رمان بوی نارنگی پارت ۱۵۳

4.2
(18)

 

 

 

جا خورده از آن ازدواجی که گفتم نگاهم کرد با مکث کوتاهی گفت

– میشه گوشی منو بدید؟

 

خودم را به نفهمی زدم، آن روز به خواست مرصاد با حیله گوشی‌اش را گرفته پس ندادم که مکرر با مادرش و مرصاد تماس نگیرد، نمی دانستم چه خبر است نگران بودم و مرصاد خواسته بود چند روزی صبر کرده ملیح را کنترل کنم تا خودش خبر بدهد، میدانستم از خجالتش سراغ تلفن خانه نرفته یا در محل کار به تلفن نمی‌چسبد و فقط منتظر میماند

 

– مگه پیش منه؟

 

متوجه شد قصد پیچاندن دارم ملتمس گفت

– لطفاً… نگرانم می‌خوام با مرصاد تماس بگیرم، گفت تماس میگیره ولی خبری نشد

 

از حالا شروع می‌کردم زود بود؟ از حالا که بداند چیزهایی در موردش شنیده‌ام و آنطور که او فکر می‌کند از همه جا بیخبر نیستم که فقط قصد نزدیکی به بهانه‌ی کمک داشته باشم؟ که بداند می‌خواستم آرام‌تر شود تا درباره‌اش حرف بزنیم و اگر نگرانی‌اش بر طرف شد حرف بزند؟

 

دست هایش را نوازش کردم تا احساسم را منتقل کنم و فکر نکند شیطنت است

– میدونم منم منتظر خبر دادن مرصادم

 

نگاه گیجش را روشن کردم

– تماس گرفت خواست گوشیتو ازت بگیرم گفت مرتب تماس می‌گیری و نگرانی، گفت بیخودی استرس می‌گیری و فکر و خیال می کنی نمی‌دونم چه خبره به منم نگفت فقط خواست آروم باشی و تا وقتی که خبر نداده گوشیتو پس ندم

 

نگرانی نگاهش را با صداقت آرام کردم

– اصلا نمیدونم چه خبره مرصاد گفت تو هم تا زمانی که لازم نیست اگه ندونی آروم‌تری پس نگو گوشی تا خودم بهت بدم یه بار به منو مرصاد اعتماد کنم ملیجه

 

کلمه‌ی آخری که استفاده کردم همانطور که می خواستم حواسش را پرت کرد میان نگرانی چشمهایش لبخند زد

 

سوالی گفت

– چند بار تا حالا گفتین ملیجه اون ملیحه است! تازه اسم من اون “ه” آخرو نداره من ملیحم

 

خیره به لب هایی که آوای “من ملیحم” از آن خارج شد با تمام احساسم گفتم

 

– آره خیلی ملیحی… ندیدم کسی مثل تو ملیح بودنش به دل بشینه

 

نگاه گرفته گونه‌هایش سرخ شد، با شرارت گفتم

– البته ملیجه بودنتم باحاله

 

با تاکید گفت

– ملیح

 

و این یعنی نامش را دوست دارد

– نخیر ملیجه، تو خود خود ملیجه‌ای

 

از اصرارم خواست توضیح دهم

– خب یعنی چی؟

 

برای کفری کردنش گفتم

– یعنی گنجشک، البته از نوع اسیرش که مرتب اینور اونور میپره و فکر می‌کنه صیاد اگه تا حالا دوست دختر نداشته اونقدر هم ناشی هست که بشه از دستش فرار کرد

 

ابرو بالا داده دندان نما خندیدم

– ولی زهی خیال باطل، من از بچگی ملیجه بگیر بودم

 

لب گزیده برای اولین بار تهدیدوار حرف زد با حرص زمزمه کرد

– حیف رئیسی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوووه… اگه اون روی ملیح بالا بیاد🤭😏

 

 

 

 

 

سر جلو کشیدم برای شیطنت کردنِ بیشتر و شاید نزدیک‌تر شدنش گفتم

 

– بگو حیف سامانی، حیف شوهرمی، حیف زورم بهت نمیرسه… حالا میگم اگه اینها هم نبود کاری از دستت بر نمیومدها

 

نگاهی با حرص به لیوان آب میوه‌ی روی میز انداخت لب زد

– میومد

 

ابرو بالا داده با تمسخر برای سنجیدن جسارتش گفتم

– نه بابا…! عمرا از این عرضه ها نداری

 

جوابش می گفت قصد دارد با عصبانی کردنم جبران کند

– گفتم که حیف رئیسین جونمو دوست دارم، دیدم داداشم وقتی عصبانی می‌شدین از ترس جونش در می‌ رفت انگار جنبه عرضه دیدن ندارید

 

باز خندیدم

– فکر کن نه رییسم نه تلافی می‌کنم عرضتو نشون بده

 

نگاهی به کاغذهای روی میز انداخت

– زحمت هام هدر میره

 

حس کردم برای فرار تلاش می‌کند پس تمام کاغذها را با یک دست کنار زده دست دیگرش را کشیدم

 

– بفرما حالا اگه….

 

جمله‌ام تمام نشده بود که شوکه شده نفسم لحظه‌ای رفت، با دست آزادش لیوان آبمیوه را دقیقا توی صورتم خالی کرد! ملیح بود؟

 

خشکم زده با حس چندشی که نسبت به وضعیتم گرفتم در جا ماندم

 

دستش را کشیده با گذاشتن لیوان روی میز از جا برخواست

 

در حالی که هم چشمهایش نگران بود و هم نفس نفس میزد و هم تلاش میکرد نگاهم نکند و نخندد قدم عقب گذاشته به سمت در رفت

 

– مرسی رییس باجنبه! ده دقیقه بود فکرش تو سرم بود… با اجازه تا شب میرم آشپزخونه که بتونید یکم رو حرفتون بمونید، تلافی نکنید و حرفتون دوتا نشه آبروتون بره

 

به سرعت با هیجانی که از حرکات تندش مشخص بود فرار کرد، شوکه پلک زده لب به دندان کشیدم با اینکه آبمیوه‌ای که از صورتم می چکید حالم را به هم زده بود اما بی اختیار به جسارتش لبخند زدم

 

ملیح روی دیگری داشت… سر زنده و شاد، که اگر شرایط اجازه می‌داد و آرام بود با آن رو زندگی می کرد

 

با وجود زاری وضعیتم خوشحال از اعتمادش به من، با اینکه اضطراب هم داشت به سختی از جا برخاسته به سمت اتاقم رفتم

 

باید قبل از آنکه کسی ببیند چند روز نشده از بیچارگی زیاد دنبال راهی برای رها کردن خودش چه بلایی سرم آورده سر و وضعم را مرتب کنم و البته به دنبال راهی برای تلافی باشم بدون آنکه بفهمد و به قول او آبرویم برود و بی‌جنبگی‌ام در این مورد که نوچم کرده رو شود

 

****

(ملیـح)

 

با اینکه از کاری که در اتاقش انجام داده گریختم و حرفی که درباره‌ی تماس نگرفتنم و مرصاد زد اضطراب داشتم اما تنها راهم بود که اوی همیشه مرتب دقایقی از جلو‌ی تصویر دوربین دور شود تا با خیال راحت با مونا حرف بزنم بی آنکه او بفهمد و فکر کند درباره‌ی رابطه‌اش با مونا حساس شده‌ام

 

در حالی که خودم میدانم حساس شده‌ام و بیشتر از آن، حتی نسبت به مونا که زمانی تنها کسم بود احساس بدی دارم

 

من فتانه و مادرش را دیده‌ام که مهمان خانه‌ی ما بودند، برایشان سنگ تمام گذاشتیم اما تبدیل به بدترین شدند، از این دنیا و آدمهایش هیچ چیز بعید نیست!

 

نمی‌دانم منی که هنوز از او می‌گریزم و گاهی میترسم، دو دلم و با خودم درگیر که نمی‌خواهم از گذشته‌ام بداند چرا این مسئله انقدر برایم مهم شده؟

 

خودم را گول نمی‌زنم؟ او مهمتر از آن چیزی نیست که فکر می‌کنم؟ احمقانه نیست که برای به روی خودم نیاوردن تلاش می‌کنم؟

 

خیره مونا را نگاه می‌کردم برای اولین بار دیدم معذب نگاه گرفت

 

– می‌دونم ممکنه چی خیال کنی ولی… احساس منو نسبت به سامان بذار جای روزهای اول خودت، آره اذیتش کردم ازش سؤاستفاده کردم وقتی خوب می شناختمش و می دونستم مطمئنه، آره وقتی می‌دونستم تو توی قلبشی قبول کردم نامزد بشیم… خب چون تنها راهم بود.. نمی‌خواستم بعدا پشیمون بشه، سامان مرد خوبیه حیف بود به خواسته‌ی دلش نرسه… فقط می‌خواستم رو هوا نگهش دارم تا تو برگردی و باز ببیندت… بفهمه تنهایی و هنوز وقت داره برای داشتنت.. زورمو زدم تا کاری که فکر می‌کنم درسته انجام بدم

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 18

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x