربطی به ماهک من داره..؟

افسر نگاه غم انگیزی به او می اندازد..
در این مدت متوجه بود که چقدر امید به پیدا شدن گمشده اش داشت..

خواهرزاده ای که هربار با آوردن نامش متوجه علاقه و وابستگی زیادی که به او داشت می شد..

_متأسفانه اون خودرو یک دقیقه بعد از سقوط ته دره منفجر میشه…

سپهر مات گامی به عقب بر میدارد

_اون ماشین به همراه دو سرنشینی که داخلش بودن کاملاً سوخته و به هیچ وجه قابل شناسایی نیست..

لبخند از روی لبانش پر میکشد ..

صدای افسر مثل ناقوس مرگ در سرش میپیچد و چرا این حرف ها را به او میزد..؟

سوختن سرنشینان یک اتومبیل چه ربطی به او و گم شدن دخترکش داشت..؟

_مدارک ماهک سالمه مگه نه..؟

سوالش با وحشت و ترس همراه بود..

فکر کرد اگر ماهکش در آن آتش سوزی میبود مدارکش هم حتماً باید میسوخت..

افسر در جوابش سکوت میکند که سپهر هذیان وار زیر لب ادامه میدهد..

_حتماً سالمه .. مدارکش سالم بوده که تونستید بفهمید برای ماهک منه ..

سر بلند میکند

 

_ولی نمیفهمم چرا این داستان رو دارید برای من تعریف میکنید..؟

با چشمانی لرزان درحالی که قلبش در سینه به شدت میکوبید جلو میرود و دستش را مقابل افسر بلند میکند:

_مدارکش و بدید به من ..خودم دنبالش میگردم..
به مادرش قول دادم‌‌‌..خیلی زود پیداش میکنم ..از زیر سنگم که شده پیداش میکنم…

افسر جلو میرود ..

برایش سخت بود حرف زدن ..

بارها حامل اخبار بد بود اما نمیدانست چرا این بار دادن این خبر تا این حد برایش مشکل است..

_اون کیف ته همون دره پیدا شده ..

یخ میزند..

خشکش زده بود و صدای افسر در گوشش به طرز وحشتناکی زنگ میزد

_وقتی داشتن اجساد و از ماشین بیرون میکشیدن یکی از بچه ها چشمش به کیف رنگی دخترونه ای میوفته که کمی عقب تر از جایی که ماشین منفجر شده بود افتاد بود و وقتی بازش میکنن متوجه میشن که مدارک متعلق به..

قلب سپهر آتش میگیرد و حنجره اش میسوزد
منتظر چشم به دهان افسر میدوزد که ادامه میدهد:

_گم شدتونه ..

سپهر عقب میرود ..

ناباور سر تکان میدهد و به شدت
روی صندلی می افتد..
چه گفته بود..؟

تصویر دخترکش مقابل چشمانش نقش میبندد ..

نگاه های زیبا و سراسر شیطنتش ، لبخندهای پرشور و خواستنی و آن حرف زدن های بی اندازه شیرین و دل ضعفه آور ..

چه بر سر دردانه اش آمده بود..؟

دست افسر روی شانه های پهن و مردانه اش قرار میگیرد..

شانه هایی که در همین مدت کم خمیده شدنش را به وضوح میشد حس کرد..

لحنش سرشار از تاسف بود و شرمندگی ای که نمیدانست از کجا در وجودش سر برآورده است

_به احتمال زیاد کوله حین سقوط ماشین ته دره ،
از پنجره بیرون پرت شده که سالم مونده ..

قلبش تیر میکشد…
طنین خنده های دخترکش در  سرش میپیچد و صورتش خیس میشود..

چشم میبندد..
صدای مرد برایش مثل ناقوس مرگ بود..

_ برای شناسایی جسد و انجام تست دی ان ای باید تشریف ببرید پزشکی قانونی..》

انگشتانش از فشار زیادی که به فرمان وارد میکرد کاملاً سفید شده بود..

در ماشین را باز میکند و سست و کرخت پیاده میشود..

صدای مویه های زن همچنان شنیده میشد و هیاهوی اطرافیانش هر لحظه بیشتر ازقبل ..

بی حس و یخ زده مانند مرده ای تلو تلوخوران جلو میرود..

 

بین راه با چند نفری که با عجله از کنارش عبور میکردند برخود می کند و بی توجه به اعتراضشان مثل یک آدم آهنی به راهش ادامه دهد..

به قدری گیج و بی حواس بود که حتی نفهمید چگونه خود را به ورودی آن مکان منحوس و شوم رساند..

به محض ورود بلافاصله سربازی جلویش را میگیرد..

_آقا..؟

سرش را با مکث بالا میگیرد و نگاه سرد و یخ زده اش را به سرباز میدوزد..

سرباز دستش را مقابلش میگیرد

_کارت شناساییتون لطفاً.؟

کارت شناسایی و نامه ی افسر را به دستان مرد میسپارد..

سرباز نگاهی سرسری به برگه می اندازد و راهنمایی اش کند…

_شما بفرمایید داخل.. رسولی آقا رو راهنمایی کن..

مرد جوانی که از فرم مخصوصی که به تن داشت میشد حدس زد که از کارکنان سردخانه است بعد از گرفتن نامه از دست سرباز رو به سپهر میکند..

_دنبالم بیاید..

پشت سر مرد راه می افتد

پاهایش توان یاری کردنش را نداشت..

کجا بود ماهکش تا ببیند چه بر سر او آمده است..
دیگر هیچ اثری از سپهر گذشته نمانده بود..
نگاهش بی روح بود و سرد..
یخ زده مثل همین سردخانه ای که در آن بودند

هنوز هم همان سپهری بود که اگر دخترکش آخ میگفت زمین و زمان را بهم میدوخت..

حالا با چه جانی آمده بود به دنبال جسم سوخته و بی جانش..

که ثابت کند ماهکش زنده است ..؟

که به آن پلیس های زبان نفهم بفهماند که دخترکش نمرده است..؟

که اشتباه میکنند..؟

هرچند اگر مدارک او در آن ماشین بوده است. .؟

حتی اگر شواهد نشان دهد که آن جسم سوخته متعلق به دخترکش است..؟

وارد اتاقی میشوند که دور تا دورش با کشو های فلزی پر شده بود…

مرد به سمت یکی از طبقه ها میرود و یکی از کشو ها را بیرون میکشد ..

جسد کاور شده که مقابل چشمانش قرار میگیرد یخ میزند..

از سرما ی اتاق نه..

از تصور جسم کوچک دخترش روی آن کمد سرد فلزی..

مرد جلو میرود و میخواهد زیپ روی کاور را پایین بکشد..

سپهر با درد چشم میبندد..

مرد دو طرف کاور را کنار میزند..

با دیدن جسم سوخته و زلال پیچیده شده در پلاستیک با انزجار چهره در هم میکشد و سپهر را مخاطب قرار میدهد

_آقا .. بیاین نزدیک تر …
ببینید میتونید چهره اشون رو با وجود سوختگی ها تشخیص بدید…

 

4.8/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x